بخشی از مقاله

مقدمه :

در باب اینکه ناصر خسرو درباره دین و فلسفه چگونه اندیشیده است و چیستی معنای علم و دانش نزد او آراء گوناگون ابراز شده است. گاهی او را متکلم نامیده اند. حتی روش کلامی او به غایت باریک و افق دید وی به نهایت محدود خوانده شده است. اگر هم از عقل ستایش کرده است، »مقصودش عقل مقید است و نه مطلق، عقلی که در حکم خود از ائمه تأویل پیروی کند «تا حدّی که »میدان دید فکری او وسعت دید متکلمانی چون عبدالجبار، غزالی، ابن تیمیه و دیگر متکلمان اسلامی را ندارد.« او »کتابهای فلسفه را به قصد تتبع و تحقیق و کشف حقیقت نخوانده است بلکه غرض او آگهی از افکار نویسندگان این کتابها به خاطر رد گفتار آنان بوده است.« اگر »غزالی نخست فلسفه یونان را فرا گرفت

و چون درمان درد درونی خود را در آن نیافت به جنگ آن برخاست. اما ناصر کلام اسماعیلی را آموخت سپس به مطالعه فلسفه یونان پرداخت تا با آن بجنگد.

در کنار این نظر، او به عنوان کسی که درمقابل تعصب مذهبی از اندیشیدن دفاع کرده، نیز شناخته شده است. در مقابل این رأی گفته شده که او به معنای رایج متکلم نیست، متفکری است که غایت اندیشه او وحدت دو تفکر یونانی و دینی است. در کتاب جامع الحکمتین او نشانههایی از روش اشراقیان و به ویژه، شهاب الدین سهرودی، در ارتباط با اندیشه یونانی یافتند.3 از آزاد فکری او و بر وجوب کسب و نشر دانش در آثارش نیز سخن گفته اند. بر اینکه او »با لحن پرشور و مؤثری از حق فکر فلسفی و به طور کلی فکر دفاع میکند« نیز تأکید ورزیده اند.

در فهم معنای دین و فلسفه نزد ناصر خسرو ذکر چند نکته ضروری است. نخست اینکه، درکنار تقسیمهای سنتی از ادیان، دینداری را میتوان به دو نوع تقسیم کرد: دینداری ظاهری و دینداری باطنی. این دو دینداری یا در یک دین حضور دارند و یا اینکه به صورت ادیان گوناگون ظاهر میشوند. در این تقسیم بندی اطلاعات و صورتهای اعتقادی مد نظر نیست، بلکه سازمان و ساختار دینداری و نسبت فرد با الوهیت و جایگاه او در جهان درنظر گرفته میشود.

به طور مثال دین یهودی که بر مبنای توحید و پیامبری است همانند دین مدنی یونان که دینی چند ایزدی است و پیامبری به معنای یهودی در آن یافت نمی شود، دینی ظاهری است. دینداری باطنی نیز، با اینکه دارای اعتقادات متفاوت است، در ادیان توحیدی، توحیدی-تثلیثی، چند ایزدی و ثنوی مشاهده میشود. حضور این دو دینداری در یک دین نیز مشاهده میشود. به طور مثال، در یهودیت دینداری ظاهری اساس اعتقادات و رابطه فرد با الوهیت را مشخص میکند، اما در کنار آن دینداری باطنی را میتوان نزد اسنیهای - Essens - فلسطین، یهودیت یونانی مآبی فیلون اسکندرانی و طرفدارانش و سنت عرفانی قبالا مشاهده کرد. در اسلام نیز این دو نوع دینداری در گروهها یا فرقههای مختلف کلامی، فقهی، صوفیه و عرفا و همینطور در مذاهب سنی و شیعه دیده میشود.

همان طور که میدانیم فلسفه به معنای رایج آن از یونان است. در یونان باستان، در جریان غالب فلسفی، معرفت فلسفی عرفی و ساخته ذهن انسان است. حتی نزد افلاطون، با اینکه حقایق در عالم متعالی هستند، درک آنها با قابلیتهای عقل فردی و کوشش ذهنی انسان است و نه از طریق اشراق و اعطای حقیقت از طرف الوهیت. در عصر یونانی مآبی، در جریان غالب فلسفی، معرفت فلسفی الهی و مقدس است. این معرفت فراطبیعی یا به صورت اشراق به انسان اعطا میشود، یا با حضور الوهیت در طبیعت به دست میآید و یا به سبب همسانی عقل انسان با عقل الهی معرفت مطلق در انسان ظاهر می شود در هر دو دوره فلسفه یونان ارتباط انسان با حقیقت، خواه حقیقت در این جهان باشد یا فراتر از آن، با معرفت است. سخنی از ایمان، به معنای امری غیر معرفتی، نیست.

در ارتباط با پذیرش و تأثیر فلسفه یونان در غرب و فرهنگ اسلامی، از لحاظ ساختار، مبانی و روش فکری، غرب به فلسفه یونان باستان نظر کرد و آن را تا امروز پی گرفته است. البته، غرب نسبتأ دیر به طور مستقیم با آن آشنا شد. این امر پس از قرن دوازدهم میلادی و در ابتدا با ترجمه متون فلسفی یونان از زبان عربی رخ داد. فلسفه که درغرب بر مینای اندیشه پولوسی معنایی عرفی و غیر دینی یافته بود، به عنوان ساخته ذهن انسان و جدای از ایمان دینی، با توجه به فلسفه یونان باستان، گسترش یافت. تفکر اسلامی، برخلاف تفکر غربی، به فلسفه یونانی مآب نظر کرد. بدین ترتیب، در فرهنگ اسلامی فلسفه، همراه با جریان غالب فلسفی در عصر یونانی مآب، به عنوان معرفتی فراطبیعی و همراه با اعتقادات دینی و گاهی نیز یکسان با آن دانسته شد.

در ادیان زردشتی، یهودی، مسیحی و اسلام رابطه انسان با خدا از طریق ایمان مطرح شده است. اما هر یک از این ادیان نگاهی خاص به مقوله ایمان داشته اند و با اینکه در هر یک از آنان با معانی و تعاریف متعددی مواجه میشویم، اما معنای غالبی را میتوان در هر یک یافت. به عنوان مثال، مسیحیت رسمی غرب، یعنی مسیحیت پولوسی-یوحنایی، در تقابل با گنوسیان و متفکران یونانی به هیچ وجه ایمان را به معنای معرفت نپذیرفت . ایمان برای این سنت دینی یقین به وجود منجی الهی و امید به نجات است.

البته از عشق نیز سخن گفته می شود. در واقع ایمان در حوزه احساس، به معنای عام آن، قرار میگیرد. بدین ترتیبدر، این دین دو حوزه کاملاً متمایز مشاهده میشود: حوزه ایمان و حوزه معرفت. در نتیجه، در مسیحیت رسمی عرفان، به معنای شناخت اشراقی که به نجات و رستگاری بشر میانجامد، مشاهده نمیشود. عرفان و عرفا از کلیسا و از جامعه دینی رسمی مسیحی طرد شده اند. در عوض، رازورزی - mysticism - ظهور میکند و جایگاه مهمی در این دین دارد. رازورزی بر مبنای ایمان به معنای عشق است و همراه است با آیینها و مراسم خاص که در چارچوب ایمان محوری کلیسا قرار می گیرد. مهمترین دغدغه کلام مسیحی تا امروز تبیین ارتباط و یا تقابل دو حوزه کاملاً متمایز ایمان و معرفت است.

در اسلام، در ارتباط با نوع دینداری، ایمان به چند معنا است. گاهی به معنای اعتقاد قلبی است که در چارچوب احساس عام قرار میگیرد. گاهی نیز در تبعیت صرف از احکام و رعایت ظاهر متبلور میشود. گاهی نیز به معنای عشق است. گاهی جمع بین این دو مورد اخیر است. نزد عرفا معرفت اساس ایمان را تشکیل میدهد، اما همراه با عشق است. نزد بسیاری از اهل فلسفه و حکما نیز ایمان معرفت است . حتی نزد آنهایی که ایمان را در ظهور احکام می دانند، معرفت جایگاه اساسی دارد. نقل، که نوعی معرفت همراه دارد، در این نوع دینداری بسیار اساسی استاصولاً. در اسلام، به سبب محوریت وحی، جنبه معرفتی ایمان بسیار برجسته است. در حالیکه در مسیحیت با اینکه وحی مطرح میشود، ولی محوریت ندارد. خدای متجسد و آشکار شده در طبیعت و فعل نجات بخش او محوریت دارد و همانطور که ذکر شد یقین به خدای متجسد و امید به نجات با مصلوب شدن او، ذات ایمان را تشکیل میدهد.

در دینداری و معنای فلسفه با دو تقابل مواجه میشویم. تقابل دینداری ظاهری و دینداری باطنی و همچنین تقابل فلسفه یونان باستان، به عنوان تفکر عرفی، و فلسفه یونانی مآبی، به عنوان فلسفه قدسی و یا حکمت. این دو تقابل فقط معرفتشناختی نیست، بلکه مبنایی جهان شناختی هم دارد.

4  مجموعه مقالات همایش حکیم ناصرخسرو قبادیانی

در تفکر ناصر خسرو تقابل نقش اساسی دارد. در واقع ظرف اندیشه او تقابل است و او بسیاری از موضوعات را در دو قطب قرار میدهد. این تقابل در زمینههای مختلف اعتقادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی است. اساس این تقابل در جهان بینی او تقابل ظاهر و باطن است. این تقابل هم جهانشناختی و هم معرفت شناختی است. به عبارت دیگر، هرچه هست به این دو حوزه ظاهر و باطن تقسیم میشود. نزد او فلسفه و دین نیز هریک دارای این تقابل هستند.

تقابل ظاهر و باطن به تقابل بین دانش و جهل تقلیل مییابد. تقابلی که ناصر خسرو مطرح میکند همانند تقابل ثنویان بنیادین و رادیکال نیستثنویان. این تقابل در در دو قطب یا مبدأ کاملاً متمایز از لحاظ هستی شناختی قرار میدهند. نزد ناصر خسرو مبدأ یکی است. تقابل هستی شناختی نیست، بلکه جهانشناختی و معرفت شناختی است. همانگونه که ظاهر و باطن دارای درجات است، دانش و جهل نیز دارای درجات است. دانشی که مربوط به ظاهر است با اینکه در مقابل دانش باطنی عین جهل است، ولی تا درجه ای مفید است. این فایده بر میگردد به تقسیم بندی دیگر که بین انسان حسی و نفس ناطقه انسان است. ولی در هر صورت، به طور اصولی حقیقت در باطن است و آنچه در ظاهر است جهل است.

بدین ترتیب هستی دارای ظاهر و باطن است. این دوگانگی در انسان حسی و نفس ناطقه انسان نیز حضور دارد و از سپهر عین به سپهر ذهن میرود. از جهت همراهی و هماهنگی ذهن با عین ناصر خسرو بسیار نزدیک به نوافلاطونیان است. پرسش مهم این است: آیا بین ظاهر و باطن ارتباطی یافت میشود و یا اینکه این دو دو حوزه کاملاً متمایز هستند؟ همانطور که ذکر شد، اگر ناصر خسرو به تمایز قطعی این دو قلمرو قائل شود با گنوسیان و مانویان همداستان خواهد شد و در ثنویت خواهد بود.

گنوسیان معتقدند که دو مبدأ متمایز هستومند خیر و شر هست. بین این دو مبدأ تقابل ذاتی هست و هیچ یک به دیگری قابل تقلیل نیست. شر موجود است و هستی خاص و مبدأ مشخص در عین دارد. حوزه اقتدار مبدأ شر جهان مادی و تغییر است. انسان دارای ذات الهی نیکو است و به سبب حادثه ای فراطبیعی که در ابتدا رخ داده است در بند ماده و تغییر گرفتار شده است.

روند نظام خلقت، حتی خلقت جهان که مظهر شر است، در انتها به نجات انسان از شر و بازسازی مبدأ خیر خواهد انجامید. گنوسیها ایمان را به معنای عرفان یا معرفت - gnosis - میدانستند. معرفتی اشراقی و رمزگشا که راز هستی و وجود مبدأ خیر و منشأ وجود انسان را آشکار میکند. در واقع، برای اینان دینداری نوعی رمز گشایی و پی بردن به اسرار هستی است. این آشکار شدگی عین نجات و در انتها پیوستن به مبدأ خیر است که جایگاه اصلی انسان است. بدین ترتیب دو موضوع اساسی در مذاهب گنوسی مشاهده میشود: تمایز ذاتی خیر و شر و اینکه ایمان معنایی معرفتی دارد.

ناصرخسرو به عنوان یک مسلمان شیعه اسماعیلی اعتقاد به توحید دارد و از آن دفاع می کند. او با اینکه از ثنویت جهان شناختی فاصله می گیرد، ولی تأکید بسیار بر تقابل ظاهر و باطن به عنوان دو حوزه خیر و شر میکند. او با گنوسیان همداستان است که فقط معرفت باطنی است که رمز هستی را می گشاید و راه رستگاری را مینمایاند، ولی مانند آنها به دو مبدأ متمایز معتقد نیست. مبدأ و خالق برای او یکی است. اما، چگونه او این تقابل باطن و ظاهر را تبیین میکند؟ آیا میتوان پلی بین این دو حوزه زد و از ثنویت ذاتی گنوسیان فاصله گرفت؟ روش او برای گذر از ثنویت و باقی ماندن در توحید، تأویل است. او با تأویل از ظاهر به باطن میرود. این امر هم در دین و هم در فلسفه یا حکمت رخ میدهد.

گذر از این تقابل را ناصر خسرو سفری از ظاهر به باطن میبیند. او متفکر مسافر است. انتهای این سفر، رفتن به حوزه باطن و در نتیجه رسیدن به »کمال خویشتن« است. اهمیت سفر را نزد او میتوان از عنوانهای دو کتاب مهم او درک کرد: سفرنامه و زاد المسافرین. 

در متن اصلی مقاله به هم ریختگی وجود ندارد. برای مطالعه بیشتر مقاله آن را خریداری کنید