whatsapp call admin

تحقیق در مورد امام حسین(ع) و رهبرى بحران از مکه تا کربلا

word قابل ویرایش
93 صفحه
16700 تومان
167,000 ریال – خرید و دانلود

امام حسین(ع) و رهبرى بحران از مکه تا کربلا

امام حسین(ع) و رهبرى بحران از مکه تا کربلا

بحران اختلالى است که از جهت سطح، کل
سیستم و از جهت نوع فیزیکى یا نمادى، سیستم را
تهدید کرده و به مخاطره مى‏اندازد. بحران ممکن
است به دو صورت در جامعه به وجود آید، یکى در

زمانى که کل سیستم از جهت مادى و فیزیکى تحت
تاثیر قرار گرفته و حیات آن به مخاطره افتاده
باشد؛ دیگر آنکه سیستم به جهت مسائل اعتبار و
حیثیت اجتماعى و به طور نمادین دچار بحران
گردیده و به ورطه سقوط کشانده شود. بحران کربلا
از نوع دوم محسوب‏مى‏شود.

در این مقاله توضیح داده شده است که در
مدیریت بحران موفق، سه عامل، نقش تعیین کننده
دارد که در نهضت کربلا به رهبرى امام حسین (ع)
به روشنى نمایان است:
ویژگى‏هاى رهبرى چون قاطعیت، هدف روشن،
عقیده همراه با بصیرت، مشورت در امور و…
ویژگى‏هاى پیرو چون وفادارى، مقاومت، شجاعت
و… استراتژى و سیاسیت‏هاى مقابله چون داشتن
اطلاعات و خنثى کردن توطئه‏ها… نویسنده معتقد
است امام حسین (ع) پس از عدم بیعت با یزید و
حرکت از مدینه به دنبال شرائط مناسبى براى

مبارزه با یزید بود که با توجه به مرکزیت شیعه در
کوفه، پس از اعلام آمادگى مردم، آن حضرت به
سمت عراق حرکت کرد و با درایت و مدیریت خود
این هنر را داشت که مشکل بحران را با موفقیت

پشت سر گذارد و آن را به فرصتى طلایى تبدیل کند
و در جهت اهداف خود به کار گیرد، به گونه‏اى که
زمینه براى دگرگونى در تمامى نسلها و منشاء تمامى
انقلابهاى مردمى‏گردید.

|۳۶|

مقدمه

در دل هر مشکلى فرصتهاى بزرگتر و عالى‏ترى نهفته است که انسانهاى بزرگ قادرند
مشکلات را به فرصتهاى بزرگ تبدیل نمایند.[۱]
براى خاندان رسول خدا(ص) و شیعیان آن خاندان مظلوم ،روزى مصیبت بارتر و پر
اندوه‏تر از روز عاشوراى امام حسین(ع) و روز شهادت آن بزرگوار و یارانش نبوده و در

تاریخ اسلام ثبت نشده است. در حدیثى از امام زین‏العابدین(ع) نقل شده که فرمود: روزى بر
رسول خدا(ص) سخت‏تر از روز اُحد نبود که عمویش حمزه فرزند عبدالمطلب و شیر
رسول خدا(ص) به شهادت رسید و پس از آن روز موته بود که عموزاده‏اش
جعفرابن‏ابى‏طالب در آن روز کشته شد، آنگاه فرمود:
«و روزى همانند روز حسین(ع) نبود که سى هزار مرد که خود را از این امت مى‏دانستند به
سوى آن حضرت هجوم برده و هر کدام با ریختن خون آن حضرت مى‏خواستند به خدا
نزدیک‏تر شوند، و آن حضرت آنان را به یاد خدا مى‏انداخت ولى اعتنا نکرده تا آنکه آن بزرگوار
را از روى ستم و دشمنى کشتند.»[۲]

زمینه بحران

زندگى امام در برهه‏اى از زمان که با ستمگران مواجه بود، با بحرانهاى زیادى رو به رو
شده و تمامى وقایع گواه آنند که او مردى پولادین بود و با تکیه بر نیروى غیبى الهى هیچ‏گاه
تسلیم نشد. روح بزرگ او بسان دریاى ژرفى بود که همه ناگوارى‏ها را در خود جاى مى‏داد و
آنچنان دلش قوى و به فضل پروردگار بستگى داشت که هیچ قدرتى نتوانست در او خللى

ایجاد کند.پیروان راستین اسلام هر کدام به نوبه خود و به مقتضاى شرایط زمان و مکان، در
طول تاریخ، در راه عمل به تکلیف و انجام وظیفه الهى حماسه‏ها آفریده‏اند و ثمرات
گرانبهایى را براى اسلام و مسلمین از خود به یادگار گذاشته‏اند.بررسى تاریخ انبیاى الهى و
پیشوایان معصوم ،این امر را روشن مى‏سازد که سراسر حیات پربرکت آنان، تلاش و
استقامت در راه اداى وظیفه تبلیغ رسالت الهى بوده است. و در این راه، هیچ چیز مانع انجام
وظیفه آنان نگردیده است.
یک بحران ضمن آن‏که حامل جنبه‏هاى مخرب و منفى است ولى از جهات دیگرى
مى‏تواند منشأ اثرات سازنده‏اى باشد و خلاقیت و نوآورى و تلاش‏ها و چالش‏هاى جدید را
ایجاد کند.[۳] با مرگ معاویه و روى کارآمدن یزید بحران به‏وجود آمد،اثبات فسق و فجور و

|۳۷|

بى‏بند و بارى و بى‏دینى و کفر یزید نیز براى افراد بى‏غرض نیاز به استدلال زیادى ندارد.
دوران خلافت یزید سه سال و شش ماه بیشتر طول نکشید، ولى در اثر بى‏سیاستى و پاى‏بند
نبودن به مقدّسات اسلام و پرده‏درى، در همین مدت کوتاه سه جنایت هولناک و بى‏سابقه
انجام داد که براى همیشه نه تنها تاریخ بنى‏امیه را ننگین ساخت بلکه تاریخ اسلام را سیاه و
مشوّه کرد. اجمال آنها این گونه بود:
۱٫ سال اول، شهادت امام حسین(ع) و یارانش و به اسارت بردن فرزندان و خاندان رسول
خدا و گرداندن آنها در شهرها و قصبات و به شهادت رساندن زنان و کودکان بى گناه ایشان در
کربلا و کوفه و شام و…

۲٫ فرستادن لشکرى جرّار براى سرکوبى مردم مدینه و مباح شمرده خون مردم آن شهر که
بزرگترین جنایتهاى تاریخ را، لشکریان شام در کنار قبر مطهّر رسول خدا(ص) انجام دادند و
جوى خون در مسجد مدینه به راه انداختند، خانه‏اى را سالم نگذاردند و…
۳٫ ویران کردن خانه‏هاى مکه و به خاک و خون کشیدن هزاران انسان در آن شهر و در کنار
خانه خدا و حرم امن الهى و سوزاندن و به منجیق بستن خانه کعبه و ویران کردن قسمت‏هایى
از آن و… [۴]
یزید بعد از به حکومت رسیدن سریعاً خواستار بیعت امام حسین(ع) با خود شد. در نقلى
که یعقوبى در تاریخ خود آورد متن نامه یزید به ولید بن عتبه این گونه است:وقتى نامه من به
تو رسید حسین بن على و عبدالله بن زبیر را احضار کن و از آنها بیعت بگیر و اگر بیعت
نکردند گردن آن دو را بزن و سر هر دو را براى من بفرست. امام حسین(ع) مى‏دانستند که
زمان شهادت نزدیک است (یا بیعت و یا جنگ و شهادت) در چنین محیطى ،شخص آزاده و
دیندارى مانند امام حسین(ع) نمى‏تواند دست بیعت به او بدهد. پس شِق دوم یعنى جنگ و
شهادت پیش روى حضرت قرار داشت. ابن اثیر و دیگران از عبداللّه بن عباس و جعفربن
سلیمان ضبعى از امام حسین(ع) روایت کرده‏اند که فرمود: به خدا سوگند مرا رها نخواهند
کرد تا وقتى که قلبم را از درونم بیرون آورند.[۵]
در همان کتاب کامل ابن‏اثیر نقل شده که آن حضرت به عبداللّه بن زبیر که علّت تصمیم او
را از حرکت جویا شد فرمود:
«براستى پدرم براى من حدیث کرد که شهر مکه را بزرگى است که به وسیله او حرمت این شهر
شکسته شود، و من دوست ندارم که آن بزرگ من باشم و به خدا سوگند اگر من دو وجب بیرون

|۳۸|

مکه کشته شوم بهتر دوست دارم تا یک وجب و هر چه دورتر باشم از مکه و کشته شوم، پیش
من محبوبتر است و به خدا سوگند اگر من در لانه جانورى از این جانوران باشم مرا بیرون آورده
تا آنچه را خواهند نسبت به من انجام دهند.[۶]»
در قسمتى دیگر امام فرمود: اگر تعجیل نکنم مرا دستگیر خواهند کرد[۷] و بار دیگر فرمود:
بنى‏امیّه مالم را گرفتند، صبر کردم، به آبرویم تعرّض کردند، صبر کردم، خواستند خونم را
بریزند، گریختم.[۸]

این نقلها شاهد صدق این گفته است که به هر روى، آنان تصمیم بر قتل او داشتند و امیدى
به زنده بودن، به صورتى که بیعتى صورت نگیرد، نمى‏توانسته وجود داشته باشد. طرف دیگر
قضیه رفتن به سمت عراق است.تا اینجا با قسمت یا روى منفى بحران مواجه هستیم (درد،
رنج، تشنگى، قطعه قطعه‏شدن، آوارگى و…..) روى دیگر بحران ،قسمت مثبت و هنر تبدیل
مشکل به فرصت طلائى است.که سالار شهیدان به نحو شگفت انگیزى بحران را با موفقیت
در جهت اهداف خود به حرکت درآورد و زمینه‏اى براى دگرگونى در تمامى نسلها و منشأ
تمامى انقلابهاى مردمى گردید.

به همین علت است هنگامى که “ابن‏زیاد” به حضرت زینب(س) گفت: دیدى که خدا با
برادرت چه کرد، فرمود: من بجز نیکویى چیزى ندیدم.[۹]
این حادثه مى‏توانست با ماندن حضرت در مکه و شهادت او در آن نقطه مقدس به پایان
برسد که اگر اینچنین مى‏شد اثرات آن نمى‏توانست وسیع و ماندگار باشد و سرمشق رهبران
آتیه قرار گیرد. خط مشى و استراتژى برخورد حضرت با این بحران مى‏تواند راهنماى
رهبران در سوگیریى‏هاى آتى گردد.

عالمان وظیفه‏شناس، در طول تاریخ دین، به مقتضاى عصر خویش براى انجام این مهم
قیام کرده‏اند. اکنون این بار مسؤولیت بر دوش عالمان و دانشمندان زمان ما قرار دارد.

تعریف بحران

شاید در برخورد اولیه با موضوع، مفهوم بحران بدیهى انگاشته شود، اما زمانى که در
مسأله بیشتر غور مى‏کنیم در مى‏یابیم که تعریف بحران کار چندان ساده‏اى نیست و
نویسندگان مختلف هر کدام به‏گونه‏اى خاص آن را تعریف و توصیف کرده‏اند.
هرمان (Herman,1963) بحران را حادثه‏اى مى‏داند که موجب سردرگمى و حیرت افراد
شده، قدرت واکنش منطقى و مؤثر را از آنان سلب کرده، و تحقق اهداف آنان را به مخاطره

|۳۹|

انداخته است.
پرو (Perrow,1984) قبل از پرداختن به تعریف بحران، حادثه یا رویداد جزیى را تعریف
کرده و آن را اختلال در یک جزء یا واحد از یک سیستم بزرگ مى‏داند، که کارکرد کل سیستم با
این حادثه مورد تهدید واقع نمى‏شود و با اصلاح و رفع نقص از آن جزء، سیستم به کار خود
ادامه مى‏دهد. اما بحران اختلالى عمده است که کل سیستم را از کار باز داشته و جامعه را با
اشکالات عمده رو به رو مى‏سازد و حیات آن را به مخاطره مى‏اندازد.

هابرماس (Habermas,1973) رویدادهاى مشکل‏آفرین و بحران را در دو سطح فیزیکى
یا ملموس و اجتماعى و نمادین مورد مطالعه قرار مى‏دهد. با تلفیق نظریات این دو عالم
مى‏توان نتیجه گرفت که بحران اختلالى است که از جهت سطح کل سیستم و از جهت نوع
فیزیکى یا نمادى، سیستم را تهدید کرده و به مخاطره مى‏اندازد.

 

بدین ترتیب بحران ممکن است به دو صورت در جامعه به وجود آید؛ یکى بحران در
زمانى که کل سیستم از جهت مادى و فیزیکى تحت تأثیر قرار گرفته و حیات آن به مخاطره
افتاده است و دوم آنکه سیستم به جهت مسائل اعتبار و حیثیت اجتماعى و بطور نمادین دچار
بحران گردیده، و به ورطه سقوط کشانیده شده است. بحران بقاى جامعه و مشروعیت آن را
متزلزل ساخته و موجب محو یا تغییرات بنیادى در آن مى‏گردد.[۱۰] که بحران کربلا از نوع
دوم‏بود.

مطالعه قیام حضرت سید الشهدا(ع) به خوبى نشان مى‏دهد که عنصر اصلى این قیام
مقدس، امر به معروف و نهى از منکر است و حضرت نیز در مناسبت‏هاى مختلف به این دو
فریضه مهم، تصریح مى‏کرد. آن بزرگوار قبل از خروج از مدینه، علت قیام خویش را این
گونه بیان فرمود:

«إنّى لَم أخرُج أشِراً و لا بَطِراً و لا مُفسِداً و لا ظالِماً و إنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الإِصلاحِ فی اُمَّهِ
جَدّى(ص)؛
من از روى خودخواهى، خوش گذرانى، فساد و ستمگرى قیام نکردم، بلکه براى اصلاح امت
جدّم به پا خاسته‏ام».[۱۱]

در حالى که بنى‏امیه این گونه وانمود مى‏کردند که آن بزرگوار بر خلیفه وقت و به ضرر
اسلام خروج کرده است، امام حسین(ع) با این سخن روشن، هرگونه فساد، ستمگرى و
خودخواهى را نفى مى‏نماید و در عوض، تأکید مى‏نماید که حرکت و قیام او یک حرکت

|۴۰|

اصلاحى بر محوریت سیره و سخن پیامبر اکرم(ص) مى‏باشد. و نیز فرمود: هدف من امر به
معروف و نهى از منکر و حرکت بر اساس سیره جدّم رسول خدا(ص) و پدرم على بن
ابى‏طالب(ع) است.
مینتزبرگ (MINTZBERG) و همکارانش بحران را «وقوع ناگهانى و غیرمنتظره حادثه
و یا اتفاقى که توجه فورى و فوتى به آن، براى اخذ تصمیمى فورى، ضرورى
است»،مى‏دانند[۱۲].
ایگور آنسف (ANSOFF) بحران را به «تغییر و تحولاتى که بقا و حیات جامعه را به
مخاطره انداخته و جامعه باید براى رهایى از نابودى و اضمحلال تلاشى فوق‏العاده نماید»،
تعریف مى‏کند.[۱۳]
رهبر معظم انقلاب اسلامى در این باره مى‏فرمایند:
اگر به تحلیل ظاهرى قضیه نگاه کنیم، این قیام، قیام علیه حکومت فاسد و ضد مردمى

یزید است؛ اما در باطن، قیامى براى ارزش‏هاى اسلامى و براى معرفت و براى ایمان و براى
عزّت است؛ براى این است که مردم از فساد و زبونى و پستى و جهالت نجات پیدا کنند؛ لذا
ابتدا که از مدینه خارج شد، در پیام به برادرش محمّد بن حنفیه – و در واقع در پیام به تاریخ –

این طور گفت: «إنىّ لم أخرُج أشِراً ولا بَطراً ولا مُفسِداً ولا ظالما»؛ من با تکبر، با غرور، از روى
فخر فروشى، از روى میل به قدرت و تشنه قدرت بودن قیام نکردم؛ «إنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ
الإصلاحِ فى اُمّهِ جَدّى» مى‏بینم که اوضاع در میان امّت پیامبر دگرگون شده است؛ حرکت،
حرکت غلطى است، حرکت به سمت انحطاط است، در ضد جهتى است که اسلام
مى‏خواست و پیامبر آورده بود؛ قیام کردم براى اینکه با اینها مبارزه کنم.[*]

گروه دیگر از محققان معتقدند که بحران ممکن است «در اثر وقوع حادثه‏اى غیرمنتظره و
یا بى‏توجهى تدریجى به مسائل که باعث سراشیبى سقوط قرار گرفتن جامعه شده و تنها با
توجه فورى و اقدامات سریع و اضطرارى مى‏توان آن را نجات داد»، باشد. در همین راستا در
تعریف دیگرى از بحران مى‏گویند: «واقعه پیش‏بینى نشده که به دلیل اضطرار و فوریت آن،

باید مورد توجه قرار گیرد، زیرا عدم توجه و رسیدگى بلافاصله به آن، به وخیم‏تر شدن
اوضاع مى‏افزاید. بدین ترتیب، روال عادى کار در جامعه متوقف و یا مختل مى‏شود و
________________________________________
[*]. از سخنان معظم له در ایام محرم سال ۱۳۷۸ و ۱۳۷۹٫

|۴۱|

رسیدگى به بحران، بر سایر مسائل در جامعه اولویت پیدا مى‏کند».[۱۴]
با توجه به چهار تعریف اخیر مى‏توان «بحران» را از دیدگاه مدیریتى چنین تعریف‏کرد که:
«وقوع ناگهانى پیش‏بینى نشده و یا غیرقابل پیش‏بینى و یا وقوع پیش‏بینى شده ولى غیرقابل
پیش‏گیرى که باعث به مخاطره افتادن هستى کل جامعه شود، بدین سبب تصمیم و اقدام
عاجل مدیران را براى نجات جامعه از سقوط، نیاز داشته باشد.»

در مدیریت موضوع بحران به صورتى محدود بررسى گردیده و برخى از علماى این
رشته بحران را از جهت آثار و تبعات آن مورد مداقه قرار داده و با افزایش کنترل به
چاره‏اندیشى پرداخته‏اند(Hermann,1963). از این‏رو در بعضى از متون مدیریت مقابله با
بحران با مدیریت ایمنى و حفاظت در برابر سوانح کارى یکى انگاشته شده است. در حالى که
بحران را باید در سطحى وسیع‏تر بررسى کرد و آن را از جهت و جوانب مختلف مورد

ملاحظه قرار داد. یک بحران ضمن آن‏که حامل جنبه‏هاى مخرب و منفى است ولى از جهات
دیگرى مى‏تواند منشأ اثرات سازنده‏اى باشد و خلاقیت و نوآورى و تلاش‏ها و چالش‏هاى
جدید را ایجاد کند.[۱۵]

بحران در زمان حکومت یزید

معاویه با تمام ترفندهاى تبلیغاتى و نیرنگها و فشارها نتوانست از امام حسین(ع) براى
ولیعهدى یزید بیعت بگیرد، و پیوسته نگران مخالفت و قیام آن حضرت بود.
امام(ع) نیز با آنکه با خلافت معاویه و اعمال ننگین و جنایت‏بار او به سختى مخالف بود و
در نامه‏هاى مختلف و سخنرانى‏هاى خود پیوسته بیدادگریها و اعمال خلاف اسلام معاویه را

به خود مسلمانان گوشزد مى‏کرد، اما روى مصالحى که احیاناً اشاره به برخى از آنها مى‏کرد و
به دوستان و شیعیان خود تذکر مى‏داد قیام مسلحانه را در آن روزگار(شناخت شرایط) به
صلاح اسلام و مسلمین نمى‏دانست و پیوسته در پاسخ نامه‏هایى که به آن حضرت مى‏نوشتند
یا حضوراً در خواست قیام مى‏کردند مى‏فرمود:
«تا معاویه زنده است من چنین کارى را مصلحت نمى‏دانم و شما نیز در خانه‏هاى خود باشید و
منتظر فرصت باشید تا هر وقت مرگ معاویه فرا رسید در این باره تصمیم خواهیم گرفت.»[۱۶]
با مرگ معاویه امام حسین(ع) با مسئله رو به رو نبودند ،بلکه با بحران رو به رو بودند.
حضرت مى‏فرمایند:

«إنّ القَومَ لا یَترُکونی و إن أصابونی و إن لَم یُصیبونی فَلا یَزالونَ حَتّى‏ أُبایِعَ وأنا کارِهٌ أو یَقتُلونى؛

|۴۲|

والله!این جماعت رهایم نخواهندکرد تا به من برسند واگرنرسندبه دنبالم
خواهند بود تا یا با کراهت بیعت کنم و یا مرا خواهند کشت».[۱۷]
از دید تصمیم‏گیر ،بحران عبارت از وضعیتى است که:

۱٫ تهدید هدف‏هاى عالى و حیاتى[۱۸]
امام حسین(ع) علاوه بر این که بنى‏امیه را متهم به ظلم و
عداوت مى‏کرد،[۱۹] آنها را کسانى مى‏دانست که «طاعت شیطان را
پذیرفته، طاعت خداوند را ترک گفته، فساد را ظاهر ساخته،
حدود الهى را تعطیل و به بیت المال تجاوز کرده‏اند».[۲۰] جامعه
اسلامى در سال ۶۱ هجرى یعنى سال قیام کربلا، نسبت به آخرین
سال زندگى پیامبر خدا(ص) تغییرات فراوانى کرده بود. در زمان
معاویه و یزید از اسلام چیزى به غیر از نام باقى نمانده بود.
ابواسحاق مى‏گوید: شمر بن ذى الجوشن با ما نماز مى‏خواند؛ پس
از نماز دست‏هاى خود را بلند کرده و گفت: خدایا تو مى‏دانى که

من مردى شریف هستم، مرا مورد بخشش قرار ده. من بدو گفتم
چگونه خداوند تو را ببخشد، در حالى که در قتل فرزند
پیامبر(ص) معاونت کرده‏اى؟ شمر گفت: «ما چه کردیم؟ امراى ما
به ما دستور دادند که چنین کنیم. ما نیز نمى‏بایست با آنها مخالفت
کنیم. چرا که اگر مخالفت مى‏کردیم، از الاغ‏هاى آبکش بدتر
بودیم.» من به او گفتم: این عذر زشتى است. اطاعت تنها در

کارهاى درست و معروف است.[۲۱]
ابن زیاد هم، پس از دستگیرى مسلم بن عقیل به او گفت: اى
عصیانگر! بر امام خود خروج کرده و اتحاد مسلمین را از
بین‏بردى.[۲۲]
نمایندگان عمر و بن سعید عاص، حاکم مکّه، در زمان خروج
امام حسین(ع) از مکّه، گفتند: آیا از خدا نمى‏ترسى که از جماعت
مسلمین خارج شده و تفرقه بین امّت ایجادمى‏کنى؟[۲۳]

|۴۳|

عمر و بن حجاج، یکى از فرماندهان ابن زیاد، با افتخار
مى‏گفت: ما، طاعت از امام را کنار نگذاشته و از جماعت
کناره‏گیرى نکردیم[۲۴] و به سپاه ابن زیاد نیز نصیحت مى‏کرد:
طاعت و جماعت را حفظ کرده و در کشتن کسى که از دین خارج
گشته و مخالفت با امام ورزیده، تردیدنکنید.[۲۵]
افرادى چون عبدالله بن عمر، که از فقهاى اهل سنّت و

محدّثین روایات به حساب مى‏آمد به امام مى‏گفت: جماعت
مسلمین را متفرّق نکن![۲۶] عبیدلله بن زیاد نیز به امام سجّاد(ع)
گفت: «أو لم یقتل الله علیّاً؛ آیا خدا على اکبر را نکشت؟»
امام‏فرمود:

«کان لى أخ یقال له على، أکبر منى قَتَله الناس؛ برادر بزرگترى
با نام على داشتم که مردم او راکشتند.»[۲۷]
وقتى عمر بن سعد مورد اعتراض قرار گرفت که چرا به سبب
حکومت رى، امام حسین(ع) را کشتى، گفت: این کار از جانب
خدا مقدّر شده بود![۲۸]
در نگاه امام، یزید «تبهکار، شرابخوار و قاتل انسانهاى محترم
بود که آشکارا گناه مى‏کرد»[۲۹]. امام حسین(ع) در واکنش به
خلافت یزید آیه استرجاع را بر زبان راند:
«إنا للَّه وإنّا الیه راجِعون، وعَلى‏ الإسلامِ السّلامُ إذ قَد بُلِیَتِ الاُمّهُ
بِراعٍ مِثلِ یَزید؛
باید با اسلام خداحافظى کرد که امّت اسلامى به فرمانروایى
چون یزید گرفتار آمده است».[۳۰]
حضرت بر این عقیده بود که حاکمان اموى «تمام سرزمین
اسلام، بى دفاع زیر پایشان افتاده، و دستشان در همه جا باز است و
مردم برده وار در اختیار آنانند»[۳۱]، مسند نشینان «اطاعت خدا را
ترک و پیروى از شیطان را بر خود فرض نموده‏اند؛ فساد را ترویج
و حدود الهى را تعطیل ساخته‏اند»[۳۲]:
«فَیا عَجَبا وما لی لا أعجَبُ والأرضُ مِن غاشٍ غَشومٍ و مُتَصَدِّقٍ

|۴۴|

ظَلومٍ و عامِلٍ عَلى‏ المؤمنینَ بِهِم غَیرُ رَحیمٍ؛[۳۳]
شگفتا! و چرا در شگفت نباشم که زمین از آن ستمگرى دغل پیشه و باجگیرى ظالم و حاکمى
(شرور) است که بر مؤمنان رحم نیارد.»

امام حسین(ع) براى اصلاح این وضعیت اسفبار تنها به مبارزه براى دگرگونى مى‏اندیشید
و خود را «سزاوارترین فرد براى تغییر این روند واژگونه مى‏دانست»[۳۴] و مى‏فرمود:
«من به هدایت و رهبرى جامعه مسلمان و قیام بر ضد این همه فساد و مفسدین، که دین جدم
را تغییر داده‏اند، از دیگران شایسته ترم.»[۳۵]

۲٫ محدودیت زمانى

زمانى که پس از شهادت امام مجتبى(ع) مردم کوفه از امام حسین(ع) دعوت کردند تا به
کوفه بیاید، امام پاسخ داد تا معاویه در قید حیات است او موافق با حرکت انقلابى نیست.[۳۶]
امام حسین(ع) با مرگ معاویه و روى کارآمدن یزید با محدودیت شدید زمانى رو به رو بود.
مروان بن حکم وقتى استاندار معاویه در مدینه بود[۳۷] به معاویه نوشت: «به من گزارش

داده‏اند که مردانى از اهل عراق و سرشناسان حجاز نزد حسین بن على(ع) رفت و آمد مى‏کنند
و بیم آن مى‏رود که در صدد قیام باشد ولى من تحقیق کرده‏ام و به من گفته‏اند او فعلاً قصد
انجام کارى را ندارد، اما براى آینده اطمینانى به او نیست. اکنون نظر خود را در این باره براى
من مکتوب دار».
معاویه در پاسخ مروان نوشت:
«نامه‏ات رسید و از مضمون آن اطلاع حاصل گردید و در مورد کار حسین بن على(ع)
سخت بر حذر باش از اینکه متعرض او شوى و تا وقتى که او متعرض تو نشده تو هم کارى به
او نداشته باش، زیرا ما تا وقتى او به بیعت خود پاى‏بند است و در حکومت ما به منازعه بر
نخواسته، نمى‏خواهیم متعرض او شویم. تا چیزى از او ظاهر نگشته تو نیز هر چه دیدى
پنهان دار.»[۳۸]

ابن اثیر و طبرى در تاریخ خود نقل کرده‏اند که چون هنگام مرگ معاویه فرا رسید پسرش
یزید را طلبید و به او چنین گفت:
«اى پسرم، من براستى سختى‏ها و پستى و بلندى‏ها را براى تو هموار کرده و کارها را
براى تو آماده ساخته‏ام و دشمنان را برایت رام، و گروههاى عرب را براى تو خاضع و آنچه را
هیچ کس براى دیگرى جمع آورى نمى‏کند گرد آوردم، اینک تو نگران اهل حجاز باش که

|۴۵|

آنها اصل و ریشه تو هستند، و هر کس از ایشان که بر تو در آمد او را اکرام کن و هر کس که از
ایشان غایب و پنهان بود از او احوال‏پرسى کن؛ بخصوص در مورد مردم عراق بنگر که اگر هر
روز از تو خواستند که فرماندارى را عزل کنى حتماً این کار را بکن، زیرا عزل یک فرماندار
آسانتر است از اینکه صدهزار شمشیر بر روى تو کشیده شود، و درباره مردم شام نیز بنگر که
اینها باید پشتوانه و ذخیره تو باشند که اگر از دشمن خود چیزى مشاهده کردى آنها را به
کمک‏گیرى، و چون بهره خود را از ایشان گرفتى مردم شام را به شهرهاى خود بازگردان که
اگر اینها در غیر از شهرهاى خود اقامت گزینند اخلاقشان دگرگون شود.

براستى که من از کسى بیمناک نیستم که با تو در امر خلافت به نزاع برخیزد جز از
چهارنفر: حسین بن على، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر، عبدالرحمن بن ابى‏بکر. اما
عبدالله بن عمر که او مردى است که عبادت او را سرگرم و آرام ساخته و چون همه با تو بیعت
کنند او نیز با تو بیعت خواهد کرد، و اما حسین بن على مردى است سبکبار و مردم عراق هیچ
گاه او را رها نخواهند کرد تا او را به قیام وادارند. و اگر قیام کرد و تو بر وى چیره شدى از او در
گذر، که او را رَحِمى نزدیک و حقى بزرگ و خویشى نزدیک با محمد(ص) است».[۳۹]

چون معاویه از دنیا رفت و یزید به حکومت رسید ولید بن عتبه در مدینه حکومت
داشت. از این رو در یک نامه کوتاهى که به ولید نوشت پس از خبر مرگ معاویه به او نوشت:
«با رسیدن این نامه از حسین و عبدالله بن عمر و ابن زبیر بیعت بگیر و در این دستور

هیچ‏گونه رخصتى نیست تا وقتى که آنها بیعت کنند، و السلام.»
در نقلى که یعقوبى در تاریخ خود آورده متن نامه یزید به ولید بن عتبه این گونه است:
«وقتى نامه من به تو رسید حسین بن على و عبدالله بن زبیر را احضار کن و از آنها بیعت بگیر و
اگر بیعت نکردند گردن آن دو را بزن و سر هر دو را براى من بفرست، و از مردم نیز بیعت بگیر و
هر کس امتناع کرد همان دستور را درباره‏اش اجرا کن و همچنین درباره حسین بن على و
عبدالله بن زبیر.»

۳٫ محدودیت شرایط مکانى

ابن اثیر و دیگران از عبداللّه بن عباس و جعفربن سلیمان ضبعى از امام حسین(ع) روایت
کرده‏اند که فرمود:
«به خدا سوگند مرا رها نخواهند کرد تا وقتى که قلبم را از درونم بیرون آورند، و چون این کار را
کردند خداوند کسى را بر سرشان مسلّط گرداند که خوارشان سازد تا آنجا که از کهنه حیض
زنان خوارتر گردند.»[۴۰]

|۴۶|

در همان کتاب کامل ابن اثیر نقل شده که آن حضرت به عبداللّه بن زبیر که علّت تصمیم او
را از حرکت جویا شد فرمود:
«براستى پدرم براى من حدیث کرد که شهر مکه را بزرگى است که به وسیله او حرمت این شهر
شکسته شود، و من دوست ندارم که آن بزرگ من باشم و به خدا سوگند اگر من دو وجب بیرون
مکه کشته شوم بهتر دوست دارم تا یک وجب و هر چه دورتر باشم از مکه و کشته شوم پیش
من محبوبتر است و به خدا سوگند اگر من در لانه جانورى از این جانوران باشم مرا بیرون آورده
تا آنچه را خواهند نسبت به من انجام دهند.»[۴۱]

انتخاب شهر مکه توسط امام حسین(ع) انتخاب درستى بود؛ زیرا یمن یا هرنقطه دیگرى،
امنیت مکه را نداشت. در مکه این امکان بود آن حضرت، اوضاع را بسنجد و تصمیم بگیرد.
تا اینجا علّت اصلى خروج از مدینه، در وهله نخست، گریز از شرایط حاکم بر این شهر
براى گرفتن بیعت به زور است. در وهله دوم پیدا کردن شرایط مناسبى براى مبارزه با یزید و
احیاناً اگر زمینه مساعد بود، ساقط کردن وى و به دست گرفتن حکومت.

امام حسین(ع) در بیست و هشتم ماه رجب از مدینه به سوى مکه براه افتاد و سوم شعبان
(شب جمعه) که از قضا به نقلى روز تولد خود امام حسین(ع) است، به مکه وارد شد. امام
حسین(ع) اندکى بیش از چهارماه – از سوم شعبان تا هشتم ذیحجه – در مکه ماند. وقت ورود،
امام به خانه عباس بن عبدالمطلب وارد شد.[۴۲]

دینورى نوشته است که حضرت در شِعْب على وارد شد؛ مردم هر روز نزد وى آمده،
اطرافش حلقه مى‏زدند. حتى ابن‏زبیر هم در جمعى که اطراف امام بودند، حضور مى‏یافت.[۴۳]
روشن بود که ابن زبیر احساس مى‏کرد که با وجود امام در مکه کسى با او همراهى
نخواهدکرد. چرا که با ورود امام حسین (ع) به مکه «فَفَرِحَ به أهلها فرحاً شدیدا و جعلوا
یختلفون الیه بکره و عشیّه؛[۴۴] با آم

دن امام به مکه مردم آنجا خوشحال شده صبح و شام نزد
وى رفت و آمد داشتند.»
امام حسین(ع) در مکه تلاش خود را براى فراهم کردن زمینه قیام آغاز کرد. دنیاى اسلام
در آن شرایط تنها دو بال داشت: عراق و شام. شام در انحصار امویان بود و این تنها عراق بود
که مى‏توانست نیروى لازم را براى یک قیام عمومى بر ضد امویان فراهم کند. بنابراین اگر
کسى، انقلابى مى‏اندیشید، تنها مى‏بایست به عراق فکر مى‏کرد. اگر این انقلابى فردى مانند
امام حسین(ع) بود، آگاه بود که اگر شیعه‏اى هم براى او وجود داشته باشد، تنها در کوفه و
احیاناً در بصره است و بس. براى همین امام چشم‏انتظار اعلام آمادگى شیعیان کوفه و بصره

|۴۷|

بود. در یمن نیز شیعیانى بودند؛ اما یمن از مرکزیت دنیاى اسلام دور بود.اما در کوفه با مرگ
معاویه، و بیعت نکردن امام حسین(ع) با یزید شیعیان کوفه جان تازه‏اى گرفتند و احساس
کردند که رهبرشان براى مبارزه با یزید آماده شده است. حکومت سهل‏گیرانه نعمان بن بشی
مجاهرا، یُبْغض علیّاً، سىّ‏ء القول فیه[۴۵] و در عین حال درباره‏اش گفته شده است: کانَ رجلاً
حلیماً یحبُّ العافیه)[۴۶] زمینه را براى رفت و آمد شیعیان با یکدیگر فراهم مى‏کرد. سکوت
شیعیان تا این زمان، به خاطر آن بود که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) به آنان مى‏گفتند تا
معاویه زنده است، نباید دست به اقدامى بزنند. بنابراین همه صداها در گلو فرومانده بود؛

اکنون با آمدن یزید، آماده اعتراض و فریاد بودند. آنان از پیش انسجام سیاسى خود را داشتند
و چند شخصیت معتبر که از اصحاب امام على(ع) بودند، آنان را رهبرى مى‏کردند. برترین
آنان سلیمان بن صُرَد خُزاعى بود. دست کم، یک‏سوم مردم کوفه احساس شیعى داشتند؛ اما به
هر روى عامه مردم این شهر، تابع اشراف و رؤساى قبایل بودند که جداى از ویژگى‏هاى
شخصى، حکومت به آنان اعتبار مى‏داد. در این زمان شیعیان کوفه تنها یک راه در پیش داشتند
و آن دعوت از امام حسین(ع) بود. جلساتى میان خود آنان و در منزل سلیمان بن صرد برگزار
شد. وى با آنان سخن گفت و اظهار کرد: اگر واقعاً مى‏دانید که مى‏توانید امام حسین(ع) را
یارى کنید، از وى دعوت نمایید؛ فإن کنتم تعلمون أنّکم ناصروه و مجاهدو عدوّه، فاکتبوا

إلیه.[۴۷] و در جاى دیگر: «إن خِفْتُمُ الفشل فلا تغرّوه؛ اگر آگاهید که سست خواهید شد، او را
فریب مدهید.»[۴۸] پس از آن که از آنان عهد و پیمان گرفت، آنان شروع به نامه‏نگارى به
امام‏حسین(ع) کردند. تجربه گذشته در سستى حمایت مردم کوفه از امام على(ع) و فرزندش
امام حسن(ع) نشان مى‏داد که آنان در راهى که انتخاب مى‏کردند، چندان استوار نبودند. این
مطلبى بود که همه مخالفان حرکت امام حسین(ع) به کوفه به آن حضرت گوشزد مى‏کردند.
شیعیان کوفه که خبر عدم بیعت امام حسین(ع) با یزید را شنیده و آماده براى مبارزه شده
بودند، تصمیم گرفتند تا امام را به کوفه بیاورند:
«اجتمعت الشیعه فى منزل سلیمان بن صُرَد و تذاکرو أمر الحسین و مسیره الى مکّه، قالوا:
نکتب الیه یأتینا الکوفه؛[۴۹]
آنان در منزل سلیمان اجتماع کردند و از کار حسین و آمدنش به مکه آگاه شدند و گفتند به او
نامه مى‏نویسیم تا به کوفه بیاید.»

|۴۸|

پس از آن نامه نگارى آغاز شد.
سلیمان که مردى با تجربه بود، نپذیرفت تا به تنهایى نامه بنویسد؛ بلکه همه آنها را درگیر
ماجرا مى‏کرد. طبق تصریح همه مورخان، کوفیان نامه‏هاى فراوانى به امام حسین (ع) نوشتند.
هر گروهى نامه‏اى را مى‏نوشتند و دسته جمعى آن را امضا کرده، براى امام مى‏فرستادند. در
میان این افراد، افزون بر بزرگان شیعه، برخى از اشراف فرصت‏طلب هم مشارکت داشتند که
از آن جمله مى‏توان به شَبَث بن ربعى، حجار بن اَبْجر عِجلى و عمرو بن‏حَجّاج[۵۰] اشاره کرد

که پس از برگشتن ورق، در کربلا حاضر شده و در رأس سپاه کوفه بر ضد امام حسین(ع)
جنگیدند. این چند نفر با هم یک نامه نوشتند[۵۱] که این نشان از هماهنگى آنان در یک توطئه
دارد. بعدها برخى از کوفى‏ها که به امام حسین(ع) پیوستند، درباره نامه نوشتن این قبیل
اشراف نوشتند که هدف آنان این بود: لِیَجْعلوک سوقاً و کَسْباً؛[۵۲] «تو را وسیله‏اى براى

بهره‏مند شدن بیشتر از مال دنیا قرار دهند.» شاید براى جذب شیعیان به خود یا به گونه‏اى
دیگر پس از پیروزى احتمالى امام حسین(ع) و یا حتى انداختن امام در دامى که امویان تدارک
دیده بودند.
رهبران شیعه که عبارت از سلیمان بن صُرَد، مُسیّب بن نجبه، رفاعه بن شداد و حبیب بن
(مظاهر) بودند، با هم یک نامه نوشتند. اینان بعد از کربلا، رهبر جریان توابین شدند.

حرکت امام به سمت عراق

نماینده رسمى امام، آمادگى مردم کوفه را تأیید کرده بود، و دیگر جاى تأمل نبود. چرا که
به طور مطمئن با توجه به نامه‏ها و نامه مسلم، شرایط براى قیام علیه بنى‏امیّه آماده شده بود.
امام در رفتن تسریع کرد، به طورى که در هشتم ذیحجه، یعنى در زمان مراسم حج، با تبدیل
عمره تمتع به عمره مفرده عازم عراق گردید. لحظه‏اى تأخیر مى‏توانست وضع عراق را
دگرگون کند. اضافه بر این احتمال ترور امام در مکه وجود داشته و ماندن حضرت در مکه به

هیچ صورتى مصلحت نبود. گفته‏اند همراهان امام هشتاد نفر بودند؛ اما از پاره‏اى اخبار دیگر
چنین بر مى‏آید که تعداد بیش از این بوده است. به احتمال، رقم مزبور مربوط به کسانى است
که تا کربلا همراه امام ماندند.
اولین برخورد امام در طول راه برخورد با کاروانى بود که از یمن به سمت شام حرکت
مى‏کرد. این کاروان هدایایى را براى دربار یزید به شام مى‏برد. امام کاروان هدایا را تصرف

|۴۹|

کرد و از افراد آن نیز دعوت کرد تا در صورت تمایل همراه او به عراق بیایند، در غیر این
صورت باز گردند.[۵۳] امام از منطقه نقیم، که در آن با کاروان برخورد کرده بود، به سمت
الصفاح حرکت کرد. در آنجا بود که با فرزدق – که آن زمان شاعرى جوان بود – برخورد کرد. او
در پاسخ سؤال امام از وضع کوفه گفت: «قلوب الناس معک و سیوفهم علیک». منطقه بعدى،

بطن‏الرّمه بود. در آنجا ضمن نوشتن نامه‏اى به مردم کوفه، با اشاره به نامه مسلم، از آنها
خواست آماده ورود او باشند.[۵۴] این نامه به دست قیس بن مسهّر سپرده شد تا آن را به مردم
کوفه برساند. او در راه با سپاه حصین بن نمیر مواجه شده و توسط آنها دستگیر گردید. قیس
در همان دم نامه را خورد و پس از آن در کوفه به دست ابن زیاد به شهادت رسید.

امام حسین(ع) در منطقه بعدى که زدود نامیده مى‏شد، با زهیر بن قَیْن برخورد کرد. زهیر
با این که عثمانى بود، با توجه به دعوت امام و نیز تحریک همسرش، به صورت یکى از یاران
صمیمى امام در آمد. او همچنین از دوستانش خواست تا هر کدام دوستدار شهادت هستند با
او بیایند، در غیر این صورت به راه خویش به طرف مکه ادامه دهند.[۵۵]در منطقه ذات‏عرق بود
که شخصى از بنى‏اسد پیام شهادت هانى و مسلم را به امام حسین(ع) رساند.[۵۶] گفته‏اند که امام
قصد بازگشت داشت، اما برادران مسلم مانع شده و امام نیز به راه خود ادامه داد. به نظر
نمى‏رسد برادران مسلم خواسته یا توانسته باشند در صورت مخالفت امام، آن حضرت را
وادار به ادامه مسیر کنند؛ بویژه که دیگران در تحریک امام بر رفتن گفتند: «والله ما أنت مثل
مسلم بن عقیل ولو قدمت الکوفه لکان الناس إلیک أسرع؛[۵۷] «شما مسلم نیستید، اگر به کوفه
بروید، مردم به سرعت به شما خواهند پیوست.» امام حسین(ع) خود براى رفتن قاطع بود.
در منطقه زباله، پیام مسلم که در حین شهادت به عمر بن سعد گفته و از او خواسته بود که به
امام حسین(ع) برساند، به دست امام رسید.[۵۸] هنوز چندى نرفته بودند که خبر شهادت قیس
بن مسهّر[۵۹] و عبدالله بن بقطر، برادر رضاعى امام حسین(ع) نیز به دست امام رسید.

این اخبار
نشان مى‏داد که اوضاع کوفه دگرگون گشته و شرایط، با زمانى که از زبان مسلم گزارش شده
بود، کاملاً تفاوت کرده است. در این هنگام، امام، افرادى را که همراه او بودند گرد آورد و به
آنها فرمود:
«أیها الناس، قد خذلتنا شیعتنا فمن أراد منکم الانصراف فلینصرف؛[۶۰]
اى مردم! شیعیان ما، ما را تنها گذاشتند. هر کدام از شما مى‏خواهد برگردد، از همین جا
بازگردد.»

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 16700 تومان در 93 صفحه
167,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد