مقاله در مورد تحقیق امویان

word قابل ویرایش
109 صفحه
17700 تومان
177,000 ریال – خرید و دانلود

تحقیق امویان

امویان:
امویان ….نود سال خلافت
امویان از دودمان‌های تاریخی اسلامی بودند. اینان برای نخستین بار خلافت را تبدیل به سلطنت موروثی کردند. این دودمان از قبیله قریش و از طایفه بنی‌امیه بودند.
نخستین خلیفه اموی معاویه فرزند ابوسفیان و هند مشهور به جگرخوار به دلیل پاره کردن سینه و خوردن جگر حمزه)بود. او در زمان عمر خلیفه دوم فرمانروای شام گشت. در زمان خلافت عثمان که از خویشان او بود، قدرت بسیار زیادی پیدا کرد. با کشته شدن عثمان با علی بیعت نکرد و تا علی زنده بود با او بر سر خلافت مسلمانان جنگید. پس از کشته شدن علی در کوفه، به نبرد با حسن

فرزند علی پرداخت و سرانجام خلافت را به چنگ آورد و شهر دمشق را پایتخت خود و خاندانش ساخت. او مردی دانا و آینده نگر بود.از او ویژگیهای خوب و بدی گفته شده؛ برای نمونه از ویژگیهای نیکش شکیباییش بود و از بدیهایش شکمبارگی‌اش. معاویه نخستین کسی بود که سیاست جانشینی پسر به جای پدر را در خلافت به راه انداخت.
معاویه بن ابی سفیان اولین خلیفهٔ امویان است که در سال ۱۵ قبل از هجری متولد شد و در ۶۰ هجری مرد.

وی زمان ابوبکر فرماندهٔ قسمتی از سپاه بود.در زمان خلیفه گری عمر بن خطاب حاکم شام شد،ولی پس از مدتی بنا بر دلایلی(دلایل مربوط به شکمبارگی -صحبت هایی در مورد گرفتن وام های بلا عوض از بیت المال بدون اجازهٔ عمر-تلاش برای نفوذ در سیستم خلافت و بر اندازی عمر به بهانهٔ (دروغین)قتل پنهانی ابو بکر به دست عمر) از طرف عمر بن خطاب از خلافت عزل و شماتت شد.با این وجود در زمان عثمان به حکومت شام منصوب گشت.پس از به خلافت رسیدن علی – علی بن ابی طالب معاویه را به دلیل گرفتن مالیات های سنگین و همچنین اجبار کردن (بعضی از مردم)به طور مخفی برای طلاق زنان زیبای خود و به عقد در اوردن برای معاویه و بعضی مسایل

دیگر به معاویه دستور داد از حکومت شام استعفا دهد و به حکم قانونی قصاص ستم هایی را که به مردم روا داشته به گردن نهد. مخالفت آنان دلایل زیادی داشت.معاویه فردی بود خواهان حکومت و خلیفه گری، ولی بدین علت که تجمل گرا و خواهان ثروت و مال زیادی بود و اموال خود را از راه گرفتن مالیات های سنگین و زیادی از مسلمانان بدست آورده بود مورد مخالفت علی قرار گرفت.وی ابتدا با علی در صدد سازش درآمد. ولی به علت مخالفت علی کشته شدن عثمان را بهانه قرار داده و عایشه،طلحه و زبیر بن عوام را که بر علیه علی شورش کرده بودند را در نهان تقویت

کرد.پس از آنکه جمل با پیروزی علی پایان یافت خود تصمیم به نبرد با علی گرفت.و این امر به جنگ صفین انجامید. پس از ۱۱۰ روز جنگ سر انجام سرداران سپاه و خود سردار علی که در صف اول جبهه بودند به چند متری چادر فرماندهی معاویه رسیدند اما مشاور زیرکمعاویه عمر و عاص مردم سادهٔ ان زمان را فریب دادند و سرانجام کار به داوری گذاشته شد و عمروعاص و ابوموسی اشعری اعلام کردند(ابوموسی اشعری مرد با ایمانی بود ولی به هر حال ایمان او به قدری نبود که بتواند در برابر سکه‌های معاویه و زن های زیبایش مقاومت کند) معاویه خلیفه مسلمانان است. این امر موجب شورش گروهی از سپاهیان علی شد. علی و یارانش این امر را نپذیرفته و خلافت وی را

نپذیرفتند. پس از کشته شدن علی، حسن ابن علی امام دوم شیعیان با معاویه بر طبق شرایطی در سال ۴۱ هجری صلح کرد.از این زمان معاویه به طور رسمی خلیفهٔ مسلمانان گشت (در حالی که در شرایط صلح ذکر شده بود معاویه خود را خلیفه ننامد و نیز برای خود جانشینی انتخاب نکند) ودر سن ۷۵ سالگی در اواسط ۶۰ هجری که سال مرگ اوست مقتدرانه خلیفه گری کرد. . از وی ویژگی های بد وخیلی بدی گفته شده است. مثلاً از از بدیهایش شکمبارگی‌اش و جمع اوری زنان زیبای شامی. وی کسی بود که سیاست جانشینی پسر به جای پدر را بنیان گذاشت

صحنه مرگ معاویه:
می گویند وقتی معاویه در بستر مرگ بود وصیت کرد که یک نیمه از مال وی را به بیت المال دهند، گوئی می خواست با قیمانده را پاکیزه کند.
وضع مزاجی معاویه در این ایم روز به روز بدتر می شد و بیماری سخت گریبان او را گرفته بود.چنانچه حالت مرگ را کم و بیش در خود احساس میکرد و این شرایط او را سخت نسبت به آینده یزید نگران کرده بود،و نمی دانست عاقبت کار برای او چه خواهد شد .البته واقیت این بود که مشکل را معاویه می دید ولی یزید از عمق آن خبر نداشت،و به همین خاطر در این روزهای آخر زندگی معاویه هم چندان به فکر حوادثی نبودکه احتمالا” در آینده نزدیک او را استقبال می کرد و

همچنان با سرگرمی های خود مشغول بود.حتی بنا به روایتی وقتی معاویه خواست وصیت کند دستش به یزید نرسید و به ناچار ضحاک ابن قیس سالار نگهبان خود و مسلم ابن عقبه را پیش خواند و گفت اکنون که یزید نیست و ممکن است پیش از آن که او را ببینم با مرگ در آویزم، می خواهم در باره مهمی با شما وصیت کنم. سپس رو به ضحاک میکند و نامه ای به او میدهد،و می گوید:در این نامه من با خلافت یزید بیعت کرده و مهر نموده ام .تو این نامه را بد از مرگ من بر منبر خواهی خواند و مردم را به آنچه گفته ام آگاه میکنی. دیگر آنکه وصیت مرا هم درباره امر خلافت به یزید برسانید و از او بخواهید به آنچه اکنون می گویم عمل کند.

 

به او بگوئید مردم حجاز را بنگر که ریشه تواند و هر کس از ایشان پیش تو آمد حرمتش بدار
و هر که نیامد رعایتش کن . مرم عراق بنگر و اگر از تو خواستند که هر روز عاملشان را معزول کنی
بکن که به نظر من معزول کرن یک عامل از آن بهتر است که یک صد هزار شمشیر بر ضد تو
از نیام در آید. مردم شام را بنگر که خاصان و نزدیکان تو باشند و اگر از دشمن حادثه ای افتاد از آنها یاری بجوی
و چون دشمن را از پیش برداشتی مردم شام را به دیار خویش باز بر که اگر در دیار دیگری جز دیار خود اقامت گیرند خوی های دیگری گیرند.از قریشان بیم ندارم مگر از سه کس،عبد الرحمن ابی بکر ،حسین بن علی ،عبدالله ابن زبیر . ابن عمر را کار دین از پای در آورده و او را دست و پایی برای حرکت نیست . ابن عباس هم بیعت خواهد کرد ،اما عبدالرحمن ابن ابی بکر ،او کسی است که خود تمایل به کاری ندارد،مگر آنکه ببیند یارانش کاری کرده اند آن وقت او هم چنان می کند.

و گرنه همه دلبستگی او زن است و سرگرمی.اما حسین ابن علی،او را مردم عراق رها نمیکنند تا به قیام وادارش کنند،اگر بر ضد تو قیام کرد بر او ظفر یافتی ، گذشت کن که خویشاوندی نزدیک دارد
و حقی بزرگ اما کسی که چون شیر آماده جستن است و چون روباه، مکاری می کند و اگر فرصت به دست آرد
جستن خواهد کرد ابن زبیر است . اگر چنین کرد و به او دست یافتی ،پاره پاره اش کن(طبری۲۸۸۸:۱۳۵۲) .

 

حال معاویه کاملاً” وخیم شده بود ، و حتی در شهر شایع شده بود که مرگ امیر مومنان نزدیک است و امیدی به بهبودش نیست.این حالت را همان طور که گذشت خود معاویه هم حس کرده بود و کاملاً از وحشت مرگ عذاب می برد.چنان با حسرت به اطراف نگاه می کرد که گویی در طلب چیزی است که یکباره فکرش جهش تازه ای کرد و رو کرد به نزدیکان خود و چنین گفت:

پیغمبر پیراهنی به من داده که نپوشیده ام و یک روز هم ناخنهای خویش را می گرفت که من
خرده های آن را جمع کردم و آوردم و در ظرفی نهادم ،وقتی مردم آن پیراهن را به تن من کنید و
خرده ناخن را بکوبید و در چشمانم و دهانم بریزید تا شاید خدا به برکت آن بر من رحمت کند(۲۸۹۱:۱۳۵۲)

در این هنگام ضحاک وارد شد و گفت ای امیر مومنان جمعی از مردم مدینه برای ملاقات شما آمده اند و صلاح در آن است که وارد شوند ،چون ممکن است شایع مرگ امیر مومنان قوت گیرد و با توجه به اینکه اکنون یزید از شهر بیرون است انتشار بیشتر این شایعه خوشایند نیست. شنیدن این سخنان معاویه را به خود آورد و در هاله این روح تازه ،حرکتی تازه کرد. گفت:بگو بر در باشند تا

اجازه دخول دهم،سپس به کسان گفت که چشمان مرا پر از سرمه کنید و سرم ره روغن بزنید،و چون کار روغن مالی تمام شد چهره اش برق افتاده بود . آنگاه برایش جایگاهی آماده ساختند و گفت مرا به آن تکیه دهید . زمانی که در این وضع قرار گرفت دستور داد تا به مردم اجازه دهند تا وارد شوند و از او دیدن کنند،ولی هیچکس نباید بنشیند ،همه ایستاده سلام گویند و بگذرند.

وقتی مردم اجازه یافتند که از امیر امومنان دیدن کنند،به ترتیب بر او وارد می شدند و می دیدند که سرمه کشیده و روغن زده بر جایگاهی تکیه زده است،بر او سلام می کردند او هم آرام جواب می داد و می گذشتند،و چون او را در این حال دیده بودند شنیده می شد که می گفتند :مردم می گویند امیرامومنین در حال مرگ است در حالی که از همه سالمتر است.
آن ،روز بسیاری از مردم بدین نحو از خلیفه دیدن کردند و چون ملاقاتها به پایان رسید به اطراف خود نظری انداخت ،و سپس شعری بدین مضمون خواند:

 

((پیش شما تتکران ،خویشتن داری می کنم۱ ))
((تا ببیند که از حوادث دهر از جای نمی روم))
((اما وقتی مرگ پنجه های خویش را فرو کند))
((معلوم می شود که هیچ آوازه ای سودمند نباشد)).
(طبری ۲۸۹:۱۳۲۵)
معاویه چون لحظه مرگش فرا رسید از سینه اش خون دفع می شد،و در شب هنگام همان روز دنیا را وداع گفت. وقتی معاویه در گذشت، صبح همان شب ضحاک ابن قیس با اندوهی فراوان به مسجد اعظم آمد، و چون به منبر رفت کفن های معاویه را به دست گرفت و بعد از حمد و ثنای خدای متعال گفت:
معاویه شاخص عرب بود، خدای عزوجل به وسیله وی فتنه را از میان برداشت و او را بر بندگان خویش حکومت داد و به وسیله او ولایت ها گشود،اما او بمرد و این کفن های اوست که وی را در آن می پیچیم و در قبرش می نهیم ،و او را با عملش وا می گذاریم ،از آن پس برزخ است تا به روز رستاخیز ،هر که می خواهد بر جنازه او حضور یابد ،هنگام نماز نیمروز بیاید (طبری۱۳۵۲: ۲۸۹۲-۲۸۹۱).

چون ظهر شد جنازه معاویه را به مسجد آوردند ،ضحاک ابن قیس به منبر شد و گفت: ای مردم امیر امومنان وصیتی را به من سپرده که باید به شما ارزانی دارم،او در آخرین روزهای حیاتش با یزید به خلافت بیعت کرد و می خواهم عین متن بیعت را بر شما بخوانم و سپس آماده شویم تا بر امیر مومنان خویش نماز آخرت بگذاریم آنگاه شروع کرد به خواندن متن بیعت معاویه که در زیر خواهیم آورد.
هر کس این عهد نامه را بخواند از یزید که امیر مسلمانان شده باید پیروی کند ،و هر کس که سر باز زند و انکار کند دستور است شمشیر در باره اش به کار برند.
درود بر کسی که این نامه را می خواند و مفاد آن را اجرا می کند.(رهنما ۲۵۹:۱۳۶۰).

به دین ترتیب داستان معاویه به پایان رسید.

پس از او یزید پسرش خلیفه مسلمانان شد. او دانایی و سیاست پدر را نداشت. از کارهای او نبرد با حسین فرزند علی و رویداد کربلا بود. همچنین تازش به مکه.دیندارترین خلیفه اموی عمر فرزند عبدالعزیز بود.
واپسین خلیفه اموی مروان حمار (مروان خر!) بود که به دست یاران ابومسلم خراسانی کشته شد.
امویان فرمانروایانی بیش از اندازه عربگرا بودند. سختگیریهای آنان بر نژادها و اندیشه و آیینهای گوناگون مردم زیر ستم ایشان را به ستوه آورده بود که سرانجام پایه‌های لرزان فرمانرواییشان را فروریخت.
پس از شهادت حضرت علی بن طالب (‌ع )‌ در رمضان سال ۴۰ هجری و خلافت کوتاه مدت حضرت امام حسن (‌ع‌)‌ و صلح او با معاویه ، خلافت بر معاویه بن ابی سفیان که از خاندن بنی امیه بود مسلم گردید .
معاویه از سالهای پیش ، یعنی تقریبا” از همان اوایل فتح شام و فلسطین از سوی عمر و بعد از سوی عثمان ، والی دمشق بود . وی ،‌ پایه های حکومت خود را در شام استوار ساخته بود . به همین سبب ، توانست پس از قتل عثمان با حضرت علی (‌ع)‌ مخالفت کند و در برابر او بایستد . سرانجام ، پس از جنگ صفین و ضعف قوای کوفه ، حکومت خود را بر مصر نیز مسجل سازد .

پس از آنکه معاویه به خلافت رسید ، تحکیم اساس حکومت بنی امیه را آغاز کرد و برای پسرش یزید ، از بزرگان و اشراف به استثنای چندتن از جمله ، حسین بن علی (‌ع ) و عبداله بن زبیر بیعت گرفت . او در سیاست خارجی هم موفق بود و بر متصرفات مسلمانان در ولایتهای تابع دولت بیزانس افزود . همچنین ، نیروی دریای مهمی نیز در مدیترانه بوجود آورد .
معاویه با جلب افرادی مانند زیادبن ابیه و مغیره بن شعبه و عمرو عاص قدرت بنی امیه را در

سرتاسر عالم اسلامی بسط داد .
اگر چه این بسط و استحکام به قیمت زیرپا نهادن بسیاری از اصول اسلامی ، از جمله ارثی ساختن خلافت و تبدیل دستگاه خلافت به سلطنت و پادشاهی و تعیین مبلغان برای تحقیر و توهین خاندان حضرت رسول اکرم (‌ص)‌ و غیر آن تمام شد. معاویه در سال ۶۰ هجری از دنیا رفت و خلافت پسرش یزید با کارهای خلافی ، از قبیل قتل حسین بن علی ( ع ) و محاصره مکه آغاز شد، ولی مدت زیادی به طول نینجامید و سرانجام یزید در سال ۶۴ هجری در گذشت .
ساختار حکومت امویان:
مربع حکومت امویان:
۱- پان عربیسم
۲-میلیتاریسم(ارتش اموی-حاکمیت نظامی)
۳-الیگارشیسم(نخبه پروری)افراد خاص وصمیمی با دستگاه خلافت.
۴-امپریالیسم :توسعه-توسعه ی بی وقفه
امویان از زمانی که پیامبر اسلام رحلت کرد تا زمانی که معاویه به قدرت رسید سعی کردند آنچه را که نیروهای اسلام با فداکاری بدست آورده بودند را بدست بگیرند.
اما قدرت یافتن امویان برابراست با ارتجاع :همان تفکرات پیش از اسلام است درست است که رنگ وبوی اسلامی دارد اما مطلوب اسلام نیست حکومت امویان حکومت ترومیدور است(ارتجاع)بازگشتن به گذشته یعنی عربیت روی کار می آید(پان عربیسم)

عصر امویان:
در اکثر این دوره شرایط سیاسى کاملا علیه شیعه بود و آنان متحمل آزارها و شکنجه هاى جسمى و روحى بسیارى از جانب حکام اموى گردیدند. ولى با این حال از رسالت دینى و کلامى خود غافل نبوده و در پرتو هدایت هاى آموزگاران معصوم کلام، در حد توان به رسالت خویش جامه عمل پوشاندند.
در بخش پایانى حکومت امویان و بخش آغازین حکومت عباسیان، یعنى بخشى از دوران امامت حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام شرایط سیاسى نسبتا خوبى براى اهل بیت و شیعیان فراهم گردید، زیرا حکومت امویان رو به سقوط و انقراض بود و حاکمان اموى در اضطراب روحى و فکر به سرمی برند.
در نتیجه، فرصت و مجال اعمال فشار علیه علویان را نداشتند، و در آغاز حکومت عباسیان نیز به خاطر عدم استقرار و ثبات لازم، و نیز به دلیل اینکه آنان به انگیزه و ترفند دفاع از علویان بر امویان غلبه یافته بودند، اهل بیت و پیروان آنان از شرایط خوبى برخوردار بودند، و به همین جهت نهضت علمى و فرهنگى شیعه توسط امام باقر و امام صادق پایه‏گذارى و شکوفا گردید.

فهرست نام خلیفه‌های اموی
فرمانروا زندگی فرمانروایی

۱ معاویه بن ابی سفیان
۶۰۶-۶۸۰ ۶۶۲-۶۸۰
۲ یزید بن معاویه
۶۴۶-۶۸۴ ۶۸۰-۶۸۴
۳ معاویه بن یزید
۶۶۴-۶۸۴ ۶۸۴-۶۸۴
عبد الله بن الزبیر
۶۲۳-۶۹۳ ۶۸۴-۶۹۳
۴ مروان بن الحکم
….-۶۸۵ ۶۸۴-۶۸۵
۵ عبدالملک بن مروان
۶۴۷-۷۰۵ ۶۸۵-۷۰۵
۶ ولید بن عبد الملک
….-۷۱۵ ۷۰۵-۷۱۵
۷ سلیمان بن عبد الملک
….-۷۱۸ ۶۸۹-۷۱۸
۸ عمر بن عبدالعزیز
۶۸۱-۷۲۰ ۷۱۸-۷۲۰
۹ یزید بن عبدالملک
۶۹۱-۷۲۴ ۷۲۰-۷۲۴

۱۰ هشام بن عبدالملک
۶۹۰-۷۴۳ ۷۲۴-۷۴۳
۱۱ ولید بن یزید
۷۰۹-۷۴۴ ۷۴۳-۷۴۴
۱۲ یزید بن الولید
….-۷۴۴ ۷۴۴-۷۴۴
۱۳ ابراهیم بن الولید
….-۷۵۰ ۷۴۴-۷۴۵
۱۴ مروان بن محمد
….-۷۵۰ ۷۴۵-۷۵۰

امویان و ترویج جبرگرایی:
شکی نیست که اندیشه جبر در افعال، مورد تایید حکومت¬های استبدادی می¬باشد؛ زیرا برای توجیه جنایتگاریهای آنان عذری عوام فریب به شمار می¬ریود، از این رو معاویه در توجیه کارهای ناروای خود، از این اصل بهره شایان گرفت، به نقل ابن قتیبه دینوری (۲۷۶) هنگامی که معاویه با تهدید و تطمیع ،گروهی از مهاجران و انصار را به بیعت با یزید وادار نمود و مورد اعتراض عایشه قرارگرفت، در پاسخ گفت: ان امر یزید قضاء من التقضاء ( خلافت یزید تقدیر الهی است ). وی در پاسخ عبدالله بن عمر نیز به همین اصل استناد نمود.

عبدالله بن مطیع عدوی، عمر سعد را به خاطر اینکه حکومت ری را برگشتن امام حسین ۷ ترجیح داد، ملامت نمود. عمر در پاسخ گفت: این کار به تقدیر الهی بوده است.
گروهی از مردم که از جور و ستم امویان به ستوه آمده بودند در برابر ماموران سلطه ایستاده، از انحصار طلبی و رفاه زدگی وابستگان دربار و فقر و تهی دستی مردم، انتقاد نمودند ولی پاسخی که دریافت کردند این بود که : آنچه می¬گذرد تقدیر الهی است، آنگاه به این آیه استناد کردند:
و ان من شی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم.
هرچه هست خزینه¬های آن پیش ما است و از آن جز به اندازه معین فرو نمی¬فرستیم.
در آن میان مردی به نام احنف بن قیس به خود جرات داده گفت: خدا روزی بندگ

ان را عادلانه میان آنان تقسیم کرده و این شمایید که ارزاق آنان را تصاحب نموده¬اید.
با توجه به مطالب یاد شده درستی سخن ابو علی جبایی (م ۳۰۳) روشن می¬گردد، آنجا که گفته است:
اولین کسی که از اندیشه جبر طرفداری کرد معاویه بود، او همه کارهای خود را به قضاء و قدر الهی مستند می¬نمود و بدینوسیله در برابر مخالفان عذر خواهی می¬کرد، و پس از وی این اندیشه در میان زمامداران اموی رواج یافت.
نخستین مروجان عقیده قدر:
نویسندگان ملل و نحل معبد جهنی (م ۸۰) را به عنوان پیشتاز این تفکر معرفی نموده و پس از او از غیلان دمشقی و جعدبن درهم (م ۱۲۴هـ ) یاد کرده¬اند، که همگی توسط حکام اموی به قتل سیدند.
عبدالقاهر بغدادی (م ۴۲۹) پس از اشاره به جریان حکمیت و پیدایش خوارج می¬گوید:
ثم حدث فی زمان المتاخیرین من الصحابه خلاف القدریه فی القدرو الاستطاعه من معبد الجهنی و غیلان الدمشقی، والجعدبن درهم.
در زمان متاخران صحابه،مخالفت قدریه در مسئله قدر و استطاعت توسط معبد و غیلان دمشقی و جعدبن در هم آغاز شد. شهرستانی نیز گفته است:
و اما الاختلاف فی الاصول فحدث فی آخر ایام الصحابه بدعه معبد الجهنی و غیلان الدمشقی و یونس الاسواری فی القول بالقدر و انکار اضافه الخیر و الشر الی القدر.
در مورد اختلاف در اصول عقاید در اواخر روزگار صحابه، بدعت معبد جهنی و غیلان دمشقی و یونس اسواری در باره نظریه قدر و انکار نسبت دادن خیر و شر به قدر الهی آغاز گردید.
وضع مردم مخالف در دوره امویان:.

امام زین العابدین (ع ) در دعاى خود به وضع مؤمنان در آن دوران و به این حقیقت که چگونه کتاب خدا را وانهاده , سنت او را دگرگون و احکام او را تغییر یافته مى بیننداشاره دارد و مى گوید: پرودگارا, این مقام از آن خلیفگان و برگزیدگان توست … ـ تا جایى که مى گوید ـ … تاآن هنگام که برگزیدگان و خلیفگان تو مغلوب و مقهور شدند و حقشان غصب گردید ومى بینند احکام تو تـغـیـیـر یـافـته , کتاب تو وانهاده شده و فریضه هاى تو از آن راه راستین خویش تحریف گشته و سنتهاى پیامبرت واگذاشته شده است ((۳۶۷))

امام در جایى دیگر, آنگاه که اختلاف امت را شرح مى دهد مى فرماید: آنان را چه مى شود؟ با امر کنندگان مخالفت ورزیدند و دوران هدایتگران پیش از آنها بود و به خودوانهاده شدند تا در ـ ظلمت و گمراهى فرو روند.
طـایـفـه هایى از این امت , از هم پراکنده و از امامان دین و شاخسارهاى درخت نبوت که پاسداران دیـانـتـنـد فاصله گرفته , خود را به چنگال رهبانیت درافکنده , در علوم راه غلودر پیش گرفته , اسـلام را بـه بـرتـرین صفات آن ستوده , و خویش را به زیباترین جلوه هاى سنت آراسته اند تا چون زمـانى دراز بر آنان گذشته و با دشواریهاى این راه رویاروى شده و به آزمونهاى استواران آزموده

شده اند, راه هدایت و پرچمهاى نجات را وانهاده , به گذشته هاى گمراهى خویش برگشته اند.
دیـگـرانى نیز راه تقصیر و کوتاهى درباره ما در پیش گرفته , به متشابه قرآن استنادجسته , آن را مطابق راءى و سلیقه خویش تاءویل کرده , روایتهاى درست [رسیده ازپیامبر(ص ) و امامان پیشین ] را با تکیه بر استحسانهاى خود ساخته به نادرستى متهم کرده , به گرداب شبهه و درون ظلمت

و تـاریـکـى فرورفته و بى هیچ پرتو نورى از کتاب یانشان على (ع ) برگرفته از جایگاه علم و به رغم همه گمراهى , مدعى شده اند که در راه راست و بر حقند! پسینیان این امت به که پناه برند؟ در حالى که نشانه هاى آیین و دیانت به سبب تفرقه و اختلاف از میان رفته و مردم همدیگر راتکفیر مى کنند, با آن که خداوند تعالى مى فرماید: همانند آنان نباشید که پس از آن که نشانه هاى روشن بدیشان رسید تفرقه واختلاف کردند ((۳۶۸)) .

ایـنـک براى رساندن حجت الهى به مردمان و تاءویل حکمت به چه کسى توان اطمینان کرد, مگر آنـهـا کـه خـود مردان این کتاب آسمانى و فرزندان امامان هدایتگر وپرتوهاى روشن ظلمتهایند, همانها که خداوند بدیشان حجت را بر بندگان تمام کرده ومردم را یله و بى راهنما واننهاده است .
آیـا آنـان را مـى شناسید؟ یا آنان را جز در شاخسارهاى درخت نبوت و باقیماندگان برگزیدگان خـداونـد مى یابید؟ همانها که خداوند ناپاکى را از ایشان دور کرده , پاک ومطهرشان ساخته , از هر آفـت و کـاسـتـى بـرکـنـارشـان داشته و دوستى آنان را در کتاب خویش بر مردم

ان واجب کرده است ((۳۶۹)) .
امام سجاد(ع ) همچنین به مردى که در مساءله اى فقهى با او جدل کرد فرمود: اى مـرد, اگر به خانه هاى ما مى آمدى نشانه هاى جبریل را در منزلگاهمان به تو مى نمایاندیم .
پس آیا کسى آگاهتر از ما به سنت هست ؟ ((۳۷۰)) امام (ع ) در جایى دیگر فرمود: دیـن خـدا را نتوان با عقلهاى ناقص , راءیهاى باطل و مقیاسهاى نادرست دریافت , دین خدا تنهابه تـسـلـیم و تعبد فرایافتنى است.پس هر که در برابر ما تسلیم شد سلامت [دین ] یافت , هر که به ما اقـتـدا کـرد هدایت یافت , هر که به قیاسى و راءى عمل کرد نابود شد, هر که در دل خودنسبت به آنچه که مى گوییم یا بدان حکم مى کنیم تردید و اشکالى یافت , بى آن که خود بداندبه آن که سبع مثانى و قرآن کریم را فرو فرستاد کافر گشت ((۳۷۱)) .

امـام بـاقـر(ع ) راز ایـن را که چرا بر رجوع مسلمانان بدین خاندان اصرار و تاءکید دارد در این بیان مـى کـنـد کـه ایـن خاندان مکلفند احکام دیانت را براى مردم بیان دارند, اما سیاست ستمگرانه و هـوسهاى نارواى حکمرانان مردم را از گرفتن آیین دین از این خاندان بازمى دارد و یا این خاندان را ازبیان احکام منع مى کند.
امام (ع ) مى فرماید: گرفتارى مردم باما سنگین است , اگر آنان را فرا خوانیم به ما پاسخ ندهند و اگر آنان را واگذاریم به غیر ماهدایت نیابند ((۳۷۲)) .
بـدیـن سـان , روشن شد که رنگ و بوى سیاست بتدریج در فقه و شریعت رخ نمود,احکام بازیچه هـوسـهاى حکمرانان گردید, فرایض دین نیز از حقیقت تشریع تحریف شد, و حکمرانان یا خود بر پـایـه راءى خـود سـاخـته اى که داشتند فتوا دادند و یا کسانى برخوردار از آگاهى دینى و پایگاه مـردمـى بـراى فـتـوا دادن بدانچه مى پسندیدند به خدمت گرفتند.
پیشتر این سخن ابن عباس گـذشت که معاویه و پیروان او را به واسطه وانهادن سنت پیامبر(ص ), که آن هم از کینه ورزى با عـلـى (ع ) سـرچـشمه گرفته بود, لعنت مى کرد ومى گفت : خداوندا آنان را لعنت کن که از سر کـیـنه ورزى با على (ع ) سنت راوانهادند ((۳۷۳)) .

یا در جایى دیگر مى گفت : خداوندا فلانى را لـعـنـت کـنـاد, که از تلبیه گفتن در این روز ـ یعنى روز عرفه ـ نهى مى کرد, تنها از آن روى که على (ع ) تلبیه مى گفت ((۳۷۴)) .
ابوزهره هنگامى که از حکومت امویان سخن به میان مى آورد مى نویسد: نـاگـزیـر حـکـومـت امـوى در پـنـهـان سـاختن بسیارى از روایتها که درباره قضاوت یا فتواى عـلـى (ع )بـوده اثـر داشته است , چرا که معقول و پذیرفتنى نیست که آنان از سویى على (ع ) را بر فـرازمـنـبـرهـا لعن کنند و از سویى دیگر عالمان را واگذارند تا از علم او حدیث بیاورند و یا فتوا وگفته هاى او, بویژه آنچه را به پایه هاى حکومت در اسلام مربوط مى شود نقل کنند ((۳۷۵)) .

مـا نیز مى گوییم : چگونه حکومت مردم مخالف شیوه وضوى عثمان را که على (ع ),یعنى کسى که او را بر منبر لعن مى کنند پیشوایشان است , وامى گذارد تا نقش تاریخى خود را بیافرینند؟ بـا آنـچـه گـذشت درمى یابیم که در دوره اموى هر یک از دو مکتب وضو ـ یعنى وضوى خلیفه و وضـوى بـرخـى از مـردم ـ بـراى خـود طرفدارانى داشته و هر کدام ازدیدگاههاى خویش دفاع مـى کـرده انـد.
و در ایـن مـیـان , از آنـجـا کـه دسـتگاه حاکم فقه عثمان را پذیرفته و مردم را به گستراندن فضایل و آرا و دیدگاههاى او فراخواند, طبیعى بود که توده مردم با حکومت همراهى کنند و با حسن نیت و پاکى دل وضوى خلیفه را انجام دهند.

نـشـانـه هایى حاکى از این در دست است که در دوران امویان همچنان اختلاف درباره وضو وجود داشـتـه اسـت .ما در سطرهاى آینده چند روایت در این باره نقل مى کنیم و با دیدن این روایتها از حقیقت امر آگاهى خواهید یافت .
پیش از آوردن روایتها این نکته گفتنى است که جبهه مخالف خلیفه را باقیماندگانى از صحابه و تـابـعـین رهبرى مى کرده اند, اما عایشه به رغم آن که با سیاست و فقاهت عثمان مخالف بوده , در مـسـاءلـه وضـو در کنار حکومت قرار گرفته است تا از این رهگذر واز سر کینه ورزى با على (ع ), وضـوى عـثمان را که از عبارتهایى چون و

ضو را کامل کنید یاوضو را نکو به جاى آورید فهمیده مى شود, تقویت کند.
مسائل اختلافى وضو در دوره اموى:
افـزون بـر اخـتـلافهاى اصلى درباره وضو در جزئیات زیر نیز در دوره اموى اختلاف وجود داشته است :
۱ ـ آیا برگرداندن آب به سمت بالا در هنگام شستن دستها جایز است یا نه .
در این مساءله برخى به جـواز گـرایـیـده و بـرخـى بـه عدم جواز نظر داده اند.
در روایت شماره ۲ و ۵که در همین فصل گـذشـت راوى بـدان مـى پـردازد کـه امـام بـاقـر(ع ) آب را از سمت نوک انگشتان به طرف بالا برنمى گرداند و همین نیز شیوه عملى رسول خدا(ص ) بود.
۲ ـ آیـا بـراى مـسح سر و پاها برگرفتن آبى تازه مجاز است یا نه .
در روایت شماره ۲ و۵ که پیشتر گـذشت راوى درصدد بیان این نکته است که مسح بر خلاف شستن که به آب برگرفتن نیازمند است بدون آب تازه نیز تحقق مى یابد, و امام باقر(ع ) نیز با همان ترى باقیمانده از وضو سر و پاها را مسح مى کرد.

۳ ـ مسح به مقدارى از عضو هم که باشد بسنده مى کند, بر خلاف شستن که بایدهمه عضو را در بر گیرد.
در حدیث شماره ۲ بدین نکته اشاره دارد.
۴ ـ مـعنا و مقصود از کعب چیست ؟ امام باقر(ع ) بر این تاءکید مى کند که کعب همان برآمدگى روى پاست , نه آن دو برآمدگى که در دو طرف پا قرار دارد.
۵ ـ آیـا فـراتر رفتن از حد وضو جایز است یا نه ؟ امام بر این تاءکید دارد که شستن براى بار اول , در وضوى رسول خدا(ص ) نیز بوده است , شستن براى بار دوم هم دروضوى آن حضرت هست , اما هر که از این اندازه فراتر رود خیره سرى و از حدود الهى تجاوز کرده است.
امام صادق (ع ) و امام باقر(ع ) تجاوز از حدود الهى به گذشتن از اندازه وضوتفسیر کرد, و این را نـیز بیان داشته اند که همین گونه وضو, وضوى کسى است که در دین نوساخته ها به میا

ن آورده است .
۶ ـ آیـا گونه و گیجگاه نیز جزو صورت است یا نه .
این یکى از دیگر مسائلى است که در زمان امام باقر(ع ) مطرح شد و امام در پاسخ زراره آن را بیان فرمود.
زراره از امـام پـرسید: مرا از حد و اندازه صورت که مى بایست آن سان که خداوندفرموده است در وضو شسته شود آگاه کن .
امام فرمود: صورت , یعنى همان که خداوند فرموده و به شستنش در وضو فرمان داده و هیچ کس را روا نـیست بر آن بیفزاید و از آن بکاهد که اگر بیفزاید پاداش ندارد و اگربکاهد گناهکار است , آن انـدازه است که از رستنگاه مو تا چانه در فاصله میان انگشت میانه و انگشت شست جاى بگیرد.
آنـچـه در فاصله این دو انگشت , در آن حال که دست بر روى چهره پهن شده است جاى گیرد از صورت است و آنچه جز این باشد از صورت نیست .
راوى پرسید: آیا گیجگاه از صورت است ؟ فرمود: نه ((۷۲۵)) .
۷ ـ حـکم گوشها چیست ؟ آیا باید آنها را شست یا باید مسح کرد؟ آیا این که برخى گفته اند درون گوش از صورت و برون آن از سر است درست است یا نه ؟ در کـافـى و تـهـذیـب آمـده است که زراره مى گوید: پرسیدم : برخى مى گویند درون گوش از صورت , و برون گوش از سر است .
چه مى فرمایید؟ امام باقر(ع ) فرمود: نه شستن آنها واجب است و نه مسح آنها ((۷۲۶)) .
کـلـیـنى در حدیثى دیگر از امام باقر(ع ) روایت مى کند که فرمود:
… خداوندمى فرماید: (فامسحوا برؤوسکم و ارجلکم الى الکعبین ). پس اگر قدرى از سر یا قدرى از پا را میان سر انگشتان تا کعب مسح کند او را بسنده است .

راوى مى گوید: پرسیدیم : کعب کدام است ؟ فرمود: اینجا ـ یعنى مفصل پایین تر از استخوان ساق .
پرسیدیم : این چیست ؟ فرمود: این از استخوان ساق است و کعب پایین تر از آن است ((۷۲۷)) .
در حـدیـثـى دیگراست که پس از وضو دست خود را بر برآمدگى روى پا نهاد وفرمود: این همان کعب است .
راوى ادامه مى دهد: آنگاه با دست خود به پایین تر از پى پاشنه اشاره کرد و فرمود:این همان است .
در دعائم الاسلام آمده است : امام باقر(ع ) جواز مسح بر مقدارى از سر را به استناد حرف ب در آیه جـایـز دانـسـتـه و فـرمـوده اسـت : مسح بر مقدارى از سر است , به استناد حرف ب در عبارت برووسکم , آن گونه که در تیمم نیز به استناد آیه (فامسحوابوجوهکم و ایدیکم ) چنین است , چه , خـداوند مى داند که غبار خاک بر همه چهره وهمه دست جارى نمى شود و از همین روى فرموده است (بوجوهکم و ایدیکم ) مسح سر و پا در وضو نیز به همین گونه است ((۷۲۸)) .

شـهـیـد اول در کـتاب ذکرى پس از نقل این گفته اصمعى که کعب برجستگى دوطرف پا در قـسـمـت پـایین ساق است این حدیث را آورده است : سلمه , از فراء مرا روایت کرد که گفته است : کـعـب در برآمدگى پاست ـ و آنگاه با پاى خویش اشاره کرد و گفت :اینجا.
ابوالعباس مى گوید: آنچه اصمعى آن را کعب نامیده , نزد عرب , منجم خوانده مى شود.
شـهـیـد هـمـچنین مى آورد: از فراء برایم نقل کرده است که گفت : محمد بن على بن حسین در مجلى نشست و گفت : این کعب است .
گفتند: این گونه ؟ فرمود: نه , این گونه نیست , بلکه این گونه است ـ و در این هنگام به برآمدگى روى پا اشاره کرد.
گفتند: اما مردم مى گویند بدین گونه است .

فرمود: نظر خاصه این است و آن دیگرى نظر عامه است ((۷۲۹)) .
از زراره روایت شده است که گفت : به امام باقر(ع ) گفتم : آیا به من نمى گویى که ازکجا دانستى و از چه روى گفتى که مسح به مقدارى از سر و مقدارى از پا درست است ؟ امـام خـنـدید و فرمود: اى زراره , رسول خدا(ص ) چنین فرموده , و بر همین شیوه آیه اى از کتاب خداوند عزوجل نازل شده است , زیرا خداوند مى فرماید: (فاغسلواوجوهکم ) و از این درمى یابیم که بـایـد همه صورت را شست .
سپس مى فرماید: (وایدیکم الى المرافق ) و خداوند در این جا دست تا آرنـج را بـر صـورت عطف کرده است واز این درمى یابیم که مى بایست دستها تا آرنج شسته شود.
سـپـس در کلام فصل آورد وفرمود: (وامسحوا برؤوسکم ), و آنجا که (برووسکم ) فرمود به وا

سطه وجـود حـرف ب دریافتیم که مسح بر مقدارى از سر است .
سپس آن سان که دستها را بر صورت عـطـف کـرده بـود پاها را بر سر عطف کرد و فرمود: (و ارجلکم الى الکعبین ) و از این عطف برسر دریـافـتـیم که مسح بر مقدارى از پاست .
رسول خدا(ص ) هم آیه را براى مردم بدین گونه تفسیر کردند, اما مردم آن را تباه ساختند ((۷۳۰)) .
هـر کس به روایتهاى رسیده از اهل بیت بنگرد به سیر فقهى فروع بسیارى آگاهى خواهد یافت و بـدیـن بـاور خواهد گرایید که آنچه از امام باقر(ع ) نقل شده است و نیزتاءکید آن حضرت بر لزوم ترتیب میان اعضاى وضو,احتمالا, به دیدگاه ابوحنیفه و مالک وهم مسلکانشان مبنى بر عدم لزوم

ترتیب میان اعضاى وضو نظر داشته است .
درباره دیگر فروع فقهى نیز همین حقیقت صادق است و اگـر پـژوهشگرى سخن امام صادق (ع )را با دیدگاههاى مطرح در آن روزگار مقایسه کند و در کنار آنها بنگرد از زاویه اى نزدیک به واقعیت , به حکم شرعى خواهد رسید.
آنـچه گذشت اندکى درباره سیر تاریخى مساءله وضو و جزئیات آن در دوره اموى ونیز نگاهى به روایـتـهـاى رسـیده از امام باقر(ع ) در این باره بود.

مخالفت خوارج
بدترین قیام های خوارج در خلافت امویان در دوران حکومت عبدالملک بن مروان اتفاق افتاد دورهً که از چند جبهه او را تهدید می کردند. در یمامه ،نجدات یا النجدیه۱ بودند که ناحبه فعتلیتشان ،علاوه بر یمانه ،حضرموت بخش هایی از یمن،بحرین ،طائف و عمان را در بر می گرفت.آزارقه۲ خطرناک ،که اهواز،فارس ،اصفهانو کرمان را در اختیار داشتند،مستقیماًو دائم بصره را تهدید می کردند. صفریه در موصل و منطقه جزیره بودند.۳ سر انجام ،گروه دیگری از خوارج در بصره بودند که اباضیه نامیده می شدند.۴ و نقش مشخصی در تاریخ این دوره داشتند،گرچه در برابر خلیفه سلاح به دست نگرفتند.

خوارج،از آنجا که به مکتب برابری و خلافت انتخابی اعتقاد داشتند،امویان را غاصب می شمردند.
وضع پیچیده سیاسی در سال های ۶۴-۷۳ ه ق ۶۸۳-۶۹۲ م همراه با سیاست های تند حجاج در عراق ، بی تردید ،از جمله دلایلی بود که خوارج را به مخالفت با دولت مرکزی تشویق می کرد.
در سال ۶۵ه ق /۶۸۴م ، خورج یمامه،که از بکر و به ویژه بیشتر بنی حنیفه بودند،ابو طالوت سالم ر

ا به رهبری بر گزیدند؛ با این شرایط که در صورت یافتن کسی بهتر،هم طالوت و هم خوارج باید با شخص جدید بیعت کنند.۵ آنگاه ابوطالوت و پیروانش حضارم را گرفتند که اصلاً به بنی حنیفه تعلق داشت.اما معاویه آن را مصادره کرد و چهار هزار برده را احتمالاً برای کاشت و کار در زمین رای خودش به انجا فرستاد. هنگامی که ابو طالوت منطقه را گرفت، بردگان را بین پیروانش تقسیم کرد

. در این هنگام،یکی از خوارج ،نجده بن عمار حنفی ،کاروانی را که از بصره به سوی ابن زبیر در مکه می رفت راه زد و دارائی آن را نزد ابو طالوت در حضارم آورد که در آنجا تقسیم شد.نجده نیز به خوارج سفارش کرد که از بردگان در کاشتن زمین برای خود استفاده کنند.آن کارها او را چنان بر جسته کرد که ابوطالوت بر کنار شد و نجده رهبری را به عهده گرفت و از این پس جنبش به نام او خوانده شد.
در این زمان(۶۶ ه ق / ۶۸۵ م )،نجده تنها سی سال داشت۶، و نفوذ زیادی دریمامه یافته بود .۷ و شاید تنها جوانی او مانع خلافتش بر خوارج شده بود . نجده ،با به دست آوردن رهبری ،به بحرین رفت و در آنجا به بنی کعب ابیعه تاخت و در جنگ ذوالمجاز آنان را شکست سنگینی داد.۸ . در سال ۶۷ ه ق/ ۶۸۶م ،نجده بار دیگر به بحرین لشگر کشید ت قبایل عبدالقیس را ، که در این زمان با خوارج دشمنی داشتند ، مطیع سازد. با کمک قبیلهً ا زد ،نجده توانست عدهً زیادی از عبد القیس را بکشد و نیز تعداد زیادی را اسیر و در قطیف _ که مدتی در آنجا ماند_ زندانی کند. ۹

قدرت فزاینده نجده در عربستان مستقیماً قدرت ابن زبیر را تهدید می کرد. در نتیجه حمزه بن عبدالله بن زبیر، که از جانب حاکم بصره بود،کوشید تا نفوذ نجده را در آنجا بیازماید.
حمزه عبدالله بن عمیر لیصی را با چهاره هزار سپاه بر او فرستاد،اما این سپاه غافلگیر و فراری شد(۶۷ه ق /۱۸۶م ). ۱۰ به دنبال این پیروزی و نجده عتیقهً بن اسود حنفی را به عمان فرستاد،در آن زمان، عباد بن عبدالله بن جلنده و دو پسرش سعید و سلیمان آنجا را در اختیار داشتند. ۱۱
عطیه موفق شد عمان را بگیرد و چند ماهی در آنجا ماند و آنگاه آن سرزمین را به دست ابو القاسم ،نماینده خود ، سپرد، اما ابوالقاسم کشته شد و سعید و سلیمان به حمایت عمانیان دوباره کشور را به دست گرفتند.۱۲ . در این هنگام عطیه شاید به رشک ،با نجده در افتاد و به عمان بازگشت ۱۳٫او نتوانست آنجا را بگیرد پس به کرمان رفت و در آنجا چنان پیروز یافت که توانست به نام خود سکه بزند(دراهم العطویه) ۱۴٫
اما پیروزی او دوام زیادی نیاورد زیرا سواره نظام مهلب اورا دنبال کرد.او به سیستان وسپس به سند گریخت و در آنجا به قندابیل کشته شد.۱۵
عبدالملک ، هنگامی که پس از مرگ مصعب بن زبیر در جنگ مسکن (۷۲ ه ق /۶۹۱ م )اداره عراق را دوباره به دست آورد,لازم دید بیدرنگ با ارزقیان دست و پنجه ای نرم کند. در این زمان،ارزقیان خوزستان،فارس و کرمان را در اختیار داشتند و خطری آشکار برای بصره و سرزمین های اطراف آ

ن به شما می آمدند. مهلب ،که فرستاده مصلب به آنان بود،گرچه پیروزی قطعی بر آنان نیافت ، موفق شد آنها را از بصره براند. در زمان عبدالملک مهلب دوباره برای جنگیدن با ازرقیان در سمت خود تثبیت شد ولی،با وجود این اوضاع بهبودی نیافت ؛زیرا خالد بن عبدالله بن اسید ،حاکم جدید بصره که از جانب عبدالملک به سبب غیرت مذهبی تصمیم گرفت خود با ازرقیان بجنگند و فرمان خلیفه را نا دیده گرفت . اونه به نصیحت یاران صمیمی اش ا عتنا کرد و نه به مر دم بصره .که او را از این کار باز می داشتند .خالد با سپاه خود، به همراه مهلب ،در اهواز به ازرقیان بر خورد کرد. در این هنگام ،بشر بن مروان،حاکم کوفه به فرمان خلیفه سپاهی را که با ازرقیان می جنگید با سپاهان کوفه به فرماندهی عبدالرحمن بن محمد بن اشعث ,یاری بخشید.به سبب هوشیاری و مشاورت مهلب ،خالد ،پس از چهل روز جنگ ازرقیان را مجبور کرد که به کرمان عقب بنشینند.۴۲
پس از این پیروزی ناچیز خالد به بصره بازگشت برادر خودعبدالعزیز را به جنگ با ازرقیان گماشت و مهلب را حاکم اهواز کرد۴۳٫ قطری و پیروانش پس از پنج ماه ماندن در کرمان ، به فارس بازگشتند. در نتیجه ،عبدالعزیز با سی هزار تن از بصیریان در دارابجرد با آنان روبرو شد. عبدالعزیز به علت بیتجربگی و نداشتن توانائی پیش بینی نظامی سخت شکست خورد و سپاه او پراکنده شد.۴۴
این شکست در زدودن خطر خوارج به قیمت حکومتی خالد تمام شد: او را بی درنگ از بصره بر داشتند وبصره را به حکومت بشربن مروان در کوفه افزودند۴۵٫ در مورد این رویدادها دو روایت داریم .از این مدائنی در بلاذری ،که مبرد هم آن را تکرار کرده و ابن اعثم و ابن ابی الحدید هم کاملاً با

آن موافق اند. دومی از آن ابو مخنف در طبری است،روایتی مفصل که ابن جوزی و ابن خلدون آن را تکرار کردهاند روایت نویسنده غررالسیر بسیار شبیه روایت ابن اعثم است اما اولی خلاصه تر است بین روایت مدائنی و ابو مخنف اختلاف اساسی وجود دارد. به خلاف مدائنی ابو مخنف لشکر کشی خالد را پس از لشکر کشی ابن العزیز قرار می دهد با توجه به مدائنی در مسائل بصره و سرزمین های شرقی مرجع مطمئن تر است تا ابو مخنف که عمده علاقه او به کوفه و امور آن بود، در این مورد روایت مدائنی ترجیح داد بعلاوه گزارش مدائنی با روایت و هب بن جریر ،که در این مورد با او موافق است ،تائید می شود ۴۶٫

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 17700 تومان در 109 صفحه
177,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد