بخشی از مقاله

چکیده

در فلسفه هیدگر انسان پدیداری است که در جهان با اشیاء پیرامون خود ارتباط داشته و دارای خصوصیات وجودی از قبیل ترس، دلهره، تفرد، مرگ آگاهی و...می باشد. ویژگی " در جهان بودن" انسان اهمیت خاصی دارد. انسان در فلسفه ملاصدرا ماهیت ثابتی نداشته و همواره در حال صیرورت و تحول است که بوسیله حرکت جوهری تبیین می شود. جهان در تفکر هیدگر به گونه ای با انسان گره خورده است که هستی آن را "هستی در جهان" مینامد .

اما در اندیشه ملاصدرا جهان مجموعه ای از اشیاء نبوده بلکه مظاهر و اطوار وجود بوده و به ماسوای واجب الوجود اطلاق میگردد. اعتقاد به خدا در فلسفه هیدگر مبهم مانده بطوریکه برخی او را ملحد و برخی دیگر او را در شکل گیری عقاید دینی خود بسیار موثر دانسته اند. اما در فلسفه ملاصدرا خداوند بالاترین مرتبه حقیقت وجود است که در متون عرفانی با ضمیر "هو " به آن اشاره شده است.

مقدمه

گرچه ملاصدرا از فلاسفه دوره سنتی و کلاسیک بوده و مارتین هیدگر از فیلسوفان معاصر اروپا به شمار می آید و هر چند این دو فیلسوف از لحاظ فرهنگ و عقاید شخصی بسیار از یکدیگر فاصله دارند اما چون هر دو به مساله جهان ، انسان و خدا اهمیت داده اند جا دارد تأملیدر آراء هر دو طرف داشته و موارد قابل تطبیق را مورد ارزیابی قرار دهیم. مضافاً بر اینکه تطبیق دو نظریه فلسفی می تواند موجب رشد و تحول مباحث فلسفی شده و به نوعی راه را برای تعامل فرهنگی و گفتگوی تمدنها هموار سازد.

بدیهی است که هیدگر و ملا صدرا در آثار فلسفی خویش به این سه مساله اهمیت بسیاری داده اند به طوری که هیدگر با مطالعه کتاب فرانتس برنتانو ٌ با عنوان درباره معانی متعدد وجود در فلسفه ارسطوٍ با نگاه جدیدی به این مباحث پرداخته و با تأثیر پذیری عمیق از همین کتاب موفق به طرح نوعی وجودشناسی جدید با نام "وجودشناسی بنیادین"َ گردیده است البته مطالعه آثار فیلسوفان پیش از سقراط همچون پارمنیدس و هراکلیتس در بازسازی مجدد مباحث مربوط به حقیقت وجود در دوره معاصر توسط هیدگر نقش بسزائی داشته است کما اینکه ملاصدرا نیز با مطالعه آثار حکماء پیش از خود از جمله ارسطو، افلاطون، فارابی و ابن سینا توانست فلسفه جدیدی را با مبنای اصالت وجود طراحی کند

یکی از مهمترین مواردی که ما را به سوی ارزیابی و تطبیق اندیشه های این دو فیلسوف سوق می دهد این است که روش هیدگر در شناخت و تحلیل وجود به نحو استلال و برهان نبوده و از شناختهای حضوری و شهودی استفاده کرده است همچنانکه ملاصدرا نیز در فلسفه خویش بسیار از مایه های عرفانی بهره مند شده و با استفاده از متون عرفانی افق های جدیدی را بر روی فلسفه و حکمت گشوده است. از آنجا که شناخت وجود، یک شناخت حصولی نبوده و از طریق مفاهیم و ماهیات حاصل نمی گردد، برای شناخت و معرفت وجود باید از طریق ادراکات حضوری، عرفان و تزکیه نفس که هیدگر تحلیل وجودی انسان می نامد به تحقیق پرداخت. از این جهت هر دو فیلسوف را می توان در یک حوزه معرفتی مورد بررسی قرار داد.

-1 غایت و مسائل وجودشناسی

هیدگر همچون اسلاف خود با انتقاد از مابعدالطبیعه سنتی و فلسفه های پیش از خود، غایت فلسفه خود را شناخت " وجودقرار" می دهد نه موجود خاصی مانند : مُثُل ، جوهر ، خدا و یا جهان در فلسفه های یونانی، مسیحی و یا همچون ذهن و زبان و اموری دیگر که محور اصلی در فلسفه های مدرن و معاصرهستند. در حالیکه ملاصدرا غایت فلسفه خود را ارائه نظامی بر اساس اصالت وجود برای جهان قرار می دهد، نظامی که در آن وجود رکن اساسی تلقی می شود و تمام موجودات شئونات، انحاء و مظاهر وجود هستند.

این نظام که وجود، وحدت آن را شکل می دهد دارای مراتب تشکیکی است و در عین وحدت، کثیر نیز هست وبا اینکه موجودات بسیاری با آثار و خواص گوناگون در عالم وجود دارد، حقیقت واحدی در بطن و عمق هستی آنها نهفته است و به عبارت دیگر مابه الامتیاز همه موجودات عین مابه الاشتراک آنهااست و ماهیات، حدود وجود هستند و چیزی جز وجود در عرصه عالم ظهور و بروز ندارد.ظهور تعینات خاص با تنزل وجود از مرتبه شدید به مراتب مادون محقق می گردد.

در متن اصلی مقاله به هم ریختگی وجود ندارد. برای مطالعه بیشتر مقاله آن را خریداری کنید