دانلود مقاله سهراب سپهری صدای پای آب

word قابل ویرایش
37 صفحه
8700 تومان
87,000 ریال – خرید و دانلود

تفسیـر و توضیح شعر صـدای پای آب
اهل کاشانم روزگارم بد نیست شعر با معرفی شاعر آغاز می شود:
شروع انشاء بسیار ساده و روان و بی تقصیر است و با صمیمیت ادامه می دهد.
تکه نانی دارم خرده هوشی سرسوزن ذوقی مادری دارم بهتر از برگ درخت دوستانی بهتر از آب روان
برگ درخت نیمی از هستی درخت است و این جا نیمی از هستی سهراب همان عنصری است از گیاه که از خورشید انرژی می گیرد و کلروفیل می سازد و به درخت سرسبزی و شادابی می دهد, نیم دیگر ریشه است که آب و املاح جذب می کند و به بالا به انتهای ترین بخش درخت می فرستد و بهترین تفسیر سپهری برای مادرش.

آب روان مظهر زندگی, پویایی و روشنی است. چه خرمی می بخشد دوستان که مثل آب روان هستند (و خدای که در این نزدیکی است لای این شب بوها پای آن کاج بلند روی گاهی آب, روی قانون گیاه)
چه تعبیر زیبایی برای خدا که سپهری می خواهد بگوید همه جا هست و پوزخند بزند به آنها که او را فقط در کعبه جستجو می کنند و زحمت این راه را به خود می دهند و حواسشان هم به خدا نیست اول حواسشان این است که زیردست و یا له نشوند, دوم حواسشان به این است که باری به هر جهت مراسم تمام شود بروند بازار و تا دلشان می خواهد و پولشان که به آشکار و پنهان آورده اند کفاف می کند جنس بخرند, مقداری البته برای سوغات و بیشترش برای فروختن و سود کردن و دست مایه ای که از آن به بعد به او بگوید حاجی و او هم به راست و دروغ از آن پس به آن قسم بخورد. سپهری اعتراف می کند که مسلمان است, اما ببینید اجزاء مسلمانی او را چه ها تشکیل می دهند.

قبله ای یک گل سرخ جانمازم چشمه, مهرم نور دشت سجاده ی من
دست سجاده ی من من وضو با تپش پنجره ها می گیرم در نمازم جریان دارد ماه, جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است. و چه زیباست اوقات نمازگذاردنش
من نماز را وقتی می خوانم که اذانش را باد, گفته باشد سر گلدسته می سرود
من نمازم را پی ((تکبیره الاحرام)) علف می خوانم پی ((قدقامت)) موج

و دقت کنید آن کعبه ی سراسر بازار و جای خرید و فروش و قسم خوردن و چانه زدن و بارکردن اشیاء فروختنی برای این شاعر نکته سنج باهوش کجاست. کعبه ام بر لب آب کعبه ای زیر اتاقی هاست کعبه ای مثل نسیم, می رود باغ به باغ, می رود شهر به شهر
این همان تعبیر سپهری است از پاک بودن کعبه اش چون آب و زنده بودن و سرسبز بودن و شادابت بودنش چون اقاقی ها و کعبه اش یعنی خانه¬ی خدایش و یعنی در حقیقت خدایش همه جا هست.

باغ به باغ و شهر به شهر و حتماً خانه به خانه :
کتاب نگاهی به سپرهی اثر دکتر سیروس شمیا تفسیر این بیت را این گونه داریم :
کعبه در بیابان است. اما کعبه ی آمال شاعر کنار آب و زیر اقاقی هاست. اقاقیا از درخت هایی است که در شعر نو برخلاف شعر کهن از آن زیاد نام برده شده است. گل هایی خوشه یی سفید یا صورتی رنگ خوشبویی دارد. شاید فقط جنبه ی زیبایی آن مطرح باشد.
حجرالاسود من روشنی باغچه است:

چرا به یک سنگ سجده کند, سنگ بیجان و بی روح است. و چرا به سیاهی سجده کند او به یک باغچه ی روشن سجده می کند که مظهر زندگی, سرسبزی و شادابی و طراوت است و کار و پیشه اش را چقدر زیبا معرفی می کند. اهل کاشانم. پیشه ام نقاشی است. گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما, تا به آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهایی تان تازه شود.
قفسی که می سازد یک تابلو نقاشی است که هرچه در آن ترسیم شده زندانی هستند, قدرت فرار از آن پرده را ندارند, زندانی ابدند, ماندگارند, از جمله شقایقی که در آن است, آواز ذهنی و تخیلی آن شقایق که می گوید من هم هستم, ما را از تنهایی در می آورد و خرسند می کند, چقدر آرام و بی دغدغه پیش رفته ایم, چه جاده ای صاف و باصفایی.

دکتر شمیسا در تفسیر این بیت به نکته ای دیگر اشاره کرده او می گوید:
سپهری چند جا به نقاش بودن خود در شعرهایش اشاره کرده است. و معمولاً از نقاشی یک مرغ سخن می گوید: درشعر ((پرهای زمزمه)) می گوید: بهتر آن است که برخیزم رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم و در شعر ((ساده رنگ)) می گوید: طرح ریزم, سنگی, مرغی, ابری در این جا می خواهد شقایقی را بکشد که بتواند آواز بخواند. اما در این نقاشی ممکن نیست فقط در قلمرو شعر امکان پذیر است. این غبطه نقاش است که از عهده چنین تصویری برآید. پیکاسو می گوید: ((می خواهم قوطی کبریتی بکشد که هم قوطی کبریت باشد و هم خفاش)) دلی درنقاشی برای این کار ابزار کافی نداریم. از این روست که می گوید: چه خیالی , چه خیالی…. اما خوشبختانه سهراب شاعر هم هست و در شعر برای این کار ابزار کافی وجود دارد.

چه خیالی … چه خیالی پرده ام بی جان است خوب می دانم, حوض نقاشی من بی ماهی است.
به طور کلی سپهری برای این که نقاشی های او هرچند هم که استادانه باشد باز زنده و جاندار نیست دریغ می خورد تا اینجا شاعر کلاً خود را معرفی کرد مثلاً دانستیم او نقاش است که نقاشی او را ارضاء نمی کند.

اهل کاشانم نسیم شاید برسد به گیاهی در هند, به سفالیته یی از خاک ((سیلک)) نسیم شاید, به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
از این جا به بعد شاعر از نسب و حسب خود سخن می گوید. شعر دو سطح دارد, هم از پدر و مادر خود و هم از پدر و مادر انسان نوعی و تاریخی سخن می گوید. اولین انسان کیومرث بود به معنی زنده میرا. وقتی کیومرث مرد, پس از چهل سال از نطفه ی او دو ساقه ی به هم چسبیده ریباس رویید که یکی مشی و دیگری مشیانه (معادل آدم و حوا) شد و بشر از نسل آنان است. این اسطوره آریایی هاست که در هند و ایران معمول بود. از این رو می گوید: به گیاهی در هند و باید توجه داشت که کاشان شهر کاشی ها و نسالینه هاست. و مخصوصاً در دوره سلجوقیان هنرسفالگری در کاشان در اوج خود بود.

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها, پشت دو برف پدرم پشت هر خوابیدن در مهتابی پدرم پشت زمان ها مرده است یعنی پدرم دو سال پیش (پدرمزدی) و هزاران سال پیش (پدرنوعی) مرده است و از دو بهار و دو زمستان و دو تابستان سخن گفته است.
پدرم وقتی مرد, آسمان آبی بود ظاهراً یعنی روز معمولی آرام زیبایی بود.
مادرم بی خبر از خواب پرید, خواهرم زیبا شد بر طبق اعتقادات برخی از مردم, اگر زانو یکدفعه از خواب بیدار شود, فرزندش زیبا می شود. به کنایه به کسی که فرزندش دست می گویند مگر یکهو از خواب بلند شدی؟!

دکتر نقی پور نقد می کنند که بعد از آن در جاده ای صاف و بی دغدغه راه رفتیم ناگهان اولین دست انداز پیدا می شود و در آن سقوط می کنیم. (پدرم وقتی مرد, پاسبان ها همه شاعر بودند)
دکتر نقی پور در تفسیر این بیت گفته:
چرا از میان همه مردم پاسبانها را چسبیده است و چرا همه آن ها و چرا شاعر بودند. شاعر بودن یعنی با فهم و درایت بودن, یعنی با احساس بودن, یعنی لطیف بودن و لطیف فکرکردن, آیا همه ی پاسبان ها این طورند.

پاسبان ها باطوم ندارند. و با باطوم توی سر مردم نمی زنند. پاسبان ها به مردم فحش نمی دهند و توهین نمی کنند اگر همه پاسبان ها شاعر بودند پس در آن زمان جایگاه امیری فیروز کوهی, نیما, شیری, توللی و … که شهرت خوب اجتماعی داشتند کجا بوده است. آیا سپهری شعر و شاعری را دست کم گرفته و مسخره کرده است؟ البته در میان پاسبان هم انسان خوب و مهربان و مودب و دستگیر مردم زیاد است, آنکه برای حفظ امنیت مردم سینه اش را آماج گلوله می کند انسان فداکار و از خودگذشته و مهربانیست و لزومی هم ندارد شاعر باشد و البته این باز همه ی پاسبانها نیستند. دست انداز بلافاصله بعدی در آن جاده گفتگویش با مرد بقال است. ولی نظر دکتر شمینا متفاوت است او می گوید این بیت یعنی همه مهربن شدند و سخنان مهرآمیز لطیف می گفتند.

مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟ من از او پرسیدم, دل خوش سیری چند؟ اولاً بقال خربزه نمی فروشد, ثانیاً آن دکان چه بقالی باشد و چه میوه فروشی, دل خوش برای فروش ندارد, آقای شاعر اصلاً اگر خواسته است دل خوش بخرد چرا به بقال و میوه فروشی رفته است؟
ولی دکتر شمیسا به تفسیر این بیت می گوید:
من وارد زندگی شدم و مثلاً خرید به دوش من افتاد اما همه با من مهربان بودند اما من گرفتار زندگیشده بودم و باید فکر نان می کردم که خربزه آب بود.
پدرم نقاشی می کرد تار هم می ساخت,

تار هم می زد خط خوبی هم داشت
به نظر دکتر نقی پور این بیت از معدود مصاریعی است که در آنها بدون تصویر و با منطق نثر سخن گفته است.
تا این جا نسب خود و مرگ پدر را شرح داده است, بعد کودکی و آغاز زندگی خود خود را توصیف می کند.
بعد از این جاده هموار و بی دست انداز می شود و راه به باغی میبرد که چقدر دلگشاد و تماشایی است.
باغ مادر طرف سایه دانایی بود باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود باغ ما شاید , قوسی از دایره ی سبز سعادت بود.

از نظر دکتر شمیسا در اینجا سهراب می گوید با طبیعت سروکار داشتم. قوس تکه یی کوچک و دایره فراگیر زندگی و جامعیت است. زندگی ما تکه کوچکی از خوشبختی بود ولی همین کافی بود.
میوه کال خدا در آن روز, می جویدم در خواب شاید مراد از میوه خدا سیب باشد که رمز معرفت است.
هنوز کودک بودم و به حقیقت و معرفت نرسیده بودم.
آب بی فلسفه می خوردم. توت بی دانش می چیدم.

هنوز گرفتار عقل استدلالی و سبب اندیش نشده بودم و برخوردها بنا به فطرت, تروتازه بود. اعمالم به صورت طبیعی و از روی غریزه بود.
تا اناری ترکی برمی داشت, دست فواره خواهش می شد. تا چلوئی می خواند, سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
دکتر نقی پور این بیت را اینگونه نقد می کند: در هیچ فرهنگی از جمله فرهنگ مصاحب و لغت نامه دهخدا, واژه ای به این شکل وجود نداشت. شاید مرغی مخصوص ناحیه ی کاشان و کویر است حق بود آن را زیرنویس می کرد همه¬ی مردم ایران که کاشانی نیستند.
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود یک بغل آزادی بود. زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود برای آزادی یک بغل را به مناسبت دنیای کودکی, به عنوان واحد اندازه گیری آورده است. و اکنون بعد از وصف دوران کودکی به شرح دوران جوانی می پردازد.

طفل پاورچین پاورچین دور شد, کم کم در کوچه ی سنجاقک ها, بار خود را بستم رفتم ا شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر.
نظر دکتر نقی پور در مورد این بیت چنین است:
اکنون پای یک طفل به میان آمده است که مسبوق به سابقه نیست کسی نمی داند که از کجا آمده است که حالا در کوچه ی سنجاقک ها کم کم دور می شود اصلاً کوچه ی سنجاقک ها کجاست, این سنجاقک چه بار عاطفی و احساسی دارد که شاعر دلش از غربت او پر است. سنجاقک یک حشره است که روی گل ها و گیاه ها مینشیند نه زیباست و نه خاصیتی دارد, شاعر دلش از غربت سنجاقک پر است. اما از غربت و بی کسی و فقر و گرفتاری و مصیبت انسان های محیطش کلش نمی گزد. شاعر بارش وابسته است و می خواهد به سفر برود.

البته سفرش هم روحانی است و هم جسمانی و خیلی چیزها می بیند که هم تماشایی است هم شرح دادنی, هم دنیا و خیال انگیز, اما طبق همان سرشت روانی چیزهای نامربوط و پرت و پلاهم زیاد می بیند. اما به نظر دکتر شمیسا کوچه سنجاقک ها استعاره از دوران کودکی است ((کودکان به دنبال گرفتن سنجاقک هستند)). بیان تصویری بسیار زیبائی است از بزرگ شدن تدریجی طفل, شاعران بزرگ حرف نمی زنند. نمایش می دهند. نظامی هم در بزرگ شدن فرزندش محمد می گوید: آن روز که هفت ساله بودی چون گل به چمن حواله بودی یعنی در باغ بازی می کردی. امروز به چارده رسیدی چون سرو براوج سرکشیدی یعنی قدر کشیدی و بزرگ شدی

در شعر سهراب شهر خیالات سبک, همان رویاها و پندارهای خوش دوران کودکی است.
من به میهمانی دنیا رفتم من به دشت اندوه
من به باغ عــرفان من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
نوجوان کم کم بزرگ شده ودیگر ازسایه ی دانایی بیرون آمده است و به طرف خود دانایی حرکت می کند. رفتم از پله ی مذهب بالا تا ته کوچه شب تا هوای خنک استغنا ظاهراً مراد استغنای عرفانی است, رسیدن به دوست و از هرچه غیر اوست (از جمله مذهب) مستغنی شدن. (تا شب خیس محبت رفتم)
محبت عشق است, خود را فراموش کردن و همه او شدن. عشق به لحاظ لطافت به شبی بارانی و خنک و تر تشبیه شده است.
من به دیدار کسی رفتم در آن سرعشق, رفتم, رفتم تا زدن تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش تا صدای پر تنهایی

همه چیز را تجربه کردم تا به سکوت خواهش رسیدم و تنهایی را برگزیدم.
اکنون به شرح سیر خود در آفاق و انفس می پردازد و از چیزهای به ظاهر خوب و بدی که دیدیه است سخن می گوید. البته در فلسفه نگاه تازه ((بد)) به معنای مصطلح نداریم. در نظام احسن, هر چیز به جای خود نیکوست.
از من به میهمانی تا تا صدای پر تنهایی . به نظر دکتر نقی پور:

این قطعه یک سفرنامه ی جالب دیدنی است. چقدر اندیشمندانه است که شاعر از پله ی مذهب بالا می رود و به آخر کوچه می رسد و به شک می افتد و پس از آن به بی نیازی انسان وقتی بی نیاز شد به هوای پاک استغنا رسید دیگر به بالاترین و والاترین مذاهب جهان دست یافته است و یک مذهب ویژه کاربردش را برای او از دست می¬دهد. این خود یک کتاب است که سپهری در یک قطعه¬ی کوتاه گفته است این اوج ایجاز است که خود یک ایجاز است. جاده ی این سفر طولانی است و باید باز متوقع دست انداز باشیم و رسیدیم به دست اندازی:
چیزها دیدم در روی زمین کودکی دیدم ماه را بو می کرد.

به نظر دکتر شمیا : کودکان بنا به فطرت , ساده دلند. ماه مضمراً به کل تشبیه شده است..
ولی نظر دکتر نقی پور متفاوت است او می گوید:
لابد کودک کم عقلی بوده است یا هنوز عقلش کامل نشده است به جای اینکه ماه را تماشا کند بو کرده است. این مهم نیست اما چه لزومی داشته که آقای سپهری آن را گزارش کند؟ و پس از آن باز فرازی زیبا از این سفر.
قفسی بی درویدم که در آن روشنی پرپر می زد.

دکتر نقی پور در موزه این بیت می گوید:
آری در این دنیای وسیع وسیع و گسترده و متنوع بسیارند جاهایی مثل محیط خود ما که در آن روشنی در قفس بیرون بیاید بدا… که محیطی که در آن روشنی در قفس باشد, روشنی و نور زندانی باشد.
ولی از نظر دکتر شمیا فقط در این بیت: روشنی مضراً به پرنده تشبیه شده است که در آن صورت معنی اش این خیس شده: پرنده در قفسی بوده که در نداشته و پرنده از شوق آزادی و بیرون رفتن پرپر می زده است.
نردبانی که از آن, عشق می رفت به بام ملکوت
بی شک این یکی از زیباترین تعبیرات از عشق است شاید اگر اغراق نکرده باشیم در کنار آنچه حافظ آسمانی در مورد عشق گفته است.

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند.
گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق شب است بر جریده ی عالم دوام ما
به نظر دکتر نقی پور پس از این بیت: و دست انداز پشت دست انداز, تا حد سرگیجه و اغما.
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید اولاً چرا زن و ثانیاً چرا نور, مادر زبان وسیع و شیرین فارسی شنیده بودیم (آب در هاون کوبیدن) که کنایه از کار بیهوده کردن است و نور در هاون کوبیدن بی معنی است.
من گدایی دیدم, در به در می رفت آواز چکاوک می خواست.

به نظر دکتر نقی پور: همه جور گدا هست, گدای نان, گدای پول, گدای محبت, گدای عشق, حالا گدایی هم پیدا شده که آواز چکاوک گدایی می کند, مهم نیست اگرچه بی معنی است. اما به نظر ما کسی که آواز چکاوک می خواند گدای عشق و محبت است. سهراب گدایی را دیده که محبت را گدایی می کرده است. یعنی آواز چکاوک چون زیباست استعاره از محبت است.
دشپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز. رفته گری که به اندک چیزی که خدا به او بخشیده بود خدا را شکر می کرد.
سر بالین فقیهی نومید, کوزه ای دیدم لبریز سوال

از نظر دکتر شمیسا: بالین ظاهراً بالین مرگ است. فقیه در حال احتضار بود. او که خود به هزاران سوال جواب داده بود. هزاران سوال و اشکال داشت. طنز است. عمری را بیهوده گذرانده بود مخصوصاً که برای او صفت نومید آورده است. در اینجا هم مثل موارد متعدد دیگر در محور همنشینی, کلام را استادانه منحرف کرده است. کوزه باید لبریز آب باشد نه سوال (قاطری دیدم بارش انشاء)
او هم خوب را می بیند و هم بد را, اما در بد هم لطفی است زیر آن ها را به صورت طنز می بیند. طنز از مشخصات آثار بزرگ ادبی است. و این یک طنز است قاطر نفهم و ناز است و کنایه است از افرادی که فقط لفاظی می کنند و معنی آفرین نیستند.

(عارفی دیدم بارش تنناها یا هو)
یعنی عارفی کلیشه ای که فقط ادای عرفا را درمی آورد و مطابق سنت, هوئی بر زبان می دراند.
من قطاری دیدم فقه می برد و چه سنگین می رفت.
یعنی فقه (دانش) از بس بسیار و کلان بود قطار از حمل آن عاجز شده بود. (من قطاری دیدم که سیاست می برد ( چه خالی می رفت) من قطاری دیدم, تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.) یعنی سیاست توخالی است.

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 8700 تومان در 37 صفحه
87,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد