دانلود مقاله افلاطون

word قابل ویرایش
17 صفحه
8700 تومان
87,000 ریال – خرید و دانلود

فهرست:
۱ـ تاریخچه زندگی افلاطون
۲ـ منابع عقاید و تاثیرات آن در افلاطون
۳ـ مدینه فاضله افلاطون
۴ـ نظریه مثل افلاطون
۵ـ نظریه افلاطون درباره بقاء روح
۶ـ جهانشناسی افلاطون

۱ـ تاریخچه زندگی افلاطون :
افلاطون یکی از ۳ فیلسوف بزرگ و معروف یونانی می باشد که بعد ازسقراط در زمینه فلسفه پا عرصه وجود گذاشت.
افلاطون در سال ۴۲۸ ه.ق در نخستین جنگ آتن و اسپارک در آتن و در خانواده اشرافی به دنیا آمد که بعدها توانست دز زمینه فلسفه حرفهای زیادی را برای گفتن داشته باشد. او توانست با استفاده از نظرات و گفته های فلاسفه قبل و به خصوص سقراط که می شود گفت تمام آثار او برگرفته و جمع آوری شده سخنان سقراط است در زمینه فلسفه به جایگاه بزرگی دست یابد چنان که در کتابها سقراط را، سقراط افلاطونی بیان کرده اند. از مهمترین آثار افلاطون می توان به «جمهوری» افلاطون اشاره کرد این رساله وی می باشد و از دیگر آثار او به رساله ها فیدو تیمایوس و ضیافت و … اشاره کرد. افلاطون مدرسه ای بنام «آکادمی» بنا گذاشت که توانست حدود ۹۰۰ سال در زمینه فلسفه به فعالیت ادامه دهد و اشاعه کننده افکار سقراط و افلاطون باشد.

۲ـ منابع عقاید و تاثیرات آن در افلاطون :
کسانی که بیشتر در افلاطون اثر داشتند هم چون؛ فیثاقورس، یارمنیدس، هراکلیتوس و سقراط بودند. افلاطون عناصر اورفئوس فلسفه خود را (به واسطه سقراط یا هر کس دیگر) از فیثاقورس گرفت، که شامل جنبه دینی اعتقاد به بقای روح، تعلق خاطر به دنیای دیگر، لحن روحانی، تشبیه جهان به غار و نیز اقدامی که افلاطون برای ریاضیات قائل است و آمیختگی تعلق و اشراق که در نظریات او دیده می شود هم نتیجه نفوذ فیثاقورس است.

افلاطون این اعتقاد را از پارمندیس گرفت که واقعید ابدی و مستقل از زمان است و دیگر اینکه بنا بر براهن منطقی تغییر امری موهوم است.
از هراکلیتوس از نظریه منفی را گرفت که در جهان محسوس هیچ چیزی پایدار نیست. ترکیب این با اعتقاد پارمندیس منجر به این نتیجه شد که حصول معرفت از راه حواس امکان ندارد و بلکه باید به وسیله عقل بدان رسید. از نظریه احتمال دارد که افلاطون اشتغال خاطر به مسائل اخلاقی و تمایل به توجیه نمایی جهان، به جای توجیه مکانیکی آن را از او به ارث برده باشد. خوبیها بر فکر افلاطون بیش از فلسفه پیش از سقراط تسلط دارند و مشکل است این امر را نتیجه نفوذ سقراط بدانیم.

۳ـ مدینه فاضله افلاطون :
جمهوری، مهمترین رساله افلاطون می باشد، که به طور کلی از سه بخش تشکیل می‌شود، بخش نخست که مربوط است به وصف یک جامعه مطلوب اشتراکی (اواخر کتاب پنجم)، بخش دوم صرف تعریف کلمه حکیم، یا (فیلسوف) شده است در کتابهای ششم و هفتم که یکی از نتیجه های مهم افلاطون این است که حکام باید حکم باشد. بخش سوم بحث در مورد انواع مختلف دولتهای واقعی و ذکر معایب و محاسن آنها می باشد. فرض ظاهری کتاب «جمهوری» تعریف عدالت می باشد.

در همان مراحل اولیه بحث افلاطون تشخیص می‌دهد که چون مشاهده قضایا به مقیاس بزرگتر آسانتر از مقیاس کوچک است پس بهتر است به جای آنکه ببینیم چه چیزهایی فرد عادل را به وجود می آورد و به تحقیق این امر بپردازیم که چه عوامل یک دولت عادل را به وجود می آورد و چون عدالت از جمله مهمترین صفات دولت است نخست چیزهای دولتی وصف شود و سپس مشخص شود کدامیک از کمالات آن دولت را باید عدالت نامید. پس نخست مدینه فاضله افلاطون را طور کلی آن تصور می‌کنیم: افلاطون چنین شروع می‌کند که نخست افراد جامعه باید به سه گروه و طبقه تقسیم شوند: عوام الناس (مردم عادی) سربازان،‌ سرپرستان.

فقط طبقه سرپرستان باید قدرت سپاس داشته باشند و تعداد آنها نیز در دو طبقه دیگر کمتر باید باشد. این افراد باید توسط شخص قانونگزاری انتخاب شوند و سپس به صورت وراثت جانشین یکدیگر شوند، ولی می توان به صورت استثنا کودکی مستعد را از طبقات پست تر ارتقاء دارد و برعکس کودک نابابی را از طبقه بالاتر تنزیل دارد. به نظر افلاطون مشکل این است که چگونه محرز سازد که سرپرستان مقصود قانونگزار را جامعه عمل می پوشانند. برای این مقصود، او پیشنهادهای گوناگون تربیتی، اقتصادی، بیولوژیکی و دینی دارد. بیش نظر افلاطون در خصوص سرپرستان است که پیشنهاد ها در مورد آنها انجام شود. نخستین امری که باید بدان پرداخته شود تعلیم و تعلم است. و آن به دو بخش تقسیم می شود: ورزش و موسیقی معنی این دو کلمه به نظر افلاطون بسیار وسیعتر از معنی امروزه آن است. موسیقی قلمرو فنون و هنرها را شامل می شود و به ورزش، آنچه را به تربیت و شایستگی و سلامت آن راجع است در بر می گیرد. معنی موسیقی تقریباً به وسعت معنایی است که ما از کلمه فرهنگ داریم. فرهنگ باید توجه این باشد که افراد را نجیب بار بیاورد.

متانت،‌ ادب و نجابت ظاهر صفاتی است بیشتر از طریق تعلمو تربیت پرورش یابد. ادبیاتی که در دسترس جوانان قرار می گیرد،‌ و موسیقی که به گوششان می رسد، باید از همان نخستین سالهای زندگی جوانان تحت مانور شدید قرار گیرد. افلاطون می گوید موسیقی مجازات که در مقام شجاعت و عدالت به آن پرداخته شده باشد و ادبیاتی باید نقل شود که در آن شجاعت و جنگاوری و ادب و اخلاقیات در ان وجود داشته باشد.

تربیت بدن باید بسیار سخت باشد. جوانان تا سن معینی نباید چشمان به زشتی و بدی بیفتد اما در وقت مناسب باید چشمان به چیزهای فریبنده بیفتد. چیزهای فریبنده عبارت است از مناظر وحشت آور و لذتهای پلید، در برابر این چیزهای جوانان نباید بترسند و سستی اراده نشان دهند و تا قبل از سن بلوغ نباید در جنگ شرکت کنند و فقط باید صحنه جنگ را مشاهده نماید. در صورت پیروز شدن از این آزمایشهای شایسته سرپرستی جامعه خواهند بود. در امور اقتصاد افلاطون برای سرپرستان زندگی اشتراکی کامل پیشنهاد می‌کند که برای سربازان نیز چنین بوده است. سرپرستان باید خانه های کوچک و غذای ساده داشته باشند. دسته جمعی غذا بخورند و جز به ضرورت هیچگونه اموامل مشخص نداشته باشند. سرپرستان گرچه ثروتمند نیست دلیلی هم ندارد که سعادتمند نباشند، هدف و غرض شهر خیر وصلاح عموم است به سعادت یک طبقه خاص، ثروت و فقر هر دو مضر هستند و در شهر افلاطون هیچ کدام از اینها وجود ندارد.

افلاطون معتقد است که تعلم و تربیت دختران و پسران باید عین یکدیگر باشد. دختران نیز باید مثل پسران موسیقی و ورزش و فن جنگ را بیاموزند. همان تعالیمی که مرد را سرپرست خواهد کرد زن را نیز سرپرست خواهد کرد «زیرا که این هر دو اصل از یک گوهرند» فرقهای زن و مرد ربطی به سیاست ندارد،‌ برخی زنان فلسفی اند و برای سرپرستی مناسب هستند و برخی جنگی اند و برای سرباز مناسب هستند. شخص قانونگزاری بعد از آنکه سرپرستان را از زن و مرد برگزید آنگاه مقرر می سازد که زندگی و خوراک مشترک داشته باشند اما امر ازدواج با شکلی متفاوت است به صورت که در جشنهای معینی عروس و داماد را، به تعدادی که برای ثابت نگه داشتن جمعیت لازم است دست به دست خواهند داد. ظاهراً همسران با قرعه انتخاب خواهند شد و به آنها آموخته می شود که به قرعه خود اعتقاد داشته باشند ولی در تربیت قرعه های تدبیری خواهد شد که بهترین والدین بهترین فرزندان را داشته باشند. کودکان پس از تولد از والدینشان جدا می شوند به طور که نه والدین و نه فرزندان یکدیگر را بشناسند.

پس مادران باید بین ۲۰ تا ۴۰ سال و سن پدران ۲۵ تا ۵۰ سال باشد. خارج از این حدود ارتباط آزاد ولی فقط جنین یا کشتن نوزاد اجباری خواهد بود. چون هیچکس والدین خود را نمی شماسد. پس بر هر فردی واجب است که مردانی را که از حیث سال می توانند پدر او باشند، پدر نباشد و در مورد مادر و خواهر و برادر چنین خواهد بود. افلاطون چنین می نگارد که عواطفی که اکنون کلمات: پدر، مادر، خواهر، و برادر بردارند، در مدینه فاضله نیز همچنان به قوت خود باقی است. مثلاً یک مرد جوان دست روی هیچ پیرمردی بلند نخواهد کرد، زیرا که شاید پدر ش باشد و او نداند. غرض از این ترتیب این است که حسن مالکیت خصوصی تضعیف شود و روحیه اجتماعی بر مردم چیره شود. افلاطون معتقد است که دروغ گویی حق خالص دولت است، چنان که تجویز دارد حق خاص پزشک است.

چنان که قبلاً دیدیم که در مورد ازدواج قرعه کشی در آن حق قانونگزار است. بهترین قسمت این دروغ این حکم است که خداوند آدمیان را به سه گروه آفریده است: بهترین آنها از طلا که سرپرستانند و دیگر بهترین از نقره که سربازاند و توده مردم که از مفرغ و آهن هستند افلاطون بعید دانسته که نسل اول این افسانه را بپذیرد ولی برآن است که نسل دوم و نسل های بعدی را می توان چنان تعلیم داد که در این موضوع شکی به دل راه ندهد. و افلاطون چنین می گوید که اعتقاد به افسانه را می توان درطی عمر دو نسل ـ به وجود آورد.

تعریف دو عدالت، که ظاهراً هدف همه این بخشها است در کتاب چهارم به دست می‌آید. بنابراین تعریف عدالت، عبارت است از اینکه هر کس سرش به کار خودش باشد و فضولی نکند، شهر هنگامی متعادل است که پیشرو و سرباز و سرپرست هر کدام به کار خود بپردازند و در امور طبقات دیگر دخالت نکنند. جمهوری افلاطون شاید برخلاف مدینه های فاضله جدید، به این قصد طرح ریزی شده بود که واقعاً به وجود آید به وجود آمدن این جمهوری چنان که ما خیال می کنیم، غییر ممکن نبوده است. بسیاری از شرایط آن، از جمله برخی از شرایطی که به نظر ما کلی محال است در شهر اسپارک عملاً تحقیق یافته بود.

۴ـ نظریه مثل افلاطون :
در ابتدا باید فرق بین «وهم» و «معرفت» چیست؟ شخصی که صاحب معرفت است، به چیزی معرفت دارد یعنی چیزی که موجب است پس معرفت مصون از خطاست، زیرا که منطقاً نمی تواند خطا باشد ولی «وهم» ممکن است خطا باشد، پس باید از آنچه هم هست وهم نیست باشد مثلاً که زیباست از جهتی هم زشت است و چیزی که عادلانه است از جهتی هم ظالمانه است. افلاطون می گوید اشیاء محسوس دارای این تناقض اند ولذا میان هستی و نیستی قرار دارند، و می توانند منشاء وهم واقع شوند، و نمی توانند منشاء معرفت باشند «اما آنان که وجود مطلق و ابدی ولایتغییر را می‌بینند، می توان گفت که تنها دچار وهم نیستند، بلکه صاحب معرفتند» بدین ترتیب به این نتیجه می رسیم که وهم مربطو به عالم محسوس است، حال آنکه معرفت مربوط به عالم ابدی فوق محسوس است. در مثل وهم مربوط به چیزهای زیباست اما معرفت و به زیبایی مطلق مربوط است. در جواب فیلسوف کیست؟ آمده است دوستدار حکمت، دوستدار حکمت کسی است که زیبایی مطلق را می بیند حال آنکه این چنین نفری صاحب معرفت است.

اما نظریه ای (مثل) یا (صور)، این نظریه پاره ای منطقی و پاره ای ما بعد الطبیعه است. پاره منطقی به معانی اسمای تمام راجع است. تعداد زیادی خانوار وجود دارد که جمله «این گربه است» درباره آن صدق می‌کند. اما بنابر مابعد الطبیعه کلمه «گربه» به معنای گربه کلی است، یعنی همای گربه که خدا آفریده است و یکتا است. گربه های جزئی از ماهیت آن گربه بهره ای دارند ولی آن بهره کمابیش ناقص است وفقط به موجب این نقص وجود گربه های متعدد ممکن است. آن گربه واقعی است، گربه های جزئی ظاهری هستند. بینش افلاطون سرانجام به یک تمثیل نیازمند است تا حقیقت آن برای خوانده روشن شود و آن تمثیل غار است.

این تمثیل بعد از بخشهای گوناگون آمده می شود تا خواننده ضرورت دنیار مثل را درک کند، نخست دنیای فکر، از دنیای حواس متمایز است، پس فکر وادارک حسی به دو نوع تقیسم می شوند. دو نوع فکر عبارت است از عقل و فهم از این دو نوع عقل نوع عالیتر است و با مثل خالص سروکار دارد و فهم آن نوع فکر است که با ریاضیات سروکار دارد و از عقل پست تر است. افلاطون فرق میان بینش روشن عقل و بینش آشفته ادراک جسمی را به کمک تشبیهی مربوط به حس بینایی توضیح می‌دهد: «نفس مانند چشم است. چون متوجه چیزی شود که بر آن نور حقیقت و هستی بنابر آن را درک م کند و روشن می گردد، اما چون به دنیای نیم تاریک کودن و فساد توجه کند، از آن فقط وهمی بدست می آورد و درست نمی‌بیند، و زمان بدین عقیده و زمانی برای عقیده پای بند نه می شود و کودن به نظر می رسد… چیزی که به معلوم حقیقت می بخشد و به عالم قدرت کسب علم می‌دهد، همان است که من میل دارم آن را مثال خوبی بنامید و شما آن را علت علم می شناسید.»

و این مقدمه منجر می شود به مثیل معروف غار که می گوید کسانی را که از فلسفه بی بهره اند می توان تشبیه کرد به زندانیانی که در غاری جای دارند و فقط می تونند به یک سو نگاه کنند، زیرا که در زنجیره هستند و در پشت سرشان آتش است و در پیش رویشان دیوار. میان آنها و دیوار چیزی نیست. آنچه می بینند سایر خودشان است و چیزهایی که در پشت سرشان هست که پرتو آتش روی دیوار نقش می بندد. زندانیان ناچار این سایه های را واقعی می پندارند و از اشیائی که باعث این سایه‌ها هستند خبر ندارند. سرانجام یک نفر از غار می گریزد و قدم در نور خورشید می‌گذارد، و برای نخستین بار اشیاء واقعی را مبیند و می فهمد تا کنون سایه ها او را می‌فریفته اند. خواهد که به غار برگردد و حقیقت را به زندانیان بگوید و راه نجات را به آنها نشان دهد. اما این شخص در متصاعد ساختن زندانیان به درستی گفته‌ی خود با مشکل روبرو می شود و از دید زندانیان چون از روشنی به تاریکی رفته است سایه ها را به خوبی زندانیان نمی بیند و به نظر آنها ابله تر از زمانی که هنوز فرار نکرده بود می نماید. به نظر افلاطون فیلسوف کسی است که از بند اسارت رهایی یافته و بروشنایی رسید، و حقیقت مطلق را درک کرده است در ک خوبی که در فلسفه افلاطون خاص دارد همان درک واقعیت است.

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 8700 تومان در 17 صفحه
87,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد