word قابل ویرایش
53 صفحه
11700 تومان
117,000 ریال – خرید و دانلود

پایه گذاری نظام سیاسی و اجتماعی مذهب شیعه امروز
تشیّع «اثنی عشری » از سال ۹۰۷ قمری که توسط شاه اسماعیل صفوی مذهب رسمی ایران شد، تا اول سلسله قاجاریه دورانهای مختلفی را پشت سر گذاشت . در دوران شاهان پرقدرت صفوی ، گرچه شاهان احترام زیاد به علمای شیعه می گذاشتند، ولی علما قدرت کافی برای دخالت در کار سیاست و دولت نداشتند. پس از اینکه سلطنت به دست شاهان ضعیف صفوی

افتاد، قدرت علمای شیعه کم کم زیاد شد تا اینکه در زمان شاه سلطان حسین نفوذ علمای دین به حد اعلای خود رسید و حکومت و سلطنت تحت نفوذ آنان قرار گرفت . در این دوران علما به جای توجه به کشورداری کوشش خود را به ترویج مبالغه آمیز تشیّع ، نشر احادیث رسیده از آنان (بدون توجّه زیاد به صحّت احادیث )، توسعه مراسم مذهبی اعم از جشنها و یا عزاداری و روضه خوانی ، مخالفت با تصوّف ، مبارزه با اقلیتهای مذهبی ، ابراز خشونت و آزار سنّی ها، و گاه لعن بر خلفای سه گانه (ابوبکر و عمر و عثمان ) معطوف می داشتند. این طرز رفتار موجب چند دستگی مردم

ایران شد. عدّه ای عقیده ای به مبالغات دینی عقیده نداشتند، گروهی (خصوصاً قزلباشها) به تصوّف پابند بودند، گروهی مبارزه با اقلیتهای مذهبی (خصوصاً سنّیان ) را صلاح نمی دانستند؛ تا اینکه افغانهای سنّی از سنّی کشی و سنّی آزاری ایرانیان به تنگ آمدند و به ایران حمله کردند. در حمله افغانها «مذهب شیعه » که بیش از ۲۰۰ سال وسیله یکپارچگی مردم در مقابل دشمنان خارجی و نگهداری استقلال کشور شده بود، دیگر نتوانست وظیفه خود را در وحدت ملّی ایران و یکپارچگی و دفاع از کشور انجام دهد، نتیجه آنکه یک دسته افغانی «سنّی مذهب » سلسله پر قدرت صفویه را شکست دادند و دستگاه علمای شیعه را هم برچیدند.

سقوط صفویه دوران سختی را برای علمای شیعه به وجود آورد. پس از شکست ایران از افغانها، یک دوران پنجاه ساله فترت به وجود آمد که مدّتی افاغنه و سپس نادر شاه و بعد زندیه حکومت می کردند. در این دوره فعالیت و نفوذ علمای شیعه در امور حکومتی به صفر رسید، اصفهان از مرکزیت علمی افتاد، و تقریباً همه علمای مشهور به «عتبات عالیات » مهاجرت کردند. ولی در آنجا نیز علمای مکتب اصولی ، که در دوران صفویه قدرت را در دست داشتند، نفوذ و پایه خود را از دست داده بودند و به جای آنان علمای «مکتب اخباری » در حوزه های علمیه تفوّق پیدا کرده و کارها را در دست داشتند.

چنان که در بخش قبلی گفتیم ، «مکتب اخباری » یکی از مکاتب فقهی شیعیان اثنی عشری است که توسط شیخ محمّد امین استرابادی در زمان شاه عباس اول به وجود آمد. (۱)
پیروان این مکتب به «فقه » و «اجتهاد» عقیده ای نداشتند و کاربرد «عقل » را (که یکی از منابع فقهی علمای شیعه است ) در امور دینی جایزه نمی شمردند و به جای همه اینها متکّی به احادیث رسیده از امامان (بدون توجّه زیاد به صحّت یا کذب آنان ) بودند.

 

تفوّق علمای اخباری بر مرکز علمی نجف تا حدود اوایل روی کار آمدن سلسله قاجار در آن زمان ادامه داشت فقیهی مشهور به نام «وحید بهبهانی » ظهور کرد و پایه فقه امروزی شیعه اثنی عشری را گذاشت و دوره جدیدی در بین علمای شیعه «اصولی » به وجود آورد.
«بهبهانی » مکتب اخباری را منع و اخباریون را «مرتد» اعلام کرد و پس از چندی او و شاگردانش با کوشش زیاد توانستند به کلی اخباریون را از میان بردارند.

مقارن از رونق افتادن مکتب اخباری در عتبات عالیات ، در ایران آغامحمّدخان قاجار (شاهی شیعه که نماز و روزه او ترک نمی شد) مانند شاه اسماعیل با شمشیر خود حکومت ایران را به دست آورد و زمینه برای فعالیت مجدّد علمای «اصولی » در ایران مهیا شد.
علمای اصولی از ابتدای قاجاریه تا امروز بر تمام تعلیمات مذهبی و حوزه های علمیه شیعه اعمّ از عتبات و ایران نظارت و تسلط خود را حفظ کرده اند.

دورانهای مختلف روابط علما و حکومتها
فعالیت علمای شیعه را از ابتدای سلسله قاجار تا امروز به پنج دوره متفاوت می توان تقسیم کرد:
۱ ـ دوره اول : دوران شروع دخالت علما در سیاست و کار حکومت است .این دوران از اول قاجار شروع می شود و تا آخر سلطنت فتحعلی شاه ادامه می باید. مشخصّه این دوره ، تکمیل و توسعه مبانی فقه امروزی شیعه اثنی عشری ، پیدا شدن مراجع تقلید درجه یک و ازدیاد نفوذ علمای دین و دخالت آنان در کار سیاست و امور دولت است . این دوره با انقلاب کبیر در فرانسه ، جدا شدن دین از دولت و سیاست ، ظهور ناپلئون و شروع تمدّن جدید در اروپا مقارن است .
۲ ـ دومین دوره : دوران کوشش متجدّدین برای آوردن تمدّن جدید اروپا به ایران است .

این دوره از ابتدای سلطنت طولانی ناصرالدین شاه شروع می شود و با شروع نهضت مشروطه در زمان مظفرالدین شاه پایان می باید. مشخصّه این دوره ، عبارت است از: شروع نفوذ تمدن اروپایی در ایران و تقسیم علما به دو گروه : یک گروه موافق تمدّن جدید (علمای تجدد طلب ) و گروه دیگر علمایی که مخالف تقلید از تمدّن جدید بودند (علمای محافظه کار یا بنیادگرا).

شاه (ناصرالدین شاه ) به تقلید ظواهر تمدن اروپایی علاقه داشت ، ولی با پذیرش زیر بنای آن تمدّن (دموکراسی ، آزادی عقیده ، دانش و صنعت و تکنولوژی جدید) مخالف بود و در نتیجه کشور ایران از مسابقه ترّقی و پیشرفت غرب عقب ماند. اما نفوذ سیاستهای اروپایی به ایران ، در این دوره توسعه یافت . مشخصّه این دوره دادن «امتیازات مختلف به اروپاییان » است که منجربه مخالفت علما و صدور فتوای «تحریم تنباکو» شد و شاه و حکومت ناچار به لغو این امتیاز و پرداخت خسارت فراوان شدند.
۳ ـ سومین دوره : دوران قیام علمای تجدّد طلب و مبارزه آنان برای تغییر رژیم و خودکامگی شاهان ، برقراری رژیم مشروطه و قبول برخی از رسوم تمدن غرب است . این دوره از اول نهضت مشروطه تا سقوط قاجاریه ادامه داشت . مشخصّه این دوران عبارت است از: مبارزه داخلی بین علمای دین ، اختلاف آنان در تفسیر حکومت مشروطه یا مشروعه ، حدود آزادی مردم و تعیین حدود اختیارات مردم در تعیین سرنوشت کشور.

۴ چهارمین دوره :، دوران ازدیاد نفوذ تمدن غرب در ایران است . این دوره از اول سلطنت رضا شاه تا سقوط سلطنت محمّدرضا شاه پهلوی ادامه داشته است . مشخصّه این دوره عبارت است از: تقلید روز افزون تمدن غرب در ایران ، دو فرهنگی شدن مردم ایران (گروهی طرفداران فرهنگ غرب و گروهی وابستگان به فرهنگ سنّتی )، کوشش طرفداران فرهنگ غرب در حذف دخالتهای علما در امور اجتماعی و سیاسی و سعی در جدایی مذهب از دولت .

در آخر این دوره ، طرفداران فرهنگ سنّتی به رهبری علمای دین قیام کردند و با انقلاب اسلامی ، رژیم سلطنتی برچیده شد و کشور ایران برای اولین بار در تاریخ دارای حکومتی کاملاً مذهبی (مذهب شیعه اثنی عشری ) گردید.

۵ ـ پنجمین دوره :، دوران بعد از انقلاب اسلامی است که مشخصّه آن عبارت است از: در دست گرفتن مسئولیت مستقیم اداره مملکت ، برای اولین مرتبه در تاریخ ۱۴۰۰ ساله شیعه از طرف علمای دین و به نیابت امام غایب ، مواجه شدن علمای دین با مشکلات اجرایی کشور و مسائل بین المللی و اقتصادی ، کوشش برای از میان برداشتن «هجوم فرهنگ غرب »، جلب توجه دنیا به اینکه آیا حکومت مذهبی در آستانه قرن ۲۱ می تواند وظایف خود را که «تقوا و عدل اسلامی » است انجام دهد، یا باید برای این کار روشهای متداول در ممالک غربی را سرمشق قرار دهد.
۱ ـ پایه گذاری مکتب امروزی شیعه

مکتب امروزی شیعه را فقیه بزرگ ، آقا میرسیّد محمّدباقر بهبهانی ، مشهور به «وحید بهبهانی »، مقارن با شروع سلسله قاجاریه ، پی ریزی کرد و شاگردان او هر کدام در تکمیل آن کوشیدند. در ابتدای سلطنت ناصرالدین شاه فقیه بزرگ دیگری به نام «شیخ مرتضی انصاری » ظهور کرد و آنچه را که وحید بهبهانی آورده بود، تکمیل نمود و نتیجه آن فقهی است که تا امروز یگانه مکتب بلامنازع شیعه اثنی عشری است و تمام فقها و علمای دویست سال اخیر تابع و پیرو این مکتب می باشند. (۲)

مهم ترین چیزی که «وحید بهبهانی » می گفت ، این بود که : «اجتهاد در شیعه ، برخلاف آنچه «اخباریون » می گویند، مشروع است ». او توانست بساط مکتب اخباری را پس از سالها حکومت بلامنازع بر فقه شیعی در هم بپیچد و مکتب خاص خود را به جای آن بنشاند. وحید بهبهانی شاگردان و پیروان مبرز و نخبه ای داشت که روش او را به درستی حفظ کردند.

«وحید بهبهانی » هم از لحاظ شخصی و هم از لحاظ طرز فکر از همان نسل علمای زمان صفویه و ادامه دهنده افکار آخوند ملّا محمّدباقر مجلسی است ؛ بدین معنی که گرچه وحید بهبهانی «مجَدِد مکتب اصولی » و مخالف شدید «مکتب اخباری » است ولی این مخالفت فقط محدود به قسمتی از عقاید اخباریون است که به اجتهاد و مجتهد اعتقاد نداشتند و اجتهاد را در شیعه ، که از زمان کلینی رسم شده بود، یک بدعت می دانستند، ولی با قسمت دیگر اعتقاد اخباریون «که

پیروی از احادیث و اخبار رسیده از ائمه اطهار» را، پایه اصلی اعتقادات خود قرار می دادند، موافق بود و به آن عمل می کرد؛ به طوری که کتب نوشته شده از طرف شاگردان و شاگردان شاگردان وحید بهبهانی ، تا زمان حاضر، مملو از مطالبی است که متکی به احادیثی هستند که بزرگان شیعه (کلینی ، صدوق و طوسی ) آنها را در کتب خود نیاورده اند. (۳)

وحید بهبهانی در زمان کریم خان زند و آغامحمّدخان قاجار زندگی می کرد و نزدیک به نود سال عمر کرد و در سال ۱۲۰۵ فوت نمود. (۴)
شاگردان وحید بهبهانی از زمان آغامحمّدخان قاجار تا اول سلطنت ناصرالدین شاه تمام حوزه های علمیه را در عتبات عالیات و اصفهان در دست داشتند و مردم ایران از آنها تقلید می کردند. (۵)
مراجع تقلید، نماینده امام عصر

یکی از مطالبی که وحید بهبهانی مطرح و پیگیری کرد و شاگردانش هم آن را دنبال کردند، مربوط به لزوم تبعیت شیعیان از مجتهد و تعیین شرایط و وظایف وی است . در نوشته های وحید بهبهانی و رسالات و کتبی که شاگردان او نوشتند، بر چند اصل مهم زیر تکیه شده است :
۱ ـ شیعیان دو دسته می باشند: یا مجتهدند و یا مقلّد. کسی که مجتهد نیست ، باید از یک مجتهد تقلید کرده و از دستورات و فتواهای او تبعیت کند. فقها «مجتهد» را کسی می دانند که بتواند اجتهاد کند؛ یعنی : «بتواند با ادلّه عقلیه کلیه فروع فقهیه را از منابع اصولی آن یعنی قرآن

، سنّت ، عقل و اجماع (اجماعی که مورد قبول شیعیان است ؛ نه اجماعی که سنّیان بدان معتقدند) استنباط کند». علاوه بر آن مجتهد باید عادل هم باشد. «عادل » یعنی کسی که کار بد نکند و گناهان کبیره مرتکب نشود و در انجام کار خوب کوشا باشد. (۶)

۲ ـ یکی از وظایف مجتهد «امر به معروف و نهی از منکر» است که در قرآن مجید به دفعات آمده است . مجتهد وظیفه دارد بگوید چه کارهایی خوب است و شیعیان باید انجام دهند و چه کارهایی بد است و شیعیان نباید انجام دهند. و به این دلیل که امر دین منحصر و محدود به نماز و روزه و طاعات و عبادات نیست ، یک شیعه باید در تمام کارهای خود «امر به معروف و نهی از منکر» را رعایت کند. (۷)

۳ ـ علمای دین و مراجع تقلید برای «شاهان و حکّام » هم استثنا قائل نشدند و آنها را هم شامل جزو مردم عادی شمردند که یا باید خود مجتهد باشند و یا باید از یک مجتهد تقلید کنند و از نظریات و فتاوی او تبعیت نمایند، خصوصاً در امور مملکت داری و سیاست ، چرا که در اسلام سیاست هم جزو امور دین است . (۸)و شاگردان او ارائه می کردند، در حقیقت «شاه و حکّام » دستگاه اجرایی مجتهدین می شدند و علاوه بر مشکل مشروعیت حکومت شاهان در غیاب امام ، مشکل جدیدی

شد. به همین جهت علما از زمان قاجار تا انقلاب اسلامی هرگز نتوانستند مشروعیت کامل برای سلطنت شاهان قاجار و پهلوی قائل شوند. در دوره قاجار و زمان رضا شاه ، علما انتظار داشتند به نحوی در کار حکومت شریک باشند و نظریات آنان مورد توجّه قرار گیرد. به طور خلاصه می توان گفت که اصل «مجتهد و مقلّد» منشاء و ریشه تمام اختلافات علما با شاهان قاجار و پهلوی بوده است .
۴ ـ اصل دیگری که قبلاً هم بود، ولی توسط وحید بهبهانی و پیروان مکتب او احیا و تأکید شد؛ این است که مجتهد نایبان عام امام غایب اند و وظیفه دارند جامعه را هدایت کنند و حتی بر جامعه حکومت نمایند». (۹)

قسمت اخیر (که می گوید مجتهدان نایبان عام امام غایبند) موجب شد شیعیان اثنی عشری آنچه از وجوهات شرعی که به «سهم امام ( ۷ )» اختصاص دارد، و نیمی از «خمس » واجب است ، به هر مجتهدی که به او اعتماد دارند و او را به نیابت عامه امام ( ۷ ) می شناسند و یا به علمای دین که از طرف آن مجتهد اجازه یا وکالتی برای دریافت «سهم امام » دارند، پرداخت کنند. در مذهب

شیعه «خمس » از سایر وجوهات شرعی مهم تر است . خمس بر هفت چیز واجب می شود: منفعت کسب ، معدن ، گنج ، مال حلال مخلوط به حرام ، جواهری که به واسطه غوّاصی ، یعنی فرو رفتن در دریا به دست می آید، غنیمت جنگ ، زمینی که کافر ذمی از مسلمان بخرد». (۱۰) شیعیان از منافعی که به شرح بالا به دست می آورند، باید یک پنجم آن منافع را (پس از کسر مخارج ) به عنوان خمس بپردازند.

پرداخت وجوهات شرعیه به مجتهدین ، خصوصاً «سهم امام که نیمی از خمس است » موجب شد مجتهدین برای کارهای خود اعتبارات لازم را به دست آورند و قدرت و نفوذ آنها بیشتر شود. علاوه بر آن چون پرداخت کننده اصلی خمس ، «تجّار و کسبه » هستند؛ رابطه مخصوصی بین آنها و علمای دین پیدا شد و این رابطه دو طرفه بود. در تمام دوران قاجاریه و پهلوی هرگاه منافع تجّار به خطر می افتاد، علما به کمک آنان می رفتند؛ مانند مسأله «تحریم تنباکو» و هرگاه علما می خواستند یک برنامه سیاسی یا اجتماعی را اجرا کنند، تجّار از آنان پشتیبانی می کردند، مانند نهضت مشروطیت و انقلاب اسلامی .

یکی دیگر از وجوهات شرعی که هر مسلمان باید پرداخت کند، «زکات » است . زکات باید به فقرا و مستحقّان که در سوره «توبه » در قرآن مجید مشخص شده است ، پرداخت شود؛ ولی لازم نیست زکات از طریق مجتهد به مستحق آن پرداخت شود؛ بلکه خود شخص می تواند زکات مال خود را به هر کس که او را مستحق و مشمول بداند بپردازد. این امر موجب شد آن رابطه پولی که بین تجّار و علمای دین پیدا شده ، بین کشاورزان کوچک (که معمولاً مشمول پرداخت زکات نمی شوند) و علما به وجود نیاید، و احتمالاً به همین سبب کشاورزان هم در قیامها و مبارزات علما شرکت ننموده اند (۱۱).

موضوع «امر به معروف و نهی از منکر» که به شرح بالا از وظایف مجتهدین شمرده شد، از ابتدای صفویه باعث اختلافات زیادی بین علما و دولت بوده است . علمای دینی معتقد بوده اند که هرچه

در «سنّت » نباشد و جدید باشد «بدعت » است و شریعت را متزلزل می کند و طبق اصل «امر به معروف و نهی از منکر» باید با آن مبارزه کرد. حتی تغییر لباس سربازان و استفاده از یونیفورم هایی مشابه لباس سربازان خارجی (که برای اولین بار عباس میرزا در ارتش نوین خود متداول کرد)، به دستور علما حرام شناخته شد. این موضوع پایه ای برای مخالفت علما با هرچه از فرنگ و فرنگی تقلید شود شد. این امر در تمام دوره قاجار از آغامحمّد خان تا اواسط سلطنت ناصرالدین شاه توسط تمام علمای دین به شدت مراعات می شد، به طوری که حتی تأسیس مدارس و تدریس

علوم جدید، به احتمال اینکه بعضی از آن علوم و خاصّه آن چه به نام «طبیعیات » نامیده می شود، با اعتقادات دینی اسلامی سازگار نباشد، تا اواخر سلطنت ناصرالدین شاه ممنوع بود.
امر به معروف و نهی از منکر مشکل بزرگ دیگری هم به وجود آورد و آن این بود که : عباس میرزا در نظام نامه ارتش نوین خود انضباط و اطاعت محض از مافوق را با با تأکید بسیار روی آن گنجانید و سزای عدم اطاعت از اوامر مافوق را مجازاتهای شدید تعیین کرد. گرچه از روزگار باستان و حتی در جنگهای رسول اکرم ( ۶ ) انضباط و اطاعت از مافوق همیشه وجود داشته ، ولی وقتی مشاورین خارجی عباس میرزا (یعنی افسران فرانسوی ) این امر را مطرح کردند، علمای دین آن را خلاف «امر به معروف و نهی از منکر» دانستند.

این مشکل حتی پس از پیروزی انقلاب اسلامی توسّط عدّه ای مطرح شد و گفته شد: «سرباز حق ندارد اگر دستور مافوقش مخالف شرع است ، انجام دهد! تا اینکه خمینی رهبر جمهوری اسلامی یک فتوای رسمی در لزوم اطاعت از مافوق در ارتش صادر کرد و موضوع مسکوت شد.
انتخاب مرجع تقلید

موضوع اینکه «مردم یا مجتهدند و یا مقلّد» موجب شد شیعیانی که مجتهد نبودند، برای خود مرجع تقلیدی انتخاب کنند. گرچه قبلاً هم شیعیانی که طرز اجرای رسوم دینی را نمی دانستند، از یک عالم دینی سئوال می کردند و طبق آن عمل می نمودند، ولی هرگز این طور نبود که شیعیان

«مراجع » معینی داشته باشند و منحصراً از آنها تقلید کنند. انتخاب مرجع تقلید، از ابتدای قاجاریه که متداول شد، آزادانه و به عهده خود مردم بوده است . هر شیعه وظیفه دارد تحقیق کند و عالم ترین (= اعلم ) مجتهد عصر خود را انتخاب کند و از او تقلید نماید. و چون عامه مردم قادر به تشخیص اعلمیت نیستند، و معمولاً امکان «اعلمیت » یک نفر بسیار نادر است ، عملاً مردم از

مجتهدین مختلف تقلید می کنند. شهرت یک مرجع تقلید از روی تعداد مقلّدین او تعیین می شود و کثرت مقلّدین هر مرجع ، از روی میزان وجوهات شرعی که شیعیان برای او می فرستند معلوم می شود. (۱۲)

مجتهدینی که از زمان وحید بهبهانی تاکنون به مقام مرجعیت تقلید رسیده اند، همه دارای مشخصات و سابقه مشابه بوده و در شرایط زیر همگی مشترک بوده اند:

۱ ـ همگی در حوزه های علمیه مشهور، دروس «مقدّماتی » و «سطح » و «خارج » را تمام کرده و مجتهد جامع الشرایط شده و لااقل از یکی از مراجع بزرگ تقلید «اجازه اجتهاد» در دست داشته اند.

۲ ـ همگی سالها در حوزه های علمیه مشهور تدریس کرده و در حوزه درس آنان تعداد زیادی طلبه حضور یافته است .

۳ ـ همگی ضمن تدریس علم «فقه » و علم «اصول فقه » سایر علوم دینی را نیز تدریس کرده و در این موضوع شهرت یافته اند.

۴ ـ همگی تألیفات زیاد (اعم از کتاب ، رساله و حاشیه نویسی ) داشته و کتب آنها در حوزه های علمیه مورد بحث و نقد قرار گرفته است . مراجع تقلیدی که کتب آنها به عنوان کتاب درسی در حوزه های علمی تدریس شود، از مقام شامخ تر و مبرزتری برخوردار هستند. (به عنوان مثال از کتب مشهور دو کتاب تألیف شیخ مرتضی انصاری ؛ یکی به نام «فرائد الاصول » (= رسائل ) و دیگری به نام «مکاسب » یا «مستأجر» و همچنین کتاب «کفایه الاصول »، تألیف آخوند خراسانی که سالها است در همه حوزه های علمیه الزاماً تدریس می شود).

 

۵ ـ اکثر مراجع تقلید (نه همگی آنان ) رساله ای هم در باب طرز اجرای فروع دین منتشر می کنند که به آنها «رساله علمیه » اطلاق می شود. این رسالات تقریباً همگی مشابه یکدیگرند؛ مگر اینکه در جزئیات استثنا داشته باشند و یا اینکه احیاناً مطالب جدیدی ، که از آن به «مسائل مستحدثه » تعبیر می شود، مانند: سفته ، بیمه و سرقفلی در آن ذکر شود که مرحوم آقا محسن حکیم (م ۱۳۸۱ ق ) برای اولین مرتبه در رساله علمیه خود آوردند.

امام خمینی (ره ) نیز مطالبی چون ) امر به معروف و نهی از منکر، مسائل سیاسی و دفاع از کشور، تلقیح مصنوعی ، پیوند اعضای بدن انسان ، کار در مؤسسات غیر مسلمان و امثال آن را برای اولین مرتبه در رساله توضیح المسائل خود نوشتند و در رساله «تحریر الوسیله » حتی مسائل تغییر جنسیت ، رادیو و تلویزیون ، بلیط بخت آزمایی ، احکام سفر با هواپیما و مسافرت به سیارات دیگر و احکام اسلام در آن سیارات را هم بحث نموده اند. (۱۳)

 

۶ ـ مراجع تقلید همگی اعلم بوده اند. «اعلم » یعنی دانشمندترین علما. اعلم ممکن است در جهان شیعه اعلم باشد و در آن زمان کسی به اعلمیت او آگاه نباشد (مانند «شیخ انصاری » در زمان ناصرالدین شاه ) و یا در ناحیه خود اعلم باشد مانند «حجه الاسلام » شفتی در زمان محمّد شاه که اعلم علمای اصفهان و تمام نواحی اطراف آن بود. بهترین معیار برای تشخیص اعلمیت ، تعداد و شهرت شاگردان مجتهد است . «قصص العلما» در شرح حال شیخ جعفر نجفی (کاشف

الغطاء) می نویسد: «پس از فوت ، پسرش شیخ علی ، به جای پدر به تدریس ادامه داد. شیخ حسن که برادر کوچک بود به شیخ علی گفت : وصیت پدر آنست که هر یک از اولاد که «افقه » است (یعنی علم فقه را بهتر می داند) به جای او بنشیند و تدریس کند و من افقه می باشم

… شیخ علی در جواب گفت : من قطع این مشاجره را به نحو احسن خواهم نمود، پس من از نجف به کربلا می روم و تو به جای پدر بنشین . اگر طلّاب در نجف ماندند و به درس تو حاضر شدند، پس تو «افقه » خواهی بود و به وصیّت عمل کن و اگر طلّاب مجلس تو را شکستند و در کربلا جمع شدند، پس من «افقه » خواهم بود. پس شیخ علی به کربلا آمد و طلّاب مجلس شیخ حسن را

شکستند و به کربلا آمدند و به مجلس درس شیخ علی حاضر شدند. چون شیخ حسن حال را بدین منوال دید، به کربلا آمد و برادرش شیخ علی را به نجف برد و به جای پدر نشانید». این امر یک بار دیگر هم پس از فوت شیخ انصاری (در زمان ناصرالدین شاه ) اتّفاق افتاد. اعتماد السلطنه در

کتاب «المآثر و الا´ثر» می نویسد: «بعد از فوت شیخ انصاری (۱۲۸۱ ق ) میرزا حبیب رشتی و میرزا حسن شیرازی هر دو مرجع مساوی بودند، در سال ۱۲۸۷ میرزا حسن به زیارت مکّه رفت و در مراجعه در سامرا سکنی گزید … ملّا محمّد کاظم خراسان و گروهی از شاگردان شیخ انصاری از نجف به سامرا رفتند. در این موقع شاگردان مبرز او، از جمله میرزا حسین آشتیانی ، شیخ جعفر تستری ، آقا حسین نجم آبادی ، میرزا عبدالرحیم نهاوندی و عدّه ای دیگر در خانه میرزا حبیب رشتی جمع شدند و تصمیم گرفتند میرزای شیرازی را به عنوان مرجع جهان تشیّع معرفی نمایند.» (۱۴)

تاریخ نشان داده است : انتخاب مرجع تقلید از ابتدا تاکنون ، یعنی در دویست سال گذشته ، چه قبل از مشروطیت ، چه در دوران مشروطیت ، چه در زمان شاهانی که به امور دینی علاقه مند بودند و چه در زمان شاهانی که می خواستند دین از دولت جدا باشد، چه در زمان حکومتهای دیکتاتوری و چه در دورانها دموکراسی ، همیشه به نحو طبیعی و بدون دخالت دولتها (یا خارجیان ) و بدون تقلّب ، از روی نهایت تقوی و ایمان و پاکی انجام گرفته و مشابه آن در هیچ کدام از

کشورهایی که ادّعای دموکراسی می کنند، پیدا نشده است ؛ چرا که در آن کشورها، اگر به طور مستقیم در انتخابات دخالت نکنند، از طریق تبلیغات و صرف اموال فراوان و حزب بازی در تصمیم رأی دهندگان دخالت می کنند، در صورتی که در انتخاب مرجع تقلید شیعه اثنی عشری ، نه حزب بازی هست ، نه تبلیغ و نه خرج پول ، نه صندوق انتخابات و نه رأی انداختن ، و نتیجه آن هم همیشه صحیح بوده است .

 

شیعیان معتقدند که شخص «امام زمان » (عج ) در معرفی و تعیین «مرجع » مهم ترین عامل معنوی می باشند.

رساله توضیح المسائل

همان طور که در بخش سوم توضیح داده شد، از زمان امامان رسم بوده که شیعیان سئوالات دینی خود را می نوشتند و برای امام می فرستادند، ایشان جوابها را می نوشتند و پس می فرستادند. پس از امامان مردم سئوالات دینی خود را از مجتهدین بزرگ می پرسیدند و آن مجتهدین و یا مقلّدین آنها این سئوال و جوابها را تکثیر کرده ، در اختیار دیگران می گذاشته اند.

رساله های جدید هم از روی همان روش ، به صورت پاسخ (فتوی ) در مسائل دینی است ؛ منتهی دیگر سئوال (حقیقی یا فرضی ) در آن ذکر نمی گردد بلکه فقط پاسخها به ترتیب احکام دین نوشته می شود. آیت اللّه عظمی بروجردی نام رساله خود را «توضیح المسائل » گذاردند، پس از ایشان بیشتر مراجع دیگر هم همین نام را برای رساله خود انتخاب کرده اند؛ به استثنای آیت اللّه العظمی آقا سیّد ابوالحسین اصفهانی که رساله خود را «وسیله النجاه » نامیدند که کتاب «تحریرالوسیله » امام خمینی هم تحشیه آن است (۱۵)

مراجع تقلید شیعه در دو قرن اخیر

به طوری که قبلاً گفته شد، در زمان آغامحمّدخان قاجار، بزرگ ترین فقیه شیعه «وحید بهبهانی » بود که در سال ۱۲۰۸ وفات کرد و شاگرد مبرز او «سیّد مهدی بحرالعلوم » جای او نشست . بحرالعلوم هم در سال ۱۲۱۲ هم زمان با آغامحمّدخان قاجار از دنیا رفت .

در زمان فتحعلی شاه مدت بیست سال «شیخ جعفر نجفی » در نجف و «میرزا ابوالقاسم محقّق قمی » در اصفهان مراجع درجه یک شیعه اثنی عشری بودند. این اولین مرتبه بعد از سقوط صفویه بود که یکی از مراجع تقلید، مرکز کار و تدریس خود را به اصفهان منتقل می کرد و از این تاریخ به بعد حوزه علمیه اصفهان مجدداً شهرت به دست می آورند.

پس از فوت این دو فقیه تا آخر سلطنت محمّدشاه قاجار فرزندان شیخ جعفر یکی بعد از دیگری در نجف مرجع تقلید شدند. ابتدا شیخ علی نجفی پسر شیخ جعفر کاشف الغطاء، پس از او برادرش شیخ حسن نجفی و هم زمان با شیخ حسن ، شیخ محمّد حسن نجفی ، پسر شیخ علی نجفی از مراجع تقلید درجه اول شوند. مرجعیت «شیخ محمّد حسن نجفی » مقارن با سلطنت محمّدشاه قاجار است .

در حوزه علمیه اصفهان ، همان طور که گفتیم ، تا اواسط سلطنت فتحعلی شاه ، میرزا ابوالقاسم محقّق قمی ، یگانه مرجع درجه اول بود. از سال ۱۲۳۱ که او فوت کرد، سیّد محمّد باقر شفتی و حاج ابراهیم کلباسی در اصفهان مراجع تقلید شدند. سید محمّد باقر شفتی را «حجه الاسلام » می نامیدند.

پس از فوت شیخ محمّد حسن نجفی در نجف ، شاگرد مبرز او «شیخ مرتضی انصاری » مرجع تام و بلا معارض تمام شیعیان جهان شد و آن با اول سلطنت ناصرالدین شاه قاجار مقارن بود. پس از شیخ مرتضی انصاری مرجعیت به شاگرد او حاج میرزا محمّد حسن شیرازی (صادر کننده فتوای منع استعمال تنباکو در زمان ناصرالدین شاه ) رسید. میرزای شیراز هم مانند شیخ انصاری مرجعیت تام و بلا معارض داشت .

میرزای شیرازی یک سال قبل از کشته شدن ناصرالدین شاه در گذشت . در زمان مظفرالدین شاه مرجعیت تقسیم شد. در این زمان آخوند ملّا کاظم خراسانی (م ۱۳۲۹)، میرزا محمّدتقی شیرازی (م ۱۲۳۸ در سامراء) سیّد محمّد کاظم طباطبایی یزدی (م ۱۳۳۷) و آقا سیّد اسماعیل صدر، همگی مراجع درجه اول بودند.

در زمان احمد شاه قاجار و اوایل سلطنت پهلوی ، حاج میرزا محمّد حسین غروی نایینی ، حاج سیّد ابوالحسن اصفهانی و سپس حاج آقا حسین طباطبایی قمی در عتبات و آقا شیخ عبدالکریم حائری یزدی در قم مراجع درجه اول بودند. این برای اولین مرتبه است که «قم » محل سکونت یک مرجع تقلید درجه اول شد.

پس از آقا شیخ عبدالکریم حائری ، آقای آقاحسین بروجردی در قم مرجع تام بلا معارض بودند. پس از ایشان مرجعیت تقسیم شد و آقایان محسن حکیم ، سیّد محمود شاهرودی ، سیّد احمد خوانساری ، حاج آقا روح اللّه خمینی ، آقا سیّد کاظم شریعت مداری ، آقا سیّد محمّدرضا گلپایگانی و سپس آقا سیّد ابوالقاسم خویی ، آقا سیّدعلی سیستانی و آقا سیّد عبدالاعلی سبزواری مراجع درجه اول در «نجف » و «قم » بودند و بدین ترتیب قم دارای چندین مرجع درجه اول شد تا انقلاب اسلامی که امام خمینی رهبریت و مرجعیت تام ایرانیان را به دست گرفت . (۱۶)

مشروعیت حکومت قاجار

همان طور که قبلاً به تفصیل گفته شد، علمای شیعه اثنی عشری تقریباً همیشه حکومت را حق مُسَلّم امام می دانستند، ولی چون سلسله صفویه برای اولین بار دین رسمی ایران را «شیعه اثنی عشری » اعلام کرده بود، پس از اینکه نسب نویسان ، نسب شاه اسماعیل را به امام موسی کاظم رساندند، علما موضوع «مشروعیت » حکومت آنها را مسکوت گذاشتند.

وقتی آغا محمّد خان قاجار به سلطنت رسید، فقط به نیروی شمشیر خود متکّی بود و مشکلات خود را با کشتار دسته جمعی مخالفان حل می کرد؛ لذا زیاد نگران اینکه علما حکومت او را مشروع یا نامشروع بدانند نبود؛ اما از آنجا که کشور ایران ، محصور میان کشورهای سنّی مذهب محصور شده بود سعی کرد از کار شاهان صفوی پیروی کند و نیروی «مذهب » را تقویت نماید و آن را در اختیار خود بگیرد تا بتواند در مواقع لزوم احساسات ملّی مردم را از طریق مذهب تحریک کند و برای دفاع از کشور به کار بگیرد. بدین سبب به ملاّ محمّدحسن ، سمت «ملاّباشی » داد و برای او احترم بسیار قائل شد و آقا محمّد علی «بهبهانی » را که از فقهای مشهور آن زمان بود، مجتهد دربار کرد تا بگوید که دربار شاه از یک مجتهد جامع الشرایط تقلید می کند. آغا محمّدخان ، مانند شاهان صفوی ، «امام جمعه » و «شیخ الاسلام » هر شهر را شخصاً تعیین می کرد. بدین ترتیب علما در زمان آغا محمّدخان فقط دخالت محدودی در امور کشوری و شاهی پیدا کردند.

فتحعلی شاه که به سلطنت رسید، برخلاف آغا محمّدخان شاهی علاقه مند به مذهب بود و سعی می کرد که در صلح و آرامش زندگی کند و تا می تواند با مردم به مهربانی رفتار نماید، تا شاید قساوتها و آدم کشی های عمویش ، آغا محمدخان ، از یاد مردم برود. لذا علاوه بر اینکه «سیّد محمد طباطبایی را در سمت «مجتهد دربار» نگهداشت تا موضوع تقلید شاه از مجتهد به نحوی حل شود، برای کسب محبوبیت و احراز حقّانیت و به دست آوردن نوعی مشروعیت به تکاپو افتاد. ابتدا برای ایجاد رشته نسبی و فامیلی با سلسله صفویه تلاش کرد تا بالاخره با نوشتن دو کتاب تاریخ به نام «سلوک الحکام » و «شمایل خاقان » به وسیله میرزا تقی خان فراهانی ، قاجار به «سادات صفوی » پیوند داده شدند.

برای حل کردن مشکل شرعی شاه به زیارت عتبات عالیات مشرّف شد. در این مسافرت فتحعلی شاه با علمای مقیم در عتبات عالیات ملاقات کرد. «قصص العلما» می نویسد: «شیخ جعفر کاشف الغطاء که مرجع تقلید و اعلم علمای آن زمان بود، فتحعلی شاه را اذن در سلطنت داد و او را نایب خود قرار داد، البته با چند شرط : که در هر فوجی از لشکر مؤذّنی (کسی که اذان می گوید) قرار دهد، امام جماعت در میان لشکر داشته باشد و هر هفته یک روز وعظ کرده و تعلیم مسائل کنند». (۱۷)

علاوه بر آن ملاّ احمد نراقی (فقیه مشهور و یکی از استادان شیخ مرتضی انصاری و سیّد محمّد باقر شفتی ) نیز استدلال کرد که ولایت (= حکومت ) حقّ امام زمان است و در غیبت امام زمان حقّ «فقیه » است . اگر فقیه عالی قدری شخصاً نخواهد حکومت را بپذیرد، می تواند آن را وکالتاً بر عهده پادشاه عصر بگذارد.

بدین وسیله حکومت به فتحعلی شاه تفویض گردید و فتحعلی شاه نوعی «مشروعیت » یافت . ولی پس از فتحعلی شاه عدّه ای از علما با این «فرضیه بازی » و «نظر بازی » ملاّ احمد نراقی مخالفت کردند که مؤثرترین آنها شیخ مرتضی انصاری ، شاگرد همان ملاّ احمد نراقی است که در زمان ناصرالدین شاه بزرگ ترین فقیه و اولین مرجع تقلید بلامنازع تمام شیعیان جهان شد. مخالفت شیخ مرتضی انصاری با راه حلی که ملاّ احمد نراقی ارائه کرده بود، در رابطه و رفتار علمای دین با

ناصرالدین شاه اثر بسیار گذاشت و با وجود اینکه برخی دیگر از علما مانند شیخ فضل اللّه نوری (شاگرد میرزای شیرازی ) نظریه ملاّ احمد نراقی را تأیید کردند و سخنی درباره نامشروع بودن سلاطین وقت نگفتند، با این همه نامشروع بودن سلطنت قاجار همیشه مایه ای برای مخالفت های علمای شیعه اثنی عشری با سلاطین بود. (۱۸) عدم مشروعیت سلطنت قاجار در بین برخی علما چنان شدّت داشت که حتی حاضر نبودند با دختران شاه ازدواج نمایند. میرزا محمّد تنکابنی در

«قصص العلما» می نویسد: «… ضیاءالسلطنه که یکی از دختران خاقان مغفور فتحعلی شاه بود و نهایت مشهوره در کمال مال و جمال بود، فتحعلی شاه از مرحوم آخوند ملاّ حسن یزدی (صاحب مهیج الاحزان ) خواهش نمود که ضیاءالسلطنه را به فرزند آخوند تزویج نماید، قبول نکرد» همچنین می نویسد: «میرزای قمی ، «صاحب قوانین » را پسری بود و مرحوم فتحعلی شاه خواهش نمود که یکی از دخترهای خود را به پسر میرزا داده باشد… میرزا از خدای تعالی خواست که اگر باید

شاهزاده به مزاوجت پسر من در آید، پس پسر مرا مرگ بده . پس از این دعا پسر میرزا در میان حوض خانه غرق شد و وفات یافت ». (۱۹)

مخالفت علما با شاهان طوری بود که مرحوم حاج میرزا حسن شیرازی که فتوای تحریم تنباکو را صادر کرد، مکرر این «حدیث » را ذکر می کرد: «اگر شما علما را در خانه شاهان دیدید، بگویید که علما بدند و شاهان هم بدند. و اگر شما شاهان را در خانه علما دیدید، بگویید علما خوب و شاهان هم خوبند». در دوران قاجار هر دو روش دیده می شد؛ گاهی علما به در خانه شاهان و گاهی شاهان به در خانه علما می رفتند (۲۰).

این اختلافات علما و شاهان و اینکه علما خود را «نماینده امام غایب » می دانستند و می گفتند: «شاهان چون مجتهد نیستد، باید از مجتهدان تقلید کنند»، دویست سال ادامه یافت تا شروع «قیام امام خمینی » که مایه و پایه اصلی برای پی ریزی رژیم جمهوری اسلامی و ولایت فقیه شد. (۲۱)

توسعه روز افزون نفوذ علما

همان طور که گفتیم ، شروع سلطنت قاجاریه با انقلاب فرانسه هم زمان بود در اثر انقلاب فرانسه نفوذ و قدرت علمای مسیحی و کلیساها در فرانسه و متعاقب آن در اروپا، پس از قرنها، از میان رفت . پس از انقلاب فرانسه ، ناپلئون روی کار آمد. حکومت ناپلئون با سلطنت فتحعلی شاه مقارن بود. همان روزگاری که ناپلئون ممالک اروپا را یکی بعد از دیگری فتح می کرد و دست کلیساها را از دخالت در کارهای دولتی کوتاه می نمود، فتحعلی شاه در ایران ، تا آنجا که می توانست علما را دعوت می کرد که از عتبات عالیات به ایران بیایند او از نظریات و فتواهای آنان تبعیت می کرد و کارهای مملکتی را با نظر آنان انجام می داد.

در زمان فتحعلی شاه ، مانند زمان شاه سلطان حسین علما به حداکثر نفوذ خود رسیدند و در تمام وقایع مهم مملکتی دخالت داشتند. (۲۲)

حتی فتحعلی شاه علما را به مأموریتهای دولتی می فرستاد، مانند «آقا محمّد ابراهیم شیخ الاسلام خویی » که به استامبول فرستاده شد تا نامه تبریک شاه را به سلطان مصطفی چهارم برساند و «علی اصغر ملاّباشی » که به عنوان وزیر همراه استاندار به کرمان فرستاد.

در سیاست خارجی ، خصوصاً در مورد روابط ایران با عراق . عراق دخالت زیادی داشتند. گرچه تحت تصرّف عثمانی بود، ولی حاکم نواحی مقدّسه با نظر ایران انتخاب می شد. در سال ۱۲۱۹ قمری دولت ایران اختلافی با عراق پیدا کرد و ارتش خود را به طرف بغداد روانه کرد. «علی پاشا»، حاکم

چندی بعد (سال ۱۲۳۴ ق ) باز روابط ایران و عراق در مورد کردستان تیره شد و «آقا احمد کرمانشاهی » مجتهد مقیم کربلا واسطه شد. در ۱۲۳۶ قمری «شیخ موسی نجفی »، فرزند شیخ جعفر واسطه بین ایران و عراق شد و دولت ایران از قشون کشی صرف نظر نمود. (۲۳)

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 11700 تومان در 53 صفحه
117,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد