دانلود مقاله شرح داستان ولادت رسول خدا(ص)

word قابل ویرایش
30 صفحه
8700 تومان
87,000 ریال – خرید و دانلود

شرح داستان ولادت رسول خدا(ص)

قبل از آنکه مبادرت به شرح داستان ولادت رسول خدا(ص)بنماییم،مناسب است به پاره‏اى از
بشارتهاى انبیا و پیشگوییهاى منجمان و کاهنان و غیر ایشان درباره تولد و ظهور آن
حضرت اشاره شود زیرا در فصلهاى آینده مورد نیاز واقع خواهد شد.
و ما وقتى روى دلیلهاى عقلى و نقلى دانستیم که پیغمبر اسلام خا

تم پیغمبران و دین اسلام
کاملترین ادیان الهى استـچنانکه در جاى خود ثابت شده و ما بدان معتقدیمـمى‏دانیم که به طور
قطع در ضمن تعلیمات پیغمبران گذشته سخنانى در مورد آخرین پیامبر بوده است و نوید و
بشارتهایى از آنها درباره ظهور رسول خدا(ص)رسیده است اگر چه شاید بسیارى از آنها به
دست مغرضان و تحریف کنندگان تعلیمات انبیا و کتابهاى آسمانى از بین رفته و یا تحریف
شده باشد.

اما از آنجا که بشارت و نوید معمولا در لفافه و به صورت رمز و اشاره القا مى‏شود،باز هم
سخنان زیادى از پیمبران گذشته در این باره به ما رسیده و از نابودى و تحریف مغرضین
جان سالم به در برده است.
و به گفته یکى از دانشمندان:
«مصلحت خداوندى ایجاب مى‏کرد که این بشارات مانند زیبایى‏هاى طبیعت که محفوظ مى‏ماند
یا مانند صندوقچه جواهر فروشان که به دقت حفظ مى‏شود در لفافه‏اى از اشارات محفوظ
بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد که بیشتر با عقل و دانش‏سر و کار دارند قرار گیرد» (۱) .
بشارتهاى انبیاى الهى درباره آمدن رسول خدا
از جمله این بشارتها آیه ۱۴ و ۱۵ از کتاب یهودا است که مى‏گوید:
«لکن خنوخ«ادریس»که هفتم از آدم بود درباره همین اشخاص خبر داده گفت اینک خداوند با
ده هزار از مقدسین خود آمد تا بر همه داورى نماید و جمیع بى دینان را ملزم سازد و بر همه
کارهاى بى دینى که ایشان کردند و بر تمامى سخنان زشت که گناهکاران بى دین به خلاف او
گفتند…»

که ده هزار مقدس فقط با رسول خدا(ص)تطبیق مى‏کند که در داستان فتح مکه با او
بودند.بخصوص با توجه به این مطلب که این آیه از کتاب یهودا مدتها پس از حضرت
عیسى(ع)نوشته شده. (۲)
و از آن جمله در سفر تثنیه،باب ۳۳،آیه ۲ چنین آمده:
«و گفت خدا از کوه سینا آمد و برخاست از سعیر به سوى آنها و درخشید از کوه پاران و آمد
با ده هزار مقدس از راستش با یک قانون آتشین…»
که طبق تحقیق جغرافى دانان منظور از«پاران»ـیا فارانـمکه است،و ده هزار مقدس نیز چنانکه قبلا گفته شد فقط قابل تطبیق با همراهان و یاران رسول خدا(ص)است.

و در فصل چهاردهم انجیل یوحنا:۱۶،۱۷،۲۵،۲۶ چنین است:
«اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید،و من از پدر خواهم خواست و او دیگرى را که
فارقلیط است به شما خواهد داد که همیشه با شما خواهد بود،خلاصه حقیقتى که جهان آن را
نتواند پذیرفت زیرا که آن را نمى‏بیند و نمى‏شناسد،اما شماآن را مى‏شناسید زیرا که با شما
مى‏ماند و در شما خواهد بودـاینها را به شما گفتم مادام که با شما بودم اما فارقلیط روح
مقدس که او را پدر به اسم من مى‏فرستد او همه چیز را به شما تعلیم دهد و هر آنچه گفتم به
یاد آورد»

.
که بر طبق تحقیق کلمه«فارقلیط»که ترجمه عربى«پریکلیتوس»است به معناى«احمد»است و
مترجمین اناجیل از روى عمد یا اشتباه آن را به«تسلى دهنده»ترجمه کرده‏اند.
و در فصل پانزدهم:۲۶ چنین است:
«لیکن وقتى فارقلیط که من او را از جانب پدر مى‏فرستم و او روح راستى است که از جانب
پدر عمل مى‏کند و نسبت به من گواهى خواهد داد».

و در فصل شانزدهم:۷،۱۲،۱۳،۱۴ چنین است:
«و من به شما راست مى‏گویم که رفتن من براى شما مفید است،زیرا اگر نروم فارقلیط نزد
شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزد شما مى‏فرستم اکنون بسى چیزها دارم که به شما
بگویم لیکن طاقت تحمل ندارید،اما چون آن خلاصه حقیقت بیاید او شما را به هر حقیقتى
هدایت خواهد کرد،زیرا او از پیش خود تکلم نمى‏کند بلکه آنچه مى‏شنود خواهد گفت و از امور
آینده به شما خبر خواهد داد…»

و سخنان دیگرى که از پیغمبران گذشته به ما رسیده و در کتابها ضبط است و چون نقل
تمامى آنها از وضع نگارش تاریخ خارج است از این رو تحقیق بیشتر را در این باره به
عهده خواننده محترم مى‏گذاریم و به همین مقدار در اینجا اکتفا نموده و قسمتهایى از سخنان
دانشمندان و کاهنان و پیشگوییهاى آنان که قبل از تولد رسول خدا(ص)کرده‏اند نقل کرده به
دنبال گفتار قبل خود باز مى‏گردیم.
پیشگویى‏ها و سخنان کاهنان
ابن هشام مورخ مشهور در تاریخ خود مى‏نویسد (۳) :ربیعه بن نصر که یکى ازپادشاهان یمن
بود خواب وحشتناکى دید و براى دانستن تعبیر آن تمامى کاهنان و منجمان را به دربار
خویش احضار کرد و تعبیر خواب خود را از آنها خواستار شد .

آنها گفتند:خواب خود را بیان کن تا ما تعبیر کنیم؟
ربیعه در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگویم و شما تعبیر کنید به تعبیر شما اطمینان
ندارم ولى اگر یکى از شما تعبیر آن خواب را پیش از نقل آن بگوید تعبیر او صحیح است.
یکى از آنها گفت:چنین شخصى را که پادشاه مى‏خواهد فقط دو نفر هستند یکى سطیح و
دیگرى شق که این دو کاهن مى‏توانند خواب را نقل کرده و تعبیر کنند.
ربیعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار کرد،سطیح قبل از شق به دربار ربیعه آمد و
چون پادشاه جریان خواب خود را بدو گفت،سطیح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را دیدى که
از تاریکى بیرون آمد و در سرزمین تهامه در افتاد و هر جاندارى را در کام خود فروبرد !
ربیعه گفت:درست است اکنون بگو تعبیر آن چیست؟

سطیح اظهار داشت:سوگند به هر جاندارى که در این سرزمین زندگى مى‏کند که مردم حبشه
به سرزمین شما فرود آیند و آن را بگیرند.
پادشاه با وحشت پرسید:این داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت یاپس از آن؟
سطیح گفت:نه،پس از سلطنت تو خواهد بود.
ربیعه پرسید:آیا سلطنت آنها دوام خواهد یافت یا منقطع مى‏شود!
گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مى‏شود!
پرسید:سلطنت آنها به دست چه کسى از بین مى‏رود؟

گفت:به دست مردى به نام ارم بن ذى یزن که از مملکت عدن بیرون خواهد آمد.
پرسید:آیا سلطنت ارم بن ذى یزن دوام خواهد یافت؟
گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد.
پرسید:به دست چه کسى؟گفت:به دست پیغمبرى پاکیزه که از جانب خدا بدو وحى مى‏شود.
پرسید:آن پیغمبر از چه قبیله‏اى خواهد بود؟
گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالک بن نضر که پادشاهى این سرزمین تا پایان این جهان در میان پیروان او خواهد بود.

ربیعه پرسید:مگر این جهان پایانى دارد؟
گفت:آرى پایان این جهان آن روزى است که اولین و آخرین در آن روز گرد آیند و نیکوکاران به سعادت رسند و بدکاران بدبخت گردند.
ربیعه گفت:آیا آنچه گفتى خواهد شد؟
سطیح پاسخ داد:آرى سوگند به صبح و شام که آنچه گفتم خواهد شد.
پس از این سخنان شق نیز به دربار ربیعه آمد و او نیز سخنانى نظیر گفتار«سطیح»گفت و
همین جریان موجب شد تا ربیعه در صدد کوچ کردن به سرزمین عراق برآید و به
شاپورـپادشاه فارسـنامه‏اى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را در جاى مناسبى در
سرزمین عراق سکونت دهد و شاپور نیز سرزمین«حیره»راـکه در نزدیکى کوفه بودهـبراى
سکونت آنها در نظر گرفت و ایشان را بدانجا منتقل کرد،و نعمان بن منذرـفرمانرواى مشهور
حیرهـاز فرزندان ربیعه بن نصر است .

و نیز داستان دیگرى از تبع نقل مى‏کند و خلاصه‏اش این است که مى‏گوید:تبع پادشاه دیگر
یمن به مردم شهر یثرب خشم کرد و در صدد ویرانى آن شهر و قتل مردم آن برآمد و به همین
منظور لشکرى گران فراهم کرد و به یثرب آمد.
مردم یثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانکه نزد انصار مدینه معروف است،مردم روزها با
تبع و لشکریانش جنگ مى‏کردند و چون شب مى‏شد براى تبع و لشکریانش به خاطر اینکه
میهمان و وارد بر ایشان بودند خرما و آذوقه مى‏فرستادند و بدین وسیله از آنها پذیرایى
مى‏کردند .
مدتى بر این منوال گذشت تا روزى دو تن از احبار و دانشمندان یهود از بنى قریظه به نزد
تبع رفته و بدو گفتند:فکر ویرانى این شهر را از سر دور کن و از این تصمیم‏انصراف حاصل
نما،و اگر در این کار اصرار ورزى و پافشارى کنى نیروى غیبى جلوى این کار تو را خواهد
گرفت و ما ترس آن را داریم که به عقوبت این عمل گرفتار شوى.

تبع پرسید:چرا؟
گفتند:براى آنکه این شهر هجرتگاه پیغمبرى است که از حرم قریش(یعنى مکه معظمه)بیرون
آید،و این شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود.
تبع که این سخن را شنید دانست که آن دو بیهوده نمى‏گویند و از روى علم و اطلاع و
خبرهایى که از کتابها دارند این سخن را مى‏گویند و به همین سبب از ویرانى شهر یثرب
منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تأثیر کرد
و در پاره‏اى از روایات نیز آمده است که رسول خدا(ص)فرمود:تبع را دشنام نگویید زیرا او
مسلمان شد و ایمان آورد.

و در روایتى که صدوق(ره)از امام صادق(ع)روایت کرده آن حضرت فرمود:تبع به اوس و
خزرج (ساکنان شهر مدینه)گفت:در این شهر بمانید تا این پیغمبر بیرون آید،و من نیز اگر
زمان او را درک کنم کمر به خدمت او خواهم بست و به یارى او خواهم شتافت.
و از آن جمله زید بن عمرو بن نفیل بود که سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)در سرزمین
حجاز مى‏زیست و به جستجوى دین حنیف ابراهیم بود،و از آیین یهود و دیگر آیینهاى آن
زمان پیروى نمى‏کرد و با بت پرستان مبارزه مى‏نمود،و از ذبیحه آنان نمى‏خورد.
عامر بن ربیعه گوید:وقتى مرا دید به من گفت:اى عامر من از رفتار قوم خود بیزارم و پیرو
دین ابراهیم و معبود او و اسماعیل هستم و آنها رو به این خانه نماز مى‏گزاردند،و من چشم
به راه ظهور پیغمبرى هستم از فرزندان اسماعیل و گمان ندارم او را درک کنم اما از هم اکنون
من بدو ایمان دارم و او را تصدیق کرده و گواهى مى‏دهم که او پیغمبر است،و اگر عمر تو
طولانى شد و او را دیدار کردى سلام مرا بدو برسان.

عامر گفت:چون رسول خدا(ص)به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و
سخن زید را براى آن حضرت بازگو کردم و سلام او را رساندم حضرت براى او طلب رحمت
از خدا کرد،و پاسخ سلامش را داد و فرمود:او را در بهشت دیدم که پیروزمندانه گام بر
مى‏داشت.
و دیگر از کسانى که سالها قبل از ولادت رسول خدا(ص)از آمدن آن حضرت خبر مى‏داد و
انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است که از بزرگان مسیحیت و از بلغاء
عرب است که در بلاغت به وى مثل مى‏زنند،و بیشتر عمر خود را به صورت رهبانیت دور از
مردم و در بیابانها به سر مى‏برد.

وى از حکماى عرب و از معمرین آنهاست که چنانکه در برخى از تواریخ ذکر شده ششصد
سال عمر کرد و کسى بود که شمعون صفا و لوقا و یوحنا را درک کرد و از آنها فقه و حکمت
آموخت و زمان رسول خدا(ص)را نیز درک کرد ولى قبل از بعثت آن بزرگوار از دنیا رفت.و
رسول خدا درباره‏اش مى‏فرمود:
«رحم الله قسا یحشر یوم القیامه امه واحده»
[خدا رحمت کند قس را که در روز قیامت به صورت یک امت تنها محشور مى‏گردد.]
شیخ مفید(ره)و دیگران روایت کرده‏اند که وى در«سوق عکاظ»عربها را مخاطب‏قرار داده و
بدانها مى‏گفت:
«یقسم بالله قس بن ساعده قسما برا لا اثم فیه ما لله على الارض دین أحب الیه من دین قد
اظلکم زمانه و أدرککم أوانه،طوبى لمن ادرک صاحبه فبایعه و ویل لمن أدرکه ففارقه».
[قس بن ساعده به خداى یگانه سوگند مى‏خورد سوگندى محکم که گناهى در آن نیست که در
روى زمین آیینى وجود ندارد که نزد خدا محبوبتر باشد از آیینى که زمان ظهورش بر سر
شما سایه افکنده(و نزدیک گشته)و وقت آن شما را درک نموده،خوشا به حال کسى که صاحب
آن دین و آیین را درک کند و با او بیعت کند و واى به حال کسى که او را درک کند و از وى
کناره گیرد .]

و بارها اتفاق افتاد که رسول خدا(ص)از افراد قبیله«ایاد»حالات قس بن ساعده و سخنان
حکمت آمیز و اشعار او را جویا مى‏شد،و آنان نیز کم و بیش هر چه دیده و یا شنیده بودند
براى آن حضرت نقل مى‏کردند.
و کراجکى در کتاب کنز الفواید از مرد عربى که براى رسول خدا(ص)روایت کرده نقل مى‏کند
که وى گفت:هنگامى براى پیدا کردن شترى که از من گم شده بود در بیابانها گردش مى‏کردم
بناگاه قس بن ساعده را مشاهده کردم که در میان دو قبر ایستاده و نماز مى‏خواند،و چون از
نمازش فراغت یافت از وى پرسیدم این دو قبر از کیست؟پاسخ داد:
اینها قبر دو تن از برادران من است که خداى یگانه را با من در اینجا پرستش مى‏کردند و
اینک از دنیا رفته‏اند و من بر سر قبر این دو خداى را پرستش مى‏کنم تا وقتى که بدانها ملحق
شوم آن گاه به آن دو قبر رو کرد و گریان شده اشعارى گفت،و پس از اینکه اشعارش پایان
یافت بدو گفتم:
چرا به نزد قوم خود نمى‏روى و در خوبى و بدى آنها شرکت نمى‏جویى؟گفت:مادر بر عزایت
بگرید ندانسته‏اى که فرزندان اسماعیل دین پدرشان را واگذارده و از بتان پیروى نموده و
آنها را بزرگ دانسته‏اند!

پرسیدم:این نمازى را که مى‏خوانى چیست؟
پاسخ داد:براى خداى آسمانها مى‏گزارم.
از او سؤال کردم:مگر آسمانها هم خدایى دارد،و بجز لات و عزى خدایى هست؟دیدم حالش
دگرگون شد و به خشم درآمده گفت:اى برادر أیادى از من دور شو که براستى از براى
آسمانها خدایى است که آن را آفریده و به ستارگان زیور داده و به ماه تابان نورانیش
کرده.شبش را تار و روزش را تابناک و آشکار نموده و بزودى از سوى مکه همگان را
مشمول رحمت عامه‏اش قرار خواهد داد،به وسیله مردى تابناک از فرزندان لوى بن غالب که
نامش:محمد،است و او مردم را به کلمه اخلاص دعوت مى‏کند،و من گمان ندارم او را درک
کنم،و اگر او را مى‏دیدم دست خویش راـبه عنوان بیعت و تصدیقـدر دستش مى‏نهادم و به هر
کجا که مى‏رفت به همراه او مى‏رفتم…
و در حدیثى که مفید(ره)از ابن عباس روایت کرده این گونه است که مرد عرب گفت:یا رسول
الله من از قس چیز عجیبى مشاهده کردم!حضرت فرمود:چه دیدى؟

عرض کرد:روزى در یکى از کوههاى نزدیک خود که نامش سمعان بود مى‏رفتم و آن روز
بسیار گرم و سوزانى بود ناگاه قس بن ساعده را دیدم که در زیر درختى نشسته و پیش
رویش چشمه آبى است و اطراف او را درندگان زیادى گرفته‏اند و مى‏خواهند از آن چشمه آب
بخورند و مشاهده کردم که یکى از آن درندگان به سر دیگرى فریاد زد و در این وقت«قس»را
دیدم که دست خود بر آن درنده زده گفت:صبر کن تا رفیقت که پیش از تو آمده آب بیاشامد آن
گاه نوبت توست!
من که چنان دیدم سخت وحشت کرده و ترسیدم،«قس»متوجه من شده گفت:نترس که تو را
صدمه نخواهند زد،در این وقت چشمم به دو صورت قبر افتاد که در میان آنها مکانى براى
نماز و عبادت ساخته شده بود.
از او پرسیدم:این دو قبر چیست؟
و همچنان که در روایت قبلى بود پاسخ مرا داد،تا به آخر حدیث…
بعثت رسول خدا(ص)
چهل سال از عمر رسول خدا(ص)گذشته بود که به طور آشکار فرشته وحى به آن حضرت
نازل شد و آن بزرگوار به نبوت مبعوث گردید.
کیفیت نزول وحى

پیش از این گفتیم رسول خدا(ص)هر چه به چهل سالگى نزدیک مى‏شد به تنهایى و خلوت با
خود بیشتر علاقه‏مند مى‏گردید و بدین منظور سالى چند بار به غار«حرا»مى‏رفت و در آن
مکان خلوت به عبادت مشغول مى‏شد و روزها را روزه مى‏گرفت و به اعتکاف مى‏گذرانید و
بدین ترتیب صفاى روحى بیشترى پیدا کرده و آمادگى زیادترى براى فرا گرفتن وحى الهى و
مبارزه با شرک و بت پرستى و اعمال زشت دیگر مردم آن زمان پیدا مى‏کرد.

و بر طبق نقل علماى شیعه و روایات صحیح،بیست و هفت روز از ماه رجب گذشته بود و
رسول خدا(ص)در غار«حرا»به عبادت مشغول بود،در آن روز که به گفته جمعى روز دوشنبه
بود حضرت خوابیده بود و اتفاقا على(ع)و جعفر برادرش نیز براى دیدن محمد(ص)و یا به
منظور شرکت در اعتکاف آن حضرت به غار آمده بودند و دو طرف آن حضرت خوابیده
بودند.
رسول خدا(ص)دو فرشته را در خواب دید که وارد غار شدند و یکى در بالاى سر آن حضرت
نشست و دیگرى پایین پاى اوـآنکه بالاى سرش نشست نامش جبرئیل‏و آن که پایین پاى آن
حضرت نشست نامش میکاییل بودـمیکائیل رو به جبرئیل کرده گفت:
به سوى کدام یک از اینها فرستاده شده‏ایم؟
جبرئیلـبه سوى آنکه در وسط خوابیده!
در این وقت رسول خدا(ص)وحشت زده از خواب پرید و چنانکه در خواب دیده بود در بیدارى
هم دو فرشته را مشاهده فرمود.

پیش از این محمد(ص)بارها فرشتگان را در خواب دیده بود و در بیدارى نیز صداى آنها را
مى‏شنید که با او سخن مى‏گفتند و بلکه همان طور که قبل از این اشاره کردیم از دوران کودکى
خداى تعالى فرشتگانى براى حفاظت و تربیت او در خلوت و جلوت مأمور کرده بود که با او
بودند.
ولى این نخستین بار بود که آشکارا فرشته الهى را پیش روى خود مى‏دید.
گفته‏اند:در این وقت جبرئیل ورقه‏اى از دیبا به دست او داد و گفت:«اقرء»یعنى بخوان.
فرمود:چه بخوانم!من که نمى‏توانم بخوانم!

براى بار دوم و سوم همین سخنان تکرار شد و براى بار چهارم جبرئیل گفت:
«اقرء باسم ربک الذى خلق،خلق الإنسان من علق،اقرء و ربک الأکرم،الذى علم بالقلم،علم
الإنسان ما لم یعلم» .
[بخوان به نام پروردگارت که(جهان را)آفرید،(خدایى که)انسان را از خون بسته آفرید،بخوان
و خداى تو مهتر است،خدایى که(نوشتن را به وسیله)قلم بیاموخت.]
جبرئیل خواست از جا برخیزد و برود،محمد(ص)جامه‏اش را گرفت و فرمود:
نامت چیست؟گفت:جبرئیل.

جبرئیل رفت و رسول خدا(ص)از جا برخاست و این آیاتى را که شنیده بود تکرار کرد،دید در
دلش نقش بسته و دیگر از هیجانى که به وى دست داده بود نتوانست در غار بماند از آنجا
بیرون آمد و به سوى مکه به راه افتاد،افکار عجیبى او را گرفته و منظره دیدار فرشته او را
به هیجان و وجد آورده بود.در روایات آمده که به هر سنگ‏و درختى که عبور مى‏کرد،با زبان
فصیح به او سلام کرده و تهنیت مى‏گفتند و در تواریخ است که رسول خدا(ص)فرمود:همین
که به وسط کوه رسیدم آوازى از بالاى سر شنیدم که مى‏گفت:اى محمد تو پیغمبر خدایى و من
جبرئیلم،چون سرم را بلند کردم جبرئیل را در صورت مردى دیدم که هر دو پاى خود را جفت
کرده و در طرف افق ایستاده و به من مى‏گوید:اى محمد تو رسول خدایى و من جبرئیلم،در
این وقت ایستادم و بى آنکه قدمى بردارم بدو نظر مى‏کردم و به هر سوى آسمان که
مى‏نگریستم او را به همان قیافه و شکل مى‏دیدم!
مدتى در این حال بودم تا آنکه جبرئیل از نظرم پنهان شد،و در این مدت خدیجه از دورى من
نگران شده بود و کسى را به دنبالم فرستاده بود،و چون مرا دیدار نکرده بودند به خانه
خدیجه بازگشتند.
بازگشت رسول خدا(ص)به خانه و سخنان خدیجه
پیغمبر بزرگوار الهى به خانه بازگشت و به خاطر آنچه دیده و شنیده بود دگرگونى زیادى در
حال آن حضرت پدیدار گشته بود.خدیجه که چشمش به رسول خدا(ص)افتاد بى تابانه پیش آمد
و گفت:اى محمد کجا بودى؟که من کسانى را به دنبال تو فرستادم ولى دیدارت نکردند؟
پیغمبر خدا آنچه را دیده و شنیده بود به خدیجه گفت و خدیجه با شنیدن سخنان همسر
بزرگوار چهره‏اش شکفته گردید و گویا سالها بود در انتظار و آرزوى شنیدن این سخنان و
مشاهده چنین روزى بود و به همین جهت بى درنگ گفت:

اى عمو زاده!مژده باد تو را،ثابت قدم باش،سوگند بدان خدایى که جانم به دست اوست من
امید دارم که تو پیغمبر این امت باشى!
و در حدیثى است که وقتى رسول خدا(ص)وارد خانه شد نور زیادى او را احاطه کرده بود که
با ورود او اتاق روشن گردید.خدیجه پرسید:این نور که مشاهده مى‏کنم چیست؟فرمود:این نور
نبوت است!خدیجه گفت:مدتها بود که آن را مى‏دانستم و سپس مسلمان شد.و برخى از
مورخین چون ابن هشام،معتقدند که این جریان درهمان«حرا»اتفاق افتاد و خدیجه به دنبال
رسول خدا (ص)به«حرا»رفته بود،و چند روز پس از ماجراى بعثت حضرت از کوه«حرا»به
مکه بازگشت.و به هر صورت سخنان رسول خدا(ص)که تمام شد لرزه‏اى اندام آن حضرت را
فرا گرفت و احساس سرما در خود کرد از این رو به خدیجه فرمود:

