بخشی از مقاله
چکیده
متصوفه، خود را اهل باطن میدانند و یکی از اتهاماتی که از جانب ایشان به اهل شریعت وارد شده ظاهریگری است. اما در تصوف هم توجه به اعمال و آداب ظاهری کم نیست، که یکی از آنها، توجه به شکل ظاهری صوفی است. از جمله آداب و شرایط لباس پوشیدن و آراستن ظاهر و همراه داشتن لوازمی همچون عصا و رکوه و سجاده، که در اکثر کتب صوفیه به آنها پرداختهشده است.
نوشته حاضر، به بررسی آراء صوفیه در باب شکل ظاهری صوفیان میپردازد و سیر شکلگرایی در تصوف را مورد بررسی و تحلیل قرار میدهد . از نتایج این پژوهش این است که تصوف در برخی از جریانهای خود به دلیل افراط در توجه به مسائل باطنی و نیز پرهیز بیش از حد از توجه به ظاهر، خود دچار نوعی از ظاهرگرایی شده و شکل ظاهری خاصی را برای صوفی تعریف کرده و برای آن اصالت قائل شده است.
تصوف؛ تقابل صورت و معنا
واژه تصوف، در حافظه پژوهشگران این عرصه، با واژههایی همچون قلب، باطن، حال، مقام، زهد و ورع، وقت، ریاضت و مجاهده، خرقه، مرقع، سجاده، رکوه، عصا و واژگانی ازاین دست، گره خورده است. برخی ازآنها مربوط به اعمال درونی و سلوک باطنی صوفیه است و برخی مربوط به ظاهر ایشان. نمیتوان فقط با همین استدلال که صوفیه برای ظاهر خود لباسها و اسباب مخصوصی داشتهاند آنها را به ظاهریگری متهم کرد، اما با مطالعه آراء ایشان در این باب می توان به این نتیجه رسید که ظاهر صوفیانه در برخی از جریانهای تصوف بسیار مورد تأکید بوده و در بسیاری از کتابهایی ایشان، مطالبی در تعریف و توصیف لباسها و لوازم صوفیان و آداب و شرایط پوشیدن و همراه داشتن آن یافت میشود که در جای خود بدان کردهایم.
چنانکه گفتیم همه جریانهای تصوف به این موضوع نپرداختهاند؛ برای مثال: در کتابهایی مثل عبهرالعاشقین، تمهیدات و سوانح نمیتوان به جستجوی آداب خرقهپوشی و حمل لوازم مانند رکوه و عصا و مطهره و سجاده و غیره پرداخت. صوفیانی مثل روزبهان و همفکران او همچون بایزید که نگاهشان به دین جمالشناسانه - شفیعی - 17 :1386 است، دغدغههایی از جنس دغدغههای امثال قشیری و هجویری و سهروردی - صاحب عوارف - ، و یا باخرزی - صاحب اورادالاحباب - ، ندارند.
اصولا دغدغه امثال روزبهان و بایزید و احمد غزالی و عین القضات، این نیست که لباسی که میپوشند نامش خرقه است یا مرقعه یا ملمع و آنگاه این خرقه اگر مثلا کبود باشد نشانه چیست. همین تفاوت دیدگاهها نشانگر آن است که اولا تصوف یک جریان نیست بلکه جریان هاست و دوما این جریانها شکاف های فکری عمیقی با هم دارند که باید در پژوهشهایی که در حوزه تصوف انجام میشود به این امر توجه شود.
بیشترین توجه به ظاهر صوفیانه در کتابهایی همچون اللمع فی التصوف، رسالهقشیریه، کشفالمحجوب، عوارف المعارف، انسانکامل و اورادالاحباب، به چشم میخورد. با دقت در این کتابها در مییابیم که نویسندگان آنها از لحاظ فکری بسیار نزدیک بودهاند و شیوه تألیف کتابها نیز تا حدودی شبیه به هم است. این کتب معمولا با تعریف تصوف و صوفی آغاز شده و با تبیین مبانی تصوف و آموزش آداب سلوک با تکیه بر نقل جملات بزرگان تصوف در هر مورد ادامه یافته است.
تصوف، بهویژه جریانی که بدان اشاره کردیم، به خاطر نقد ظاهری گری متشرعه و برای پرهیز از آن، گرفتار دو آسیب شده است؛ نخست بیتوجه به ظواهر شرعی و دوم رسمیت دادن به یک ظاهر خاص برای پیروان خود؛ یعنی پوشیدن خرقه و حمل سجاده و رکوه و عصا و سایر متعلقات صوفیان که به مرور زمان به نمادهایی برای اهل تصوف تبدیل شدهاست.
این لوازم و البسه، چنانکه در بخش 3 خواهیم گفت؛ بهمرور با مقامات معنوی ایشان نیز گرهخورده است. این خود یک ظاهریگری صوفیانه است که در شاخههایی که از تصوف منشعب میشود همچون قلندریه، اشکال عجیب و غریب به خود میگیرد. ظاهریگری صوفیانه عبارت است از ظاهری که نشانگر باطن است. به عبارت دیگر؛ صوفیی که ظاهرش را به شکلی خاص بیاراید؛ کسی که او را میبیند به باطن او پی خواهد برد که متعلق به کدام طریقت صوفیانه است.
برای روشنتر شدن موضوع، سخن ابونصر سراج طوسی را در مورد ظاهر صوفی با سخن یحیی باخرزی در همین موضوع مقایسه میکنیم. به گفته سراج؛ »صوفی صافی در لباس تکلف نمیکند که حتماً خرقه باشد یا مرقعه بلکه هر چه یافت میپوشد و در هر چه پوشد جلالت و مهابت دارد و پارهپوشی را بر نوپوشی برگزیند اما در همه حال تمیز و پاک باشد اما باخرزی در مورد لباس صوفیان که از جنس صوف بوده چنین عقیدهای دارد: »صاد آن علامت صدق و صفا و صیانت و صلاح است »واو« علامت وصل و وفا و وجد و »فا« علامت فرج و فتح و فرح است.
میم مُرَقّع، معرفت و مجاهدت و مذلت، راء آن، رحمت بینهایت و ریاضت و راحت، قاف آن، قناعت و قربت و قول صدق و عین آن، عیان شدن علم و عشق و عمل است
تفاوت این دو دیدگاه که فاصله ای تقریبا چهارصد ساله دارند در چیست؟ اصل در قول سراج؛ صوفی است و لباس او بیانگر هیچ معنویت و حقیقتی برای صوفی نیست اما در قول باخرزی هر حرف صوف دارای تأویلی و بیانگر مقامی است. از نظر باخرزی کافی است یک نفر مرقعی از جنس صوف به تن کند تا هر کس او را می بیند صفا و صدق و صیانت و صلاح و وصل و وفا و وجد و فتح و فرح و رحمت و ریاضت و راحت و قناعت و قول صدق و قربت و علم و عمل و عشق و معرفت و مجاهدت و مذلت را دیده باشد.
همین مقدار که این امور باطنی و معنوی با لباس صوفیان گره خورده است نشانگر آن است که تحولی در عقاید اهل تصوف در مورد ظاهر صوفیانه ایجاد شده است. این مقامات باطنی که باخرزی برشمرده است در تصوف همه ارزشمند بوده اما هیچ ارتباطی با صوف نداشته است. اما در فاصله بین سراج و باخرزی لباس صوفیانه با همه این مقامات گره خورده است. همانگونه که »به طور علمی نمی توان ثابت کرد که جهانبینی یک صوفی قرن چهارم عین جهانبینی یک صوفی در قرن هفتم است -
در فاصله بین سراج طوسی و باخرزی نیز جهانبینی متصوفه دچار تحول شده است، البته این تحول به سوی کمال نبوده است بلکه به سوی انحطاط بوده است و »به مجموعهای از قیود و تشریفات مثل همه جریانهای معنوی و سیاسی تاریخ ومثل تمامی ادیان و شرایع تبدیل شده است
طبیعی است که صوفی دوره باخرزی همه حقیقت را با پوشیدن یک خرقه در کف خود ببیند. اما نکته اینجاست که میتوان به جای همه آن مقامات عالی که باخرزی برشمرده است رذایل اخلاقی را جایگزین کرد. چنانکه در ادبیات، اینچنین شده و پشمینه پوشی در دیوان حافظ، به نماد دراز دستی و بی توجه به آرمانهای عرفانی و اخلاقی تبدیل شده است.
میتوان گفت اصولا » معرفت صوفیه بر اعمال و اطوار قلب مبتنی است و سر و کار آنها با احوال و مقامات باطنی است. ازاین رو صوفیه فقها را اهل ظاهر میدانند و خود را اهل باطن اما این باطنگرایی در طول تاریخ تصوف، دستخوش تغییراتی شده است. صوفیانی مانند سراج، حقیقت را امری معنوی و اله میدانند و همه هم و غم ایشان، تلاش برای دست یابی به این حقیقت است و هیچ ارتباطی بین ظاهر صوفیانه با امور باطنی سلوک برقرار نمیکنند، اما برای کسانی مثل باخرزی، ظاهر صوفیانه یعنی داشتن خرقه و نعلین و کلاه صوفیانه نمایانگر تمام یا حداقل قسمتی از معانی باطنی تصوف است.
البته این ظاهریگری یک شبه زاده نشده است بلکه با گسترش تصوف و رواج صوفی گری، برای این طریقت، آداب و رسومی وضع شد و اهل تصوف نیز به رعایت آنها اهتمام ورزیدند. از جمله این آداب و رسوم به تن کردن لباس ها و همراه داشتن اسباب و لوازم خاص خودشان بود. در برخورد با این موضوع، یعنی به تن کردن لباسهای مخصوص و همراه داشتن اسباب و لوازم که به ظاهر اهل تصوف مربوط میشود دو نظریه عمده از جانب متصوفه مطرح میشود.
نظریه اول، بی اعتنایی به این ظواهر و اصل ندانستن آن برای صوفی است. کسانی مانند سراج و شبلی از این دستهاند. نظریه دوم ارزش و اعتبار قائل شدن به این ظواهر است که به نسلی از صوفیه تعلق دارد که از آنجایی که در امور معنوی و باطنی تصوف حرف تازه ای ندارد به زعم خود طرحی نو در میاندازد و امور باطنی را با ظواهر گره میزند و مثل باخرزی برای هر حرف واژه صوف معارف بلندی قائل می شود و صوفی را واجد همه آن معارف مینامد. در مقابل این دو گروه کسانی هستند که به هیچ وجه دغدغه ظاهر ندارند و حتی در این مسائل ورود نکردهاند؛ صوفیانی مثل بایزید و روزبهان که دغدغههایی از جنس دیگر داشتهاند و در بند آن نبودهاند که فیالمثل خرقه بپوشند یا نپوشند و اگر پوشیدند آن را چه بنامند.
-1 لباسها و لوازم صوفی
برای مطالعه شکلگرایی در تصوف باید مجموعه البسه و لوازمی را که مربوط به شکل ظاهری صوفیان میشود؛ معرفی کنیم. در این بخش مجموعه این البسه و لوازم را گردآوری کرده و در مورد هرکدام توضیحاتی دادهایم.
توصیفی که در اسرارالتوحید از یک صوفی آمده است؛ می تواند در تجسم وضع ظاهری صوفیان آن روزگار مفید باشد: »مردی دیدم بلند بالا، سیپد پوست، ضخم، فراخ چشم، محاسنی تاناف، مرقعی صوفیانه پوشیده و عصایی و ابریقی در دست گرفته و سجادهای بر دوش انداخته و کلاهی صوفیانه بر سر نهاده و جمجمی در پای کرده و نوری از روی او میتافت«
این وصف ابوسعید است که شخصی او را در بیابان دیده و توصیف کرده است. چنانکه پیداست در این توصیف، تکیه بر ظاهر است تا باطن و همان یک اشاره به باطن که نورانی بودن باشد هم بیشتر ناظر به ظاهر است و گویی که نورانیت ابوسعید در گرو آن ظاهر صوفیانه بوده است. مجموعه البسه و لوازم صوفیان عبارت بودهاست از: خرقه و اخوات آن، عصا، نعلین، رکوه، مِطهره، سجاده، میانبند، توبره پای افزار، انبان، گلیم، وطا، سوزن و ریسمان، حبل - طناب - ، ناخن پیرای، مقراض، سُتُره، مسواک و آینه و شانه، سرخاره، راویه، سُکُره، خریطه، مکحله، محبره، رویمال، میزر، طاس و مزوّجه، که در این بخش توضیح کوتاه در مورد هریک خواهیم داد.
خرقه: »جامه پاره کهنهای است گریبان چاک اما پیش بسته که از سر به تن کنند و از سر به درآورند، خواه این جامه فراهم آمده از پارههایی باشد که از مزبلهها برگیرند و پس از شستشو و طهارت بر هم دوزند و یا مجموعهای از رقعههای سماعی و غیرسماعی است که صوفی صاحب اعتقادی از سر تیمن و تبرک بر یکدیگر دوخته باشد که در این دو صورت بیشتر به عنوان مرقعه شناخته میشود و به هر حال جامهای ساده و اندک بها و خشن است که از پلاس یا گلیم و یا چیزی مشابه آن و به منظور تنپوشی ساتر عورت، دافع از گرما و مانع از سرما بدوزند و بپوشند« - سجادی: 1369، - 47 خرقه و مرقعه، معادل دیگری دارد به نام »دلق « که لباس فقیران و درویشان و داعیهداران مقام ولایت است و به معنی نوعی بالاپوش دراز، مرکب از قطعات مختلف پارچه به رنگهای مختلف.
عصا: در حمل آن به انبیاء اقتدا میکردهاند که به گفته پیامبر - ص - : »حمل العصا علامه المؤمن و سنه الأنبیاء« - مجلسی: ج76، . - 229 به داستان موسی - ع - و عصای آن حضرت نیز گوشه چشمی داشتهاند - طه: . - 18 با عصا میتوانستهاند آفتها را از خود دفع کنند و به نوعی کمک دست ایشان بوده است. همچنین عصای صوفیان باید قطعهای آهنین در انتها میداشته، که به چنین عصایی در عربی عُکاز«» میگفتهاند و عصای بدون آهن را حکم عصا نبوده است
پایپوش: کفش، پایپوش حضر بوده و موزه، پایپوش سفر و ساقهای آن بلند بوده است. چنانکه در انسانکامل میخوانیم: »و در جایی که خادم مصلحت بیند، موزه را بیرون کنند و کفش بپوشند« - نسفی: 1379، . - 169 " پایافزار" نیز معادل "موزه" است و به معنی نوعی از کفش ویژه مسافرت - باخرزی: 34، محمد بن منور: تعلیقات، » . - 896پاچیله« و »قبقاب« نیز کفشهای حضر بوده اند و دومی کفشی چوبی بوده که هنگام طهارت به پای میکرده و تا سر سجاده می آمده اند

