بخشی از مقاله

چکیده

اقبال فیلسوف و شاعر نابغه قرن معاصر است، که با کمک هوش سرشارش به بررسی جهان پیرامون خود پرداخته است. عشق از مفاهیم اساسی و بنیادي در شعر و اندیشه اقبال لاهوري است. این پژوهش به روش توصیفی – تحلیلی در پی پاسخ به این سؤال است که »عشق« از نگاه اقبال چه مفهومی دارد و او در دیدگاه خود ازچه کسانی تأثیر پذیرفته است؟

یافتهها حاکی از این است که عشق در شعر اقبال آمیزهاي از آرزو، قدرت، خودي، آزادي، دل و شهود میباشد. وي عشق را بر عقل ترجیح می دهد اما عقل را هم در کنار عشق ضروري می داند و در این مساله بیشتر تحت تاثیر و نفوذ افکار و اشعار مولانا جلال الدین رومی است.

مقدمه

عشق از بن مایههاي اصلی در اشعار علامه اقبال لاهوري است. این عشق پرشور که در تمامی آثار نظم و نثر وي موج میزند همان عشق مطرح در نزد عارفان و متصوفه، به ویژه کسانی چون ابن عربی، مولوي، حافظ، عطار، سنایی و غزالی است که معشوق مورد نظر آنان از نوع الهی و فرازمینی است. نگاه او به عشق همانند مولانا جلالالدین رومی است که در مثنوي و دیوان شمس به صورت فراوان از شورانگیزيهاي عشق سخن گفته است.

از دیدگاه مولانا عشق علت پیدایش هستی و موجب سعادت آدمی است. عرفا براي عشق قدرتی خارق العاده و خارج از حد تصور قائل بودند و عشق را مایه تهذیب نفس آدمی می دانستند.

مولانا میفرماید:

علّت عاشق ز علّتها جداست // عشق اسطرلاب اسرار خداست

عاشقیگر ز این سر و گر ز آن سراست // عاقبت ما را بدآن سر رهبر است

هر چه گویم عشق را شرح و بیان  // چون به عشق آیم خجل باشم ز آن....

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت // شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت 

اقبال نیز چون مولانا بنیاد هستی را عشق میداند. از دیدگاهاو عشق در تمام ذرات عالم و تمام موجودات جهان جاري و ساري است و در همه فعل و انفعالات و در همه حرکات و سکنات جهان موج میزند و هیچ موجودي از آن بیبهره نیست. عشق گوهر وجودي انسان را تراش میدهد باعثو تجلّی حقیقت در وجودش میگردد. از نظر وي عشق تنها محرکی است که موجب هیجان و پویایی در جهان میگردد.

از نظر اقبال عشق سرخورده و منفعل نیست، بلکه به رویارویی با مشکلات برمیخیزد و مانند سیلی بنیانکن هر چه در پیش روي خویش میبیند از جاي برمیدارد. با وجود عشق، آدم خاکی تا ثریا صعود میکند.

»مرتبه عشق در نزدقبالا چنان عظیم است که علّت هستی آدمی را در آن میبیند. او به خلاف دکارت که گفت: لمیاندیشم پس هستمل و به عکس کییر کگارد که میگفت:ل رنج میبرم پس هستمل در اثبات وجود خود میگوید: لعشق میورزم پس هستمل. این زیباترین و وجدانگیزترین دلیل در اثبات وجود است.

در بود و نبود من، اندیشه گمانها داشت // از عشق هویدا شد این نکته که من هستم

عشق در شعر اقبال

با تحلیل اشعار اقبال میتوان عشق در شعر اقبال را در هفت مرحله بررسی کرد: .1 آرزو؛ .2 قدرت؛ .3 تقابل - عقل و عشق - ؛ .4 شهود؛ .5 دل؛ .6 خودي؛ .7 آزادي

.1آرزو

اقبال آرزو را با عشق مطرح میکند. از دیدگاه اقبال تداوم زندگی همراه با آرزو و تمنا است. اصل زندگی در آن پوشیده است و دوام زندگی در وجود آن مضمر است و هرگاه آدمی امید و آرزویی نداشته باشد همچون مردهاي بیتحرك است. آرزو ذوق و تلاش را در دل آدمی زنده میکند و قلبش را روشنی و جلا دهدمی . سوز حیات عالم با وجود آرزوها متجلّی میشود. آرزو به زندگی هدف و جهت میدهد و انسان را به سوي آرمانی که میخواهد رهبري میکند. آرزو گرمیبخش حیات است و از وجود آرزو است که زندگی جلوه میگیرد و زیباییهاي عالم در قالب آرزوها مطرح میشوند. اقبال در اسرار خودي میفرماید:

زندگی در جستجو پوشیده است //   اصل او در آرزو پوشیده است
آرزو را در دل خود زندهدار //   تا نگردد مشت خاك تو مزار..
آرزو صید مقاصد را کمند  //  دفتر افعال را شیرازه بند

»نیروي خلاق آرزوها یا به تعبیر اقبال سوز هسته اصلی شخصیت ما را شکل میدهد. پرتو همیشه تابان آرزوها و تمناها شخصیت من را رشد و پرورش میدهند و آن را قوي و نیرومند میسازد. آرزوها با محبت و عشق قدرتمند میشوند. عشق آنها را زندهتر و سوزندهتر و تابندهتر میسازد.

اقبال در جاي دیگر میگوید:

گرم خون انسان ز داغ آرزو  //   آتش این خاك از چراغ آرزو

از تمنا می به جام آمد حیات   //  گرم خیز و تیز گام آمد حیات

زندگی مضمون تسخیر است و بس // آرزو افسون تسخیر است و بس

اقبال، آرزو را ستایش میکند و آن را مایه گرمی و شور و نشاط جهان میداند که زیر و بم دنیا از وجود آرزو نیرو میگیرد و با وجود آن به حیات خویش ادامه میدهد.

اقبال، اساس زندگی را آرزو میداند و از نظر وي هر کسی را میتوان از آرزوي وي شناخت. آرزوها به آدمی هوشیاري میبخشند و خاك وجودياش را پربار میسازند.

زندگی بر آرزو دارد اساس  //  خویش را از آرزوي خود شناس

چشم و گوش هوش تیز از آرزو //  مشت خاکی لالهخیز از آرزو - همان -

آرزوستایی اقبال برخلاف نظر صوفیان است. زیرا آنان معتقد بودند خواست آنان در برابر خداوند متعال هیچ است و هرچه هست خواست و اراده اوست.» از بایزید بسطامی قدس السره« پرسیدند کهل ماتریدل؟ یعنی تو چه میخواهی؟ فرمود که: »ارید ان لایرید«، یعنی میخواهم که مرا هیچ خواست نباشد و اراده من در اراده االله محو باشد تا مراد من مراد حق باشد - .

-2 قدرت

عشق در شعر اقبال، مقتدر و تواناست و انسان عاشق، نیرومند و مسخر است. آدمی با نیرویی که عشق به او عطا میکند در برابر سختیها میایستد و مقهور عالم خاکی نمیگردد.

دل ز عشق او توانا میشود خاك، همدوش ثریا میشود

از نظر اقبال، تنها چیزي که میتواند به وجود ضعیف آدمی قدرت عطا کند، عشق است تا جایی که عاشق راستین ترسی از کشته شدن و مرگ ندارد.

عشق را از تیغ و خنجر باك نیست //  اصل عشق از آب و باد و خاك نیست 

»عشق در بالاترین مراتب تجلی خود نیرو و توان خارق العادهاي به انسانهاي فانی میدهد که حتی میس توانند بر مرگ نیز غلبه کنند و از خود رها شوند و به جاودانگی دست یابند. به نظر اقبال غلبه عشق بر مرگ به هیچ روي موضوعی تمثیلی و استعاري نیست، بلکه واقعیتی بسیار مهم است.«

از دید اقبال، حادثه جانسوز کربلا نتیجه قدرتی است که عشق به انسان می دهد. او میخواهد بگوید که آن حادثه توجیه عقلی ندارد و این قدرت عشق است که منجر به چنین رویدادي میشود.

در متن اصلی مقاله به هم ریختگی وجود ندارد. برای مطالعه بیشتر مقاله آن را خریداری کنید