بخشی از مقاله
چکیده
از آنجا که جانِ شعر و به ویژه غزل، با موسیقی درآمیخته است، ارزشمندترین غزل، موسیقاییترین آن است. بالاترین درجه موسیقی نیز آن است که روح شاعر، به درک هارمونی کیهانی و هارمونی روح بشری نایل آید؛ آن را از عالَم بالا دریافت کند و در شعرش بازتاب دهد. چنین شاعری همه عناصر کیهان را در شنیدن این موسیقی با خود شریک میداند و با روح حسّاس خود، شور و جدو و سماعِ آنها را احساس میکند.
نگارندگان بر این باور هستند که آنچه موسیقی غزل مولوی را بیکرانه ساخته است، کیهانی بودن و آسمانی بودن موسیقیِ آن است و بسامد بالای عناصر زمینی و آسمانیِ کیهان و اشاره به سماع آنها، دلیلی بر این مدّعاست.
مولوی با درک وسیع و عمیقش از موسیقی، همه کیهان را به سبب شور و شعوری که به واسطه عشق دارند، در حالت سماعی می بیند که به موسیقی عالم بالا در چرخش و گردشندهمین. موسیقی است که به شعر او شور و وجد وحال خاصّی بخشیده وخواننده صاحبدل ، با گوش جان این موسیقی کیهانی را می شنود غرق در لذّتی توصیفناپذیر می شود. این مقاله در پی آن است تا ابتدا به بررسی جهانبینی سماعگرا و موسیقیپسند مولوی در غزلیّات شمس بپردازد و سپس با تحلیل آماریِ عناصر کیهانی در این غزلها، بازتاب موسیقی کیهانی را مورد بررسی قرار دهد.
-1مقدّمه
اعتقاد به نوعی هارمونی و سریان موسیقی در کیهان، ریشه در آرای حکیمان یونانی دارد و در بین فلاسفه اسلامی، بیشتر در آثار اخوانالصّفا بازتاب یافته است
در مورد سیر تاریخی این اندیشه باید گفت: پس از فلاسفه یونان، کنجکاوی انسان برای پیدا کردن هماهنگی در آواهای طبیعت، در اروپای قرون وسطی قوّت گرفت تا در قرن هفدهم دانش هارمونی تدوین شد
یکی از کسانی که در انتقال اندیشههای فلسفی حکیمان یونان نقش بسزایی داشت، بوئتیوس، فیلسوف مسیحی قرون وسطی، بود که اندیشههایش بنمایههای افلاطونی و فیثاغورثی داشت؛ »وی هنر واقعی یا به تعبیر خودش تنها هنر آزاد را موسیقی میدانست و با گسترش مفهوم موسیقی، از موسیقی کیهانی - Mundance - musicموسیقی روح بشری و موسیقی ابزاری - یا سازی - سخن گفت
بنابراین، بوئتیوس به وجود سه نوع موسیقی قایل بود: موسیقی کیهانی یا حرکات هارمونیک و هماهنگ اجرام آسمانی، موسیقی روح بشری یا موسیقی باطنی انسان یا هارمونی روح انسان و موسیقی ابزاری یا سازی که با آلات موسیقی نواخته میشود. به نظر او مردم به دلیل ضعف حواس تنها موسیقی ابزاری را درک میکنند، امّا عقل و اندیشه بشری وجود موسیقی کیهانی و موسیقی روح بشری را فرض میکند. بوئتیوس عقیده داشت »کاملترین موسیقی همان موسیقی کیهانی و موسیقی روح بشری است و با تکامل عقل و اندیشه انسان است که درک آنها فراهم میشود و هنرمند واقعی یا نظریّهپرداز آزاد کسی است که به درک هارمونی کیهانی و هارمونی روح بشری نایل آید«
از نظر او موسیقیدان صرفاً آهنگساز یا نوازنده نیست؛ بلکه نظریّهپرداز موسیقی کسی است که دارای معرفتی نسبت به هارمونی و هماهنگی عالم است و آنچه با آلات موسیقی اجرا میشود تنها بخشی از موسیقی است«
امروزه نیز بسیاری از نظریّهپردازان موسیقی معتقدند که نوای پرندگان، وزش باد، لغزش آب جویباران و ریزش آبشارها، همه آموزگار انسان در آموختن موسیقی بودهاند و در واقع »موسیقی از جسم و جان خاکیان و لطف و ظرافت افلاکیان مایه گرفته است«
از آنجا که شعر» تجلّی موسیقایی زبان است و مهمترین وظیفه آن به تعبیر والری »باز پس گرفتن چیزی است که موسیقی از آن سلب کرده است
شاعران همواره در تلاشند تا حقوق شعر را بازستانند؛ آن-چه در این میان اهمّیّت دارد میزان موفقیّت آنها در این هدف است که بیش از هر چیز بستگی به میزان درک آنها از موسیقی دارد. میتوان گفت »در لحظاتی که شاعر به مرحلهای از تناسب و هارمونی با محیط و هستی خویش میرسد، به نوعی موسیقی دست یافته است«
و از این نظر مولوی، سرآمد دیگر شاعران پارسی در درک چنین موسیقی است؛ به بیان دیگر، درک مولوی از موسیقی، درک معمولی نیست، بلکه در بالاترین و کیهانیترین و حتّی فراکیهانیترین سطحهاست. غزلیّات» مولانا گریزی است از همه نظامها و عرفها و عادتها برای پیوستن به نظام موسیقایی کیهان
»اینکه هر شعری نمیتواند روح تشنه و خسته ما را سیراب و آرام کند... و این منظور شاید در غوغای روح تلاطم و موّاج جلالالدّین محمّد بیش از هر شاعر دیگر احساس میشود « - دشتی، - 20-19 :1362، بیگمان به دلیل روح حسّاس و درک عمیق مولوی از موسیقی کیهانی است. او در مثنوی به موسیقی عناصر کیهان اشاره کرده است:
بانگ گردشهای چرخ است این که خلق // مینوازندش به طنبور و به حلق
ما همه اجزای عالم بودهایم // در بهشت آن لحنها بشنودهایم
توجّه مولوی به کمال مطلق و اوج زیبایی مجرّد و بیکرانه است که موسیقی شعرش را زیبا و بیکرانه کرده است. غزل او پیش از هر چیز از آبشخور موسیقی روحی و بشری او سیراب میگردد و در لباس موسیقی ظاهری رخ مینماید. »غزلهای آهنگین دیوان کبیر شعری است با موسیقی با هم آمیخته و اکسیری از عشق بر آن ریخته
مولوی در راستای درک عمیق خود از هارمونی و موسیقی کیهانی، عناصر شعریاش را نیز بیشتر از کیهان و کاینات گرفته است و بسیاری از آنها را تا حدّ نماد شعری پیش برده است. این درست است که بسیاری از واژگان در غزل او تمثیلی از حق، عالم ملکوت، قیامت و...هستند؛ امّا این نمادها نیز از عناصری انتخاب شدهاند که یا در آسمان در چرخشند، یا در زمین در حرکت و رقص؛ به بیان دیگر درک عمیق مولوی از موسیقی کیهانی که با روح او پیوند خورده است،
از سویی گزینش این واژگان پویا و چرخان را در شعرش ایجاب میکرده است و از سوی دیگر او را به سماع و سرودن شعر در این حالت واداشته است. »همین آمیختگی انسان با موسیقی در عالم متافیزیک است که مرشد سعی میکند آن را در عالم فیزیک برای مرید اعاده کند زیرا گردش منظّم افلاک خود نوعی حرکت موزون و به تعبیر صوفیّه نوعی سماع است، بنابراین، گویی »بانگ سماع از فلک به گوش میرسد و از این رو پایکوبی، نردبانی میسازد که عاشق را به آسمان هفتم میرساند
-2موسیقی کیهانی در غزلیّات شمس -1-2جهانبینی سماعگرا و موسیقیپسند مولوی در غزلیّات شمس
با این که بسیاری از صوفیان، متعبّدان و متشرّعان در مورد سماع، جواز و شرایط آن اختلاف نظر دارند، مولوی پس از دیدار با شمس تبریزی و انقلاب روحی، آن را یکی از اصول جهانبینی خود قرار داده است؛ به گونهای که سماع، نماینده و سمبل طریقت مولویّه است و بیشتر، با نام مولوی شناخته میشودسماع. در نظر مولوی، باعثِ آرام دل عاشق و غذای جان و دوای درد سالک و سبب آرامش روح و پیکی است که از عالم قدس، مژده آسمانی میرساند - حاکمی، . - 89 :1373 بنابراین اگر واژه سماع و واژههای مرتبط با آن مانند رقص، رقصان، چرخ و چرخان و... - که بیانگر گرایش مولوی به سماع و موسیقیاند- در غزل او بسامد بسیار دارند، جای تعجّب نیست.
بی شک گرایش مولوی به سماع، در وهله اوّل، ناشی از حسّاسیّت روحی او به موسیقی استاستاد. زرّینکوب در مورد ارتباط حسّاسیّت روحی مولوی با وجد و سماع و غزل او میگوید: » شعر که این طوفان درونی او را در قالب ترانه و غزل میریخت، خود او را و هر کس را که در اطراف او آن را میشنید و از ظنّ خود با آن همنوا میشد، به وجد و سماع میخواند. یاد شمس، عشق شمس و فراق شمس شورمایه این اشعار بود؛ هم این غزلها او را به وجد و سماع دعوت میکرد، هم وجد و سماع او را به انشاد این غزلها وامیداشت.
جاذبه شور و سماع در این ایّام تمام وجود او را تسخیر کرده بود. در خلوت خانه گهگاه رباب مینواخت. حتّی به ذوق خود در ساخت رباب هم پارهای تصرّفها کرد؛ به نی و رباب همچون رمزی از روحِ از خود رهیده، از روح مشتاق و مهجور مینگریستحسّاسیّت. او نسبت به موسیقی تا حدّی بود که به سماع بانگ آسیاب به وجد میآمد
در این باره حکایتهایی نیز از زندگی مولوی نقل شده است که حکایتِ پوستفروشی که برای فروش پوستِ روباه »دلکو دلکو« میگفت و مولوی را در بازار به سرودن غزلی با آهنگِ »دل کو دل کو؟« برانگیخت و حکایت بازار زرکوبان و سرودن غزل و سماع در آن بازار، از آن جمله هستند
در باور مولوی وجد و سماع و موسیقی همه با هم تعبیر میشوند؛ زیرا »مولانا رقص و سماع را از توابع و نتایج ظهور وجد می-دانست و با شنیدن نغمه یا نوایی یا سخنی موزون به وجد میآمد
سماع حالتی در قلب ایجاد میکند که وجد نامیده میشود و این وجد موجب حرکات بدنی میشود
از دیدگاه ظاهری نیز حسّاسیّت روحی مولوی، هم در تنوّع و ابتکارات وزنی و هم در وزنهای خیزابی و تند و متحرّک غزلهای وی کاملاً آشکار است
تردیدی نیست که مولوی سماع را یکی از اصول جهانبینی عرفانی خود میدانسته است و به آن باور داشته استعلّت. این پذیرش را میتوان در ارتباط سماع با دیگر اصول جهانبینی او نیز جستجو کرد؛ مثلاً در نظر مولوی سماع، آرام جان زندگان و نردبان وصال به حق معرّفی شده است و نتیجه خودشناسی است و از آنجا که هدف عارف وصال به حق به وسیله خودشناسی است، سماع، وصال و خودشناسی کاملاً با هم در ارتباط هستند:
سماع آرام جان زندگان است // کسی داند که او را جانِ جان است
کسی کو جوهر خود را ندیدست // کسی کان ماه از چشمش نهان است
چنین کس را سماع و دف چه باید؟ // سماع از بهر وصل دلستان است
در دلِ کان، نقد زری غایبی از دیدن خود // رقصکنان شعلهزنان برجَه از این کار و مترس
دل ز تو برهان طلبد سایه برهان نه تویی؟ // بر مثل سایه برو باز به برهان و مترس
در جهانبینی عرفانی مولوی، سماع و عشق هر دو ازلی هستند و با هم و در کنار هم معنی میشوند؛ »عرفایی که به سماع پرداختهاند معتقدند که لذایذ روحانی از سماع حاصل میگردد و سرچشمه آن به آغاز آفرینش مربوط است و روانهای ما لذّت این سماع را از روز ازل، هنگام میثاق که خداوند با ارواح در مخاطبه فرمودألستُ: بربّکُم4، دریافتهاندو هنوز گوشِ جان به یاد لذّت آن سماع آسمانی به وجد میآید
آنچه سماع را بر مولوی واجب میکند، نقش مؤثّری است که سماع در وصال به معشوق دارد:
جنبش خلقان ز عشق، جنبش عشق از ازل // رقص هوا از فلک، رقص درخت از هواست
ساغری چند بخور از کف ساقی وصال // چون که بر کار شدی برجَه و در رقص درآ
گرد آن نقطه چو پرگار همی چرخی زن // این چنین چرخ فریضه است چنین دایره را
عشق که در نظر مولوی جوهر حیات و مبدأ و مقصدآن است، مسبّب اصلی سماع نیز هست؛ و از آنجا که همین عشق است که هر دم آهنگی میزند و اطوار قلبی مولوی را میآفریند، سماع نیز در کنار عشق معنی مییابد:
چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم؟ // کنار در کِشَمش همچنین میان سماع
او ره خوش میزند رقص بر آن میکنم // هر دم بازی نو عشق برآرد مرا
اگر در عرفان مولوی، جهان و هر چه در اوست، مانند خال و خط و چشم و ابروست که هر چیز به جای خود نیکوست و چشم بصیرت عارف هر نقشِ این جهان را مظهر زیبایی و آینه جمال نمای الهی میداند