من در خود احساس سرما مى‏کنم مرا با چیزى بپوشان و خدیجه گلیمى آورد و بر بدن آن
حضرت انداخت و رسول خدا(ص)در زیر گلیم آرمید.
دنباله داستان را برخى از نویسندگان این گونه نقل کرده‏اند که:خدیجه با اینکه از این ماجرا
بسیار خوشحال و شادمان شده بود اما به فکر آینده شوهر عزیز خود افتاد و دورنماى مبارزه
با عادات ناپسند و برانداختن کیش بت پرستى و سایر اخلاق مذموم و زشت مردم مکه و
سرسختى آنها را در حفظ این آیین و مراسم در نظر خود مجسم ساخت و مشکلاتى را که سر
راه تبلیغ دعوت الهى محمد بود به خاطر آورد و سخت نگران شد و نتوانست آرام بنشیند و
در صدد برآمد تا نزد پسر عمویش ورقه بن نوفل برود و آنچه را از همسر خود شنیده بود
بدو گزارش دهد و از او در این باره نظریه بخواهد و راه چاره‏اى از وى بجوید.
خدیجه محمد(ص)را در خانه گذارد و لباس پوشیده پیش ورقه آمد و آنچه را شنیده بود بدو
گفت.
ورقه که خود انتظار چنین روزى را مى‏کشید و روى اطلاعاتى که داشت چشم به راه ظهور
پیغمبر اسلام بود،همین که این سخنان را از خدیجه شنید بى اختیار صدا زد:
«قدوس،قدوس»سوگند بدانکه جانم به دست اوست اى خدیجه اگر راست بگویى این فرشته‏اى
که بر محمد نازل شده همان ناموس اکبرى است که به نزد موسى آمد و محمد پیغمبر این امت
است بدو بگو:در کار خود محکم و پا برجا و ثابت قدم باشد.

ورقه این سخنان را به خدیجه گفت و اتفاقا روز بعد یا چند روز بعد پس از این ماجرا خود
پیغمبر را در حال طواف دیدار کرد و از آن حضرت درخواست کرد تا آنچه را دیده و شنیده
بود به ورقه بگوید و چون رسول خدا(ص)ماجرا را بدو گفت،ورقه او را دلدارى داده و
اظهار کرد:سوگند بدان خدایى که جان ورقه به دست‏اوست،تو پیغمبر این امت هستى و همان
ناموس اکبرى که نزد موسى مى‏آمد بر تو نازل گشته و این را بدان که مردم تو را تکذیب
خواهند کرد و آزارت مى‏دهند و از شهر مکه بیرونت خواهند کرد و با تو ستی

زه و جنگ
مى‏کنند و اگر من آن روز را درک کنم تو را یارى خواهم کرد.
آن گاه لبان خود را پیش برده و جلوى سر محمد(ص)را بوسید.
اما بسیارى از اهل تحقیق در صحت این قسمت تردید کرده و سند آن را نیز مخدوش دانسته و
دست جعل و تحریف مسیحیان مغرض را در آن دخیل دانسته‏اند،و العلم عند الله.
و به هر صورت خدیجه بازگشت و رسول خدا همچنان که خوابیده بود احساس کرد فرشته
وحى بر او نازل گردید و از این رو گوش فرا داد تا چه مى‏گوید و این آیات را شنید که بر وى
نازل نمود:
«یا ایها المدثر،قم فأنذر،و ربک فکبر،و ثیابک فطهر،و الرجز فاهجر،و لا تمنن تستکثر،و لربک فاصبر» .
[اى گلیم به خود پیچیده برخیز و(مردم را از عذاب خدا)بترسان،و خدا را به بزرگى بستاى،و
جامه را پاکیزه کن،و از پلیدى دورى گزین،و منت مگزار،و زیاده طلب مباش،و براى
پروردگارت صبر پیشه ساز.]با نزول این آیات پیغمبر خدا با اراده‏اى آهنین و تصمیمى قاطع
آماده تبلیغ دعوت الهى گردید و از جاى برخاسته دست بیخ گوش گذارد و فریاد زد:الله
اکبر،الله اکبر،و در این وقت بود که موجودات دیگرى که بانگ او را شنیدند با او هم صدا
شده همگى این جمله را تکرار کردند.
نخستین مسلمان و نخستین دستور
این مطلب از نظر تاریخ و گفتار مورخین چون ابن اسحاق،ابن هشام و دیگران مسلم است که
نخستین مردى که به رسول خدا(ص)ایمان آورد على بن ابیطالب و نخستین زن خدیجه بوده
و اصحاب رسول خدا(ص)نیز چون جابر بن عبد الله و زید بن‏ارقم و عباس و دیگران نیز آن
را روایت کرده‏اند گر چه برخى از تاریخ نویسان بعدى در این باره تردید کرده‏اند و ظاهرا
تردید آنها جز تعصبهاى بیجا انگیزه دیگرى ندارد.

و برخى هم که نتوانسته‏اند این مطلب مسلم تاریخى را انکار کنند کودکى و عدم بلوغ آن
حضرت را بهانه کرده و خواسته‏اند این فضیلت بزرگ را از آن حضرت بگیرند،که آن نیز
بهانه‏اى بیجا و بى‏مورد است و دانشمندان بزرگوار ما پاسخ آن را داده‏اند.و ما در شرح حال
امیر المؤمنین(ع)این بحث را با تفصیل بیشترى ان شاء الله تعالى عنوان خواهیم کرد.
و نیز نخستین برنامه‏اى هم از برنامه‏هاى دینى که جبرئیل تعلیم آن حضرت کرد و به وى
آموخت دستور وضوء و نماز بوده است.که بعدا نیز همان برنامه به صورت فرض بر آن
حضرت و پیروانش واجب گردید.

اسلام خدیجه براى پیغمبر اسلام تقویت روحى عجیبى بود و آزارى را که مشرکین در خارج
از خانه به آن حضرت مى‏کردند با ورود به خانه و دلدارى و تسلیت خدیجه ناراحتى و آثار آن
برطرف مى‏گردید و خدیجه به هر ترتیبى بود آن حضرت را دلگرم به کار خود ساخته و او را
قوى دل مى‏ساخت.
على(ع)نیز با این که در آن وقت در سنین کودکى بود و عمر آن بزرگوار را به اختلاف بین
هشت سال تا سیزده سال نوشته‏اند اما کمک کار خوبى براى رسول خدا(ص)بود و شاید
نزدیکترین گفتار به واقعیت آن باشد که از عمر على(ع)در آن وقت ده سال و یا دوازده سال
بیشتر نگذشته بود.
و اساساـبگفته ابن هشام و دیگرانـاز نعمتهاى بزرگى که خداوند به على بن ابیطالب عنایت
فرمود آن بود که پیش از اسلام نیز در دامان رسول خدا(ص)تربیت شد و در خانه او نشو و
نما کرد.
و اصل داستان را که او از مجاهد روایت کرده این گونه است که گوید:قریش دچار قحطى
سختى شدند،ابو طالب نیز مردى عیالوار و پر اولاد بود و ثروت چندانى نداشت رسول
خدا(ص)که در اثر ازدواج با خدیجه و اموالى که وى در اختیار آن حضرت‏گذارد تا حدودى
زندگى مرفهى داشت به فکر افتاد تا کمکى به ابو طالب کند و به ترتیبى از مخارج سنگین او
بکاهد.از این رو به نزد عمویش عباس بن عبد المطلب آمد و به عباسـکه دارایى و ثروتش
بیش از سایر بنى هاشم بودـفرمود:

اى عباس برادرت ابو طالب عیالوار است و نانخور زیادى دارد و همان طور که مشاهده
مى‏کنى مردم به قحطى سختى دچار گشته‏اند بیا با یکدیگر به نزد او برویم و به وسیله‏اى
نانخوران او را کم کنیم،به این ترتیب که من یکى از پسران او را به نزد خود ببرم و تو نیز
یکى را.
عباس قبول کرد و هر دو به نزد ابو طالب آمده و منظور خود را اظهار کردند،ابو طالب قبول
کرد و گفت:عقیل را براى من بگذارید و از میان پسران دیگر هر کدام را خواستید
ببرید،رسول خدا(ص)على را برداشت و به همراه خود به خانه برد،و عباس جعفر را.
بدین ترتیب على(ع)پیوسته با رسول خدا(ص)بود تا وقتى که آن حضرت به نبوت مبعوث
گردید و نخستین کسى بود که از مردان بدو ایمان آورد و نبوتش را تصدیق کرد و اطاعت او
را بر خود لازم و واجب شمرد.

جعفر نیز در خانه عباس بود تا وقتى که مسلمان شد و از خانه او بیرون رفت.
دستور نماز
بر طبق آنچه از تواریخ و روایات به دست مى‏آید نخستین دستورى که به پیغمبر اسلام نازل
گردید دستور نماز بود بدین ترتیب که در همان روزهاى نخست بعثت، روزى رسول
خدا(ص)در بالاى شهر مکه بود که جبرئیل نازل گردید و با پاى خود به کنار کوه زد و چشمه
آبى ظاهر گردید،پس جبرئیل براى تعلیم آن حضرت با آن آب وضو گرفت و رسول
خدا(ص)نیز از او پیروى کرد،آن گاه جبرئیل نماز را به آن حضرت تعلیم داد و نماز خواند.
پیغمبر بزرگوار پس از این جریان به خانه آمد و آنچه را یاد گرفته بود به خدیجه و على
(ع)یاد داد و آن دو نیز نماز خواندند.از آن پس گاهى رسول خدا(ص)براى خواندن نماز به
دره‏هاى مکه مى‏رفت و على(ع)نیز به دنبال او بود و با او نماز مى‏گزارد و گاهى هم مطابق
نقل برخى از مورخین به مسجد الحرام یا منى مى‏آمد و با همان دو نفرى که به او ایمان
آورده بودند یعنى على و خدیجه(س)نماز مى‏خواند.
اهل تاریخ از شخصى به نام عفیف کندى روایت کرده‏اند که گوید:من مرد تاجرى بودم که
براى حج به مکه آمدم و به نزد عباس بن عبد المطلب که سابقه دوستى با او داشتم برفتم تا
از وى مقدارى مال التجاره خریدارى کنم،پس روزى همچنان که نزد عباس در منى بودمـو در
حدیثى است که به جاى منى،مسجد الحرام را ذکر کردهـناگاه مردى را دیدم که از خیمه یا

منزلگاه خویش خارج شد و نگاهى به خورشید کرد و چون دید ظهر شده وضویى کامل گرفت
و سپس به سوى کعبه به نماز ایستاد و پس از او پسرى را که نزدیک به حد بلوغ بود مشاهده
کردم او نیز بیامد و وضو گرفت و در کنار وى ایستاد،و پس از آن دو زنى را دیدم بیرون آمد
و پشت سر آن دو نفر ایستاد.و به دنبال آن دیدم آن مرد به رکوع رفت و آن پسرک و آن زن
نیز از او پیروى کرده به رکوع رفتند،آن مرد به سجده افتاد آن دو نیز به دنبال او سجده
من که آن منظره را دیدم به عباسـمیزبان خودـگفتم:واى!این دیگر چه دینى است؟پاسخ داد
:این دین و آیین محمد بن عبد الله برادرزاده من است و عقیده دارد که خدا او را به پیامبرى
فرستاده و آن دیگر برادر زاده دیگرم على بن ابیطالب است و آن زن نیز همسرش خدیجه
مى‏باشد .
عفیف کندى پس از آن که مسلمان شده بود مى‏گفت:اى کاش من چهارمین آنها بودم.

دومین مردى که مسلمان شد
مورخین عموما گویند:پس از على بن ابیطالب(ع)دومین مردى که به رسول خدا(ص)ایمان
آورد زید بن حارثه آزاد شده آن حضرت بود که چند سال قبل از ظهور اسلام به صورت
بردگى به خانه خدیجه آمد و رسول خدا(ص)او را از خدیجه‏گرفت و آزاد کرد و همچنان در
خانه آن حضرت به سر مى‏برد و به عنوان پسر خوانده رسول خدا(ص)معروف شد.
زید دومین مردى بود که به آن حضرت ایمان آورد و تدریجا با دعوت پنهانى رسول
خدا(ص)گروه معدودى از مردان و زنان ایمان آوردند که از آن جمله‏اند:
جعفر بن ابیطالب و همسرش اسماء دختر عمیس،عبد الله بن مسعود،خباب بن ارت،عمار بن
یاسر،صهیب بن سنانـکه از اهل روم بود و در مکه زندگى مى‏کردـعبیده بن حارث،عبد الله بن
جحش و جمع دیگرى که حدود ۵۰ نفر مى‏شدند.

با اینکه این گروه در خفا و پنهانى مسلمان شده و به رسول خدا(ص)ایمان آوردند اما مسئله
آمدن دین تازه در مکه و ایمان به خداى یگانه و دستور نماز و سایر امور مربوط به آیین
جدید در میان خانواده‏ها و مردم مکه زبان به زبان مى‏گشت و تدریجا افراد به صورت چند
نفرى و گروهى براى پذیرفتن این آیین به خانه رسول خدا(ص)مى‏آمدند و به دین اسلام
مى‏گرویدند،و از آن سو نیز رسول خدا(ص)مأمور شد دعوت خود را آشکار سازد و به طور
آشکارا مردم را به اسلام بخواند.
در این مدت که حدود سه سال طول کشید با اینکه ایمان به رسول خدا و انجام برنامه نماز در
پنهانى و خفا صورت مى‏گرفت با این حال برخوردهاى مختصرى میان تازه مسلمانان و
مشرکین مکه اتفاق افتاد که از آن جمله روزى سعد بن ابى وقاص با جمعى از مسلمانان در
گوشه‏اى به نماز مشغول بودند که چند تن از مشرکان سر رسیدند و به مسلمانان ناسزا گفته
و به کار آنها خرده گرفته و عیبجویى کردند و مورد ملامت و سرزنش قرارشان دادند.
گفتگو میان طرفین بالا گرفت و کم کم به زد و خورد کشید،سعد بن ابى وقاص استخوانى را
که از فک شترى بود از زمین برداشت و به سر مردى از مشرکین زد و در اثر آن ضربت سر
آن مرد بشکست و خون جارى گردید،و این نخستین خونى بود که به خاطر پیشرفت اسلام
ریخته شد و مطابق نقل برخى از مورخین همین ماجرا سبب شد تا رسول خدا(ص)و پیروان
او مدتى در خانه شخصى به نام ارقم بن ابى ارقم مخفى و پنهان گردند.

اظهار دعوت
زیادتر از سه سال بر این منوال گذشت و چنانکه گفته شد گروه نسبتا زیادى به اسلام گرویدند
و دین جدید را پذیرفتند،در این وقت پیغمبر بزرگوار اسلام از جانب خداى تعالى مأمور شد تا
دعوت خویش را اظهار کرده به طور علنى مشرکین مکه را به اسلام دعوت کند و در مرحله
نخست خویشان و نزدیکان خود را انذار نماید.
این دستور در ضمن دو آیه به آن حضرت نازل گردید که یکى آیه «فاصدع بما تؤمر و اعرض
عن المشرکین» (۱) بود و دیگرى آیه «و انذر عشیرتک الأقربین،و اخفض جناحک لمن اتبعک
من المؤمنین» (۲)
رسول خدا(ص)براى آنکه مأموریت نخست را انجام دهد بالاى کوه صفا آمد و فریاد زده مردم
را به گرد خویش جمع کرد،بدو گفتند:چه پیش آمده؟
فرمود:اگر من به شما خبر دهم که دشمن صبحگاه یا شامگاه بر شما فرود آید مرا تصدیق
مى‏کنید و سخنم را مى‏پذیرید؟همگى گفتند:آرى.
فرمود:بنابراین من شما را از عذابى سخت که در پیش داریم مى‏ترسانم!کسى چیزى نگفت جز
ابو لهبـعموى آن حضرتـکه گفت:نابودى بر تو!آیا براى همین ما را خواندى!و دنباله این
گفتگو بود که سوره «تبت یدا ابى لهب» نازل گردید.
و در حدیث دیگرى است که گفتگوى مزبور و نزول سوره پس از آنى بود که آن حضرت

خویشان خود را دعوت به انذار فرمود به شرحى که پس از این مذکور خواهد شد.
از قتاده نقل شده که رسول خدا(ص)در همان روزى که بالاى صفا رفت و مردم را جمع کرد
سخن را بدین گونه آغاز کرده فرمود:
«اى مردم!سوگند به آن خدایى که جز او معبودى نیست که من به سوى شماـخصوصاـو به
سوى مردم دیگرـعموماـبه رسالت از جانب خداى تعالى مبعوث گشته‏ام و به خدا همچنان که
مى‏خوابید مى‏میرید و همان گونه که بیدار مى‏شویداز گورها محشور خواهید شد و هر چه

بکنید بدان محاسبه و بازرسى خواهید شد و پاداش نیکى را نیکى و کیفر بدى را بدى خواهید
دید،بهشتى ابدى و دوزخى ابدى در پیش دارید،و شما نخستین گروهى هستید که من مأمور
به انذار آنها گشته‏ام

نام: محمد بن عبد الله
در تورات و برخى کتب آسمانى «احمد» نامیده شده است. آمنه، دختر وهب، مادر حضرت
محمد (ص) پیش از نامگذارىِ فرزندش توسط عبدالمطلب به محمّد، وى را «احمد» نامیده
بود.
کنیه: ابوالقاسم و ابوابراهیم.
القاب: رسول اللّه، نبى اللّه، مصطفى، محمود، امین، امّى، خاتم، مزّمل، مدّثر، نذیر، بشیر،
مبین، کریم، نور، رحمت، نعمت، شاهد، مبشّر، منذر، مذکّر، یس، طه‏ و… .
منصب: آخرین پیامبر الهى، بنیان‏گذار حکومت اسلامى و نخستین معصوم در دین مبین
اسلام.
تاریخ ولادت: روز جمعه، هفدهم ربیع الاول عام الفیل برابر با سال ۵۷۰ میلادى (به روایت

شیعه). بیشتر علماى اهل سنّت تولد آن حضرت را روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول آن سال
دانسته‏اند.
عام الفیل، همان سالى است که ابرهه، با چندین هزار مرد جنگى از یمن به مکه یورش آورد
تا خانه خدا (کعبه) را ویران سازد و همگان را به مذهب مسیحیت وادار سازد؛ اما او و
سپاهیانش در مکه با تهاجم پرندگانى به نام ابابیل مواجه شده، به هلاکت رسیدند و به اهداف
شوم خویش نایل نیامدند. آنان چون سوار بر فیل بودند، آن سال به سال فیل (عام الفیل)
معروف گشت.
محل تولد: مکه معظمه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى).
نسب پدرى: عبدالله بن عبدالمطلب (شیبه الحمد) بن هاشم (عمرو) بن عبدمناف بن قصّى بن
کلاب بن مرّه بن کعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر (قریش) بن کنانه بن
خزیمه بن مدرکه بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.
از پیامبر اسلام(ص) روایت شده است که هرگاه نسب من به عدنان رسید، همان جا نگاه
دارید و از آن بالاتر نروید. اما در کتاب‏هاى تاریخى، نسب آن حضرت تا حضرت آدم(ع)
ثبت و ضبط شده است که فاصله بین عدنان تا حضرت اسماعیل، فرزند ابراهیم خلیل
الرحمن(ع) به هفت پشت مى‏رسد.
مادر: آمنه، دختر وهب بن عبد مناف.
این بانوى جلیل القدر، در طهارت و تقوا در میان بانوان قریشى، کم‏نظیر و سرآمد همگان
بود. وى پس از تولد حضرت محمّد(ص) دو سال و چهارماه و به روایتى شش سال زندگى
کرد و سرانجام، در راه بازگشت از سفرى که به همراه تنها فرزندش، حضرت محمّد(ص) و

خادمه‏اش، ام ایمن جهت دیدار با اقوام خویش عازم یثرب (مدینه) شده بود، در مکانى به نام
«ابواء» بدرود حیات گفت و در همان جا مدفون گشت.
و چون عبدالله، پدر حضرت محمد(ص) دو ماه (و به روایتى هفت ماه) پیش از ولادت
فرزندش از دنیا رفته بود، کفالت آن حضرت را جدش، عبدالمطلب به عهده گرفت. نخست
وى را به ثویبه (آزاد شده ابولهب) سپرد تا وى را شیر دهد و از او نگه‏دارى کند؛ اما پس از
مدتى وى را به حلیمه، دختر عبدالله بن حارث سعدیه واگذار کرد. حلیمه گرچه دایه آن
حضرت بود، اما به مدت پنج سال براى وى مادرى کرد.
مدت رسالت و زمامدارى: از ۲۷ رجب سال چهلم عام الفیل (۶۱۰ میلادى)، که در سن چهل
سالگى به رسالت مبعوث شده بود، تا ۲۸ صفر سال یازدهم هجرى، که رحلت فرمود، به
مدت ۲۳ سال عهده‏دار امر رسالت و نبوت بود. آن حضرت علاوه بر رسالت، به مدت ده
سال امر زعامت و زمامدارى مسلمانان را پس از مهاجرت به مدینه طیبه بر عهده داشت.

تاریخ و سبب رحلت: دوشنبه ۲۸ صفر، بنا به روایت بیشتر علماى شیعه و دوازدهم ربیع
الاول بنا به قول اکثر علماى اهل سنّت، در سال یازدهم هجرى، در سن ۶۳ سالگى، در مدینه
بر اثر زهرى که زنى یهودى به نام زینب در جریان نبرد خیبر به آن حضرت خورانیده بود.
معروف است که پیامبر اسلام(ص) در بیمارىِ وفاتش مى‏فرمود: این بیمارى از آثار غذاى

مسمومى است که آن زن یهودى پس از فتح خیبر براى من آورده بود.
محل دفن: مدینه مشرفه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى) در همان خانه‏اى که
وفات یافته بود. هم اکنون مرقد مطهر آن حضرت، در مسجد النبى قرار دارد.

نخستین زنى که افتخار همسرى پیامبر اکرم(ص) را یافت، خدیجه بنت خویلد بود. حضرت
محمّد(ص) پیش از رسیدن به مقام رسالت، در سن ۲۵ سالگى با این بانوى بزرگوار ازدواج
نمود. خدیجه کبرى (س) با موقعیت و اموال خویش، خدمات شایانى به پیامبر اکرم(ص) در
اظهار رسالتش کرد. این بانوى بزرگ، از افتخارات زنان عالم است و در ردیف بانوان
قدسى، همانند مریم و آسیه، قرار دارد. پیامبر اکرم(ص) به احترام خدیجه کبرى (س) تا
هنگامى که وى زنده بود، با هیچ زن دیگرى ازدواج نکرد. همو بود که دردها و رنج‏هاى
پیامبر(ص) را، که سران شرک و کفر متوجه آن حضرت مى‏کردند، تسلّى داده و او را در

رسالت و نبوتش یارى مى‏داد.
خدیجه کبرى(س) به خاطر مقام و منزلتى که در اسلام به دست آورده بود، مورد لطف و
عنایت مخصوص پروردگار جهانیان قرار گرفت. به همین جهت روزى جبرئیل امین به
محضر پیامبر اکرم(ص) شرفیاب شد و گفت: اى محمد! سلام خدا را به همسرت خدیجه
برسان. پیامبر اکرم(ص) به همسرش فرمود: اى خدیجه! جبرئیل امین از جانب خداوند متعال
به تو سلام مى‏رساند. خدیجه گفت: «اللّه السّلام و منه السّلام و على جبرئیل السّلام».
حضرت خدیجه (س) در ایام همسرى با پیامبر(ص) از احترام ویژه رسول‏خدا(ص)
برخوردار بود و پیامبر(ص) نیز همسرى مهربان و وفادار براى او بود. آن حضرت پس از
وفات خدیجه (در رمضان سال دهم بعثت) همواره از او به نیکى یاد مى‏کرد.
از عایشه، سومین همسر رسول خدا(ص)، روایت شده است:
«کانَ رَسُولُ اللّهِ(ص) لایَکادُ یَخْرُجُ مِنَ الْبَیْتِ حَتّى یَذْکُرَ خَدیجَهَ فَیَحْسَنُ الثَّناءِ عَلَیْها، فَذَکَرها یَوْماً مِنَ الْاَیّامِ فَادْرَکَتْنی الْغَیْرهَ، فَقُلْتُ: هَلْ کانَتْ اِلاّ عَجُوزاً وَقَدْ اَبْدَلَکَ اللّهُ خَیْراً مِنْها، فَغَضَبَ حَتّى‏ اهْتَزَّ مَقْدَمُ شَعْرِهِ مِنَ الغَضَبِ‏. (۱)

پیامبر اکرم (ص) هیچ‏گاه از خانه بیرون نمى‏رفت مگر این که یادى از خدیجه مى‏کرد و از
او به نیکى نام مى‏برد. یک روز که پیامبر اکرم(ص) از خدیجه (س) یاد کرده و خوبى‏هاى او
را بیان مى‏کرد، غیرت زنانگى بر من غالب شد و به پیامبر(ص) گفتم: آیا او یک پیرزن
بیشتر بود و حال آن که خداوند بهتر از آن (یعنى عایشه) را به تو داده است؟ پیامبر
اکرم(ص) از این گفتار من، خشمگین شد، به طورى که موهاى جلوى سرش از شدت خشم
به حرکت درآمد.

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 8700 تومان در 30 صفحه
87,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد