دانلود مقاله بحث ما درباره تعلیم و تربیت در اسلام است

word قابل ویرایش
17 صفحه
8700 تومان
87,000 ریال – خرید و دانلود

بحث ما درباره تعلیم و تربیت در اسلام است

بسم الله الرحمن الرحیم
اینجانب به اسلام واولیای عظیم الشان و به ملت اسلام و خصوص ملت مبارز ایران ، ضایعه اسف انگیز شهید بزرگوار و متفکر و فیلسوف و فقیه عالی مقام مرحوم آقای شیخ مرتضی مطهری قدس سره را تسلیت و تبریک عرض می کنم . تسلیت در شهادت شخصیتی که عمر شریف و ارزنده خود را در راه اهداف مقدس اسلام صرف کرده و با کجرویها و انحرافات مبارزه سرسخناته کرده ، تسلیت در شهادت مردی که در اسلام شناسی و فنون مختلفه اسلام و قرآن کریم کم نظیر بوده . من فرزند بسیار عزیزی را از دست داده ام و در سوگ او

نشستم که از شخصیتهایی بوده که حاصل عمرم محسوب می شد . در اسلام عزیز به شهادت این فرزند برومند و عالم جاودان ثُلمه أی وارد شد که هیچ چیز جایگزین آن نیست .
تبریک از داشتن این شخصیتهای فداکار که در زندگی و پس از آن با جلوه خود نور افشانی کرده و می کنند . من در تربیت چنین فرزندانی ، که با شعاع فروزان خود مردگان را حیات می بخشند و به ظلمتها نور می افشانند به اسلام بزرگ ، مربی انسانها و به امت اسلامی تبریک می گویم . من اگرچه فرزند عزیزی که پاره تنم بود از دست دادم ، لکن مفتخرم که چنین فرزندان فداکاری در اسلام وجود داشت و دارد.

«مطهری» که در طهارت روح و قوت ایمان و قدرت بیان کم نظیر بوده ، رفت و به ملأ اعلی پیوست ، لکن بدخواهان بدانند که با رفتن او شخصیت اسلامی و علمی و فلسفیش نمی رود . ترورها نمی توانند شخصیت اسلامی مردان اسلام را ترور کنند .آنان بدانند ه به خواست خدای توانا ملت ما با رفت اشخاص بزرگ ، در مبارزه علیه فساد و استبداد و استعمار مصممتر می شوند. ملت ما راه خود را یافته و در قطع ریشه های گندیده رژیم سابق و طرفداران منحوس آن از پای نمی نشیند . اسلام عزیز با فداکاری و فدایی دادن عزیزان ، رشد نمود .

برنامه اسلام از عصر وحی تاکنون بر شهادتِ توأم با شهامت بوده است . قتال در راه خدا و راه مستضعفین در رأس برنامه های اسلام است . اینان که شکست و مرگ خود را لمس نموده و با این رفتار غیر انسانی می خواهند انتقام بگیرند یا به خیال خام خود مجاهدین در راه اسلام را بترسانند بدگمان کرده اند ، از هر موی شهیدی از ما و از هر قطره خونی که به زمنی می ریزد انسانهای مصمم و مبارزی به وجود می آید . شما مگر تمام افراد ملت شجاع را ترور کنید والا ترور فرد هرچه بزرگ باشد برای اعاده چپاولگری سودی ندارد. ملتی که با اعتماد به خدای بزرگ و برای احیای اسلام به پا خاسته با این تلاشهای مذبوحانه عقبگرد نمی کند. ما برای فداکاری حاض و برای شهادت در اره خدا مهیا هستیم . اینجانب روز ۱۳

اردیبهشت ۵۸ را برای بزرگداشت شخصیتی فداکار و مجاهد در راه اسلام و ملت «عزای عمومی» اعلام می کنم و خودم در مدرسه فیضیه ، روز پنجشنبه و جمعه به سوگ می نشینم . از خداوند متعال برای آن فرزند عزیز اسلام رحمت و غفران ، و برای اسلام عزیز عظمت و عزت مسئلت می نمایم . سلام بر شهدای راه حق و آزادی .
روح الله الموسوی الخمینی

بحث ما درباره تعلیم و تربیت در اسلام است . بحت تعلیم و تربیت ، بحص ساختن افراد انسان است . یک مکتب که دارای هدفهای مشخصی است و مقررات همه جانبه أی دارد و به اصطلاح سیستم حقوقی ، سیستم اقتصادی و سیاسی دارد ، نمی تواند یک سیستم خاص آموزشی نداشته باشد. زیرا مکتبی که می خواهد در بین مردم یک طرح خاص اخلاقی یا اقتصادی و یا سیاسی را پیاده کند ، قطعاً اینها را برای انسانها می خواهد ، اعم از اینکه فرد اسنان هدف باشد و یا جامعه انسانی. البته این مسئله اصلت فرد یا اصالت جامعه خود مسئله ایست که در همین جا باید بحث شود.

اگر هدف جامعه باشد بازهم این افراد هستند که بوسیله آنها باید این طرحها پیاده بشود ، پس بناچار باید آموزش ببینند و طوری پرورش پیدا کنند که بتوانند همین طرحها را در اجتماع پیاده نمایند و اگر هم هدف خود فرد باشد بازهم می باید طرحی و برنامه أی برای ساختن فرد وجود داشته باشد. و اگر مکتبی مثل اسلام باشد که در آن هم اصالت فرد محفوظ استو هم اصالت اجتماع ، قطعاً می باید برنامه أی برای ساختن افراد در دست داته باشد ، هم از آن نظر که هدف بودن خود فرد (اصالت خود) تأمین گردد و هم از آن جهت که باید فرد مقدمه أی و ابزاری برای اجتماع باشد . با توجه به همین نکته است که ضرورت سرشت آدمی است و از خود انسان سرچشمه می گیرد ، معرفتی که از دیگری فرا گرفته نمی شود و منظو

همان قوه ابتکار خود شخص است. بعد می فرماید : اگر علم مطبوع نباشد علم مسموع فایده ندارد و واقعاً هم چنین است . این را از تجربه ها یافته ایم . افرادی هستند که اصلاً علم مطبوع ندارند . جهل ایشان در این باب اغلب نتیجه سوء تعلیم و سوء تربیت است ، نه اینکه استعدادش را نداشته اند. بلکه تربیت و تعلیم به نحوی یافته اند که آن نیروی مطبوع به حرکت درنیامده و پرورش نیافته است . این افراد نسبت به آموخته های خویش حکم ضبط صوت را دارند. کسی کتابی را درس گرفته ، خیلی هم کار کرده ، بسیار هم دقت بخرج داده ، درس به درس آنرا نوشته و حفظ نموده و بعد ، مثلاً مدرس شده می خواهد همان مطالب را درس بدهد .

تحقیقاً شخص مورد نظر آنچه را که از استاد فرا گرفته و در کتاب و یا حاشیه و شرح کتاب یافته به نیکوترین وجهی بازگو می کند و هرچه شما راجع به این متن و این شرح و حاشیه بپرسید بخوبی جواب می دهد ، اما یک قدم پایتان را آن طرف بگذارید ، گوینده کاملاً لنگ است . این فقط معلومتاش همان مسموعات است . اما اگر مطلب مشابهی را که در جای دیگر است خواسته باشد با تکیه بر این دانسته ها حل و فصل و استنتاج نماید ، بکلی عاجز است ، بلکه من دیده ام افرادی را که بر خلاف آنچه که اینجا آموخته اند آنجا قضاوت می نمایند و لهذا شما گاهی عالمی را می بینید که مغزش جاهل است . عالم است یعنی خیل چیزها را یادگرفته ، اطلاعاتش وسیع است ، اما به محض اینکه مسئله أی خارج از حدود

مسموعات و محفوظاتش طرح می کنید او را صددرصد جاهل می یابید. آنجا که می رسد یک عوام مطلق از کار در می آید . افسانه أی سات که مثل شده و نزد همگان معروف است. می گویند که یک غیبگو یا رمال دانش خویش را به فرزندش آموخته بود . رمال در دربار شاه حقوق خوبی می گرفت ، و سپرده بود که پسرش پس از او این پست را اداره کند. روزی که او را معرفی نمود پادشاه خواست که آزمایشش کند . انگشتری در دست گرفت و پرسید که در مشت من چیست . رمال جوا گفت : آنچه در دست شماست گرد است . پادشاه گفت درست است . گفت سوراخی درمیان دارد گفت سوراخی در میان دارد گفت صحیح است ، حال بگو چیست ؟ پسر غیبگو فکری کرد و گفت خوب؛ سنگ آسیاب است . پادشاه به شدت ناراحت شد و به پدرش گفت : آخر این چه علمی است که به او آموخته أی ؟ مرد به او گفت : «من در آموختن علم کوتاهی نکرده ام ، کوتاهی عقل از اوست»

جوابهای نخستین او از روی علمش بود و ملاحظه فرمودید که درست درآمد ولیکن استنباط و استنتاجش به عقل او بستگی داشت ، در این مرحله گناه از من نیست . شعور او بایستی آنقدر باشد که دریابد سنگ آسیاب در دستجا نمی گیرد و او به دلیل قلت عقل از درک مسئله أی بدین آشکاری عاجز است . داستان معروف دیگری در همین زمینه نقل شده است که من تا به حال از چند نفر آنرا شنیده ام . می گویند و قتی یک خارجی به دهی رفته بود در آنجا با یک دهاتی روبرو می شود ، هر سوالی از او می کند این روستایی جوابهای خیلی نغز و پخته أی به او می دهد . خارجی می گوید : که تو اینها را از کجا می دانی ؟ جواب می شنود که ما چون سواد نداریم فکر می کنیم . این نکته بسیار پر معنایی است . یعنی آنکه سواد دارد ، معلوماتش را بیان می کند ولی من فکر می کنم و پاسخ می دهم و فکر از سواد خیلی بهتر است .

این مسئله که رشد شخصیت فکری و عقلانی باید در افراد و در جامعه پیدا بشود یعنی قوه تجزیه و تحلیل در مسائل بالا برود ، یک مطلب اساسی است . حالا کار نداریم به اینکه اسلام به صراحت این را گفته یا نگفته است البته استنباط ما اینست که اسلام آنچه راجعه به عقل می گوید ، همین مطلب را بیان می کند.

در بین علما اصلاً من به کسانی که خیلی معلم دیده اند ، خیلی استاد دیده اند و این را مایه افتخار خویش می شمردند ، اعتقادی ندارم . مثلاً می گویند فلان داشنمند سی سال به درس مرحوم « نائینی » رفته است ، بست و پنج سال در درس «آقاضیاء» حاضر شده است ، من می گویم کسی که پنجاه و پنج سال را یکسره صرف آموختن و تحصیل می نماید دیگر مجال فکر کردن ندارد، تمام نیرویش و عمرش به گرفتن گذشته است . فرصت و توانی برایش باقی نمانده تا خود به مطلبی برسد. فکر و مغز انسان درست به معده او شباهت دارد .

معده باید إذا را از خارج بگیرد و به کمک ترشجات درونی آنرا به اصطلاح بپرورد. برای این ساختن باید آنقدر جای خالی داشته باشد که به آسانی بتواند إذا را زیر و رو کند و بتواند اسیدها و شیره های لازم را ترشح نماید . معده أی که پی در پی إذا بر آن تحمیل می شود ، فراغت ووفرصت و امکان حرکت را برای درست عمل کردن از دست می دهد . آنوقت فعالیتهای گوارشی اختلال پیدا می کند و بر اثر آن عمل جذب در روده ها نیز درست انجام می گیرد. مغز انسان هم قطعاً چنین است. پس در تعلیم و تربیت بایستی به دانش آموز مجال اندیشه داد و او را ترغیب به تفکر کرد. ما در میان اساتید خودمان ، آنها را که کمتر معلم دیده و بیشتر فکر کرده بودند مبتکرتر می یافتیم .

شیخ انصاری که از مبتکرین فقهای صد و پنجاه ساله اخیر است ، دوره طلبگی و تحصیلش بسیار کم و کوتاه بوده است . وقتی تاریخچه زندگیش را ورق می زنید در می یابید کهپس از گذرانیدن مدت کوتاهی در خدمت علمانی نجف ، در طلب اساتید مختلف به مشهد می رود. آنجا را خیلی نمی پسندد ، به تهران سفر می کند و از تهران به اصفهان روی می آورد . در این شهر مدتی درنگ می کند در خدمت آقا سید محمدباقر که معلم رجال بود در فن رجال چیزهایی می آموزد ، سپس به کاشان رفته و سه سال آنجا می ماند ، در خدمت حضرات

نراقیها. سکونت شیخ در کاشان از همه جا بیشتر طول می کشد ولی بهر صورت همه دوران تحصیل او و معلم دیدن های او از هفت هشت ده سال فزونی نمی یابد ، در صورتیکه دیگران لااقل بیست یا سی سال به درس گرفتن و معلم دیدن اشتغال می ورزند . اغلب نسبت به آیت الله بروجردی ایراد می گرفتند که استاد کم دیده است . از نظر ما حُسن آقای بروجردی همین بود. اگر چه آن مرحوم نیز بر خلاف عقیده منتقدین ده دوازده سال استادهای در«ه اول دیده بود . هفت هشت سال در نجف و سه چهار سال در اصفهان . با اینحال

حضرات «نجفی» قبولش نمی کردند و می گفتند مثلاً باید سی سال استاد دیده باشد! در حالیکه مرحوم بروجردی بهمین علت ابتکارش از اغلب علمای معاصرش بیشتر بود . چرا که فکر می کرد ، یعنی مجال فکر کردن داشت . بهر حال جای تردید نیست که در آموزش و پرورش ، رشد فکری دادن به متعلم ، به شاگرد ، به کودک به بزرگ و به جامعه بایستی هدف قرار بگیرد. اگر معلم است ، اگر استاد است ، اگر خطیب است یا واعظ هرکه در مسند تعلیم جای دارد باید بکوشد که رشد فکری یعنی قوه تجزیه و تخلیل به دانش آموز بدهد . اگر

همش براین قرار گیرد که هی بیاموزد، هی فرا گیرد هی حفظ کند ، نتیجه أی نخواهد گرفت . آنچه که ما راجع به تعقل می بینیم ، می رساند که شخص به نیروی فکر کردن قادر می شود که استنباط بکند ، اجتهاد بکند ، رد فرع بر اصل بکند . مرحوم آیت الله حجت در تعریف اجتهاد می فرمودند که اجتهاد اصل معنایش این است که یک مسئله جدید که شخص نسبت به آن هیچ سابقه ذهنی ندارد و در هیچ کتابی هم طرح نشده است به او عرضه شود و این شخص بتواند فوراً آن مسئله را بر اساس اصولی که در داست دارد به طور صحیح تطبیق

کرده و استنتاج نماید . اجتهاد واقعی این است ، والا آموختن مسائل جواهر و حفظ کردن مقدمه و صغری و کبری و نتیجه آن و اینکه مثلاً فهمیدم که صاحب جواهر چنین می گوید! و من هم نظر او را انتخاب کردم ، اینها اجتها نیست . اجتهاد ابتکار است، یعنی اینکه خودش رد فرع بر اصل بکند لهذا مجتهد واقعی در هر علمی به همین شکل قابل پذیرش است . بنابراین عده أی از مجتهدها در واقع مقلدند ، مقلدهایی در سطح بالاتر . شما می بینید که در هر دو قرن یا سه قرن و بیشتر یک نفر را می توان یافت که اصولی را تغییر داده و اصول دیگری را جایگزین آن کرده است . به بیان واضحتر ، وضع قواعد تازه أی نموده است تا دیگران از آن پیروی کنند. به نظر ما مجتهد اصلی تنها همین یک نفر است ، باقی مجتهدها که به آموختن و

پیروی نظر امثال او اشتغال دارند اصولاً مقلدهای مجتهد نمایندو چنانکه گفتیم در هر دانشی متهد وقعی این چنین است . در ادبیات ، در فلسفه و منطق در فقه و اصول ، در فیزیک و ریاضی اجتهاد به همین گونه است و تفاوتی نمی کند . شما می بینید که در فیزیک دانشمندی می آید و یک مکتب فیزیکی می آورد ، بعد همه دانشمندان علم فیزیک از او تبعیت می کنند ، در فقه هم ، علما همه هستند و لیکن تنها یک نفر از ایشان موفق می شود که مکتب جدیدی ارائه کند ؛ مکتب جدیدی که قابل قبول هم هست ، آنوقت افکار همه را تابع مکتب خود می سازد ، تابع فکر خود می نماید ، این را باید گفت مجتهد واقعی . البته تفکر بدون تعلیم و تعلم امکان پذیر نیست . مایه اصلی تفکر تعلیم و تعلم است . ( منظور ما در اینجا تفکر عقلانی است نه روحی ) اما اینکه در اسلام تفکر عبادت شمرده شده است، غیر از این است که تعلم عبادت است. اینها دو مسئله متفاوتند و جدای از یکدیگر قابل طرح و بررسی می باشند.

۱ـ تعلیم و تعلم عبادتست.
۲ـ تفکر عبادتست.

و اما آنچه در باب تفکر آمده بیشتر است از آنچه در باب تعلم ذکر شده است . مثلاً اَفضَلٌ العِبادَه التَفکُر (یعنی برترین عبادتها تفکر است ) . در این زمینه البته برخی از بسیاری را ذکر کردیم و این همچنانکه گفتیم غیر از مسئله تعلم است . با تفکر ، گذشته از نتایج حاصله آن برای آدمی ، خود فکر نیز رشد می کند و وسعت می یابد . در قرآن مجیدراجع به تفکر و تعقل مطالب زیادی است و در احادیث هم ما به اندازه منظور نمونه أی چند ذکر کرده و به ضرورت اجمال در گذشتیم.

مسئله دیگر مسئله «علم و تعلم» است که این دیگر فراگیری است یعنی افراد از یکدیگر بیاموزند . به نظر می رسد که در این باره نیز از طرح موضوع به وجه اطناب و تفصیل بی نیاز باشیم چون امر واضحی است . همینقدر می گوئیم که باید در حدود تعریف«علم» در اسلام ، از حدود تعلیمات اسلامی بحث نمود ، یعنی نخست باید دانسته شود که اصولاً علم مورد نظر اسلام چگونه علمی است والا همینکه در اولین آیات می فرماید :

« اقرا باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق اقرا و ربک الاکرم الذی بالقلم علم الانسان مالم یعلم »
خود بهترین شاهد بر عنایت فوق العاده اسلام به تعلیم و تعلم است. این دو آیه را نیز در این باب متذکر می شویم : «هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون» و «و قال الذین اوتوا العلم و یلکم ثواب الله خیر لمن امن و عمل صالحا». پیامبر اکرم (ص) می فرماید : بالتعلیم ارسلت « من برای تعلیم فرستاده شده ام » و این سخن را آنگاه فرمودند که بنابر مشهور در مسجد گروهی را یافتند که به عبادت مشغول بودند وجمعی را که به تعلیم و تعلم اشتغال داشتند به مشاهده ایشان از لسان شریف شنیده شد که : کلاهما علی خیر «هر دو گروه به خیر و نیکویی می گذرانند » و بعد فرمودند که : ولکن بالتعلیم ارسلت «اما من برای تعلیم فرستاده شده ام». سپس حضرتشان نیز در آن گروه که به تعلیم و تعلم می گذرانیدند نزول اجلال فرمودند و نیز در قرآن کریم است که :

«هو الذی بعث فی الامیین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه »
یزکیهم در لفظ به معنی پاکیزه گردانیدن است و مشتمل بر پرورش و تربیت است . و اما «و یعلمهم الکتاب و الحکمه» مربوط به تعلیم است. حال مقصود از کتاب ، هرچه باشد مطلق کتاب و یا…. بالاخره کتاب و حکمت با یکدیگر توأم شده است و حکمت دریافت حقیقت است و در این جای بحث نیست . اینکه چه حکمت است و چه حکمت نیست ، یعنی بحث در چیستی و ماهیت حکمت بحث صغروی است . هر دریافت حقیقی را حکمت می گویند.

بهر حال در مسئله تعلیم و تعلم عمده این است که ما ببینیم حدود آن چیست . من در یک سخنرانی که قبلاً کرده ام و با عنوان فریضه علم چاپ شده است بحثی را طرح کردم مبنی بر اینکه بعضی از علمها واجب عینی است ، یعنی که آگاهی برآن به عنوان اعتقاد بر هر انسانی لازم و واجب است. مثل معرفه الله « علم بالله و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الاخر» یعنی آن مقدار علمی که مقدمه ایمان است. یا از شرایط ایمان است ، چون ایمان گرایش «عن علم» است نه گرایش «عن تقلید» .

پس «طلب العلم فریضه» مسلماً شامل آن علمهایی است که از شرایط ایمان محسوب می شود (علمهایی که واجب عینی اند ) از این که بگذریم بحث در ماهیت این علماست . در این باب میان اصناف علمای اسلامی بحث تقریباً بیهوده أی طرح شده است ، راجع به اینکه این علمی که فریضه محسوب می گردد کدام علم است ؟ فقها گفته اند که مقصود علم فقه است ، برای اینکه مقدمه عمل است ، علمای اخلاق عقیده دارند که علم احلاق به مراتب از فقه لازمتر و واجبتر است . متکلمین برآنند که علم فریضه ، علم کلام است؛ مفسرین علم تفسیر کتاب الله را ارجح شمرده اند. به نظر ما این مباحث بی نتیجه است ، چراکه علم یا خودش هدف است و یا مقدمه برای هدفی است. در صورت نخست خود علم واجب است،

مثل همین اصول عقاید و در صورت ثانی که که مقدمه قرار می گیرد. اگر هدفی از اهداف اسلامی متوقف بر آن باشد واضح است که از باب مقدمه واجب ، واجب می شود. دیگر اینکه خود فقها قائلند که آموختن مسائل واجب مقدمی است ولی واجب تهیوئی است. می گویند واجب نفسی تهیویی است. یعنی آن چیزی که بر ما واجب است عمل کردن است. ما باید نماز بخوانیم ، ولی اینکه انسان بخواهد درست نماز بخواند بدون اینکه مسائل نماز ر بداند امکان ندارد. برای اینکه آماده شود یعنی بتواند نماز را صحیح بخواند واجبست مسائل نماز را یادبگیرد. و البته این موضوع اختصاص به نماز و روزه و امثال اینها ندارد. هر وظیفه أی از وظایف اسلام که نیازمند به علم باشد ، همان علم برایش واجب می شود به عنوان یک واجب

نفسی تهیوئی، یعنی واجبی که ما را آماده می کند برای واجب دیگری که نوعی واجب مقدمی است. درعلم اخلاق هم طبعاً چنین است. وقتی قرآن«یزکیهم» می فرماید تزکیه نفس می خواهد ، آنهم بدون معرفت و علم ممکن نیست. پس آموختن مسائل روانی و اخلاقی مقدمتاً برای اینکه تزکیه نفس حاصل شود، ضروری است. آموختن خود قرآن نیز ضرورت فوق العاده دارد. وقتی ما باید یک سلسله دستورات را از قرآن بیاموزیم بدیهی است که یاد گرفتن قرائت و قواعد و تفسیر واجب است. در واقع دائره علم آنگاه توسعه پیدا می کند که بدانیم

ما گذشته از واجبهایی که باید بر اساس تقسیم کار صورت بگیرد، ولیکن در وجوب آن تردیدی نیست. نظیر اینکه پزشک لازم است، پس پزشکی ، واجب کفائی است ، یعنی واجب است که در میان مردم بقدر کفایت پزشک باشد که بیماران به ایشان مراجعه کنند . در عین حال مسلم است که پزشکی بدون علم امکان ندارد، پزشک که همین جور از آسمان نمی افتد از زمین هم نمی روید. همین آدمها بایست پزشک بشوند . پس باید علمش را بیاموزند. این است که علم پزشکی واجب کفائی است و اما اینکه حدش چیست؟ باید گفت که در هر زمانی به همان اندازه که امکان دارد آموختنش واجب است. زمانی بر مردم واجب بود که قانون بوعلی را بیاموزند، اکنون چیزهای دیگری واجب است . طب پیشرفت کرده است ، مطالب بهتری در این زمینه موجود است، باید آنها را آموخت و در علوم دیگر هم به همین قیاس.

به هر نحو ما تابدین جا به دو مسئله شارت کردیم . اولاً اینکه در تربیت و تعلیم اسلامی به رشد فکری و تعقل اهمیتی بسیار داده ده است . ثانیاً درباره خود تعلیم سخن گفتیم و متذکر شدیم که آموختن حدود مشخص ندارد . اسلام نیامده است که فراگیری علوم را مشخص کند و تعیین نماید که فیزیک بیاموزید یا نه ، ریاضیات را یاد بگیرید ، یا نه و فلسفه حکمت را فراگیرید یا نگیرید. درباره کلام و تفسیر و اصول و اخلاق نیز چنین است ، بلکه اسلام اصولآً چیزهایی آورده و مفاهیمی را گفته که باید آنها را انجام داد و به آنها عمل کرد . این عمل و فعل بر این علوم توقف دارد ، پس این علوم را بایستی آموخت و تحصیل این علوم واجب است.

گفتار پنجم
بحث ما درباره عوامل تربیت بود چندعامل را درباره اش بحث کردیم و حال دنباله بحث، یکی از عواملی که خیلی ساده است ولی شاید کمتر به آن توجه می شود خود عامل کار است. کار از هر عامل دیگری اگر سازنده تر نباشدنقشش در سازندگی کمتر نیست . انسان این جور خیال می کندکه کار اثر انسان است، معلول انسان است، پس انسان مقدم بر کار است ، یعنی چگونگی انسان مقدم است بر چگونگی کار و چگونگی کار تابع چگونگی انسان است و بنابراین تربیت بر کار مقدماست. ولی این درست نیست، هم تربیت بر کار مقدم است و هم کار بر تربیت مقدم است ، یعنی این دوهم علت یکدیگر هستند و هم معلول یکدیگر ، هم انسان سازنده و خالق و آفریننده کار خودش است و هم کار و نوع کار خالق و آفریننده روح و چگونگی انسان است . اول به طور مختصر عرض کنم ، گرچه شاید نیازی به توضیح نداشته باشد ، که در اسلام بیکاری مردود و مطرود است و کار به عنوان یک امر مقدس در اسلام شناخته شده است .

در زبان دین وقتی می خواهند تقدس چیزی را بیان کنند به این صورت بیان می کنند که خداوند فلان چیز را دوست دارد. مثلاً در حدیث وارد شده است : ان الله یحی المومن المحترف ؛ خداوند دوست دارد مومنی را که دارای یک حرفه است و بدان اشتغال دارد. یا اینکه گفته اند : الکاد لعباده کالمجاهد فی سبیل الله؛ آن کسی که خود را برای اداره زندگیش به مشقت می اندازد مانند کسی است که در راه خدا جهاد می کند یا آن حدیث معروف که در همه کتب است و حدیث نبوی معروفی است که فرمود : ملعون من القی کله علی الناس؛ هرکس

که بیکار بگردد و سنگینی خود را بر دوش مردم بیندازد ملعون است. لعنت خدا شامل او هست . این حدیث در وسائل و بعضی کتب دیگر است . یا حدیث دیگری که در بحار و بعضی کتب دیگر هست، وقتی که در حضور مبارک رسول اکرم از کسی درباره کسی سخن می گفتند، مثلاً می گفتندچنین و چنان است، بعد می پرسید که کارش چیست؟ اگر می گفتند که کار ندارد می فرمود: سقط من عینی ؛ یعنی در چشم من دیگر ارزشی ندارد . در این زمینه متون زیادی داریم . در همین کتاب کوچک داستان راستان، از حکایات و داستانهای کوچی که از امیرالمومنین و پیغمبر و ائمه نقل کرده ایم از خود این داستانها فهمیده می شود که چقدر کار کردن و کار داشتن از نظر پیشوایان اسلام مقدس است . این درست برعکس آن

چیزی است که در میان برخی متصوفه، زاهدمآبان و احیاناً در میان خود ما هم این مطلب در فکرمان رسوخ داشته که کار را فقط در صورت بیچارگی و ناچاری درست می دانیم، یعنی هرکسی که کاری دارد می گوییم این بیچاره محتاج است و مجبور است که کارکند، یعنی فی حد ذاته آن چیزی را که توفیق می شمارند و مقدس می شمارند بیکاری است، یعنی خوشا به حال کسانی که نیاز ندارند کاری داشته باشند، حالا کسی که بیچاره است دیگر چه کارش می شود کرد. در صورتی که اصلاً مسئله نیاز و بی نیازی نیست. اولاً کار یک

وظیفه است ، از نظر وظیفه اجتماعی و اینکه اجتماع حقی بر گردن انسان دارد و اینکه یک فرد هرچه مصرف می کند محصول کار دیگران است. اگر نظریه مارکسیستها را بخواهیم بپذیریم، اساساً ثروت وارزش و هر چیزی که ارزشی دارد تمام ارزشش بستگی به کاری دارد که در راه ایجاد آن انجام گرفته است ، یعنی این امر کالا و کالا بودن کالا در واقع تجسم کار است که انجام شده است. حالا اگر این نظریه صددرصد درست نباشد، باز هر چیزی که انسان مصرف می کند لااقل مقداری از ارزش آن در برابر کاری است که برایش انجام گرفته است. لباسی که می پوشیم ، غذایی که می خوریم ، کفشی که به پا می کنیم ، حتی مسکنی که در آن زندگی می کنیم ، هرچه را که نظر کنیم می بینیم غرق در نتیجه کار دیگران هستیم . کتابی را که جلومان گذاشته و مطالعه می کنیم خودش محصول کار دیگران است ، از آنان که تألیف کرده کاغذ ساخته و چاپ کرده و جلد کرده و همه اینها . انسان در

اجتماعی که زندگی می کند غرق است در محصول کار دیگران، آنوقت چنین آدمی به هر بهانه أی بخواهد از زیر بار کار شانه خالی کند همان فرموده پیغمبر است ، یعنی سنگینی او روی دوش دیگران هست بدون اینکه کوچکترین سنگینی از دیگران به دوش گرفته باشد . در اینکه کار کردن وظیفه است که نمی شود شکی کرد و لی حالا ما از نظر تربیت در کار بحث می کنیم.

آیا کار یک وظیفه از روی ناچاری اجتماعی است ، یا نه ، این مسئله ناچاری اجتماعی هم اگر نباشد کار لازم است، اگر این لابدیت و ناچاری وظیفه اجتماعی نباشد ، بازهم کار از نظر سازندگی یک فرد امر لازمی است؟ انسان یک موجود به یک اعتبار چندکانونی است انسان جسم دارد انسان قوه خیال دارد انسان عقل دارد انسان دل دارد انسان… کار برای جسم انسا ن ضروری است ، برای خیال انسان ضروری است برای عقل و فکر و برای قلب و احساس و دل انسان هم ضروری است . اینها همه را آلان عرض می کنم . اما برای جسم کمتر

احتیاج به توضیح دارد برای اینکه امری محسوس است ، یعنی بدن انسان اگر کار نکند مرض می شود ، آقایان پزشکان این مطلب را از همه بهتر می داند ، تعینی کار برای بدن انسان یکی از عوامل الصحه است . از طرفی انسان یک نیرویی دارد و آن این است که دایماً ذهنش و خیالش کار می کند . وقتی که انسان درباره مسائل کلی بهطور منظم فکر می کند و از یک مقدمه نتیجه أی می گیرد این را می گیویییم تفرک و تعل ولی وقتی که ذهن اسنان بدون اینکه نظمی داشته باشد بخواهد نتیجه گیری کند و رابطه منطقی بین قضایا را کشف کند همین طور که ذهن اسان از اینجا به آنجا ، از آنجا به اینجا تداعی می کند ، به یک حالت عارضی گرفتار می شود . اگر انسان خیال را در اختیار خودش نگیرد یکی از چیزهایی است که

انسان را فاسد می کند ، یعنی انسان نیاز دارد به تمرکز قوه خیال . اگر قوه خیال آزاد باشد منشأ فساد اخلاقی انسان است ، حالا جمله أی از امیرالمؤمنین(ع) نقل می کنم ـ این جمله در نهج البلاغه نیست و متأسفانه یادم رفته که در کجا دیده ام ولی دیده ام ـ النفس ان لم تشغله شغلک ، یعنی تو نفس را اگر به کاری مشغول نکنی او تو را به خودش مشغول می کند . یک چیزهایی است که انسان اگر آنها را به کاری نگمارد طوری نمی شود ، مثل یک جمادی است ، انگشتری را فرض کنید که به انگشت می کنند ، حالا اگر این انگشتر را میان طاقچه أی یا جعبه أی بگذاری طوری نمی شود . ولی نفس انسان جور دیگری است و آن این است که همیشه باید او را مشغول داشت ، یعنی کاری و طراحی داشته باشد که

همیشه آن را متمرکز کند و وادار به آنچه که دلش می خواهد و ادار می کند . آنوقت است که دریچه خیال به روی انسا باز می شود ، در رختخواب هم فکر می کند ، در بازار هم فکر می کند ، همین طور خیال خیال خیال ، و همین خیالات است که انسان را به هزاران نوع گناه می کشاند . اما بر عکس وقتی که انسان یک نوع کار وشغلی داشت ن این کار و شغل انسان را به سوی خود می کشد و جذب می کند و مجالی به فکر و خیال باطل نمی دهد . در یک کتاب اخلاقی ـ که دو جلد است و اسم کتاب هم اخلاق است ، مردی به نام ساموئل اسمایلز نوشته ، از کتابهای خوبی است که در اخلاق نوشته اند ، سالها پیش خوانده ام ، کتاب دیگری هم خوانده ام : در آغوش خوشبختی ، این هم کتاب خوبی است ،

آلان یادم نیست که در کدامیک از این دو کتاب خوانده ام ـ نوشته بود که گناه غالباً انفجار است ، انفجاری همچون دیگ بخار که اگر آن را بخار بدهند و هیچ منفذ و دریچه اطمینانی نداشته باشد ، بالاخره انفجار صورت می گیرد ، و انسان نیز به وسیله گناهان منفجر می شود . منظورش این بود که انسان به حکم اینکه یک موجود زنده است باید با طبیعت در حال مبادله باشد. آقای مهندس بازرگان در کتابهایشان خیلی جاها این مطلب را بیان کرده اند که انسان با طبیعت دایماً در حال مبادله است ، یعنی نیرو می گیرد ، انرژی می گیرد و از این طرف هم می خواهد مصرف کند. انسان وقتی که نیرو و انرژی می گیرد این نیرویی که گرفته ، چه جسمی چه روحی این را باید جایی مصرف کند ، خیال انسان هم همینطور است .

بدن انسان وقتی نیرو می گیرد باید مصرف شود ، زیان انسان بالاخره باید حرفی بزند ، این چشم انسان بالاخره چیزی را باید ببیند ، این گوش انسان بالاخره باید صدایی را بشنود ، این دست انسان باید حرکت بکند ، این پای انسان باید حرکتی کند ،یعنی انسان نمی تواند که از طبیعت مرتب انرژی بگیرد و بعد هم خود را نگه دارد و مصرف نکند . این مصرف نکردن مثل همان دیگ بخار بی منفذ است که مرتب حرارت و بخارش می دهند و بالاخره منفجر می شود . افرادی را به دلیل تعین مآبی یا به هر دلیل دیگر، که البته علل و عوامل زیادی دارد در مورد مردها غالباً تعیین مآبی منشأ آن بود و در مورد زنها علل دیگر در کار بود ، اینها را در یک حالت بیکاری و به قول عربها در یک حالت«عطله» در می آورند، یعنی تمام وجودشان از نظر کار کردن و صرف انرژیهای ذخیره شده در یک حالت تعطیل می ماند. این شخص خودش هم متوجه نیست و نیروها سعی می کنند که به یک وسیله بیرون آیند . راه صحیح و درست و

مشروع که برایش باقی نگذاشته اند از طریق غیر مشروع بیرون می آید. غالباً حکام جانی از آب در می آیند و یکی از علل جانی شدن آنان همین حالت تعطیل ودن و عطله از کار درست است، چون این تعین مآبی اقتضا می کند که شخص حاکم هیچ کاری از کارهای شخصی خود را انجام ندهد، مثلاً اگر سیگاری هم می خواهد بکشد اشاره نکرده کس دیگری سیگار را آماده می کند ، و حتی کبریت را هم کس دیگری بکشد ، خودش این مقدار زحمت نکشد که حتی کبریت برای سیگارش بکشد ، کفشش را می خواهد پایش کند کسی فوراً می آید و پاشنه کش درآورده و کفشش را به پایش می کند، لباسش را مثلاً یا عبایش را می خواهد روی دوش بیندازد فوراً کسی روی دوشش می اندازد، بعد به وصفی در می آید که

همه کارهایش را دیگران انجام می دهند و همین جور مربا مانند بیکار می نشیند و حتی جوری می شود که دست زدن به یک کار را، هرچند ساده و کوچک باشد ، بر خلاف شأن و بر خلاف حیثیت تشخیص می دهد . یکی از امرای قدیم خراسان را درباره اش می گویند که جبه های خز خوبی پوشیده بود ، برای او قلیانی آوردند و تکانی خورد و آتش قلیان روی جبه خزش افتاد ، بر خلاف شأن خودش می دید که لباسش را تکان دهد تا آتش بیفتد ، فقط گفت بچه ها ـ یعنی بیایید ـ تا آنها آمدند این جبه سوخت و مقداری از تنش هم سوخته بود ، او اصلاً بر خلاف شأن و حیثیت خود می دانست که جبه خود را تکان دهد ، یا حتی شنیدیم بینی خود را مثلاً اگر می خواست پاک کند دیگری باید دستمال جلوی دماغش می گرفت. قص

ه آن غلام معروف است که دستمال را جلوی بینی ارباب گرفت و ارباب گفت چرا بیرون نمی آید ، گفت ارباب فینش را هم من باید یکنم ، اقلاً این کار را خودت بکن. واقعاً هر کدام از ما اگر به این حال درآییم و آداب اجتماعی حتی اجازه دستمال گرفتن جلو بینی را به ما ندهد ، خود بخود بعد به یک جا که نوبت آن برسد واویلاست که در آن وقت دیگر چه کار باید بکند . همین است که دست به هر جنایتی و خیانتی می زنند، برای همین است که آداب اجتماعی نمی گذارندش که انرژیها را در راه صحیح مصرف کند. زنها از قدیم مشهور بودند که زیاد غیبت می کنند ، شاید این به عنوان یک خصلت زنانه معروف شده بود ، یعنی زن طبعتش این است و آنها جنساً غیبت کن هستند، درصورتی که چنین چیزی نیست، زن و مرد فرق نمی

کند. علتش این بود که زن، مخصوصاً زنهای متعنیات زنهایی که کلفت داشته اند و در خانه همه کارهایشان را کلفت و نوکر باید انجام بدهند، هیچ شغلی، هیچ کاری نه داخلی نه خارجی نداشت و صبح تا شب باید بنشیند و هیچ کاری نکند، پس چه کارکند؟ کتاب هم که مطالعه نمی کرد، اهل علم هم که نبوده ، خوب باید زنی همشأن خودش پیدا کند و راهی هم غیر از غیبت کردن برایش باز نبوده، و این غیبت برایشان یک امر ضروری بوده، یعنی اگر غیبت نمی کردند واقعاً ناجور بود، بدبخت و بیچاره بودند یک وقت در آن انجمن ماهانه داستانی نقل کردم که از روزنامه گرفته بودم ، نوشته بود در یکی از شهرها یا ایالات امریکا زنها به قمار عادت کرده بودند و در خانواده ها قمار این قدر رایج شده بود که زنها عادت کرده بودند و در

خانه ها به صورت یک بیماری رواج یافته بود و شکایت همه این بود که زنها دیگر کاری غیر از قمار ندارند. اول به عهده واعظها گذاشتند که این بیماری را از سر مردم بیرون ببرند ـ ولی آخر بیماری علت دارد تا علتش از میان نرود که بیماری از بین نمی رود ـ مرتب واعظها شروع کردند به موعظه در زیانهای قمار و آثار اخروی قمار ، مثلاً صحبت کردند ولی اثر نداشت . یک شهردار پیدا شد و گفت که این بیماری را من علاج می کنم ، آمد کارهای دستی از قبیل بافتی را تشویق کرد و برای زنها مسابقه های خوب گذاشت و جایزه های خوب تعیین کرد ، طولی نکشید که زنها دست از قمار کشیده و به این کارها پرداختند . آن مرد علت را تشخصی داده بود و فهمیده بود که علت پرداختن زنها به قمار بیکاری و احتیاج آنها به سرگرمی

است، کار دیگری را برایشان به وجود آورد تا توانست قمار را از میان ببرد. در واقع یک خلاء روحی در میان آنها وجود داشت و آن خلاء منشا این گناه بود و آن آدم فهمید که این خلاء را باید پرکرد تا بشود او را از بین برد . تا آن خلاء به وسیله دیگری پر نشود نمی شود این را از بین برد. این است که یکی از آثار کار ، جلوگیری از گناه است . البته نمی گویم صددرصد این طور است ولی بسیاری از گناهان منشأش بیکاری است.

در جلسه پیش راجع به گناه فکری و خیالی صحبت کردیم که آقای دکتر عالی بحث کردند و قبول کردیم که بحث ایشان بحث خوبی هم بود. عرض کردیم که گناه منحصر به گناهی که به مرحله عمل برسد نیست، گناه خیالی هم خود گناه است، یعنی فکر گناه هم نوعی گناه است. البته فکر گناه تا به مرحله عمل نرسیده گناه نیست. برخلاف فکر کار نیک که اگر به وسیله مانعی به مرحله عمل هم نرسد در نزد خدا به منزله هما عمل خوب شمرده می شود ولی فکر گناه هم خودش نوعی گناه است . کار علاوه بر اینکه مانع انفجار عملی می شود مانع افکار شیطانی و وساوس شیطانی و خیالات شیطانی هم می شود . لهدا در مورد کار می گویند که هر کسی باید کاری را انتخاب کند که در آن کار استعداد دارد تا آن کار

علاقه انسان را به خود جذب کند. کار اگر مطابق استعداد و مورد علاقه نباشد و فقط انسان آن را به خاطر درآمد و مزد بخواهد انجام دهد ، این اثر تربیتی را ندارد و شاید فاسد کننده روح هم باشد . انسان باید کاری را که انتخاب می کند استعدادیابی هم شده باشد. هیچ کس نیست که فاقد همه استعدادها باشد ، منتها انسان خودش نمی داند که استعداد چه کاری را دارد. چون نمی داند و بعد دنبال کاری می رود که استعداد آن را ندارد ، همیشه ناراحت است. مثلاً وضع دانشجویان ما با این کنکورهای سراسری وضع بسیار ناهنجاری است ، یعنی دانشجو می خواهد به هر شکلی که هست این دو سال سربازی را نرود و عجله هم دارد به هر شکلی که هست در دانشگاه را پیدا کند ، بعد آن ورقه ها و پرسشنامه ها را که پر می کند ده جا را که دیپلمش به او اجازه می دهد نام نویسی می کند ، هرجا را که درآمدش بیشتر است انتخاب می کند و بسا هست یک جا را انتخاب می کند که اصلاً ذوق آن را

ندارد، یعنی سرنوشت خود را تا آخر عمر به دست یک تصادف می دهد . این آدم تا آخر عمر خوشبخت نخواهد شد. بسا هست این فرد ذوق ادبی اصلاً ندارد ولی احتیاطاً با وجود دیپلم ریاضی اسمی هم در ادبیات یا الهایت می نویسد ، بعد آنجاها قبول نمی شود و اینجا می آید جایی که نه استعدادش را و نه ذوقش را دارد، و تا آخر عمر کاری دارد که آن کار روحش را جذب نمی کند و ذوقش را جذب نمی کند. مثل کارهای اداری ، که آنها هم اکثراً این جور است ، و البته ممکن است به بعضی کارها شوق داشته باشند ، ولی اکثراً خود کار اداری که ابتکار ندارد و فقط تکرار است ، و اجباراً برای اینکه گزارش غیبت ندهن و حقوقش کم نشود با وجود بی میلی شدید این پنج ساعت را پشت میز می نشیند، این هم خودش صدمه أی به فکر و روح انسان می زند. انسان باید کاری را انتخاب کند که آن کار عشق آدم را بکشد علاقه انسان را جذب کند. از کاری که آدم علاقه ندارد باید صرف نظر کند ولو درآمدش هم زیاد

باشد . پس در مورد کار ، این جهت را هم باید مراعات کند و وقتی مراعات کرد آن وقت است که خیال و عشق انسان جذب می شود و در کار ابتکاراتی به خرج می دهد و از همین جاست که یکی از خواص کار آشکار می شود ، یعنی آزمودن خود انسان . یکی از چیزهایی که انسان باید قبل از هرچیز بیازماید خودش است . انسان خودش نمی تواند قبل از آزمایش استعدادهای خود را کشف کند، تا انسان دست به کاری نزند نمی تواند بفهمد که استعداد این کار را دارد یا ندارد، این است که با کار انسان خود را کشف می کند و خود کشف کردن بهترین کشفهاست برای انسان . اگر دست به کاری زد و دید استعدادش را ندارد کار دیگری و بعد کار دیگر ، تا بألاخره کار مورد علاقه و موافق با استعدادش را به دست می آورد. وقتی که آن کار را کشف کرد و فهمید، ذوق وعشق عجیب پیدا می کند و اهمیت نمی دهد که درآمدش چقدر است ، آن وقت است که شاهکارها را به وجود می آورد . شاهکارها

ساخته عشق هستند نه پول و درآمد. با پول می شود کار ایجاد کرد، اما انسان با پول نمیتواند شاهکار ایجاد کند ، واقعاً باید انسان به کار عشق داشته باشد. پس یکی از خواص انسان این شد که انسان خود را می آزماید و کشف می کند با کار و فکر . فکر گفتیم این است که انسان منطقی فکر کند. منطقی فکر کردن این است که هر نتیجه أی را انسان از مقدماتی که در متن خلقت و طبیعت قرارداده شده بخواهد. اگر انسان فکرش این جور بود که همیشه نتیجه ها را از راهی که در متن خلقت برای آن نتیجه قرارداده شد بخواهد ، این

فکر منطقی است. اما اگر انسان هدفها، ایده ها ، آرزوهای خود را از راههایی می خواهد که آن راهها راهی نیست که در خلقت به سوی آن هدف باشد، اگر هم احیاناً یک وقت بوده آن تصادف بوده است، یعنی کلیت نداردـ مثلاً ممکن است یک نفر ثروتمند شده باشد. از راه گنجی ، یک وقتی مثلاً در صحرا می رفته و یا زمینی خریده شده باشد. از راه گنجی یک وقتی مثلاً در صحرا می رفته و یا زمینی خریده بوده و می خواسته است ساختمان کند و بعد زمین را کنده و گنج پیدا شده؛ یا مثلاً از راه بلیطهای بخت آزمایی پولش زیاد شده است. حال اگ

ر انسان بخواهد همیشه پول را از چنین راهی بخواهد ، یعنی راهی که منطقی نیست، راه حساب شده نیست ، این فکر ، فکر غیر منطقی است. اما اگر کسی پولی را، درآمدی را از راهی منطقی بخواهد، مثلاً اگر انسان از راه عملگی بخواهد، درست است که راه ضعیفی است ولی راهی منطقی است. اگر من فکر کنم که مثلاً امروز این بیل را روی شانه ام بگیرم و بگویم تا غروب حاضرم کار کنم ، این مقدار منطقی است که تا امشب مبلغ پانزده تومانی گیرم می آید. انسان وقتی که در عمل باشد و وارد کار باشد فکرش منطقی می شود ، یعنی در عمل رابطه علی و معلولی و سببی و مسببی را همیشه لمس می کند ، چون لمس می کند فکرش منطبق می شود با قوانین عالم ، فکرش دیگر آن فکر شیطانی و خیالی و

آرزویی نیست ، دیگر فکرش منطبق است بر آنچه وجود دارد و آنچه وجود دارد حساب است،منطق است قانون است، این است که عرض کردیم کار روی عقل و فکر اسنان اثر می کند گذشته از اینکه انسان با کار تجربه می کند و علم به دست می آورد کار خودش مادر علم هم هست ، یعین بشر علم خود را با تجربه و با کار به دست آورده است.غیر از اینکه کار منشأ علم است عقل و فکر اسنان را نیز اصلاح می کند، و عقل انسان را تربیت و تنظیم و تقویت می کند . روی دل انسان چطور؟ یعنی روی احساس انسان، اینکه در اصطلاح قرآن ب

ه آن می گویند دل ، آن چیزی که رقت ، خشوع ، قساوت ، روشنی و تاریکی ، این چیزها به او نسبت داده می شود ، می گوییم فلان کس آدم رقیق القلبی است، فلانی آدم قسی القلبی است ، یا می گوییم قلبم تیره شده یا قلبم روشن شد آن کانون که در انسان وجود دارد و ما اسمش را دل می گذاریم. کار از جمله آثارش این است که به قلب انسان خضوع و خشوع می دهد ، یعنی جلو قساوت قلب می آورد، و کار اقل فایده اش برای قلب انسان این است که جلو قساوت قلب را می گیرد. این است که در مجموع، کار در عین اینکه معلول فکر و روح و خیال و دل آدم و جسم آدم است، سازنده خیال ، سازنده عقل و فکر و سازنآه دل و قلب و به طور کلی سازنده و تربیت کننده انسان است.

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 8700 تومان در 17 صفحه
87,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد