بخشی از مقاله

چکیده

بُعد حکومتی دین اسلام، از مسائل بدیهی و غیرقابل انکار می باشد. زیرا در زندگی اجتماعی که اسلام هیچگاه از آن غافل نبوده است، وجود قانون که مبیّن حقوق افراد جامعه باشد از یک طرف و نظارت بر اجرای آن نیز از طرف دیگر امری ضروری می باشد که این نظارت در واقع همان حکومت است. حضرت امیرالمومنین علیه السلام نگاهی الهی به قدرت حاکمیت داشتند و تحقق آرمانهای الهی را به عنوان آرمانی مقدس دنبال می نموند.

سیره حکومتی ایشان نیز که خط بطلانی بر اندیشه جدایی دین از سیاست است، مبتنی بر این دیدگاه است که جامعه انسانی را به سوی تکامل سوق دهد و در این راستا قدرت و حکومت خویش را بر مبانی و اصولی استوار ساختند. در این مقاله سعی نمودیم تا در راستای شناخت این مبانی، فلسفه و اصول زمامداری حضرت را با مطالعه تطبیقی در سایر مکاتب، مورد تدقیق و مطالعه قرار دهیم.

مقدمه

نیاز هر جامعه به دستگاه حکومتی و نظم اجتماعی، از مسائل بدیهی و مسلم نزد متفکران است؛ چرا که از نیازهای طبیعی انسان میباشدتحقیقات. جامعه شناختی مؤیّد این مطلب است که تمامی اقوام در طول تاریخ با هر فکر و عقیده، هیچ گاه از نهاد حکومت و دستگاه رهبری و مدیریت سیاسی و اجتماعی خالی نبوده است. جوهره سیاسی و بعد حکومتی دین اسلام نیز آنچنان واضح و گویاست، که جز جاهلان یا مغرضان آن را انکار و تکذیب نمی آیند.

روش حکومتی امیرالمومنین - ع - و قرار گرفتن وی در رأس حکومت، نه تنها برای او آبرو و موقعیت جدید پدید نیاورد و مقام او را نیافزود، بلکه پیشوایی او به زمامداری و حکومت، آبرو و اعتبار بخشید. امیرالمومنین در آغار حکومت و خلافت، چون در طریق احیای احکام اسلام و مبارزه با بدعتها و فسادها گام برمی داشت و در این راه، کمترین سازشی نداشت، با معارضه هایی روبه رو شد.

مخالفان یا طمع مادی داشتند، یا خواستار سهمی در حکومت و ریاست بودند، یا در پی برخورداری از امتیازاتی بودند و چون با روش عادلانه حضرت مواجه شدند، برخی پیمان شکستند،گروهی هم جاهلانه سر از اطاعتش برتافتند و به جبهه دشمنان پیوستند. لذاعمده توان حکومت علوی را در بسطِ دین و ارتقا بخشیدن به بینش مسلمانان و آموزش معارف به تضعیف کشاند و مجالی برای ایشان نماند تا به اهداف متعالی خویش در حکومت اسلامی برسد.

آنچه که در بدو امر به نظر می آید این است که فلسفه قدرت در مکتب حکومت حضرت امیر و نیز مبانی و پایه های آن، حکومت حضرت را از دیگر دولت ها و حکومت ها جدا ساخته است. در این نوشتار سعی ما بر آن است تا فلسفه قدرت و حکومت را در مکاتب و اندیشه های دیگر با دیدگاه حضرت علی علیه السلام مقایسه نموده و سپس بنیان های اساسی زمامداری ایشان را که ریشه در نگاه الهیشان به قدرت داشته است و از برتری های آن نسبت به دیگر مکاتب است تبیین نماییم تا در نهایت اصول و مبانی قدرت را در سیره حکومتی امیرالمومنین، که فصل ممیزه حکومت حضرت بوده است بیشتر بشناسیم.

فلسفه قدرت و حکومت

در طول تاریخ،نگرش های مختلفی در خصوص قدرت وجود داشته است که بر اساس هر یک از این نگرش ها قضاوت های گوناگونی از جانب اندیشمندان صادر شده است. مبنای اساسی این نگرش ها هدف سیاسی و آرمانی است که بر اساس آن حکومت شکل می گیرد.از میان اینها،سه مکتب سلطنت مطلقه، مکتب مصلحان بشری و نیز مکتب اسلام از اهمیت بیشتری برخوردارند که مکتب اخیر همان نگرشی است که حضرت امیر المومنین درحکومت خویش داشته است و ما به آنها بصورت جداگانه می پردازیم.

.1-1مکتب سلطنت مطلقه

سلطنت مطلقه قدیمترین و رایجترین شکل حکومتی در دوران تاریخ بوده است. این نوع حکومت همیشه در آسیا از آغاز تاریخ بابل گرفته تا شاهنشاهی ایران و تسلط مقدونیان و رومیان و برهههایی از خلافت اسلام، و تا زمان سلاطین مغول وجود داشته است.[2] در عصر حاضر، با آن که دوران حکومت استبدای ظاهرا رو به انحطاط میرود، چیزی بسیار شبیه این گونه حکومت در هر کجا به چشم میخورد[3]

ویژگیهای این حکومتها عبارت است از تسلط یک فرد یا گروه بدون رضایت مردم،تکیه براصل تمرکز شدید قدرت، سنتگرایی، بیقانونی و ناامنی، مافوق قانون بودن حاکم و برخورداری از دستگاه متمرکز و خشن برای سرکوب مخالفان و نقش نداشتن مردم در سرنوشت خود. این نوع حکومتها[4]، بیشتر یا با زور و غلبه پدید آمده یا موروثیاند.به تخت و تاج به عنوان موقعّیت، طعمه و سکوی برآوردن آرزوهای حیوانی نگاه میکنند.

ابزارشان زور و به تعبیر راسل از »قدرت برهنه[5]« و به تعبیر امام علی علیهالسلام حیله و شیطنت[6]بهره میبرند. عنصر اصلی جامع این ابزار »ترس و وحشت« است. به تعبیر منتسکیو: »در حکومت استبدادی وجود ترس شرط اساسی است... باید ترس همه جسارتها را به زانو درآورد و کوچکترین حسّ جاه طلبی را خاموش کند... در حکومت استبدادی اگر پادشاه یک لحظه دست تنبیه را بالا نبرد و اگر آنهایی که مقامات اولیه را گرفتهان از او نترسند همه چیز نابود میشود.[7]«

خشونت این حکومتها برخاسته از ضعف ساختاری آنها است و دستاورد آن تجاوز و غارتگری. دیگران فراموش شدهاند، کامروایی خود و اطرافیان آنها مد نظر است و اسباب آن را به هر قیمت فراهم میکنند؛ و لو با برده ساختن و سلب حقوق و آزادی انسانها» [8]غالب بلاهای بشر با قدرت برهنه بستگی داشتهاند - نه تنها بلاهای ناشی از جنگ - بلکه بلاهایی به همان قدر وحشتناک، گیرم به آن اندازه پر سرو صدا نیستند.بدرفتاری با کودکان، شکنجه در محاکم، قانون جزا، زندانها، کارگاهها، تعقیب مذهبی... سبکسریهای بیرحمانه فرماوایان مستبد، بدرفتاری با مخالفان سیاسی در آلمان و روسیه در عصر حاضر -همه اینها نمونههایی از کار بر قدرت برهنه بر مردم بیدفاع[9]« احیانا اگر در میان آنان کسانی از عدالت و فضیلت دم زدهاند، یا از سر جبر بوده یا برای اغفال جامعه و لذا همیشه »حکیمان کوشیدهاند تا قدرت اینان را محدود سازند و پیامبران کوشیدهاند تا این دسته را از بین ببرند.[10]

« قرآن کریم آنان را ویرانگران شهرها و خوارکننده مردمان میشمارداِنّ: الملوک اذ ادخلواریهًق افسدوها و جلعوا اهلها اذلّه [11] و در جای دیگر آنها را پیشوایان آتش میخواند.[12] در جهان اسلام معروفترین نمونه »معاویه« است. بدان جهت از او یاد میکنیم که همزمان با حکومت علوی بوده و آنچه گفته و انجام داده، دقیقا در نقطه مقابل توصیهها و عملکرد امام علی علیهالسلام بوده است. او بزرگترین جبهه سیاسی، نظامی و فرهنگی را بر ضد حکومت علوی کشور وبه تعبیر امام علی علیهالسلام گروه، بیخبران را همراه خود داشت و حقیقت را با نیرنگ و تزویر بر آنها پنهان نمود، تا آن جا که حاضر شدند در پای اهداف پلید او کشته شوند.[13]

در متن اصلی مقاله به هم ریختگی وجود ندارد. برای مطالعه بیشتر مقاله آن را خریداری کنید