دانلود مقاله امام حسین

word قابل ویرایش
37 صفحه
8700 تومان
87,000 ریال – خرید و دانلود

امام حسین

اگر کسی بخواهد تنها با تتبع درسی سال تاریخ اسلام ، حادثه سال شصت و یکم هجری را تحلیل کند ، ممکن است به چنین نتیجه أی برسد :
از نیمه دوم خلافت عثمان تا پایان دوران حکومت معاویه بتدریج ، اصول و یا بعضی از اصول رژیم حکومت اسلامی دگرگون شد و به اصطلاح مسلمانان بدعتها در دین پدید گشت. در حکومت معاویه این دگرگونی به نقطه اوج رسید ، از آن جمله عدالت که رکن اصلی این دین است ، تقریباً منسوخ گردید. قتلها ، تبعیدها ، مصادره اموال بدون مجوز شرعی یا به استناد مجوزهای قابل انتقاد ، شکنجه و آزار به خاطر گرویدن به مذهبی خاص ، یا داشتن طرز فکری مخصوص ، رواج یافت . ظهور این بدعتها سبب پدید آمدن و رشد سریع مردم ناراضی شد و جامعه عربستان آن روز را

مهیای شورش ساخت. اما در سراسر زندگانی معاویه مانعی بزرگ مجال نمی داد ناخشنودان ، با وی یا با عاملان وی درافتند. این مانع ، قدرت مرکزی شام در سایه زیرکی و کاردانی زمامدار از یک سو و هوشیاری و شدت عمل حاکمان و ماموران آشکار را درهم می ریخت و هر توطئه را در کوتاهترین مدت سرکوبی می کرد. مرگ معاویه و زمامداری یزید درچه أی به روی مردم ناراضی گشود. آنان فرصتی یافتند تا گرد هم آیند و یزید را که گذشته از نداشتن شرایط اخلاقی لازم برای عهده داری خلافت ، بر خلاف رژیم معمول اسلامی عهده دار حکومت شده بود براندازند و خلافت رژیم معمول اسلامی عهده دار حکومت شده بود براندازند و خلافت را به مسیر نخستین خود ،

انتخاب پیشوا از راه اجماع امت ـ مراجعه به آرا’ عمومی ـ برگردانند و چندان که بتوانند بدعتها را نسخ کنند.
بظاهر هدف مخالفان و ناخشنودان این بود. اما از سوی دیگر حکومت تازه دمشق که برپایه قدرت موروثی و بر خلاف سیرت مسلمانی بنا گردید ، می خواست تا هرچه زودتر اساس سلطنت نوبنیاد را محکم کند. طبیعی است که در چنین موقعیت ، نخستین اقدام او مطیع ساختن ایالتهای اسلامی ، حجاز و عراق ، تابع دمشق و بیعت گرفتن از نامزدهای احتمالی خلافت در این ایالتها و تسلیم کردن آنان بود.

حجاز از اهمیت معنوی خاص برخوردار بود و مردم آن در دیده مسلمانان ارجی مخصوص داشتند. اسلام در شهر مکه آشکار شد. قبله مسلمانان و زیارتگاه هر ساله ایشان در این شهر قرار

داشت. مدینه مقر پیغمبر و خلفای او بود. سی و پنج سال کارهای حوزه اسلامی در این شهر حل و فصل می شود. قبر پیغمبر و مسجد او که مسلمانان بدان ارج فراوان می نهادند در این شهر بود. مسلم است که سیاست پیشگان دمشق موقعیت این شهرها را بخوی می دانستند ، اما اطمینان داشتند از جانب مکه خطری متوجه آنان نیست. زیرا گروهی بزرگ از خویشاوندان حکومت جدید (بنی امیه) در آن شهر بسر می بردند. این قبیله با دیگر قبیله ها پیوند خویشاوندی و یا زناشویی داشت و رعایت سنتهای قبیله أی مانع می شد بیگانه را بر خویش ترجیح دهند.

از سوی مردم مدینه نیز چندان نگران نبودند ، زیرا از سالها پیش مهاجرانی از تیره ابوسفیان و نیای او و دوستداران آنان بدین شهر آمده بودند. آنان هیچگاه طرف بنی امیه را بخاطر بنی هاشم یا دیگر تیره ها رها نمی کردند. کارشکنی امویان پس از قتل عمر در راه خلافت علی (ع) به هنگام تشکیل شورای شش نفری و انتخاب عثمان نمونه أی از قدرت این دسته در این شهر است.

تنها ایالتی که حکومت تازه از آن نگرانی داشت عراق و از تنها نامزد خلافت که می ترسید حسین بن علی (ع) بود. در عراق از سالها پیش کفه تیره اموی وزنی نداشت ، بلکه چنانکه در فصلهای آینده خواهیم دید توازن مضری و یمانی که بیشتر درگیری های عرب پیش از اسلام و پس از اسلام معلول این عدم توازن است بهم خورده بود ، بدین جهت عراق دیده به بنی هاشم دوخته و از بنی امیه ناخشنود بود.

آشوب سالهای آخر خلافت عثمان که به کشته شدن او منتهی گشت ، رویاروی ایستادن دو شهر بصره و کوفه در خلافت علی (ع) ، جنگی که معاویه پدر یزید را تا آستانه سقوط راند ، جدا شدن تیره بزرگی از مسلمانان پارسا از امت اسلام و درگیری و کشتار آنان ، همه در این منطقه پی ریزی گردید. یزید سخن پدر را بخاطر داشت که « اگر عراقیان هر روز از تو بخواهند حاکمی را عزل و حاکمی را نصب کنی بپذیر ، زیرا عوض کردن حاکم آسان تر است تا رویاروی ایستادن با صدهزار شمشیر. »

هنگامی که یزید به پادشاهی نشست سه تن از فرزندان صحابه در مدینه بسر می بردند. این سه تن در دیده مردم بزرگ بودند و جامعه اسلامی به آنان ارج می نهاد : حسین ابن علی ، عبدالله پسر زبیر و عبدالله پسر عمر ، مسلم بود کهپسر زبیر و سر عمر آن شایستگی را که حسین می داشت نداشتند. پدر حسین سابق در اسلام ، داماد پیغمبر و شوهر دختر او ، سالها در عراق خلافت کرده بود. رفتار حسین با مردمان در عهد معاویه ، بزرگواری و بزرگ منشی وی ، آزادگی و آزاد مردی او ، عراقیان را شیفته اش ساخته بود. اگر عراقیان او را به سوی خود می خواندند ، و

اگر او بپا می خواست ، دمشق با فاجعه أی بزرگ روبرو می شد. یزید و پیرامونیان او بخوبی می دانستند باید به هر صورت که ممکن است حسین را زیر فرمان آوردند و یا کار او را بسازند ، تا بار دیگر عراقی سر جایش بنشیند ، و جنگی نظیر آنچه در صحرای صفین روی داد ، تجدید نگردد.
آن نامه تند که یزید در نخستین روزهای خلافت برای حاکم مدینه نوشت نتیجه همین احساس خط

ر بود. اگر یزید بی آنکه آشوبی بر خیزد و پیش از آنکه حسین متوجه عراق شود و پیش از آنکه عراقیان بتوانند با او ارتباطی برقرار کنند موفق می شود ، کار پسر زبیر و فرزند عمر و دیگر دوختگان به خلافت نیز پایان می یافت. برای همین است که یزید بیشتر فشار خود را بر حسین وارد آورد. اما پیش بینی دمشق چنانکه انتظار آن را داتند تحقق نیافت. حسین نه در مدینه بیعت کرد و نه در آنجا یا در مکه کشته شد . از مدینه به مکه و از مکه به عراق رفت تا کاری را که پدر و سپس برادرش آغاز کردند و ناتمام ماند پایان دهد.

هنگامی که دمشق از راه توطئه چینی شکست خورد و وسعت دامنه خطر افزایش یافت تصمیم گرفت از نیروی نظامی استفاده کند. فرماندهی لایق و سخت دل به عراق فرستاد. او نخست نماینده حسین ، مسلم ابن عقیل ، را که در کوفه بسر می برد با تنی چند از هواداران او کشت و زهر چشمی از مردم گرفت. سپس کار حسین و یاران او را پایان داد. این است خلاصه آنچه درباره علت این حادثه نوشته اند. این تجزیه و تحلیل در نخستین نظر بسیار طبیعی و منطقی می نماید و شاید گروهی از پژوهندگان را خرسند سازد ، اما در اینجا باز پرسشی پیش می آید که پاسخش در آنچه نوشته شد نیست.

چگونه امت پیغمبر فرزند پیغمبر را کشتند ؟
حادثه شهادت امام حسین (ع) نه تنها فجیع بود و نه تنها مظهر یک فداکاری عظیم و بی نظیر است ، حادثه بسیار عجیبی است از نظر توجیه علل روحی قضیه. این قضیه پنجاه سال بعد از وفات پیغمبر اکرم واقع شد به دست مسلمانان و پیروان رسول اکرم و مردمی که معروف به تشیع و دوستی آل علی بودند و واقعاً هم علاقه به آل علی داشتند ، در زیر پرچم کسانی که تا سه چهار سال قبل از وفات پیغمبر با اول جنگیدند و عاقبت که مردم دیگر مسلمان شدند آنها هم اجباراً و ظاهراً مسلمان شدند. ( به قول عمار یاسر : اینان اظهار اسلام کرده اند اما اسلام نیاورده اند ) ابوسفیان در حدود بیست سال با پیغمبر جنگیدند که در حدود پنج شش سال آخر قائد اعظم تحریک علیه اسلام بود و حزب او یعنی امویها اعدی عدود والد الخصام پیغمبر بودند. بعد از ده سال از وفات پیغمبر ، معاویه که همیشه دوش به دوش و پا به پای پدرش با اسلام می جنگید ـ والی شام و سوریه شد و سی سال بعد از وفات پیغمبر ، خلیفه و امیرالمومنین شد ! و پنجاه سال بعد از وفات پیغمبر ، پسرش یزید خلیفه شد و با آن وضع فجیع فرزند پیغمبر را کشت به دست

مسلمانانی که شهادتین می گفتند و نماز می خواندند و حج می کردند و به آئین اسلام ازدواج می کردند و به آئین اسلام مرده های خود را دفن می کردند.
نه این مردم منکر اسلام شده بودند ـ واگر منکر اسلام شده بودند معمایی در کار نبود و نه انکار حرمت امام حسین را داشتند و معتقد بودند که امام حسین نعوذبالله ـ از اسلام خارج شده ، بلکه عقیده آنها به طور قطع بر تفضیل امام حسین بر یزید بود. حالا چگونه شد که اولاً حزب ابوسفیان زمام حکومت را در دست گرفتند و ثانیاً مردم مسلمان و بلکه شیعه قاتل امام حسین (ع) شدند ، در عین اینکه او را مستحق قتل نمی دانستند بلکه احترام خون او از خون هرکسی در نظر آنها بیشتر بود.

اما اینکه چرا حزب ابوسفیان زمام را در دست گرفت ، برای این بود که یک نفر از همین امویها که او سابقه سوئی در میان مسلمین نداشت و از مسلمین اولین بود به خلافت رسید. این کار سبب شد که امویها جای پایی در دستگاه حکومت اسلامی پیداکنند ، جای پای خوبی به طوری که خلافت اسلامی را ملک خود بنامند. ( همان طوری که مروان به انقلابیون همین را گفت ) هرچند جای پا در زمان عمر پیدا شد که معاویه والی سرزمین زرخیز شام و سوریه شد ، خصوصاً با در نظر گرفتن این معما که عمر جمیع حکام را عزل و نصب می کرد و تغییر و تبدیل می داد به استثناء معاویه.
امویها سبب فساد در دستگاه عثمان شدند و مردم هم علیه عثمان انقلاب کردند و او را کشتند ، و معاویه که همیشه خیال خلافت را در دماغ می پروراند ، از کشته شدن عثمان استفاده تبلیغاتی کرد و نام خلیفه مظلوم ، خلیفه شهید به عثمان داد و پیراهن خون آلود عثمان را بلند کرد و وجهه مظلومیت خلیفه پیغمبر را تقویت کرد و به مردم هم گفت : رأس و رئیس کشندگان عثمان ، علی

(ع) است که بعد از عثمان خلیفه شده و انقلابیون را هم پناه داده و چه گریه ها و اشکها که از مردم نگرفت ! تمام مردم شام یعنی قبایلی از عرب که بعد ز فتح اسلام در شام سکنی کرده بودند ، یکدل و یکزبان گفتند که در مقام انتقام و خونخواهی خلیفه مظلوم تا قطره آخر خون خود حاضریم و هرچه تو فرمان دهی ما اطاعت می کنیم. به این و اسلام تجهیز کرد.

تمام کسانی که به بشریت خدمت کرده اند حقی بر بشریت دارند ، از راه علم یا صنعت و هنر یا اکتشاف و اختراع و یا حکمت و فلسفه یا ادب و اخلاق و از هر راهی ، ولی هیچکس به اندازه شهدای راه حق بر بشریت حق ندارد و از همین جهت هم عکس العمل بشریت و ابراز عواطف بشر درباره آنها بیش از دیگران است ، زیرا عدل و آزادی برای محیط اجتماعی بشر و برای روح بشر به منزله هواست برای تنفس ریه ؛ بدون آن ادامه حیات ممکن نیست . پیغمبر (ص) فرمود : «»
عالم در علم خود و مکتشف در اکتشاف خود و مربی و معلم اخلاق در تعلیمات خود و حکیم و

فیلسوف در حکمت و فلسفه خود مدیون و مرهون شهدا هستند و شهدا در کار خود مدیون کسی نیستند ، زیرا شهدا بودند که محیط آزاد به دیگران دادند تا آنها توانستند نبوغ خود را ظاهر کنند. شهدا شمع محفل بشریتند ؛ سوختند و محفل بشریت را روشن کردند. «شاهدی گفت به شمعی کامشب ـ در و دیوار مزین کردم.

تعبیر به سراج مبین محیط ظهور پیغمبر است. اگر مردم رشدی داشته باشند ، محیط تاریک نیست و احتیاج به چراغ نیست. در همچو وضعی یزید روی کار آمد. یزید به والی مدینه نوشت که « » بنابراین جز با بیعت به چیزی راضی نمی شد. اما امام حسین یکی از سه کار را باید بکند : یا بیعت کند و تسلیم شود ، یا آن طوری که بعضی پیشنهاد کردند ییعت نکند و اگر لازم شد و البته لازم هم می شد ، خودش را به کناری بکشد ، به دره أی یا دامنه کوهی پناه ببرید ، مثل یاغیها که مخلوطی از ترس و شجاعت است زندگی کند و یا ایستادگی کند تا کشته شود. اول را اعوان و انصار امویها پیشنهاد می کردند مثل مروان ، دوم را این حنفیه و ابن عباس پیشنهاد کردند. و سوم راهی بود که خودش انتخاب کرد. اما اول معنایش این بود که حسین دین و آخرت خودش را به

دنیای یزید بفروشد و کاری به کار مسلمین نداشته باشد ، هرچه می شود بشود و با یزید سازش کند و از ترس بیعت کند برای حفظ جان خود ، و آن همان بود که فرمود : یابی الله ذلک لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت و انوف حمیه و نفوس ابیه .
این کار را نه خدا اجازه می داد و نه دین خدا و نه ایمان اقتضا می کرد و نه پستانی که از آن پستان شیر خورده بود و نه روح عالی أی که در میان سینه داشت.
اما راه دوم ؛ درست است که بیعت نکرده بود ولی موضوع تنها جنبه منفی نداشت که بیعت نکند. او یک تکلیف مثبت برای خود قائل بود که می فرمود : « ایها الناس ، من رای سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله .. » علاوه بر همه اینها ، روح بلند حسینی کجا و فرار در دشت و کوهها ! او حاضر نشد در وقتی که از مدینه به سوی مکه حرکت می کرد شاهراه را بگذارد و از بیراهه برود. در جواب

پیشنهاد بعضی همراهان فرمود : « نه ، به خدا سوگند از آن جدا نشوم تا خدا هرچه خواهد کند.» او می فرمود : « لا اعطیکم بیدی اعطاء الذیلیل و لا اقرا اقرار العبید » پدرش می گفت : « به خدا سوگند اگر عرب در جنگ با من پشت به پشت هم دهند ، از آنان رو نگردانم و اگر فرصت دست دهد به سوی آن می شتابم. »
و اما راه سوم همان بود که خودش انتخاب کرد.

ارزش شهادت و شهید در اجتماع
قبلاً گفتیم که هر شهادت نورانیتی در اجتماع به وجود می آورد ، و تشبیه کردیم آن را به نورانیتی که برخی اعمال خیر و از خودگذشتگی ها در قلب فرد ایجاد می کند. قلب که صفا و جلا پیدا کرد و هدایت یافت تاریکیها زایل می شود. راه نمودارتر میگردد. این مطلب سوژه أی عالی است برای بحث درباره ارزش شهادت و شهدا و مخصوصاً از نظر آثار قیام حسینی در جهان اسلام و از نظر اینکه امام اگر به قصد شهادت هم حرکت کرده باشد منطقی صحیح دارد. جمله :« ان الله شاء ان یراک قتیلاً» اگر سند صحیح داشته باشد ، از لحاظ مطلب و معنی سخن درستی است.

 

لقب «سید الشهداء»
قبلاً لقب «سید الشهدا» از آن حمزه عموی رسول اکرم بود و بعد به اباعبدالله اختصاص داده شد. شهادت اباعبدالله فراموشاند آنها را . وضع اصحاب اباعبدالله هم طوری بود که بر همه شهدای پیشین سبقت گرفت و خود اباعبدالله فرمود : انی لا اعلم اصحابا او فی ولا خیراً من اصحابی و لا

اهل بیت اوصل و لا افضل من اهل بیتی.» اصحاب اباعبدالله ، هم از طرف دوست آزاد بودند هم از طرف دشمن. خود اباعبدالله فرمود : آنها به غیر من کاری ندارند ، و خودش هم شخصاً اجازه رفتن به آنها داد و فرمود : از تاریکی شب استفاده کنید. سر را هم پایین انداخت که تلاقی نگاهها موجب حیای آنها نشود. بنابراین آنها نه در تنگنای دشمن واقع شده بودند ( مثل اصحاب طارق بن زیاد که طارق کشتیها و خوراکیها را مگر به مقدار یک روز ، سوزانید ) و نه دوست از آنها خواهش و التماسی کرده بود و آنها را در رودربایستی گذاشته بود. حتی از اینکه نگاهش در آنها تاثیر کند اجتناب کرد.

اصحاب حسین (ع) و اهل بدر و اهل صفین
بنابراین اصحاب حسین (ع) بر بدریون پیغمبر و صفینیون علی ترجیح داشتند ، همان طوری که اصحاب عمر سعد هم بر بدریون ابوسفیان و صفینیون معاویه در شقاوت مزین داشتند ، چون اینها مثل بدرین ابوسفیان طبق عقیده و عادت جنگ نمی کردند و مانند صفینیون معاویه هم مسأله أی مثل قتل عثمان اسباب اشتباهشان نشده بود. اینها در حالی جنایت می کردند که ندای دل و فریاد وجدانشان بر خلاف بود ( قلوبهم معک و سیوفهم علیک). اینها گریه می کردند و فرمان قتل می دادند ، اشک می ریختند و گوشواره از گوش فرزندان حسین (ع) می کشیدند ، می لرزیدند و آهنگ بریدن سر حسین داشتند.

چرا کوفیان به جنگ حسین (ع) رفتند ؟
علت اینکه کوفیان در عین علاقه به حسین (ع) می جنگیدند ، یکی رعب و ترس بود که از زمان زیاد و معاویه ترسیده بودند و خود عبیدالله هم با کشتن میثم و رشید و مسلم و هانی آنها را مرعوب کرده بود و به عبارت دیگر مردم از زن و مرد ، مستسبع و اراده باخته شده بودند ، نمی توانستند مطابق عقل خودشان تصمیم بگیرند. در ایام کربلا هم یک جندی را که کندی میکرد گردن زد ، دیگران کار خود را فهمیدند . دیگری حرص و طمع به مال و جاه دنیا بود ، مثل خود عمرسعد که او گرفتار عذاب وجدان بود و می گفت : به خدا سوگند نمی دانم و من سرگردان مانده و در کار خویش اندیشه می کنم.
عبیدالله زیاد به محض ورود به کوفه ، عرفا را خواست و گفت : اگر مخالفی در یکی از عرافه ها موجود باشد او را از عطا اسقاط می کنم.
عامربن عبیدی ( یا مجمع بن عامر) گفت : اما روسای آنها که رشوه فراوان بدانها داده شده و خرجین هایشان پرشده است.

مرد بزرگ یعنی چه ؟
مردان بزرگ تاریخ ، عظمت و بزرگی : مقیاس و بزرگی افراد ، شخصیت روحی آنهاست . البته واضح است که مقیاس عظمت افراد ، مشخصات بدنی یا نژادی آنها نیست. ما در تاریخ به افراد و اشخاصی بر می خورم که آنها افراد برجسته تاریخ به شمار می روند و در صفحات تاریخ مانند قله های کوه بر روی صفحه زمین برجستگی دارند و نمایان می باشند ، بر خلاف سایر افراد که در حکم سنگریزه ها بر روی صفحه تاریخ به شمار می روند که انسان در همان نقطه بالخصوص اگر بایستد و مطالعه کند آنها را می بیند ، و بعضیها هم اینقدر ریز و کوچکند که اصلاً دیده نمی شوند. مثلاً

اسکند و ناپلئون و نادر و شاه اسماعیل و امثال اینها افراد بزرگ و برجسته تاریخند ، همان طوری که انبیاء بزرگ و اولیاء بزرگ الهی نیز مانند ابراهیم و موسی و عیسی (ع) و محمد (ص) و علی (ع) از برجستگان تاریخ و بزرگان بشریتند.
حالا می خواهیم ببینیم بزرگی دسته اول و دسته دوم با هم قابل مقایسه هستند یا نه ؟ البته نه ، زیرا درست است که آن افراد از آن جهت که همت بزرگ و اراده قوی داشته اند و شعاع دایره خواستشان طولانی بوده و به کم و کوچک قناعت نداشته اند.(قابل تحسین اند) و قهراً انسان

وقتی که همت و دلاوری برخی از آنها را می خواند در مقابل عظمت آنها خیره و مبهوت می شود و احیاناً سر تعظیم فرود می آورد و در قلب خود یک نوع محبتی نسبت به آنها احساس می کند. (اثری که از شاهنامه فردوسی در نفوس پیدا می شود از این نوع است) ولی بزرگی دسته دوم یک نوع دیگر و یک جنس دیگر است ؛ از آن نوع بزرگی است که مقام تقدس پیدا می کند تا آنجا که نام آنها مقدس می شود ، همان طوری که می بینیم نام محمد (ص) و علی (ع) و امام حسین (ع) و همچنین ابراهیم و موسی و عیسی (ع) را هاله أی از قدس احاطه کرده است ، چرا؟ برای اینکه درست است که دسته اول بزرگ و عظیم اند ولی عظیمت آنها و درشتی آنها از نوع عظمت و

درشتی خودخواهی است. هریک از آنها سبُع بزرگی و حیوان بزرگی هستند. فرقی نمی کند ، انسان در برابر کسی هم که خیلی پرخور است و برابر ده نفر می خورد ، اعجاب و احیاناً تحسین دارد. یکی خورنده ریز است و دیگری خورنده درشت ، یکی جاه طلب ریز است و یکی جاه طلب درشت. یکی جاه طلب ریز است و یکی جاه طلب درشت. مثلاً یک کدخدای ده ده خانواری که همه همت و آرزویش کدخدایی این ده است ، یک جاه طلب خرده است و آن که دنبال کدخدایی قصبه هزار خانواری می رود از نوع اولی است ولی درشت تر و آن که دنبال حکومت یک شهرستان یا یک استان و یا یک کشور می رود به همین نسبت درشت تر است و آن که سودای جهانگیری و جهانداری در سر دارد یک جاه طلب درشت تر است. شخصیت اینها عظیم است و شخصیت خودخواهی شان عظیم است ؛ سبع عظیم و جاه طلب عظیم و استثمارگر عظیم هستند. اینها وسعت روح وسعه شخصیت پیدا کرده اند ولی تمام آن توسعه و وسعت در ناحیه حوائج شخصی خودشان است ، می خواهند تمام دنیا را در هاضمه بزرگ خود بریزند. اینها پرخورهای روزگارند ، می خواهند همه دنیا را جزء خود بکنند ، همه شخصیتها را فانی بکنند مگر شخصیت خودشان را و

شخصیتهای طفیلی خودشان یعنی آن شخصیتها که جزء شخصیت آنهاست و هضم شده در شخصیت آنهاست . پس آنها بزرگند و فعال ولی مانند غده سرطان که یک سلول ، بی تناسب شروع می کند به رشد و همان منشأ هلاکت بدن می شود.

ولی دسته دوم توسعه شخصیت پیدا می کنند آن طور که مادر توسعه شخصیت پیدا می کند که فرزند و شخصیت فرزند ، مستقل و محفوظ و محترم می ماند و او همان طور برای آن شخصیت کار می کند که برای خودش کار می کند. او نمی خواهد آن شخصیتها را در خودش هضم کند بلکه می خواهد آنها را حفظ کند و مستقل و محترم بشمارد. او به منزله غده سرطان نیست ، به منزله یک روح قوی است که در پیکر اجتماع می دمد و همه را زنده و فعال می سازد. او مصداق مخالف « من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم» است. او شخصیت انسانی اش توسعه پیدا کرده و روح بشری نه حیوانی او بزرگ شده. او توسعه وجدان و ایمان پیدا کرده و به قول مولوی :
روح حیوانی ندارد اتحاد تو مجو این اتحاد از روح باد

گرخورد این نان نگردد سیر آن ور کشد بار این نگردد آن گران
ما چرا امروز فدایی حسین هستیم ؟ چون آنچه را پیغمبر فرمود که «حسین منی و انا من حسین » همه ما در خودمان احساس می کنیم ، یعنی حسین را از خود و خود را از حسین جدا نمی بینیم . ما حسن را به صورت یک فرد که منظورش انجام تقاضاهای شخصی خود است نمی بینیم. ما او را یک روح کلی می بینیم که قبل از وقت در فکر ما بوده . پس او از ماست و ما از او هستیم ، او از بشریت است و بشریت از اوست ، او با روح ما و سرنوشت ما آمیخته است. ما از او واو از ماست.
توسعه شخصیت انسانی همان بود که علی (ع) داشت و می فرمود :
و همین درد برای تو بس که سیر بخوابی در حالی که در اطراف تو جگرهایی تشنه مشکی آب باشند.
توسعه شخصیت این است که واقعاً انسان بگوید :
من از بینوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد

تمام فاجعه کربلا برای این بود که امام رأی خود را نفروخت
از قبل از مردن معاویه و همچنین بعد از مردن او ، در دوره یزید ، چه در وقتی که امام در مدینه بود و چه در مکه و چه در بین راه و چه در کربلا، آنها از امام فقط یک امتیاز می خواستند و اگر آن یک امتیاز را امام به آنها می داد نه تنها کاری به کارش نداشتند ، انعامها هم می کردند و امام هم همه آن تحمل رنجها را کرد و تن به شهادت خود و کسانش داد که همان یک امتیاز را ندهد. آن یک امتیاز ، فروختن رأی و عقیده بود. در آن زمان صندوق و انتخاباتی نبود ، بیعت بود. بیعت آن روز رأی دادن امروز بود. پس امام اگر یک رأی غیر وجدانی و غیر مشروع می داد ، شهید نمی شد. شهید شد که رأی و عقیده خودش را نفروخته باشد.

 

کربلا نمایشگاه معنا و روحانیت ، نه نمایشگاه جنایت بشر
در زمان ما معمول است که کشورها نمایشگاه صنایع درست می کنند و گاهی نمایشگاه جهانی از همه کشورهای دنیا درست می کنند. ظاهراً در هر شصت سال یک بار ، تمام دنیا یک نمایشگاه ترتیب می دهند. گویند برج ایفل یادگار یک نمایشگاهی است که در شصت و اند سال پیش ساخته شده. در سه چهار سال پیش نیز نمایشگاهی در بروکسل ترتیب دادند که از همه کشورهای شرق و غرب در آنجا جمع شده بودند و مردم از همه دنیا به آنجا رفتند. منظور از این نمایشگاهها نشان دادن محصولات فکری و عملی بشر است. در آنجا انسان عظمت فکر و فعالیت و مقدار

هنرنمایی بشر را می فهمد. در آنجا همه چیز را می آورند ، از سوزن تا نمونه کارخانه های عظیم.
صفحه کربلا را می توان تشبیه کرد. به یک نمایشگاه ، ولی نه نمایشگاه علم و صنعت بلکه نمایشگاه معنویت و معرفت . در این نمایشگاه ، انسان می تواند به عظمت قدرت اخلاقی و روحی و معنوی بشر پی برد و بفهمد تا چه اندازه بشر با گذشت و فداکار و آزاد مرد و خداپرست و حق خواه و حق پرست می شود ، معانی صبر و رضا و تسلیم و شجاعت و مروت و کرم و بزرگواری تا چه اندازه قدرت ظهور و بروز دارد !

معمولاً اهل منبر وقتی که می خواهند قضیه کربلا را بزرگ کنند جنبه فاجعه بودن و ظلم و ستم ها را بزرگ می کنند ، در جستجوی پیداکردن و حتی جعل کردن فاجعه هایی هستند ؛ با بیانهای مختلف و تشبیهات و مجسم ساختن ها جنبه فاجعه بودن را تقویت می کنند و حال آنکه ما باید از خود بپرسیم : بزرگی حادثه کربلا از چه نظر است ؟ آیا از نظر فجیع بودن است ؟ قطعاً این فاجعه ، فاجعه کم نظیری است چنانکه ابوریحان بیرونی در الاثار الباقیه به نقل نفس المهموم گفته و همچنین دیگران ، ولی فاجعه عظیم و شاید عظیم تر از این در دنیا زیاد بوده . خودفاجعه مدینه کمتر از فاجعه کربلا نبوده . عظمت مطلب از لحاظ سیدالشهداء و یاران آن حضرت است ، نه از لحاظ ابن زیاد و ابن سعد و اتباع و اشیاع آنها ؛ عظمت سعادت است نه عظمت شقاوت. کربلا بیش از آن اندازه که نمایشگاه شقاوت و بدی و ظهور پلیدی بشر باشد ، نمایشگاه روحانیت و معنویت و اخلاق عالی و انسانیت است ولی اهل منبر کمتر به آن جنبه توجه دارند ، و به عبارت دیگر در این قضیه از آن جنبه باید نگاه کرد که اباعبدالله و اباالفضل و زینب قهرمان داستانند نه از آنجهت که شمر و سنان قهرمان داستانند.

 

سه مرحله شهادت حسین (ع) مکتب حسینی الهام دهنده مصلحین است ، مکتب گناهکار سازی نیست.
امام حسین سه مرحله شهادت دارد : شهادت تن به دست یزیدیان ، شهادت شهرت و سمعه و نام نیک به دست بعدیها بالاخص متوکل عباسی و شهادت هدف به دست اهل منبر . سومی بزرگترین مرحله شهادت است و جمله أی که زینب به یزید فرمود. (هر حیله أی داری به کار بر و هر کوششی توانی به کار گیر.) شامل هر سه دسته می شود.

مکتب امام حسین مکتب گناهکار سازی نیست بلکه ادامه مکتب انبیاء است که در سوره الشعراء ذکر شده و با تجدید ذکرش در هر سال و هر وقت باید به صورت زنده أی باقی بماند ، زیرا نبوت ختم شده و این مکتب به منزله منبع وحی والهام انبایء است ؛ یعنی به پیغمبران وحی می شده از طرف خدا که در مواقع لازم قیام کنند ، حالا مکتب حسینی باید وحی کننده والهام دهنده مردان بزرگ باشد که بعهدها به صورت مصلحین قیام می کنند نه به صورت انبیاء زیرا نبوت ختم شده.

هربرت اسپنسر به نقل فروغی می گوید : بزرگترین آرمان نیکان این است که در آدم سازی شرکت کنند ، یعنی مکتب صالح سازی بیاورند. مکتب حسین (ع) نه تنها مکتب گناهکار سازی (نبود) از صالح سازی هم بالاتر بود ، مکتب مصلح سازی است.

یکی از اموری که موجب می گردد داستان کربلا از مسیر خود منحرف گردد و از حیز استفاده و بهره برداری عامه مردم خارج شود و بالاخره آن هدف کلی که از امر به عزاداری آن حضرت در نظر است منحرف گردد ، این است که می گویند حرکت سید الشهداء معلول یک دستور خصوصی و محرمانه به نحو قضیه شخصیه بوده است و دستوری خصوصی در خواب یا بیداری به آن حضرت داده شده است؛ زیرا اگر بنا شود که آن حضرت یک دستور خصوصی داشته که حرکت کرده ، دیگران نمی توانند او را مقتدا و امام خود در نظیر این عمل قرار دهند و نمی توان برای حسین « مکتب » قائل

شد ، برخلاف اینکه بگوییم حرکت امام حسین از دستورهای کلی اسلام استنباط و استنتاج شد و امام حسین تطبیق کرد با رأی روشن و صائب خودش ، که هم حکم و دستور اسلام را خوب می دانست و هم به وضع زمان و طبقه حاکمه زمان خود آگاهی کامل داشت؛ تطبیق کرد آن احکام را بر زمان خودش و وظیفه خودش را قیام و حرکت دانست . لهذا در آن خطبه معروف ، استناد کرد به حدیث معروف رسول خدا :« مًن رًأی سلطاناٌ جائراً … »ایضاً فرمود : « الا تَرَونَ أَنَ اَلحَقَ لا یعمَل بِهِ وَ أنَ الباطِلَ لا یتَناهی عَنه‘ ، لِیَرغَبِ المؤمِن‘ … » نفرمود: « لِیَرغَبِ الاِمام‘ ». یعنی وظیفه هر مؤمنی این بود نه وظیفه امام حسین از آن نظر که امام بودند .
ولی معمولا گویندگان برای اینکه به خیال خودشان مقام امام حسین را بالا ببرند ، می گویند دستور خصوصی برای شخص امام حسین برای مبارزه با شخص یزید و ابن زیاد بود و در این زمینه از خواب و بیداری هزارها چیز می گویند. در نتیجه قیام امام حسین را از حوزه عمل بشری قابل اقتدا و اقتفا که ( براستی برای شما در وجود رسول خدا نمونه و الگوی خوبی است ) خارج می کنند و به اصطلاح از زمین به آسمان می برند و حساب «کار پاکان را قیاس از خود مگیر » به میان می آید و امثال اینها . هر اندازه در این زمینه خیالبافی بیشتر بشود، از جن و ملک و خواب و بیداری و دستورهای خصوصی زیاد گفته شود ، این نهضت را بی مصرف تر می کند .
حالا ببینیم آیا اگر امام حسین با دستور خصوصی عمل کرده باشد مقامش بالاتر است یا اگر با دستور کلی و تطبیق کلی بر جزئی و اصابه در تطبیق آن در حالی که دهات و کبار صحابه مانند ابن عباس از تطبیق آن عاجز بودند عمل کرده باشد مقامش بالاتر است ؟ ما شرقیها مقام را فقط به این می دانیم که گفته شود فلان شخص اهل مکاشفه است ، اهل کرامت و معجزه است ، جن در تسخیر دارد ، با فرشتگان تماس دارد . شک نیست که امام حسین دارای مقام ملکوتی است اما او دارای مقام جمع الجمعی است ، انسان کامل است . مقام انسان از مقام فرسته بالاتر است . حد اعلای کمال انسان در این نیست که با فرشته در تماس باشد . حد اعلای کمال انسان این است که انسان کامل باشد . ما می گوییم در معراج ، جبرئیل از تک فرو ماند . اگر امام حسین با راهنمایی مستقیم فرشته حرکت کرده باشد ، معنایش این است که با عقل خود تشخیص داده باشد ، معنی اش این است که عقل و ادراک شخص خودش از همه بالاتر بود و کار الهام را کرد . الهام در جایی است که هدایت عقل و شرع برای امام حسین کافی بود .

علیهذا معنای « اِن اللهَ شاءَ اَن یَراکَ قتیلاً » این است که مشیت کلی تشریعی این را اقتضا کرده ، نه مشیت تکوینی یا مشیت تشریعی مخصوص شخص خود تو . در قدیم ، علمای ما روی این جهت زیاد بحث کرده اند که آیا مشیت در جمله « اِن اللهَ شاءَ اَن یَراکَ قَتیلاً » مشیت تشریعی است یا تکوینی ؟ و قبول کرده اند مشیت تشریعی است . ولی در این جهت بحث نکرده اند که بنابر مشیت تشریعی ، آیا این مشیت همان مشیت کلی است که شامل همه مسلمین بوده است یا نه ، یک مشیت تشریعی و دستور تشریعی بوده که اختصاص داشته به امام حسین علیه السلام ؟

طور دیگر هم می توان بحث کرد که عاقلانه تر باشد : آیا امام حسین که قیام کرد ، از آن جهت قیام کرد که امام بود یا از آن جهت که یک نفر مؤمن و مسلمان بود؟ به عبارت دیگر ، اگر بخواهیم در اطراف حدیث « اِن اللهَ شاءَ اَن یَراکَ قتیلاً » بحث کنیم باید بگوییم آیا مشیت تکوینی بود یا تشریعی ، و بنابر تشریعی آیا تکلیف خصوصی و شخصی بود یا تکلیف کلی ؟ و بنابر دوم آیا آن تکلیف کلی متوجه امام و پیشوای مسلمین بود یعنی از نوع وظایف و تکالیفی است که برای ائمه وضع شده یا از نوع تکالیفی است که برای عموم مؤمنین و مسلمانان وضع شده ؟ در این زمینه باید مثالهای توضیح دهنده أی ذکر شود. ضمنا آنجا که تکالیف مخصوص ائمه مسلمین ذکر می شود ، فرق گذاشته شود. بین تکالیف امام به معنی زعیم فعلی مسلمین و بین امام به معنی صاحب مقام ولایت و وصایت .
فرق معاویه و یزید
امام حسین به مروان حکم در مدینه فرمود : « وَ عَلَی الاِسلامِ اِذ قَد بلِیَتِ الامَه بِراعٍ مِثلِ یَزیدَ » . راجع به کلمه « مثل یزید » تأمل کرد که چه خصوصیتی در یزید بود که حتی در معاویه نبود؟ این جهت را تا اندازه أی قبلا گفتیم. دیگر اینکه دو مقدمه باید اینجا اضافه کنیم:
یکی اینکه نباید گمان کرد که معاویه و یزید آن طور که بودند و در این زمانها کاملاً شناخته شده اند ، در آن زمان هم کاملا شناخته شده بودند ( همچنان که در عصر ما بعضی از جنایتکاران گذشته ، از قدیسین می باشند چون کسی آنها را نشناسانده است مثل شاه عباس صفوی ). با نبودن وسایل و ارتباطات در آن روز ، امام حسین کاملا یزید را می شناخت اما عموم مردم کماهو حقه آگاه نبودند . لهذا عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه بعد از آنکه یک سفر با وفدی به شام رفت ، عقیده اش علیه یزید آنقدر تحریک شد که گفت : ترسیدیم در شام از آسمان سنگباران شویم ، و بعد هم با هشت پسر خود در راه مبارزه با یزید خود را به کشتن داد . پس امام حسین در خشت خام می دید آنچه را که دیگران در آینه نمی دیدند .

مقدمه دوم اینکه فرق است بین خلیفه ای که شخصاً ناصالح است ولی امور را درست می چرخاند و بین خلیفه ای که وجودش در حال حاضر علیه مصالح مسلمین است . لهذا علی علیه السلام در وقتی که بنا شد با عثمان بیعت شود فرمود : ( و راستی که شما خود می دانید که من از دیگران به خلافت سزاوار ترم ، و به خدا سوگند تا زمانی به مسالمت رفتار می کنم که امور مسلمین سالم بماند و تنها به شخص من ستم شود ، و این کار را به جهت دریافت اجر و فضیلت آن و بی رغبتی در زینت و جلوه گریهای آنچه شما در راه آن با یکدیگر رقابت می ورزید انجام می دهم). در زمان امام حسین عمده این بود که مدار خلافت اسلامی تبدیل به سلطنت جائرانه و ظالمانه و مترفانه و فاسقانه عربی شده بود و نفاقها از پرده در افتاده بود وـ همچنان قبلاً که گفتیم ـ اگر امام حسین قیام نمی کرد ، خطر این بود که بساط اسلام از طرف مردم با انقلاب ممالک فتح شده برچیده شود .
علت شهادت امام حسین و علت ترغیب ائمه علیهم السلام به اقامه عزای حسینی
با دو سؤال مواجه خواهیم شد و خوب است که جواب اینها را قبلاً بدانیم که هم خود ما روشن باشیم و هم از عهده جواب برآییم : یکی اینکه چرا امام حسین شهید شد؟ دیگر اینکه چرا ائمه دین دستور دادند که عزای امام حسین همیشه اقامه شود و در نتیجه ما وقتها و عمرها و پولها و نیروها و انرژیها هر سال در دو ماه محرم و صفر و بلکه در غیر این دو ماه صرف کنیم .
راجع به قسمت اول باید بگوییم در این زمینه خیلی حرفها گفته شده . دشمنان گفته اند امام حسین قصد حکومت داشت و کشته شد، هدف شخصی داشت و نرسید. دوستان نادان گفته اند کشته شد که گناهان امت بخشیده شود؛ جنبه آسمانی و خیالی به قضیه دادند، آن را گفتند که نصاری در باره مسیح گفته بودند . حقیقت همان است که خود امام حسین فرمود در مواردی از قبیل:« ما خَرَجت‘ اَشِراً وَ لا بَطِراً… » ، « اَلا تَرَونَ اَنَ الحَقَ لا یعمَل‘ بِهِ وَ اَنَ الباطِلَ لا ی

در قسمت دوم هم باید گفت تکالیف شرعی بدون حکمت نیست . منظور این نبوده که همدردی و تسلیتی باشد برای خاندان پیغمبر ، به قول روضه خوانها زهرا را خوشحال بکنیم . خیال می کنیم هر اندازه ما گریه کنیم تسلی خاطر بیشتری برای حضرت رسول حضرت زهرا هست. چقدر در این صورت ما حضرت رسول و حضرت زهرا و حضرت امیر را ـ که همیشه آرزوی شهادت می کردند و فخر خود می دانستند ـ کوچک کرده ایم و خیال می کنیم هنوز هم بعد از هزار و سیصد و بیست سال در حال جزع و فزع می باشند ! بلکه مقصود این است که داستان کربلا به صورت یک مکتب تعلیمی و تربیتی همیشه زنده بماند. در حقیقت جواب سؤال اول اگر درست داده شود ، جواب سؤال دوم هم معلوم می گردد.

در لؤلؤ و مرجان صفحه ۳ از کامل الزیاره نقل می کند که حضرت صادق علیه السلام به عبدالله بن حماد بصری فرمود :
( به من خبر رسیده که در نیمه شعبان گروهی از نواحی کوفه و مردمی دیگر بر سر مزار حسین علیه السلام می آیند و نیز زنانی که برای آن حضرت نوحه گری می کنند و عده ای قرآن می خوانند و پاره ای حوادث کربلا را بیان می کنند و دسته ای نوحه گری می کنند و گروهی دیگر مرثیه می خوانند . عرض کردم : فدایت شوم ، آری من نیز پاره ای از آنچه فرمودی دیده ام . فرمود: سپاس خدای را که در میان مردم گروهی را قرار داد که به نزد ما می آیند و ما را می ستایند و برای ما مرثیه می خوانند، و دشمنان ما را کسانی قرار داد که بر ایشان خرده می گیرند از خویشان ما یا غیر آنها ، آنان را تهدید می کنند و اعمال ایشان را زشت می شمارند .
همچنین در صفحه ۳۸ نقل می کنند :
اِنَ لِقَتلِ حَرارَهً فی قُلوبِ المؤمِنینَ لا یَبرُدُ اَبَداً .
پس معلوم می شود فلسفه این کار تهدید دشمن و تقبیح کارهای آنهاست ، تحسین این دسته و تشویق به این نوع کار و تقبیح آن دسته و ایجاد نفرت [نسبت به ] آن نوع کار است .
البته حضرت زهرا خوشحال می شود اما از باب اینکه نیت و هدف حضرت زهرا و حضرت رسول خدا و حضرت امیر و حضرت امام حسین همه یکی است و آن « یَتلوا عَلَیهِم ایاتِهِ و یُزَکیهِم وَ یَعلَمُهُمُ الکِتابَ وَ الحِکمه » است؛ البته خوشحال می شود که به وسیله ذکر فرزندش حسین ، مردم در دنیا و آخرت سعادتمند شوند ، مردم در همان راهی حرکت کنند که فرزندش حسین حرکت کرده است .

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 8700 تومان در 37 صفحه
87,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد