whatsapp call admin

دانلود مقاله قهر و مدارا درحکومت علوى

word قابل ویرایش
94 صفحه
16700 تومان
167,000 ریال – خرید و دانلود

قهر و مدارا درحکومت علوى

قهر و مدارا چه جایگاهى در سلوک اجتماعى و سیاسى امیرالمؤمنین(ع) داشته است؟ این مقاله عهده دار پرداختن به وجهه اى از اقدامات آن حضرت(ع) مى باشد. چه پس از رحلت پیامبر(ص) در مقام احقاق حق خویش، و چه در دوران خلفا و چه در هنگامه پذیرش حکومت و روزگاران حاکمیت خویش که بخش اصلى بحث را شامل مى گردد.
امیرالمؤمنین(ع) در جایگاه احقاق حق خود

رسول خدا(ص) به عنوان پیامبر، پیشوا، رهبر و حاکم جامعه اسلامى، به طور طبیعى دغدغه حکومت نوپایى را داشت که در مدینه تشکیل داده بود و در اواخر عمر ایشان دایره تسلط این حکومت تقریباً همه شبه جزیره حجاز را در بر گرفته بود. با توجه به جهات مختلفى که این مقال را حوصله پرداختن به آنها نیست، لازم بود جانشین رسول خدا و حاکم جامعه اسلامى بعد از آن حضرت، از طرف خدا معین شود و واگذارى این امر در آن مقطع به انتخاب عمومى کار صحیحى نبود؛ از این رو رسول خدا با اینکه در طول عمر خود بخصوص در دوران

مدینه به صورتهاى مختلف شایستگى منحصر به فرد امام على(ع) براى امامت و حکومت را به جامعه اعلام کرده بود، با این وجود بعد از بازگشت از حجه الوداع در محل غدیر خم، به امر خداوند متعال همه اهل قافله بزرگ همراه خویش را جمع کرد و از آنان پرسید که:
«آیا من به شما از خودتان سزاوارتر نیستم و بهتر از شما خیر شما را نمى شناسم و نمى خواهم؟
همگى از سر صدق و راستى فریاد برآوردند: آرى، چنین است اى رسول خدا.

آن گاه رسول خدا فرمود: پس آگاه باشید هر کس من ولىّ و سرپرست او بودم، این علىّ سرپرست و ولىّ اوست …»[۱]
و بعد از معرفى امام على(ع) به مقام ولایت و سرپرستى جامعه اسلامى، از همه حاضران خواست با ایشان بیعت کنند و همه کسانى که در آن جمع بودند بدون استثنا، با امام بیعت کردند و عهد بستند که مطیع و گوش به فرمان و پیرو امام على(ع) باشند. با این اقدام رسول خدا مسأله جانشینى دیگر حل شده مى نمود و هیچ شبهه و ابهامى در آن وجود نداشت و به طور طبیعى باید امام على(ع) بعد از رسول خدا زمام امور را به دست مى گرفت.

با وفات رسول خدا(ص) و قبل از اینکه بدن مبارکشان غسل داده شود، کفن گردد و به خاک سپرده شود، در حالى که امام على(ع) اهل بیت و اصحاب باوفاى رسول خدا در مصیبت فراق محبوب خویش سر در گریبان غم در صدد انجام مقدمات و مراسم تجهیز و تدفین بودند، گروهى اندک در اقدامى ناگهانى، عجولانه و کودتایى، دور هم جمع شدند و با ابوبکر به عنوان خلیفه رسول خدا بیعت کردند و با سوء استفاده زیرکانه از وضعیت غمبار حاکم بر جامعه و شعله ور کردن حِقدها و کینه هایى که از امام على(ع) در بعضى دلها بود، یاورانى به دور خود جمع کردند و هنوز کار تدفین رسول خدا انجام نشده، براى بیعت گرفتن از اهل بیت و امام على(ع) متوسل به خشونت شدند. استدلالهاى امام و اطرافیان فایده بخش نبود و

اصولاً طرف مقابل به دنبال شنیدن استدلال نبود و براى کار خودش هم استدلال نداشت و با علم به صلاحیت امام و عدم صلاحیت خودشان، به این کار اقدام کرده بودند، پس طبیعى بود که هیچ سخن حقى آنان را از ادامه راه باطلشان بازنمى داشت. در اینجا تنها دو راه وجود داشت: قیام و جنگ براى گرفتن حق غصب شده و یا تسلیم شدن و چشم پوشى از حق خود و واگذاردن جامعه به با

طل. عقل و شرع راه اول را یقین مى کرد البته با شرایطى که از جمله مهمترین آنان وجود یاور بود. در ابتداى کار، اقدام کنندگان جمع محدودى بودند و اگر امام تعدادى یاور جدى و فداکار مى یافت، مى توانست آنان را سرکوب کند و عموم جامعه نیز خواهان حکومت امام بودند و امام مى توانست حکومت حقه خویش را اقامه کند. از این رو ایشان بعد از تجهیز رسول خدا، به یارى خواهى از مهاجر و انصار اقدام کرد ولى متأسفانه آنان به دلایل مختلف از جانبازى در راه امام دریغ ورزیدند، عافیت طلبیدند و سکوت و تسلیم اختیار کردند. امام بارها و بارها این مطلب را بازگو کرد تا آیندگان عذر وى را بدانند. بعد از بازگشت از جنگ نهروان از ایشان پرسیدند:
چرا با ابوبکر و عمر نجنگیدى آن چنان که با طلحه، زبیر و معاویه جنگیدى؟

امام فرمود:
رسول خدا(ص) با من عهد کرد: اگر یاور یافتى به سوى آنان بشتاب و با آنان بجنگ ولى اگر یاور نیافتى، دست بکش و خون خود را حفظ کن تا مظلومانه به من ملحق شوى.
در عمل به عهد رسول خدا بعد از وفات ایشان و فراغت از تجهیزشان و جمع آورى قرآن، دست فاطمه و حسن و حسین را گرفتم و به در خانه اهل بَدْر و سابقان در دین رفتم و آنان را به حقم قسم دادم و به یاریم خواندم ولى جز چهار نفر: سلمان، عمار، مقداد و ابوذر، کسى مرا اجابت نکرد و (از اهل بیتم نیز) آنان که یاورم در دین بودند: جعفر و حمزه، از بین رفته بودند و مانده بودم بین دو آزاد شده اى که تازه مسلمان بودند: عباس و عقیل.

قسم به آن که محمد را بحق مبعوث کرد اگر آن روز که با خویشاوندان تَیْم (ابوبکر که از قبیله تیم بود) بیعت شد، چهل نفر یاور داشتم، در راه خدا با آنان مى جنگیدم.[۲]
در خطبه شقشقیه نیز مى فرماید:
«در این اندیشه بودم که با دست تنها به پا خیزم یا در محیط خفقان ظلمانى صبر کنم … پس بردبارى را عاقلانه تر یافتم و صبر کردم.»[۳]
در خطبه دیگرى مى فرماید:

«وقتى خوب نگاه کردم دیدم یاورى جز اهل بیتم ندارم پس بر آنان از مرگ بخل ورزیدم و … .»[۴]
بنابراین اگر امام یاورانى مى یافت هم قیام وظیفه او بود و هم در آن اوایل احتمال موفقیت فراوان بود ولى متأسفانه امام یاورانى نیافت و نتوانست اقدامى کند و کودتا استقرار یافت.
دوران استقرار خلفا

با گذر زمان، خلیفه اول توانست با روشهاى مختلف حکومتش را مستقر کند و بالاخره عموم جامعه با یأس از تحول، در مقابل شرایط پیش آمده تسلیم شد. امام على(ع) نیز وقتى پذیرش جامعه را دید، براى حفظ کیان اسلام و وحدت امت اسلامى، مصلحت و وظیفه را در همراهى با عموم جامعه دید و علاوه بر بیعت، در مواقع لازم نیز به یارى حکومت، همت گماشت و با امر به معروف، نهى از منکر، نصیحت، خیرخواهى و ارشاد به تصحیح روش حکومت پرداخت. از آن به بعد نیز گرچه بارها صلاحیت و شایستگى منحصر به فرد خود را براى پذیرش حکومت و عدم صلاحیت حاکمان را براى تصدى آن مسؤولیت اعلام کرد، ولى به رضایت و انتخاب عموم و اکثر جامعه احترام گذاشت و اعلام کرد نسبت به حکومت تا زمانى که جور و ستم را پیشه نکند، همراه خواهد بود. هنگام بیعت با عثمان فرمود:

«خوب مى دانید که من از هر کس به خلافت شایسته ترم و به خدا سوگند تا هنگامى که اوضاع مسلمین رو به راه باشد و در هم نریزد و به غیر از من به دیگرى ستم نشود، همچنان خاموش و تسلیم خواهم بود به امید اجر و پاداش و از جهت زهد ورزیدن در زر و زیورى که شما براى رسیدن به آن مسابقه مى دهید.»[۵]

در دوران خلافت ابوبکر و عمر، امام صادقانه و از سر دلسوزى براى امت اسلام و انجام وظیفه، از یارى حکومت در امور حق و دادن مشورتهاى کلیدى در مواقع مهم اجتناب نورزید. در این مدت گرچه بدعتهایى آشکار شد و اقداماتى ناصواب شکل گرفت ولى تلاش مى شد روند کلى امور موافق خواست توده مردم و در جهت پیشرفت و اصلاح امور باشد. با تصدى حکومت از طرف خلیفه سوم، همان ظاهر روش حکومتى خلیفه اول و دوم رها شد، بنى امیه بر گردن مردم سوار شدند و بیت المال ملک خصوصى خلیفه فرض شد و مورد حیف و میل بى حساب قرار گرفت. با ظاهر شدن فساد در ارکان حکومت، اعتراض عمومى از گوشه و کنار شروع شد. در این زمان امام(ع) گرچه در زمره معترضین بوده ولى سعى داشت خلیفه را از ادامه روش ناصواب خود باز داشته و به جلب رضایت عامه وا دارد ولى کوششهاى بسیار امام(ع) نتیجه نداد و بالاخره شورش عمومى از کنترل خارج شد و به کشته شدن خلیفه انجامید.

پذیرش خلافت به هنگام مشاهده اقبال عمومى و اتمام حجت
همچنان که متذکر شدیم، امام(ع) بعد از وفات رسول خدا براى به دست آوردن خلافت غصب شده خویش اقدام کرد و از مهاجر و انصار یارى طلبید و اگر یاورانى مى یافت در قبال حرکت سقیفه اقدام مى کرد و آنان را سرکوب مى نمود و حکومت الهى خود را که مقبول عموم بود و بیعت آنان را به همراه داشت، اقامه مى کرد ولى متأسفانه جامعه اسلامى بویژه خواص آن روز با وجود علاقه به امام(ع) و اعتراف به حقانیت او، حاضر به اقدام و فداکارى نشده و کم کم عملاً به حکومت خلفا رضایت دادند. وقتى امام(ع) رضایت عمومى را نسبت به حکومت مشاهده کرد و براى اقامه حق خود یاورى نیافت، براى حفظ مصلحت امت اسلامى، با خلیفه بیعت کرد و از آن زمان به بعد هیچ گاه در صدد تصرف خلافت با استفاده از قواى قهریه بر

نیامد و فقط به تبلیغ و معرفى خود به عنوان تنها فرد شایسته پذیرش منصب خلافت، بسنده کرد. وقتى نیز بعد از کشته شدن خلیفه سوم، مردم به سراغ او آمدند، در ابتدا از پذیرش حکومت سر باز زد و با معرفى روش حکومتى خود به آنان اعلام کرد که تحمل حکومت عادلانه وى را نخواهند داشت، پس به سراغ دیگرى بروند اما با این وجود مردم اصرار کردند و حجت بر امام تمام شد. لذا حکومت را پذیرفت و بعد از آن نیز در مقابل همه مخالفان به این اقبال عمومى و انتخاب آگاهانه و مختارانه مردم استناد کرد و سرپیچى از این حکومت منتخب را براى هیچ کس جایز نشمرد. اقبال عمومى و هجوم مردم براى بیعت با امام(ع) بى نظیر بود. بعضى بیانات امام در این زمینه به شرح زیر است:
«[هنگام بیعت با من] مردم همانند شتران تشنه کامى که به آب برسند و ساربان، رهاشان ساخته و عقال از آنها بر گرفته باشد، بر من هجوم آوردند. به هم پهلو مى زدند و فشار مى آوردند آن چنان که گمان کردم مرا خواهند کشت یا بعضى به وسیله بعضى دیگر از میان خواهند رفت.»[۶]

«همچون شتران و گوسفندان که به فرزندان خود رو مى آورند به سوى من روى آوردید، مى گفتید: بیعت! بیعت! من دستم را مى بستم و شما آن را مى گشودید، من آن را از شما بر مى گرفتم و شما به سوى خود مى کشیدید. شما براى بیعت دستم را گشودید و من بستم، شما آن را به سوى خود کشیدید و من آن را برگرفتم، پس از آن همچون شتران تشنه که روز وعده آب به آبخورگاه حمله کنند و به یکدیگر پهلو زنند گرد هم ریختند. آن چنان که بند کفشم پاره شد، عبا از دوشم افتاد و ضعیفان پایمال گردیدند. سرور و خوشحالى مردم از بیعت با من چنان عمومى و فراگیر بود که حتى کودکان به وجد آمده و پیران خانه نشین با پاى لرزان خود براى دیدار منظره بیعت به راه افتاده بودند. بیماران براى مشاهده و شرکت بر دوش افراد سوار شده و دوشیزگان نو رسیده در آن مجمع حاضر بودند.»[۷]

«ازدحام فراوانى که همچون یالهاى کفتار بود، مرا به قبول خلافت وا داشت. آنان از هر طرف مرا احاطه کردند، چیزى نمانده بود که (در اثر فشار زیاد جمعیت و هجوم آنان به سوى من) حسن و حسین زیر پا له شوند و آن چنان جمعیت به پهلوهایم فشار آورد که مرا به رنج انداخت و ردایم از دو جانب پاره شد. مردم همانند گوسفندانى (گرگ زده که دور چوپان جمع شوند) مرا در میان گرفته بودند.»[۸]

این وضعیت هجوم و اقبال بى نظیر عمومى بود. از طرف دیگر بیعت با امام از روى بصیرت و مشورت و انتخاب آگاهانه بود نه یک امر تحمیلى و دفعى. امام در اشاره به تعبیر خلیفه دوم در باره به قدرت رسیدن خلیفه اول که آن را «فلته» شمرده بود بر این مطلب تأکید ویژه داشت که بیعت با وى چنین نبوده است:
«لَمْ تَکُنْ بَیْعَتُکُمْ اِىّاىَ فَلْتَهً؛[۹]

بیعت شما با من بى مطالعه و ناگهانى نبود.»
در بیان دیگرى فرمود:
«مردم بعد از قتل عثمان با من بیعت کردند. همان مهاجر و انصارى که با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کرده بودند و امامت آنان را منعقد ساخته بودند، بعد از سه روز مشورت، با من هم بیعت کردند و اهل بدر (که از جایگاه اجتماعى ویژه برخوردار بودند) و مهاجران و انصار باسابقه در آن زمره بودند. با این تفاوت که بیعتهاى قبلى از روى مشورت عمومى نبود. (بیعت ابوبکر که کودتاگونه و ناگهانى [فَلْتَهً] بود، بیعت با عمر هم با توجه به وصیت و انتصاب ابوبکر بود نه انتخاب بعد از مشورت؛ بیعت با عثمان هم بعد از انتخاب او توسط شوراى شش نفره بود، آن هم نه انتخابى با اتفاق آراء بلکه با توجه به رأى اکثریتى که طرفدار او بودند و با نقشه زیرکانه اى انتخاب شده بودند.) ولى بیعت با من بعد از مشورت عمومى بود.»[۱۰]
با وجود این اقبال عمومى بى نظیر و انتخاب آگاهانه امت، باز هم امام(ع) به آسانى تسلیم نشد و تا تمام نکردن حجت بر آنان و تمام نشدن حجت بر خودش، پیشنهاد آنان را رد کرد. استدلال امام(ع) براى نپذیرفتن حکومت و خلافت نیز واقعاً عجیب و جالب است. امام فرمود:

«مرا واگذارید و دیگرى را طلب کنید. زیرا ما به استقبال چیزى مى رویم که چهره هاى مختلف و جهات گوناگون دارد. دلها بر این امر استوار و عقلها ثابت نمى ماند. چهره افق حقیقت را، ابرهاى تیره فساد گرفته و راه مستقیم حق ناشناس مانده است. آگاه باشید اگر دعوت شما را اجابت کنم، طبق آنچه خود مى دانم با شما رفتار مى کنم و به سخن این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش فرا نخواهم داد. اگر مرا رها کنید من هم چون یکى ازشما هستم و شاید شنواتر از شما و مطیع تر نسبت به خلیفه باشم. و من وزیر باشم و مشاور (همچنان که در دوران خلفا بودم) براى شما بهتر است از اینکه امیر باشم.»[۱۱]

آرى، امام(ع) گرچه حکومت را حق خود مى دانست چون منصوب از طرف خدا و پیامبر بود و تنها فرد شایسته تصدى این مقام، ولى با این وجود وقتى اقبال عمومى متوجه او نبود، براى به دست گرفتن حکومت اقدام قهرآمیز نکرد و وقتى هم اقبال عمومى متوجه او شد، مردم را آگاه کرد و هشدار داد که حکومت او مطابق حکومتهاى پیشین نخواهد بود بلکه مطابق علم خود ـ که عالمترین افراد به اسلام است ـ عمل خواهد کرد و به توصیه ها و نظریه هاى دیگران که ملاک حق را همراه نداشته باشد، عمل نخواهد کرد، بنابراین تحمل حکومت او براى

افرادى که به روشهاى دیگر خو کرده اند، سخت خواهد بود. از این رو از آنان خواست به سراغ دیگرى روند و او را به خود وا گذارند ولى با این همه، مردم از او روگردان نشدند و با اصرار و پافشارى خواستار پذیرش خلافت توسط وى بودند و در این حال حجت بر امام(ع) تمام شد و وظیفه خود را در پذیرش حکومت دید و فرمود:

«به خدایى که دانه را شکافت و انسان را آفرید قسم، که اگر جمعیت حاضر نبود که حجت را بر من تمام کرد و نبود عهد و مسؤولیتى که خدا از عالمان گرفته که در برابر شکمبارگى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار شتر خلافت را بر پشتش مى انداختم و آخر آن را با جام آغازش سیراب مى کردم.»[۱۲]

با توجه به مطالب گذشته معلوم شد که حکومت امام(ع)، تنها حکومتى بود که بعد از پیامبر خدا(ص) مورد اقبال عمومى واقع شد و عموم مردم و خبرگان آنان را پس از شور آزادانه و آگاهانه اختیار کردند؛ نه قبل از امام چنین انتخاب آزادانه و آگاهانه اى سابقه داشت و نه بعد از امام (جز انتخاب فرزندش امام حسن مجتبى علیه السلام) تکرار شد. حکومتهاى قبل و بعد از امام همگى خود را بر مردم تحمیل کرده بودند گرچه روش بعضى خدمت به مردم و رعایت حقوق آنان بود و حکومت امام(ع) تنها حکومت مردمى بود.
نهى امام(ع) از بیعت شکنى

امام(ع) به انتخاب عمومى احترام مى گذاشت و مخالفت با منتخب مردم یا پیمان شکنى را جایز نمى دانست و بعضى از بیانات امام(ع) در این زمینه چنین است:
«مردم قبل از بیعت، حق اختیار و انتخاب دارند ولى هر گاه بیعت کردند دیگر حق اختیار دیگرى را ندارند.»[۱۳]
در شرایطى که در جامعه آن روز به هر دلیل، نصب على(ع) به امامت و خلافت توسط پیامبر(ص) نادیده گرفته شده بود و به آن تن داده نمى شد، صائب ترین شیوه آن بود که خبرگان مورد اعتماد عمومى به گزینش خلیفه اقدام کنند. مهاجران و انصار باسابقه، هم از مقبولیت بیشترى برخوردار بودند و هم نسبت به واجدان شرایط زعامت و رهبرى آگاهتر بودند. طبیعى بود که با مرگ یک خلیفه آن هم در آن زمان جمع کردن همه خبرگان جامعه در مرکز خلافت و برگزارى انتخاب عمومى ممکن نبود و باید هر چه سریعتر خبرگان مرکز خلافت تصمیم گیرى

مى کردند و خلیفه بعدى را انتخاب مى نمودند. بعد از خلافت خلیفه سوم، مهاجران و انصار دور هم جمع شدند و بعد از مشورت کامل به اتفاق آراء امام(ع) را انتخاب کردند و انتخاب آنان به شدت مورد توجه عموم واقع شد. البته طبیعى بود که چند نفرى هم در مرکز خلافت و یا در شهرهاى دیگر با این انتخاب موافق نباشند ولى آنان حق نداشتند با این انتخاب عمومى که رأى اکثریت قاطع مردم را با خود داشت مخالفت کنند. معاویه که حاضر نبود حکومت علوى را بپذیرد، از اطاعت سر باز زد و بهانه ها آورد از جمله در نامه اى خطاب به امام نوشت:
اگر تو بر اهل بصره و طلحه و زبیر حجت داشتى که با تو بیعت بسته اند و حق بیعت شکنى ندارند، چنین حجتى بر اهل شام و بر من ندارى زیرا اهل شام و من با تو بیعت نکرده ایم.
امام در جواب نوشت:
«تفاوتى که بین طلحه و زبیر با خودت و بین اهل بصره با اهل شام تصور کرده اى، صحیح نیست. زیرا بیعت و خلافت امر عمومى واحدى بیش نیست و (بدون دلیل موجه) حق اعمال نظر دوباره و تجدید نظر در آن وجود ندارد و کسى که از آن خارج شود طعن زننده است و کسى که در آن بخواهد سستى و تردید به خرج دهد، سهل انگار به حساب مى آید.»[۱۴]
و در بیان دیگرى خطاب به معاویه فرمود:

«رعایت بیعتى که در مدینه با من شد، بر تو هم در شام لازم است زیرا همان کسان که با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کردند، با من هم بیعت کردند پس بعد از بیعت آنان (خبرگان مرکز خلافت و مهاجر و انصار باسابقه) نه کسانى که حاضر بوده اند حق اختیار دیگرى دارند و نه غایبان، شورا و انتخاب حق مهاجر و انصار است و هر گاه بر صلاحیت فردى اجتماع کردند و او را امام نامیدند، این انتخاب مرضىّ خداست و اگر کسى از این امر خارج شود و منتخب را شایسته نداند و یا خود رغبتى در خلافت داشته باشد، باید او را به اطاعت از خلیفه منتخب برگرداند و اگر امتناع کرد و غیر راه مؤمنان را برگزید، با او جنگید.»[۱۵]
و باز هم خطاب به معاویه نوشت:
«قبول بیعتى که در مدینه با من شد بر تو هم در شام لازم است همچنان که قبول بیعتى که در مدینه با عثمان شد بر تو لازم بود و حال آنکه تو امیر منصوب از جانب عمر بودى و همچنان که قبول بیعتى که در مدینه با عمر شد بر برادرت یزید لازم بود و حال آنکه او امیر منصوب از طرف ابوبکر بر شام بود.»[۱۶]
دوران حکومت
با انجام بیعت و پذیرش حکومت از جانب امام، اداره نظام اسلامى و سامان دادن به امر رعیت بر عهده امام قرار گرفت و امام با اتخاذ روشهاى مدارا و اعمال خشونت، در مدت پنج سال درسهاى فراوانى در زمینه حکومت دارى به جامعه بشرى ارائه کرد.
چند نکته مهم
قبل از اینکه به روش امام(ع) در اعمال قهر یا مدارا از مصدر حکومت بپردازیم، لازم است چند نکته را توضیح دهیم:

اول ـ تعریف قهر و مدارا:

منظور از اقدامات قهرآمیز، اقدامات خشن و به کارگیرى زور و شمشیر براى پیشبرد منویات است. این به کار بردن زور و شمشیر هم ممکن است به حق باشد و هم به باطل. در موارد به حق هم، اعمال قهر ممکن است بهترین راه باشد یا راه بهترى غیر از اعمال قهر وجود داشته باشد. اعمال قهر و توسل به زور و شمشیر به طور طبیعى در برابر مخالفان و متخلفان است. در مقابل اعمال قهر، مدارا وجود دارد. در لغت در تعریف مدارا آمده است:

«داریته مداراهً» یعنى با او به ملاطفت و ملایمت رفتار کردن. در حدیث نبوى آمده است: «من به مدارا با مردم مأمور شده ام همچنان که به تبلیغ رسالت مأمور گشته ام»[۱۷] و رسول خدا فرمود: «رأس عقل بعد از ایمان به خدا، مداراى با مردم است»[۱۸] یعنى ملایمت با آنان و معاشرت نیکو با آنان و تحملشان تا زده نشوند و متنفر نگردند.[۱۹]
با توجه به تعریف بالا، مدارا یعنى تحمل مخالفتها و تأنّى در توسل به قهر و سعى و کوشش در جذب افراد و بازداشتن آنان از اقدام براندازى علیه حکومت، بدون اینکه به قهر و سرکوب آنان متوسل شود. البته مدارا غیر از سازش و مصانعه است

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 16700 تومان در 94 صفحه
167,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد