whatsapp call admin

مقاله در مورد حزب منحرف(مارقین)

word قابل ویرایش
27 صفحه
8700 تومان
87,000 ریال – خرید و دانلود

حزب منحرف(مارقین)

جنگ نهراوان با خوارج
در اینجا لازم است براى شناخت بهتر خوارج خصوصیات و سابقه آنها را مطالعه کنیم .
اصولاً در برخور با هر عقیده اى, گروهى راه افراط و عده اى دیگر راه تفریط را در پیش مى گیرند. انسان با کمک عقل باید راه اعتدال و میانه روى را بپیماید. در امور زندگى نیز برخى جانب افراط و بعضى تفریط را مى گیرند. دین میانه روى و راه راست است خداوند مى فرماید: ((و کذلک جعلناکم امه وسطا لتکونوا شهدا على الناس))۱ (این چنین شما را امت میانه رو و معتدل قرار دادیم تا گواه بر سایر مردمان باشید) این دین پا برجا و مستقیم نه به راست گرایش دارد و نه به چپ چنانچه على (ع) مى فرماید:.

چپ و راست روى موجب گمراهى است تنها راه صحیح میانه روى است .۲ در امور زندگى هم انسان باید معتدل عمل نماید. در خوردن, خوابیدان, ورزش, تفریح, مطالعه, کار, معاشرت و حتى عبادت, جانب افراط و تفریط هر دو مضر و گاهى خطرناک است. على (ع) فرموده اند:
نادان یا زیاده روى مى کند یا کم روى ۳٫

در برخورد با اسلام نیز عده اى از آغاز تا امروز دچار این افراط و تفریط شده اند که خوارج از آنهایند. بسیارى از آنها قارى و حافظ قرآن بودند در حالیکه قارى قرآن در آن زمان متخصص همه علوم اسلامى بود چون غیر از قرآن و علم قرآن, علم دیگرى نبود و قاریان آنروز مثل فقهاى امروز بودند.۴ و با توجه به اینکه در زمان حکومت خلفا نقل حدیث پیامبر ممنوع و قرآن هاى همراه تفسیر که مصاحف نامیده مى شد جمع آورى و سوزانده شده بود, اینان تنها ظواهر قرآن را مى فهمیدند و از معانى آن بى اطلاع بودند و بجاى رجوع به مفسر واقعى قرآن ـ حضرت امیر (ع) ـ بفهم خود اعتماد کرده و تفسیر براى مى نمودند.

از خصوصیات دیگر خوارج این بود که بیش از اندازه به ظواهر دین و انجام عبادات پرداخته از اصل و هدف دین دور بودند و روح آنرا نادیده مى گرفتند. بعضى از آنها بقدرى نماز خوانده و سجده کرده بودند که پیشانى و سر زانوهایشان از سجده پینه بسته بود. اینها در عاقبت معاویه را رها کرده و با على (ع) جنگیدید.۵ در مورد تفسیر به راى نیز نکته اى قابل ذکر است و آن اینکه پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
هر کس قرآن را به راى خود تفسیر کند, جایگاه خود را آتش جهنم قرار داده است .۶ لکن کسانى بدون داشتن تخصص و رجوع به متخصص, تنها با خواندن کمى ادبیات عربى, قرآن را به راى خودشان تاویل و تفسیر مى کنند. اینها خود بینى و غرور دارند و به فهم خود اعتماد مى نمایند. شاید چنین کسانى یک صفحه متن عربى را درست نتوانند بخوانند.

این مشکل در ایران بیش از همه کشورهاى اسلامى است. بعضى تحصیلکرده هاى اروپا بجاى اینکه اسلام را از روحانیون عالیمقام و فضلاى حوزه هاى علمیه بیاموزند, از خود تفسیر قرآن و حدیث مى گویند و درس اسلام شناسى مى دهند و بقدرى خود را بزرگ مى دانند که نظر همه علما را نادیده مى گیرند و آنها را تخطئه مى کنند. حتى فکر ناقص خود را در عرض نظر معصوم (ع) قرار مى دهند. یکى از اینان در تفسیر آیه اى از قرآن مى گفت:
حضرت امیر (ع) در این مورد رایى داشت اما راى من اینست ۷! این نحوه تفکر آن ملاّى وهابى است که به من گفت: محمد مردى مثل من بود, مُرد (نعوذ بالله

).
تفکر خوارج هم این گونه بوده است, لذا زیر بار امام زمانشان نمى رفتند. این غرور و استکبار همان خصیصه شیطان است که براى امام زمانش ـ حضرت آدم ـ سر فرود نیاورد و این جریان شیطان همیشه در تاریخ ادامه داشته و دارد.
پیشگویى پیامبر (ص) نسبت به خوارج: در زمان پیامبر (ص) شخصى بود بنام حرقوص بن زهیر تمیمى که او را ذو الخویصره یا ذوالثدیه ۸ مى گفتند. روزى پیامبر (ص) مشغول تقسیم صدقاتى بود که حضرت امیر (ع) از یمن به مدینه فرستاده بود. آن حضرت گاهى بعنوان تالیف قلوب به بعضى سهم بیشترى مى داد. ذوالخویصره پیش آمد و به پیامبر (ص) گفت:

اى محمد از خدا بترس و به عدالت عمل کن! پیامبر (ص) فرمود:
اگر من خدا را مصیت کنم چه کسى از او فرمان مى برد؟ خداوند مرا امین وحى خود در روى زمین قرار داده, شما مرا امین نمى دانید!؟ بعد پیامبر (ص) به اصحاب فرمود:
همانا از صنف این مرد گروهى هستند که قرآن مى خوانند ولى قرآن از گلوهایشان نمى گذرد ـ و به دلشان نمى رسد ـ از اسلام بیرون مى روند همچنانکه تیر از نشانه مى گذرد. با مسلمین مى جنگند و آنها را مى کشند ولى متعرض کفار نمى شوند. او را یارانى است که شما نماز و روزه و اعمال خود را در مقابل نماز و روزه و اعمال آنها کوچک مى شمرید.

در زمانى که مسلمین دو دسته شوند ـ اشاره به جنگ صفین ـ اینها خروج مى کنند. وسط سرشان را مى تراشند. اینان بدترین مردم اند و گروهى که از آن دو دسته بر حق هستند, اینها را مى کشند. تعمق ـ زیاده روى و وسواس ـ در دین دارند.۹ پیشگویى دیگر پیامبر (ص) درباره خوارج این بود که به اصحابشان فرموده بودند:

شما با سه طایفه مى جنگید.
ابوسعید خدرى مى گوید:
پیامبر (ص) ما را به جنگ ناکثین و قاسطین و مارقین فرمان داد.
پرسیدم:
اى رسول خدا (ص) در رکاب چه کسى؟ پیامبر (ص) فرمودند:
در رکاب على بن ابیطالب که عمار یاسر هم همراه او است .۱۰ ابو ایوب انصارى ۱۱ در جنگ صفین حاضر بود پس از توقف جنگ به کوفه رفت. علقمه و اسود او را ملاقات کردند و به او گفتند:
خداوند ترا به نزول پیامبر (ص) به خانه ات گرامى داشته, حالا شمشیرت را آورده اى و اهل لا اله الا الله ـ مسلمانها – را مى کشى؟! ابو ایوب انصارى گفت:

پیشرو به اهلش دروغ نمى گوید۱۲ پیامبر (ص) ما را فرمان داد با سه گروه در رکاب على (ع) بجنگیم :ناکثین, قاسطین, مارقین. ناکثین ـ کسانیکه پس از بیعت با حضرت امیر (ع) پیمان و عهد خود را شکستند ـ اهل جمل بودند که با آنها جنگیدیم. قاسطین ـ ستمکاران ـ اهل صفین بودند که از جنگ با آنها آمده ام و اما مارقین ـ از دین خارج شوندگان ـ اهل طرفات وسعفات و نخیلات و نهروان هستند که نمى دانم اینها کیانند و کجایند لکن حتماً با آنها مى جنگیم ان شا الله .۱۳ پیشگویى دیگر پیامبر (ص) این بود که روزى اصحاب از عبادت و دیندارى ذو الثدیه در حضور آن حضرت تعریف مى کردند. در همین موقع او به طرف آنها آمد. اصحاب گفتند:

اینست آنکه از او تعریف مى کردیم.
پیامبر (ص) فرمودند:
شما از کسى تعریف مى کنید که در چهره اش علامتى از شیطان است .
آنمرد از جأیکه پیامبر (ص) و اصحاب نشسته بودند گذشت و سلام نکرد. پیامبر (ص) او را ندا کرده و از او پرسیدند :
ترا بخدا قسم وقتى بر جمع ما مى گذشتى در دل نگفتى: در این جمع بهتر از من نیست؟ گفت:
آرى .
سپس او رفت نماز بخواند پیامبر (ص) فرمودند:
چه کسى این مرد را ـ که خود را از پیامبر بهتر مى داند و بدین سبب کافر شده است ـ مى کشد؟ ابوبکر گفت:
من.

و بقصد کشتن وى روانه شد. چون به او رسید او را دید نماز مى خواند. گفت:
سبحان الله, کسى را که نماز مى خواند بکشم؟ در حالیکه پیامبر ازکشتن نمازگزاران نهى کرده است .
برگشت. پیامبر (ص) فرمودند:
چه کردى؟ ابوبکر گفت:
دوست نداشتم او را در حال نماز بکشم و شما از کشتن نمازگزاران نهى کرده اید.
پیامبر (ص) دوباره به اصحاب فرمودند:
چه کسى این مرد را مى کشد؟ عمر گفت:
من.

و به این قصد روانه شد. دید در حال سجده است. گفت:
ابوبکر از من بهتر مى دانست ـ و او را نکشت من هم او را نمى کشم.
برگشت. پیامبر (ص) فرمودند:
چه کردى؟ عمر گفت:
او را دیدم که پیشانیش را براى خدا بر زمین نهاده بود دوست نداشتم او را بکشم.
پیامبر (ص) باز فرمودند:
چه کسى این مرد را مى کشد؟ على (ع) عرضه داشت :
من.

پیامبر (ص) فرمودند:
اگر به او برسى تو او را مى کشى.
على (ع) رفت دید بیرون رفته, برگشت. پیامبر (ع) پرسیدند:
چه کردى؟ عرض کرد:
رفته بود.
پیامبر (ص) فرمودند:
اگر کشته مى شد در امن من اختلاف نمى افکند.۱۴ (چون ذوالثدیه از جمله کسانى بود که در مقابل حضرت امیر (ع) جبهه گیرى کرده و جنگ نهروان را علیه آن حضرت برپا نمودند).
حال با توجه به خصوصیات خوارج برخورد آنها را با على (ع) مطالعه مى کنیم: چنانکه خواندیم لشکر معاویه در جنگ صفین براى جلوگیرى از پیروزى لشکر امیر الموئمنین (ع) به حیله عمروعاص قرآنها را سر نیزه کردند.

عده اى ظاهر بین که بعدها از خوارج شدند, فریب خورده دست از جنگ کشیدند و حضرت را به قبول حکمیت وادار ساختند. پس از شکست حکمیت بخاطر اعتماد بفهم خود از آیه ((ان الحکم الا لله))۱۵ چنین برداشت کردند که تنها خدا حاکم است و هیچکس حق حکم کردن بین مردم را ندارد لذا تعیین حکم را گناه و گناه را موجب کفر پنداشتند و خود از این گناه توبه کردند و حضرت امیر (ع) و دیگر مسلمانان را نیز گناهکار و کافر دانسته از او خواستند ت

وبه کند.
ذوالثدیه و جرئه بن برج طأى به على (ع) گفتند:
لا حکم الا لله.
على (ع) نیز گفت:
لا حکم الا لله.
ذوالثدیه گفت:
از گناهت توبه کن و ما را ببر با دشمنان ـ معاویه ـ بجنگیم تا خدا را ملاقات کنیم .
امیر الموئمنین (ع) فرمودند:
من که به شما گفتم ـ قرآن سر نیزه کردن آنها فریبى از معاویه است بجنگ ادامه دهید ـ شما خودتان نپذیرفتید.
و ما تا تعیین نتیجه حکمیت با آنها قرار داد متارکه جنگ نوشته ایم و خداوند فرموده است: ((اوفوا بعهد الله اذا عاهدتم)) ۱۶ به عهد خود وفا کنید.
ذو الثدیه گفت:
حکم قرار دادن گناه بود باید از آن توبه کنى.
على (ع) فرمود:
این کار گناه نیست, سست فکرى ـ خودتان ـ است که از آن نهیتان کردم.
جرئه گفت:
قسم به خدا اگر تعیین حکم را گناه ندانى با تو مى جنگم و به این قتال رحمت و خشنودى خدا را طلب مى کنم.
على (ع) فرمود:
واى بر تو, چقدر بدبختى, گویا مى بینم کشته شده اى و باد بر روى تو خاک مى افشاند.
جرئه گفت:
دوست دارم چنین شود! حضرت امیر (ع

) فرمود:
لکن شیطان شما را به کفر کشانده .
پس از گفتگو آن دو از نزد حضرت خارج شدند و عقیده باطل خود را در میان مردم کوفه پر کردند و عده اى با آنها هم عقیده و همدست شدند و شروع به جسارت به امیر الموئمنین (ع) نمودند بطوریکه در حال نماز آن حضرت یکى از آنها این آیه را خواند که ((و لقد اوحى الیک والى الذین من قبلک لئن اشرکت لیحبطن عملک و لتکونن من الخاسرین)) ۱۷ (به تو اى پیامبر و پیامبران گذشته وحى نمودیم که اگر شرک ورزى عملت از بین مى رود و از زیانکاران مى شوى) با این آیه کنایه به حضرت على (ع) زدند که مشرک شدى و آنچه پیش از این, خدمت به اسلام کردى نابود شد.

حضرت هم در پاسخ این آیه را تلاوت نمود. ((فاصبر ان وعد الله حق ولا یستخفنک الذین لایوقنون))۱۸ (اى پیامبر ـ بر آزار ایشان صبر کن وعده خدا ـ به یارى تو ـ راست و درست است و رفتار کسانیکه به معاد یقین ندارند ترا سبک نسازد ـ بزرگى و وقارت را به سبکى و خفت نکشاند).
از آنجا که خوارج از آیه ((ان الحکم الا لله)) استفاده مى کردند که کسى نمى تواند بین مردم حکم شود حکم از آن خداست. حضرت امیر (ع) آنها را در خانه اى جمع کرد قرآنى آورد در میان گذارد و به آن خطاب کرد:
اى قرآن حکومت کن.
گفتند:
قرآن که حرف نمى زند.
حضرت فرمود:

پس چه باید کرد جز اینکه کسى بر مبناى حکم قرآن بین مردم حکومت کند مگر خود قرآن نمى فرماید: ((فان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکماً من اهله و حکماً من اهلها)) ۱۹ (اگر از اختلاف زن و شوهر نگران بودید حکمى از بستگان شوهر و حکمى از بستگان زن بفرستید تا میان آندو را اصلاح دهند) خدا که نمىآید بین زن و مرد حکومت کند, باید آدم حکومت نماید.
حضرت امیر (ع) در جاى دیگر فرمودند:

لا حکم الا لله گفتار حقى است که از آن باطل اراده شده. بله حکم جز براى خدا نیست ولکن اینها ـ خوارج ـ مى گویند امارت و حکومت جز براى خدا نیست در حالیکه مردم ناگزیرند از امیرى نیکوکار یا بدکار که در حکومت آن حاکم, مومن ـ زندگى کند و ـ عمل شایسته بجاى آورد و کافر بهره مند گردد.۲۰ و نیز آن حضرت در خطبه دیگرى فرمودند:

ما مردان را حکم قرار ندادیم بلکه قرآن را حکم قرار دادیم و این قرآن نوشته اى است که سخن نمى گوید و باید کسى آنرا تفسیر کند و مردان بر مبناى آن سخن گویند و چون طرف مقابل, ما را به حکمیت قرآن فرا خواند. ما گروهى نبودیم که از کتاب خدا روگردان باشیم و خداوند فرموده: اگر در چیزى ـ در امور دین ـ اختلاف پیدا کردید آنرا به خدا و پیامبر باز گردانید, و باز گردانیدن به خدا اینست که بر طبق کتابش ـ قرآن ـ حکم کنیم و رد به رسول اینست که طبق سنتش عمل نماییم. پس اگر براستى به کتاب خدا و سنت پیامبر حکم شود ما سزاوارترین مردم به آن هستیم .۲۱ حضرت امیر (ع) بعدها طى نامه اى به معاویه چنین نگاشتند:
هر آینه تو ما را به حکم قرآن فرا خواندى در حالیکه اهل قرآن نبودى و ما ترا اجابت نکردیم بلکه قرآن را در حکمتش اجابت نمودیم .۲۲ خوارج به آنچه بفهم ناقص خود از ظاهر قرآن درک مى کردند اعتماد نموده و براى امام زمان خود ـ حضرت امیر (ع) سر فرود نمىآوردند لذا سخنان آن حضرت را نپذیرفته گفتند:

حکم تعیین کردن معصیت بوده است و معصیت موجب کفر است. ما مرتکب گناه شدیم و اکنون توبه نمودیم تو نیز باید به کافر شدنت اعتراف کنى و سپس توبه نمایى وگرنه با تو نیز مى جنگیم! حضرت فرمود:
آیا بعد از ایمانم به خدا و جهادم با کفار همراه رسول خدا (ص) بر نفسم شهادت بکفر دهم! در اینصورت گمراه خواهم بود و از هدایت یافتگان نیستم ۲۳! پس اگر نمى پذیرید جز آنکه گمان برید من خطا کردم و گمراه شدم چرا همه امت محمد (ص) را بخاطر گمراهى من گمراه مى دانید و آنان را به خطاى من مى گیرید و به گناهان من تکفیر مى کنید.

شمشیرهاى خود را به دوش هاى خود برداشته و آنرا بر خوب و بد فرود مىآورید و گناهکار و بى گناه را مخلوط مى سازید… . این دو حَکَم قرار شد آنچه قرآن زنده کرده زنده کنند و آنچه قرآن از بین برده از میان بردارند… پس اگر قرآن ما را به آنها ـ معاویه و اصحابش ـ بکشاند آنها را تبعیت کنیم و اگر آنها را به سوى ما بکشاند آنها را ما تبعیت کنند.

پس من کار زشتى نکرده ام و شما را نفریفته ام و به اشتباهتان نینداخته ام. همانا راى همگى شما بر اختیار حکمیت دو نفر قرار گرفت و ما از آندو پیمان گرفتیم که از قرآن تجاوز ننمایند لکن آندو از قرآن کناره گرفتند و حق را با آنکه مى دیدند ترک گفتند و برخواسته انحرافى خود سیر کردند .۲۴ این سخنان نیز موئثر نیفتاد و در نتیجه خوارج از لشکر حضرت امیر (ع) جدا شده و در مقابل ایشان جبهه گیرى نموده و شروع به جمع آورى سلاح کردند. این گزارش را چون به حضرت امیر (ع) دادند آنجناب فرمودند:

تا فتنه اى نکرده و خونى نریخته اند به آنها کارى نداریم و مستمرى آنها را از بیت المال قطع نمى کنیم .
خوارج در منزل عبدالله بن وهب راسبى جمع شدند و سخنرانى کردند یکى از افرادیکه خطابه خواند ذو الثدیه بود. با هم قرار گذاشتند قیام کنند و با على (ع) بجنگند. چند نفر از جمله ذوالثدیه را بعنوان رئیس خود پیشنهاد کردند.
آن چند نفر قبول نکردند به ریاست انتخاب شوند تنها عبدالله بن وهب راسبى قبول کرد که و خوارج با او بیعت کردند و بر فعالیت خود افزودند و به دوستان خود در بصره و جاهاى دیگر نامه نوشتند تا به آنها بپیوندند و در قریه اى بنام جوخا نزدیک نهروان جمع شدند.

در آنجا چند مسلمان بى گناه را کشتند. یکى از آنها عبدالله بن خباب بن ارت ۲۵ بود که حضرت على (ع) او را والى جایى قرار داده بود. خوارج او وزن باردارش را اسیر کردند. در حالى که او را مى بردند یکى از خوارج به خوکى که متعلق به اهل ذمه بود ـ با شمشیر ـ ضربتى وارد آورد دیگرى به او گفت:
چرا چنین کردى این مال اهل ذمه است برو و از آن ذمى حلالیت بطلب و او را از خود راضى نما.
باز همین طور که مى رفتند دانه خرمایى از درخت بر زمین افتاد. یکى از خوارج آنرا برداشت و در دهانش گذاشت.
دیگرى به او اعتراض کرد که:
بدون اجازه صاحبش یا دادن قیمت چرا آنرا برداشتى؟ او هم آن خرما را از دهان درآورد بیرون انداخت. عبدالله بن خباب چون چنان دید گفت:
شما که اینقدر متدین هستید نگرانى بر ما نیست ـ یعنى به ما ظلم نمى کنیدـ .
وقتى او را آوردند پرسیدند: نظر تو درباره ابوبکر و عمر چیست؟ چون خوارج از پیروان آندو بودند عبدالله از روى تقیه آندو را تمجید کرد. از او خواستند تا حضرت امیر (ع) را که بگمان آنها بخاطر قبول حکمیت و تعیین حکم کافر شده, تکفیر کند. عبدالله امتناع ورزید ایشان او را کنار نهر آورده مثل گوسفند سر بریدند. بعد شکم زن حامله اش را دریدند و بچه اش را درآوردند و سر بریدند.
حضرت امیر (ع), که پس از جدا شدن خوارج لشکر خود را به خیانت حکمین آگاه نموده و آنها را براى ادامه جنگ با معاویه آماده ساخته بود با شصت هزار نفر بطرف صفین حرکت نمود. اهل کوفه و لشکریان گفتند:
خوارج پشت سر ما کشتار مى

کنند ـ خوب است اول بجنگ آنها بروید بعداً با معاویه خواهیم جنگید ـ با اصرار اینها حضرت بطرف خوارج حرکت کرد در ابتدا نامه اى به آنها نوشت آنها این چنین جواب نوشتند:
اگر اعتراف کردى که کافر شده اى و توبه نمودى ما در مورد همکارى با شما و جنگ علیه معاویه فکرى مى کنیم وگرنه با شما مى جنگیم خدا خیانتکاران را دوست نمى دارد.
حضرت امیر (ع), ابن عباس را براى مذاکره فرستاد. اثرى نداشت و تسلیم نشدند.
بالاخره خود حضرت در برابرشان آمد و با آنها صحبت کرد جماعتى از آنان قانع شده از خوارج برگشتند و به لشکر حضرت پیوستند پس از آن حضرت به بقیه فرمود:

ما با شما کار نداریم, تنها کسانیکه عبدالله بن خباب را سر بریدند و زن حامله اش را شکم دریدند و چند نفر از برادران ما را کشتند تحویل ما دهید تا در مقابل جنایتشان قصاص کنیم .
گفتند:
ما همگى قاتلین برادران شماییم و خون آنها و شما را حلال مى دانیم .

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 8700 تومان در 27 صفحه
87,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد