مقاله در مورد چگونه اهلی شویم

word قابل ویرایش
118 صفحه
18700 تومان
رایگان – خرید و دانلود

چگونه اهلی شویم

مقدمه
خداوند عشق را آفرید و این امانت سنگین خود را بر آسمان ها و زمین عرضه کرد اما آن ها از پذیرفتن این امانت شانه خالی کردند تا نوبت به انسان ظلوم وجهول رسید و او این امانت را پذیرفت و به این واسطه بر تمامی مخلوقات برتری یافت. اما انسان با این انتخاب خود را در معرض آزمایش الهی قرار داد تا صدق ادعای او ثابت شود. به همین منظور به این دنیا فرستاده شد تا با اختیار خود بتواند راه سعادت را بیابد و به منبع عشق دست یابد.

اما خیلی از ما انسان ها فراموش کرده ایم که چرا به این دنیا پا گذاشته ایم و زندگی دنیا چنان ما را مشغول خود کرده که از هدف اصلی که همانا بازگشت به سوی خالق خویش است باز مانده ایم . در این راه دنیا با ظاهر فریبنده اش و شیطان که از همان آغاز خلقت دشمنی خود را با ما شروع کرده موانع رسیدن ما به خداوند هستند.

اما ما در این دنیا بدون یار و یاور نیستیم بهترین هادی ما خود خداست که در همه حال یاور عاشقان است و اگر بنده ای از بندگان او یک قدم به سویش حرکت کند او چندین قدم به بنده اش نزدیک می شود. در اصل ما به واسطه ی پذیرفتن عشق الهی باید عاشق باشیم و او معشوق ما باشد اما او بیشتر از خود ما به ما مشتاق است. به همین منظور و در طول تاریخ پیامبران را برای هدایت بشر فرستاده تا راه کج را از صراط مستقیم مشخص کند و حجت را بر بندگان خود تمام کند. همچنین در نهاد ما فطرت پاکی را قرار داده که ما را به سوی سعادت راهنمایی می کند اما صد افسوس که بسیاری از ما انسان ها در زندگی خود راه غلط را طی می کنیم و در واقع در امانت الهی خیانت میکنیم

در واقع خیلی از انسان ها خدا را آنچنا که شایسته ی اوست نمی شناسند و همین منشا دوری آن ها از خدا و هلاکتشان است. در این میان فقط خود شخص مقصر نیست اگر چه در نهایت او به خاطر جرم خود و به این دلیل که با داشتن عقل و اختیار باز راه ناصواب را انتخاب کرده مجازات می شود اما در یک جامعه همه مردم نسبت به هم مسئولند چنان که در حدیثی از پیامبر(ص) نقل شده است که می فرمایند: همه شما چوپانید و همه شما مسئولیت نگهبانی از مردم را به عهده دارید. در نتیجه باید مسئو لیت هدایت انسان هابه دست کسی باشد که خود هدایت شده باشد بنابراین نباید کسانی که خود بسیاری از کارهای نادرست را انجام می دهند و از انجام کارهای درست خودداری میکنند در هر کسوتی وظیفه بسیار حساس امر به معروف و نهی از منکر را به عهده بگیرند که اگر چنین شود نتیجه ی معکوس حاصل می شود.
به عقیده من اولین و اساسی ترین قدم در راه هدایت انسان ها به سوی صراط مستقیم اهلی کردن آنها است به این معنی که در آنها ایجاد علاقه کنیم. اساسا در هر موضوعی علاقه و میل به انجام کاری عامل اصلی ایجاد انگیزه است و تا علاقه به چیزی وجود نداشته باشد حرکتی به سوی آن صورت نمی گیرد. پزوهشی که پیش روی شماست در راستای همین هدف تنظیم شده در این پژوهش که عمده ی مطالب آن از کتاب در محضر استاد نوشته سید حسن ابطحی گردآوری شده، سعی شده تا راه رسیدن و قرار گرفتن در صراط مستقیم به طور عملی برای خوانندگان تبیین گردد

بدین معنی که مطالب این پژوهش فقط جنبه ی نصیحتی و پند و اندرز ندارد و در آن هر یک از موانع رسیدن انسان به خدا مانند حب دنیا، تاریکی های روح، جاه طلبی و… مانند یک بیماری در نظر گرفته شده و بر طبق آیات قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام برای درمان آنها دستورات عملی صادر شده ضمنا این نکته قابل ذکر است که این مطالب از زبان یک استاد گمنام که خود همه این راه ها را به طور تدریجی و عملی پیموده بیان شده است و از این استاد گمانم فقط به عنوان {او} یاد می شود و منظور کس دیگری جز او نبوده و به دیگری توجه نکنید.

چون خود من در زندگی از این مطالب استفاده کرده و نتیجه ی آن را در زندگی خود مشاهده کرده ام بر آن شدم تا این مطالب را در اختیار سایر دانشجویان قرار دهم تا هر کسی که در زندگی خود به دنبال آن معشوق حقیقی می گردد هر چه بهتر و سریعتر به هدف خود برسد. در پایان از زحمات استاد ارجمند جناب آقای عصاری که من را در تهیه ی این پژوهش تشویق و یاری کردند متشکرم.

تاریکیهای روح و صفات رذیله آن
او می گفت :
سالها در فکر بود م که من چه هستم ؟ و از چه ساخته شده ام ؟ و از چه چیزهائی ترکیب گردیده ام ؟ یک روز می دیدم ، شخصی پشت میز تشریحی ایستاده و مرا کنار میز ش آورده و می گوید: می خواهم تو را تشریح کنم تا ببینی از چه ساخته شده ای و چه هستی ، من هر چه خواستم از دست او فرار کنم مثل آنکه از خود اراده ای نداشتم و هر چه کردم موّفق به فرار از دست او نشدم .بالاخره مرا روی میز تشریح گذاشت و با چاقوئی که در دست داشت مرا از وسط دو نیم کرد، من آنجا احساس درد نکردم ، ولی ناگهان متوجّه شدم که من سه چیز هستم : اوّل ” بدن ” همانکه وقتی انسان می میرد، به ظاهر و در مقابل چشم مردم دنیا باقی می ماند، یعنی گوشت و پوست و استخوا ن و خون ؛ آن شخص بدنم را کناری انداخت مثل کسی که به او اصلا کار ی ندارد . دوّم ” روح نباتی ” آن هم با کنار انداختن بدن به کناری افتاد، این روح تنها اسمش روح است ، استقلال

ندارد، تا بدن سالم است این روح با او هست ، یعنی از وقتی که انسان در رحم ، نطفه اش منعقد می شود، این روح در او ایجاد می گردد و تا زمانی که می میرد آنی این روح از بدن انسان جدا نمی شود و وقتی هم که انسان مُرد این روح دیگر وجود مستقل خارجی ندارد . سوّم ” روح “یعنی خود انسان ، حقیقت انسان ، همان چیزی که وقتی انسان به خواب می رود و یا بیهوش می شود در بدن از فعّالیّت می افتد. یعنی در حال خواب اثری وجودی در بدن ندارد. و خلاصه آن روحی که در انسان در حال بیداری هست و در حال خواب نیست ، آن را می گویم .بالاخره آن شخص آن روح را

یعنی من ر ا) در دست گرفت و به من گفت : تو این هستی ، حقیقت تو این است .آن دو چیز دیگر انگل تو بودند، موّقت بودند، برای انجام کارهائی که در دنیا باید انجا م دهی بطور موّقت به تو داده اند، بیا تا بر سر این روح کار کنیم و ببینیم او در چه وضعی است .من به آن روح (یعنی به خودم ) نگاه کردم ، دیدم روح چیزی است شبیه به بدنم ، عینًا مثل آنکه شما شیشه ای را که آبش یخ زده باشد شکسته باشید و یخ قالبی او سالم مانده باشد. من به روح خودم دقیق تر شدم ، دیدم مثل آنکه لایه سیاهی از دود

سراسر وجود روحم را فرا گرفته است ، خوب معلوم است که این دود سیاه با آن بخار منوّر که خود روح بود، مخلوط شده و او را از نورانیّت انداخته است .آن شخص که عهده دار ” میز تشریح ” بود با یک اشاره دستور داد که این دود از آن روح جدا شود. او هم اطاعت کرد و جدا شد و من بعد از این تجزیه وقتی به روح نگاه کردم ، به قدری آن را شّفاف و زیبا دیدم که مبهوت شدم .آن شخص به من گفت : حالا حقیقت تو این است ، روز اوّل خدا این را به نام تو خلق کرد، تو این هستی ، آن بدن و

آن روح نباتی و آن سیاهی که من او را از روح تو بیرون کشیدم هیچ کدام جزء وجود واقعی تو نیستند. زیرا بدنت را بعدًا به تو داده اند که بتوانی از لذائذ دنیا به وسیله آن ﺑﻬره مند شوی و وظائفی که از طرف خدا به تو محوّل می شود و ناگزیر باید بوسیله بدن ، بعضی از آﻧﻬا را انجام

دهی ، عمل کنی .علاوه بر اینها همه روزه و بلکه لحظه به لحظه سلولهای بدنت از بین می روند و از تغذیه ای که می کنی سلولهای جدیدی بوجود می آیند، یعنی در حقیقت بدنت مثل جوی آبی به سوی فنا و از بین رفتن جاری است و اگر چند روز از را ه تغذیه آن را جبرا ن نکنی ، بدن ضعیف می شود و کم کم از بین می رود، پس این بدن آن قدر ارزش ندارد که فکرش را بکنی. و امّا روح نباتی

که فقط برای زنده نگه داشتن همان بدن است ارزشش خیلی کمتر از خود بدن خواهد بود . زیرا کار او رساندن مواد غذائی به سلولهای بدن است و بالاخره آن چنانکه گیاهان را همین روح زنده نگه می دارد و مایه رشد و نموّ آﻧﻬا می شود همچنان بدن انسان را هم همین روح زنده نگه می دارد و لذا اسم ش را روح نباتی یا روح گیاهی گذاشته اند. و آن سیاهی که من از رو ح تو بیرون کشیدم ، در حقیق ت آلودگیهائی است که انسان در عالم ” ذر ” و این دنیا یا به خاطر انتخاب خود و یا به

خاطر آلوده بودن محیط زیست در روح خود بوجود آورده است که باید آن را تزکیه کنی و عمده کار تو در دنیا همین است .واضحتر بگویم : این سیاهی ، این ظلمت ، این تاریکی را تو به خاطر ندانم کاریهایت و توجّه زیادت به دنیا و تحت تأثیر شیطا ن قرار گرفتنت در خود ت بوجود آورده ای و در دنیا تنها کار ت این است که این ظلمت را از خود دور کنی و ضمنًا این را بدان که این سیاهی اگر فعلا در وجود ت از روحت فعّالتر نباشد کمتر نخواهد بود، زیرا هر مقدار روحت و عقلت برای سعادتت

فعّالیّت می کند، این سیاهی که بعضی نامش را ” نفس امّاره بالسّوء ” و بعضی اسمش را روح حیوانی می گذارند برای بدبخت کردنت ، فعّالیّت می نماید. او می گفت :من در آن حال به آن سیاهی که از روح م جدا شده بود دقیق شدم ،دیدم به قدری کثیف است که قابل تصوّر نیست .آن سیاهی عینًا مانند صورت زشت شیطان بود که یک شب او را با همین حالت دیده بودم .یعنی یک شب در اوائل جوانی در خانه خلوتی در اطاق تنهائی خوابیده بودم و زن جوانی در اطاق دیگر، او هم تنها خوابیده بود.ناگهان متوجّه شدم که شخصی مرا بیدار می کند، نمی دانم بیدار شده بودم یا بین خواب و بیداری بود م که دیدم ی ک موجودی شبیه به انسان ولی مثل دود سیاه با قیافه

بسیار خائنانه مرا به طرف خیانت دعوت می کند، من از ترس به خود لرزیدم و فریادی کشیدم و بیهوش شدم .حالا می فهمم که این تصویر صورت شیطانی داشته که در روح شّفاف و پر نور من منعکس شده و همان خصوصیّاتی که آن شیطان داشته حالا در روح من بوجود آمده است .پس همان طوری که آن شخص می گفت ، من باید آن تصویر شیطانی یعنی آن سیاهی را از خود دور

کنم و الا من هم مثل شیطان که به خاطر جهلش ، به خاطر خیانتش ، به خاطر کبر و خودخواهیش و بالاخره به خاطر صفات زشتش از درگاه پروردگار مطرود شد و تا روز قیامت ملعون گردید و در جهنّم مخّلد شد، من هم ملعون و مطرود و مخّلد در آتش خواهم بود.لذا تصمیم گرفتم با برنامه ای که برای تو آﻧﻬا را خواهم گفت آن ظلمت و سیاه ی را از روحم جدا کنم ، یعنی اوّل قطعه قطعه آن

سیاهی را بشناسم و سپس روحم را از آﻧﻬا تصفیه و تزکیه کنم و به مقام ارزنده انسانی برسم .
او میگفت :در اینجا آن جلسه ﺑﻬم خورد و آن چهار چیز ی را که آن شخص ازهم جدا کرد ه بود باز به هم متّصل کرد و لی من خدا را شکر کرد م که لطف الهی شامل حال من گردیده بود و روح و نفس و حقائقی را در این باره شناخته و وجدان کرده بودم و حالت یقظه و بیداری از خواب غفلت به من دست داده بود و بعدها که به آیات قرآن و روایات مراجعه کردم ، حقیقت غیر از این نبود. لذا بعد از

آن روز تمام توجّهم را به آن دود سیاهی که وارد روحم شده بود داد ه بودم و می خواستم به هر وسیله ای که شده ، کم کم او را از وجودم بیرونش کنم تا بتوانم سیر ا لی الله را ادامه دهم و به وصل کامل برسم ، و لی در این بین متحیّر بودم که از کجا شروع کنم و چگونه این صفات رذیله را که قلبم و روحم را سیاه کرده از خود بیرون نمایم ، تا آنکه یک شب قرآن خواندم و از کلام الهی

استمداد می کردم که به این آیات رسیدم :” یا َایُّهَا الَّذینَ ا ‘مَنُوا اتَُّقوا اللهَ وَ ْلتَنْ ُ ظرْ نَفْسٌ ما َقدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَُّقوا اللهَ اِنَّ اللهَ خَبیرٌ ِبما تَعْمَُلو َ ن وَ لا ‘تَکونُوا َ کالَّذینَ نَسُوا اللهَ َفَانْسی’هُمْ َانْفُسَهُمْ ُاولئِکَ هُمْ ا ْلفاسُِقو َ ن لا ‘یَسْتَوی َاصْحابُ ال نّ’اِ ر وَ َاصْح ‘ابُ الْجَنَّهِ َاصْح ‘ابُ الْجَنَّهِ هُمُ اْلف ‘ائِزُو َ ن َلوْ َانْزَْلنا هذا اْلُقرْا’ َ ن عَلی ‘ جَبَل َلرََأیْتَهُ خاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْیَهِاللهِ وَ تِلْکَ ا ْ لامْثال نَضْربُه ‘ا لِلنّا س َلعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُو َ ن هُوَ اللهُ الَّذی لا ‘اِلهَ اِ ّ لا’ هُوَ عالِمُ الْغَیْب وَ الشَّهادَهِ هُوَ الرَّحْمن ‘الرَّحیمُ هُوَاللهُ الَّذی لا ‘اِلهَ اِ ّ لا’ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلا ‘مُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکبِّرُ سُبْحا ن اللهِ عَمّا یُشْرِ ُ کو َ ن

هُوَاللهُ اْلخالِقُ اْلباری الْمُصَوِّرُ َلهُ ا ْ لاسْماءُ اْلحُسْنی یُسَبِّحُ َلهُ ما فِی السَّمو’اتِ وَ ا ْ لارْ ِ ض وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ ” .
این آیات را چند مرتبه برای آنکه در آﻧﻬا ﺑﻬتر تدبّر کنم خواندم و از طرفی چون می دانستم که از ” ائمّه اطهار(سلام الّله علیهم اجمعین)
نقل شده که هر کس هر آیه و سوره ای از قرآن را برای هر حاجتی که دارد بخواند حاجتش برآورده می شود، من این آیات را برای همین

حاجت خواندم و از خدا خواستم که مرا از این تاریکیها و از این سیاهیها که در روحم وارد شده نجات دهد. ناگاه باز همان حالت جدا شد ن روح از بدن و جدا شدن آن روح سیاه از روحم به من دست داد، ولی این دفعه که پس از ماهها انتظار ش را می کشیدم آن را به آسانی از دست ندادم و خودم روح سیاه را به آزمایشگاه بردم تا ببینم او چیست ؟ و جنس این رنگ سیاه از چیست ؟

خوشبختانه در همان آزمایش اوّل تمام وجودش را شناختم و متوجّه شدم که از چه راهی می توانم آن را به کّلی از بین ببرم. وقتی او را آزمایش کردم ، دیدم سر تا پایش جهل و نادانی است .بنابراین طبیعی بود که جهل را می توان با علم بر طرف کرد. توضیح آنکه آن سیاهی که در روح من بود در اثر

بی توجّهی به مطالبی که در عا لم ارواح از مکت ب اهل بیت (علیهم السّلام ( یاد گرفته بودم و فراموشم شده بود بوجود آمده بود . لذا نادانی و فراموشی جای دانائی و علم را گرفته بود، بر هم ین اساس ، شرارت جای خیر و کفر جای ایمان را پر کرده بود. بنابراین اگر من می توانستم ایمانم را محکم کنم ، طبیعی بود که کفر و کم کم شرارت را از خود بیرون کرده بودم و یک مقدار از آن

سیاهی را از روحم برطرف نموده بودم .و لذا باز به فکر چاره جوئی برای رفع این تاریکی افتادم و مایل بودم هر چه زودتر بتوا نم این سیاهی را از وجودم برطرف کنم ، امّا نمی دانستم که چقدر مشکل است ، سالها طو ل کشید و ریاضتهای زیادی کشیدم و من به وسائل مختلف متوسّل می شدم .مثلا گاهی دلائل علمی اثبات وجود خدا را مطالعه می کردم و گاهی به آیات آفاق و انفس دقیق می شدم و گاهی ساعتها در ریزه کاریهای جهان آفرینش بخصوص در ارتباط با گیاهان و حشرات و شعور آﻧﻬا و کیفیّت خلقت آﻧﻬا فکر می کردم . اگر چه همه اینها در تقویت ایمانم مؤّثر بود، ولی دلم آرام نمی گرفت . و پس از آ ن همه زحمت ، تازه ایمان

موّقتی پیدا کرده بودم ، یعنی این سیاهی از این به بعد کم و زیاد می شد، گاهی ایمانم قوّت پیدا می کرد و د لم آرام می گرفت و گاهی کفر و جهل سر تا پای وجودم را احاطه می کرد و تمام وجودم شرارت و بدی می شد، بالاخره ایمان مستقرّی نداشتم و این خود بیشتر از سابق اسباب

زحمت شده بود، زیرا وقتی ایمانم از بین می رفت نبودنش بیشتر احساس می شد و بیشتر مرا در طوفان و ناراحتی قرار می داد، امّا در عین حال خوشحال بودم که برای ایمان در دلم لانه ای ساخته ام و ایمان مانند کبوتری که قدم در لانه تازه می گذارد و هنوز به آن لانه عادت نکرده و بلکه چون در آن لانه جانوران موذی می بیند (که منظورم همان سیاهیها است ) از اقامت در آن می ترسد و فرار می کند، می باشد.

پس باید لانه دل را بررسی کنم و عّلت عد م استقرار ایمان را در آ ن پیدا کنم ، تا شاید ایمان در آن مستقر شود. امّا متأسّفانه وقتی به روحم ، به نفسم ، به خودم و به اصطلاح به لانه ایمانم مراجعه کردم ، دیدم در آن جانوران زیادی بودند، که من آﻧﻬا را برای تو اسم می برم و حتمًا یا هم آﻧﻬا و یا تعداد ی از آﻧﻬا در تو هست و به همین جهت ایمانت مستقر نیست و باید آﻧﻬا را از بین ببری و هر یک به سهم خود در تشدید آن تاریکی و سیاهی در روح ، مؤّثر است .آﻧﻬا عبارت بودند از: ” محبّت به دنیا، ریاست طلبی ، ظلم به همنوع ، نفاق ، ناسپاسی ، بی مهری

نسبت به همنوع ، عجله ، کبر و عجب ، سستی و نداشتن محبّت ، شهرت طلبی ، حقد و حسد، بخل ، خیانت ، بی حیائی ، اسراف ، حرص ،
طمع ، قساوت ، شهوترانی ، ّنمامی ، پست طبعی ، انتقام جوئی ، کم صبری ، انکار و لجاجت ، دروغ ، و فقر ذاتی در مقابل مردم ، دشمنی نسبت به مردم ، تفاخر و نداشتن تواضع ” .البتّه همه این صفات را من نداشتم ، زیرا محیط زندگی و تربیت خانوادگی من خیلی از این صفات را از من پاک کرده بود و یا ﺑﻬتر بگویم نگذاشته بود که آﻧﻬا در من بوجود بیاید، ولی من خیلی از اینها را هم

داشتم ، بخصوص محبّت دنیا و شهرت و ریاست طلبی ، که تار و پود زندگی مرا به باد می داد و هم ین صفات بود که سیاهی غلیظی در روح من بوجود آورده بود . ولی به برکت خاندان عصمت(علیهم السّلام ) و توسّل به آﻧﻬا و کمک استادم شروع به پاکسازی روحم از این آلودگیها کردم و بحمدالّله موّفق هم شدم .
و به یاری خدا در این کتاب تجربیّات خودم را برای تو می گویم تا تو هم انشاءالّله موّفق شوی.
انبساط و انقباض

او می گفت :یک روز جوانی که من به او خیلی علاقه داشتم و او از خانواده بسیار نجیبی بود، نزد من آمد و گفت :چند روز است که ایمانم به کّلی از دستم رفته و خود را آنچنان بی اعتقاد به حقایق جهان هستی احساس می کنم ، که نزدیک است منفجر شوم ، از شما تقاضا دارم ، هر چه زودتر این مر ض روحی مرا معالجه کنید. من چون او را می شناختم و می دانستم که دلائل علمی و عقلی و نقلی اصول اعتقادات را نمی داند، یعنی در این باره تحقیق نکرده و حتّی کتابی هم

مطالعه ننموده است به او دستور دادم که یک دوره اصول اعتقادات را در س بگیرد و عقائد خود را از نظر علمی محکم نماید، تا شاید ایمانش به او برگردد. او به این دستور عمل کرد و بحمدالّله استاد خوبی هم نصیبش شد. من به استاد او گفته بودم که باید برنامه درسی او را صحیح تنظیم کند، تا در مدّت کوتاهی اصول اعتقاداتش را یاد بگیرد و او هم به این دستور عمل کرد و بحمدالّله ناراحتی روحی او رفع شد.

او می گفت :مرد سالخورده ای که به قول خودش سالها در رشته فلسفه و عقائد اسلامی زحمت کشیده بود و خود را از علماء متخصّص در رشته عقائد می دانست ، روزی به من گفت : من نمی دانم چرا با اینکه دلائل زیادی در اثبات وجود خدا و سائر مسائل اعتقادی دارم در عین حال گاهی آن چنان بی ایمان می شوم که می خواهم منفجر گردم ، در آن وقت مثل کسی هستم که همه این دلائل را برای انکار این حقایق داشته باشد؛ حالا من باید چه کنم ؟ به او گفتم : خانه دل تو

ممکن است مملوّ از صفا ت رذیله باشد، نفست را تزکیه نکرده ای . لذا وقتی ایمان را با زنجیرهای دلائل به این خانه می کشانی و او مجبور می شود که وارد خانه دل تو گردد و از طرفی با آن

صفات رذیله سر سازش ندارد، با اندک غفلتی از دل تو بیرون می رود و آن وقت دیگر نمی توانی به آسانی ایمان را به خانه دل خود برگردانی .درست مثل کبوتری که شما بخواهی او را در لانه ای که پر از حیوانات درنده است جای دهی ، طبیعی است که او حاضر نمی شود در آ نجا بماند و مستقر گردد. بنابراین اگر بخواهی خانه دل را مقرّ ایمان قرار دهی و او را در آنجا مستقر نمائی باید نفست را از صفات رذیله تزکیه کنی و قلبت را از جمیع خصلتهای زشت پاک نمائی .او می گفت :روزی

خدمت مردی که سالها در سیر و سلوک بوده و حقیقتًا به کمالات معنوی خوبی رسیده و وجود او مایه ﺑﻬره های معنوی فراوانی است . رفتم و از او خواستم که گوشه ای از تجربیات خود را در امور معنوی و سیر الی الّله برای من نقل کند. او گفت : من در سفر وصو ل به کمالات روحی می دیدم که گاهی حالت انبساط عجیبی دارم ، یعنی به قدری روحیّا تم خوب است که مانند کسی که

 

همه حقایق و ماوراءالطبیعه و معنویّا ت را به چشم می بیند، می باشم . ولی گاهی هم به قدری در انقباض قرار می گرفتم و همچون کسی بودم که در تاریکی فوق العاده ای قرار گرفته و حتّی جلوی پایش را هم نمی بیند. ولی در هر حال به سیر معنو ی و تزکیه روحم ادامه می دادم و این

انبساط و انقبا ض را اهمیّت نمی دادم و در حقیقت خود را مثل مسافری که در اتوبو س نشسته و طیّ طریق می کند و در را ه گاهی به شهرها و چراغها و مناظر زیبا می رسد و آﻧﻬا جلب توجّهش را می نماید و گاهی هم در بیاباﻧﻬای بی آب و علف و تاریک که هیچ چیز را نمی بیند تصوّر می کردم .فراموش نمی کنم که در آن زماﻧﻬا گاهی خواﺑﻬا ی بسیار خوب ، مکاشفات بسیار جالب ،

استشمام عطرهای معنوی و حتّی مشاهداتی که فوق العاده جلب توجّه مرا می کرد داشتم ، امّا استادم به من می گفت :مبادا اینها تو را سرگرم کند، زیرا تا وقتی به مقصد که همان کمالات معنوی و تزکیه نفس است نرسیده ای ، اینها برای تو فائده ای ند ارد، حتّی وقتی به اینها می رسی و در عین حال می بینی که هنوز در وجود ت صفات غیر انسانی وجود دارد، باید بدانی که گاهی همینها مایه توّقف تو و یا لااقل مایه سرگرمی تو از وصول به آن مقاصد است و همچنین

وقتی خواب نمی بینی و یا مکاشفه و مشاهده ای نداری و یا در انقباض مطلقی و حتّی نشاطی در دعاء و عبادت در خود احسا س نمی کنی ، ولی مشغول تزکیه نفسی و به سوی خدا می روی ، خود را مثل کسی بدان که در بیابان تاریکی در اتوبوس نشسته و به سفرش ادامه می دهد و یا مثل کسی که از بیابان بی آب و علف عبور می کند و آ ن بیابان هیچ چیز ندارد که او تماشا کند. و بالاخره اینها یعنی این انقباضها و انبساطها نباید تو را از مقصد که همان کمالات روحی است ، باز بدارد و بلکه تو باید سرت را به زیر بیندازی و به سیر خود دائمًا ادامه دهی .

حبّ دنیا
او می گفت :یک روز به زیارت حرم ” حضرت رضا)علیه السّلام ( مشرّف شدم ، زیارت ” جامعه کبیره ” را با توجّه می خواندم ، به جملات زیارت کاملا دقیق بودم ، همه را به قصد معنی و خطا ب به ” اهل بیت عصمت(علیهم السّلام ) می خواندم ، روح م به پرواز درآمد ه بود، حا ل خوشی داشتم ، مثل کبوتری بودم که از قفس پریده و می خواهد به سوی چشمه خورشید پرواز کند. ولی افسوس ، در وقت پرواز مثل آنکه سنگ بزرگی به پاهایم بسته باشد، مرا به طرف زمین کشید و به روی

زمین انداخت ، در آن حال به آن سنگ نگاه کردم دیدم رویش نوشته ” محبّت دنیا ” ، که اصل همه بدیها است . خدایا باز با این مانع چه کنم ، آه که چقدر سنگ سنگینی جلوی پایم افتاده ، عجب گرفتاری بزرگی برایم بوجود آورده است ، چرا دل مرا “محبّت دنیا ” فرا گرفته .مگر من نمی دانم که دنیا بازیچه است ؟! مگر من نمی دانم که هر چه داشته و دارم ، باید بگذارم و بروم ؟! مگر دنیا

همه چیزش اسباب زحمت نیست ؟ مگر دنیا خانه ای که به بلا پیچیده شده است ،مگر دنیا به کسی وفا کرده ؟ مگر کسی در دنیا باقی مانده ؟ پس چرا من به او دل ببندم !چرا این گونه خود را گرفتار او کنم ، من نباید حتّی به مقدار سر سوزنی محبّت دنیا را در د ل داشته باشم و باید فر ض کنم که الا از دنیا برو م و حتّی کوچکترین چیزی که به آن محبّت دارم نمی توانم با خودم ببرم ، خانه و زندگی را باید بگذارم ، ز ن و فرزند و املا ک و زینتها را باید بگذارم ، حتّی لباسهایم را، حتّی بدنم را و بالاخر ه همه و همه را باید تر ک کنم و تنهای تنها، مجرّد مجرّد باید با خدا روبرو شوم ، اگر

دلبستگی به مال دنیا داشته باشم در وقتی که با خدای تعالی روبرو می شوم تمام توجّهم به او نخواهد بود، آنجا است که مورد غضب الهی واقع می گردم ، او مرا طرد می کند، او مرا لعنت می کند، او مرا آ ن چنانکه شیطان را راند ه درگاه خود قرار داد، مرا هم می راند و تا روز قیامت لعنتش را نصیب من می کند. پس چرا این چنین دنیائی را دوست بدارم ؟ و برای خود این همه زحمت

درست بکنم ، بحمدالّله آن روز به برکت ” خاندان عصمت و طهارت )علیهم السّلام( به کّلی ” محبّت دنیا ” را از دل کندم و مثل کبوتری که پایش از تله در می آید و به سوی آسمان پر می کشد، من هم به سوی حقایق و معنویّات پرواز نمودم. او می گفت :روز عرفه ای بود، من در آن روز دعاء حضر ت ” امام حسین)علیه السّلام( در روز عرفه را در اطا ق خلوتی می خواندم ، هنوز دعاء را تمام نکرده بودم که مکاشفه ای دست داد، در آن حال خود را در دنیا به صورتی که تا چند لحظه دیگر شر ح می دهم می دیدم و چو ن دنیا را این چنین دیدم بغض دنیا را در دل گرفتم و دیگر به آن

اعتماد نکردم .در آن مکاشفه خود را در میان درّه ای که کو هها از چهار طرف ، سر به آسمان کشیده بودند می دیدم ، محّلی که من در آن بودم مثل چاهی بود که هیچ راه فرار نداشت و اگر سنگی از قّله کوه کنده می شد مستقیم به سر من می خورد. در این حال به وحشت افتادم و وقتی ترس و وحشتم زیادتر شد که می دیدم از سر قّله های کوههای طراف سنگهائی کنده شده و با سرعت به طرف من می آید، به روی هر سنگی یکی از بلاهای دنیا نوشته شده و اگر همه آﻧﻬا

به روی من بریزند، مرا زیر خود مدفو ن می کنند و برای همیشه بدبخت و بیچاره ام .امّا د ر این بین چشمم به انوار مقدّسه ” اهل بیت عصمت و طهارت “یعنی ” چهارده معصوم ” )صلوات الّله و سلام ه علیهم اجمعین ( افتاد، که بالای سرم دور یکدیگر نشسته اند و به بیچارگی من نگاه می کنند، به حضرت ” بقیّه الّله ” ارواحنا فداه متوسّل شدم ، عرض کردم : مولایم از این همه بلاها که این گونه

به سر من می ریزد به شما پناه می برم .به خودت قسم که اگر به ما مردم لئیم ، شخص ضعیفی که دشمن به او حمله کرده ، پنا ه بیاورد و ما قدر ت بر دفع آن بلا را از او داشته باشیم ، به او پناه می دهیم .حالا من که به شما پناهنده ام ، اینها هم دشمن من اند و شما هم قادر بر دفع آﻧﻬا هستید و علاوه :انت یا مولای کریم من اولاد الکرام و مأمور بالضّیافه و الاجاره فاضفنی و اجرنی

صلوات الّله علیک و علی آبائک ال ّ طبین ال ّ طاهرین .(تو کریمی ، از اولاد کریمهائ ی و از طرفی امر شده ای که ما را در پناه خود میهمان کنی ، پس به من پناه بده و مرا مهمان کن ، درود خدا بر تو و پدران پاک و پاکیزه ات باد). حضرت ” بقیّه الّله ” ارواحنا فداه اراده فرمود ند که همه بلاها (با آنکه بر سر م ن سرازیر بودند ) در جا ی خود متوّقف شوند، در این بین صدائی به آواز بسیار بسیار لطیف و دلربائی که مثل آن صدا را در دنیا نشنیده بودم این آیات از قرآن را تلاوت م یکرد: ” وَ مَا

اْلحَیوُه الدُّنْیا اِ ّ لا’ َلعِبٌ وَ َلهْوٌ وَ َللد ‘ارُ ا ْ لا’خِرَهُ خَیْرٌ لِلَّذینَ یَتَُّقو َ ن َاَفلا’ تَعْقُِلو َ ن ” .” َارَضیتُمْ ِباْلحَیوهِ الدُّنْیا مِنَ ا ْ لا ‘خِرَهِ َفم ‘ا مَت ‘اعُ اْلحَیوهِ الدُّنْیا فِی ا ْ لا’خِرَهِ اِ ّ لا’ قَلیلٌ ” .” اِنَّ الَّذینَ لا ‘یَرْجُو َ ن لِقاَئنا وَ رَضُوا ِباْلحَیوهِ الدُّنْیا وَ اطْمََانُّوا ِبه ‘اوَ الَّذینَ هُمْ عَنْ ا یاتِنا غافُِلو َ ن ُاولئِکَ مَْأوی ‘هُمُ النارُ ِبما کانُوا یَکْسِبُو َ ن ” .” اِنَّما مََثلُ اْلحَیو ‘هِ الدُّنْیا َ کماءٍ َانْزَْلناهُ مِنَ السَّماءِ َفاخْتََلط ِبهِ نَباتُ ا ْ لارْ ِ ض مِما یَأْکُلُ الناسُ وَ ا ْ لانْع ‘امُ حَتی اِذ ‘ا َاخَذتِ ا ْ لارْضُ زُخْرَُفه ‘ا وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ َاهُْله ‘ا َانَّهُمْ قادِرُو َ ن عََلیْه ‘ا َ

اتیه’ا َامْرُن’ا َلیْ ً لا َاوْ نَه ‘ارًا َفجَعَْلناها حَصیدًا َ کَانْ لَّمْ تَغْنَ ِبا لامْس َ کذ ‘لِکَ نَُفصِّلُ الا’یاتِ لَِقوٍْم یَتَفَکَّرُو َ ن ” .” اِنَّ وَعْدَاللهِ حَقٌّ َفلا ‘ تَغُرَّنَّکُمُ اْلحَیو ‘ُه الدُّنْیا وَ لا ‘ یَغُرَّنَّکُمْ ِباللهِ الْغَرُورُ ” .” َفَامّا مَنْ َ طغی ‘ وَ ا’َثرَ اْلحَیو ‘َه الدُّنْی ‘ا َفاِنَّ الْجَحیمَ هِیَ اْلمَْأو ی ‘ وَ َامّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَن اْلهَوی ‘ َفاِنَّ الْجَنََّه هِیَ اْلمَْأوی ‘

” .
” دنیا جز بازیچه و لهو چیز ی نیست ، ولی خانه آخرت ﺑﻬتر است برای کسانی که تقوی داشته باشند، آیا شما تعّقل نمی کنید ” .” آیا شما به زندگی دنیا در مقابل آخرت راضی می شوید و حال آنکه ارزش زندگی دنیا در مقابل آخرت چیزی نیست ” ” کسانی که امید لقاء ما را ندارند و تنها به زندگی دنیا راضی شده اند و به آن اطمینان پیدا می کنند، آ ﻧﻬا کسانی هستند که از نشانه های ما غافلند، آﻧﻬا جایگاهشان جهنّم است و این به خاطر چیزی است که کسب کرده اند ” .” مََثل زندگی دنیا مََثل آبی است که نازل می شود از آسمان ، پس مخلوط شود با روئیدنیهای زمین از

گیاهانی که مردم و حیوانات می خورند، تا آنکه زمین سبزی و خرّمی خود را دریافت دارد و اهل آن زمینها گما ن کنند آﻧﻬا نیرومند بر این سبزی و خرّمی هستند، که ناگهان شب یا روز اراده و امر ما برسد و آنچنا ن آن را درو کند مثل روز گذشته که در آن چیزی نبوده ، این چنین خدا تفصیل می دهد نشانه های خود را برا ی کسانی که فکر کنند ” .” ای مردم ! وعده خدا حقّ است ، پس

شما را زندگی دنیا مغرور نکند و شما را دنیا به عفو پروردگار گول نزند ” .” امّا کسی که طغیان کند و زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح دهد، جهنّم مأوای او است ” .به به چقدر این صوت دلربا بود، چقدر این آیات مؤّثر بود، چقدر برای کنده شدن از دنیا و متوجّه شدن به آخرت ، این مطالب پر فائده بود. امّا من که هنوز در آن درّه و یا به تعبیر ﺑﻬتر گودالی که در وسط کوههای سر به فلک کشیده بود، قرار گرفته بودم و نمی دانستم چه باید بکنم و با قطع شدن صدا دوباره همّ و غم و تر س شدیدی مرا فرا گرفته بود و از طر فی هم دیدم باز دوباره سنگها به طرف من پرت می شوند، به گریه افتادم و از صدمه هر یک از سنگها به یکی از “معصومین )علیهم السّلام ( پناه می بردم و گاهی به معصومی از چند سنگ پناهنده می شدم .

و بالاخر ه از صدم ه سنگهای پرتاب شده در پنا ه ” معصومین ” سالم ماندم ، ولی از همه اینها به این نتیجه رسیدم ، که دنیا جای بدی است ،
کسی که به آن محبّت پیدا کند، دیوانه است .کسی که دل به دنیا با آن همه بلاها که دائمًا به سرش فرود می آید ببندد، بی عقل است .
و اگر کسی بخواهد از بلاها ی دنیا محفو ظ بماند، باید به انوار مقدّسه معصومین پناهنده شود و خود را درزیر سایه الطاف آﻧﻬا قرار دهد.
” من اتاکم نجی و من لم یأتکم هلک ” (کسی که د ِ ر خانه شما آمد،نجات پیدا کرد و کسی که از شما تخّلف نمود، هلاک شد


او می گفت :
روزی در مجلسی ذکر مصیب ت اصحاب حضر ت ” سیّدالشّهداء “
(علیه السّلام ) شد، روضه خوان ، بی محبّتی آن اصحاب کبار را به دنیا
شرح می داد، من هم یکی به خاطر ذکر مصیبت و دیگر به خاطر آنکه
چرا من این گونه نیستم ، سر به زانو گذاشته بودم و گریه می کردم ،
ناگهان خود را در حا لی دیدم که فکر نمی کنم خواب بودم ، بلکه

احتمالا همان مکاشفه بود ولی با مکاشفه های معمولی مختصر فرقی داشت .
به هر حال خود را در زندانی می دیدم که داخل زندان هرج و مر ج
است ، چند نفر قلدر همه را اذیّت می کنند، حتّی به زندانبان هم اعتنائی
نمی کنند اخبار مختلفی از خارج زندان به داخل شایع شده است .
یکی می گوید: اگر از این زندان آزاد شوید شاه پرقدرتی شما را دستگیر

می کند و همه را شکنجه می دهد و بلکه در آتش می سوزاند و حتّی به
شما مهلت نفس کشیدن نمی دهد.
آﻧﻬائی که این شایعه را باور کرده بودند به هیچ وجه نمی خواستند از
زندان بیرون بروند، باز هم ین زندان با همه ناراحتیهایش برای آﻧﻬا ﺑﻬتر
بود.
جمعی هم که از همه کم عقل تر و کم فکرتر و کم حافظه تر بودند، حتّی
خارج زندان را به کّلی فراموش کرده بودند و می گفتند: اصلا خارج از
این زندان چیزی نیست و هر چه هست همین زندان است ، آﻧﻬا هم
نمی خواستند از زندان بیرون بروند.

ولی عدّه ای می دانستند که در زندانند، آن هم در زندان با اعمال شاّقه ،
آن هم در زندانی که هرج و مرج است و حقو ق محدود زند انیها پایمال
می شود. و می دانستند که در خارج زندان چه نعمتها، چه لذﺗﻬا، چه
قصرها، چه کاخها، برای آﻧﻬا مهیّا شده است ، اینها بودند که برای
آزادی لحظه شماری می کردند، همه روزه از زندانبا ن و مافوق و مافوق تر
او تقاضای آزادی می نمودند.
در آن حال شخصی به من گفت : مََثل این زندانیها و مثل این زندان
مثل دنیا و اهل دنیا است . اگر به آن دو دسته از زندانیها بگوئی :
خدا شما را از زندا ن نجات دهد، مساوی است با آنکه به یکی از اهل
دنیا بگوئی : خدا مرگت دهد، ولی اگر به ا ین دسته از مرد م با شعور و
با عقل و بلکه اولیاء خدا بگوئی : خدا تو را مر گ دهد، مساوی است

با آنکه به آﻧﻬا بگوئی خدا تو را از زندا ن نجات دهد، آﻧﻬا خوشحال
می شوند، آن چنانکه اصحاب ” سیّدالشّهداء ” (علیه السّلام ) در
شب عاشوراء خوشحال بودند که فردا از زندا ن دنیا نجا ت پیدا می کنند.
ُقل یا َایُّهَا الَّذینَ هادُوا اِ ن زَعَمْتُمْ َانَّکمْ َاوْلِیاءُ لِلهِ مِنْ دُونِ النا ِ س
َفتَمَنَّوُا الْمَوْتَ اِ ْ ن ُ کنْتُمْ صادِقینَ وَ لا’ یَتَمَنَّوْنَهُ َابَدًا.

بگو ا ی کسانی که یهودی هستید، اگر گما ن می کنید که شما از اولیاء
خدائید، پس تمنّای مرگ کنید اگر راست می گوئید، که هرگز این تمنّا
را نخواهند کرد.
او می گفت : اگر کسی به روایاتی که در مذمّت و مدح دنیا از ناحیه “
معصومین ” (علیهم السّلام ) وارد شد ه تو جّه کند، به خوبی مرض
حبّ دنیا از او معالجه می شود و ارزش دنیا را درک می کند.
” رسول خدا ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمود:

” ﺑﻬترین کمک و یار ی دهنده بر طاعت پروردگار، دارائی و مال است
” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود:
” ﺑﻬترین یاری دهنده برای بدست آوردن آخرت ، دنیا است ” .
” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمودند:
” سه چیز از دنیا ی شما مورد پسند من است : بوی خوش ، زنان و نور
دیدگان من در نماز است ” .

” امام با قر ” (علیه السّلام ) به نقل از ” پیامبر اکرم ” (صلی
الّله علیه و آله ) فرمودند:
” عبادت هفتاد جزء است که ﺑﻬترین و بالاترین آن ، طلب روزی از راه
حلال است ” .
” امام صادق ” (علیه السّلام ) به نقل از ” پیامبر ____________اکر م ” (صلی
الّله علیه و آله ) فرمودند:
” ملعون آن کسی است که بار زندگی و خر ج خود را بر مرد م تحمیل
نماید ” .

” امام سجّاد ” (علیه السّلام ) فرمودند:
” دنیا بر دو گونه است : دنیائی که از آن به قدر نیاز استفاد ه گردد و
دیگری دنیای ملعون (که وسیله عیش و نوش و گناه باشد) ” .
” حضرت باقر ” (علیه السّلام ) فرمودند:
” آن کس که در دنیا روزی خویش را با بی نیازی از مردم به دست
آورد و آن را در راه تأمین کفاف خانواده و لطف به همسایه به کار
برد، خدا را در حالی ملاقات می کند که صورت او همانند ماه شب
چهارده باشد ” .

” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمودند:
” کوشش کننده برای بدست آوردن روزی عیال خود، همانند مجاهد
در راه خدا است ” .
آن حضرت ، دربار ه مردی که گفت : ” در خانه خود می نشینم و نماز
خوانده و روزه گرفته و خدای خویش را عبادت می نمایم و روزی من
خواهد رسید ” ، فرمود:
” این یکی از سه نفری است که دعای آﻧﻬا مستجاب نمی شود ” .
و فرمودند : ” خداوند سفرها ی غریبانه را که در طلب روزی باشد
دوست می دارد ” .
و مردی به حضرتش گفت : به خدا که ما دنیا را می طلبیم و دوست
داریم که آن را بدست آوریم .

حضرت فرمود: دوست داری که با آن چه کنی ؟
گفت : می خواهم که دنیای بدست آمده را برای خود و خانواده ام به
کار گیر م و با آ ن صدقه داده و به نزدیکان رسیدگی کرده و زیارت
حج و عمره بجا آورم .
آن حضرت فرمود : ” این طلب دنیا نیست و بلکه این طلب آخرت
است ” .

آن حضرت در جای دیگر فرمودند:
” هر کسی که دنیای خویش را در را ه آخرت ترک گوید، از ما نیست
. “
” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمودند:
” اگر دنیا در پیشگا ه خداوند به اندازه بال پشه ای ارزش می داشت ،
هرگز کافری را از آن جرعه آبی نمی نوشانید! “
و فرمودند : ” دنیا ملعون است و هر چه در آن است نیز ملعو ن
است . مگر قسمتی از دنیا که برای خدا باشد ” .

و در جای دیگری فرمودند:
” آن کس که دنیای خود را دوست بدارد، به آخرت خویش ضرر زده
و آن کس که آخرت را دوست بدارد، به دنیای خود زیان رسانده
است . پس امور جاودان و ماندنی را بر امور ناب ود شدنی و فانی برگزینید
. “
و فرمود: ” دوستی دنیا سرچشمه و منشاء هر گناه است ” .
و فرمود : ” شگفتی بسیار از کسی که جاودانگی آخرت را تصدیق
کرده و برای دنیای فانی می کوشد ” .
و فرمود : ” آن کس که صبح نماید در حالی که دنیا بزرگت رین غم او
باشد، در نزد خداوند ارزشی و جایگاهی ندارد و خداوند قلب وی را
مبتلا به چهار خصلت می نماید: غمی که هیچگاه از آن دور نشود و
کاری که هیچگاه از آن فارغ نگردد و فقر ی که هیچگاه او را رها

نسازد و آرزوئی که هیچگاه برآورده نشود و به کمال ﻧﻬایت آن نرسد
. “
” امام صادق ” (علیه السّلام ) به نقل از ” پیامبر اکرم ” (صلی
الّله علیه و آله ) فرمودند:
” دنیا خانه کسی است که او را خانه ای نیست (در آخرت جایگاهی
ندارد) و آن را که عقلی نباشد، برای دنیا می کوشد و می اندوزد ” .
و نیز آن حضرت به نقل جدّ بزرگوارشان فرمودند:

” مرا با دنیا چه کار، مثل من و مثل دنیا، همانند سواری است که در
روز گرم تابستان درختی بر او نمایا ن گردد و لحظه ای به زیر سایه آن
بیارامد و آن را ترک گوید و برود ” .
و به ” امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) گفته شد که : دنیا را برای ما
وصف نما.

فرمودند: ” چگونه توصیف کنم برای تو خانه ای را که هر کس در
آن سالم باشد، از نیرنگ آن در امان نباشد و آن کس که در آن بیمار
گردد پشیمان شود و آن کس که در آن فقیر گردد غمگین شود و آن
کس که در آن بی نیاز گردد، مورد هجو م فتنه ها واقع شود، در حلال
آن حساب است و در حرام آن عقاب و مجازات ” .

و نیز فرمودند:
” همانا که دنیا شش چیز است : خوردنی ، آشامیدنی ، پوشیدنی ، مرکبی
که سوار آن شوند و ز نی که به همسری گیرند و عطر ی که بو کنند .
پس نیکوترین خوردنیها عسل است که آن جوید ه شده و خارج شده از
زنبور است و ﺑﻬترین آشامیدنیها آب است که در آشامیدن آن نیکوکار
و فاجر یکسانند و ﺑﻬترین پوشیدنیها حریر است و آ ن نخی از کرمی

می باشد و ﺑﻬتری ن مرکبها اسب است که بر پشت آن مردان به قتل
رسند و والاتری ن منکوحات ، ز ن است … زیباترین جای بدن خویش را
(صورت ) آرایش می نماید، ولی زشت ترین عضو او مورد نظر قرار
می گیرد. و ﺑﻬترین عطرها مشک است و آن خون حیوان است ” .
” حضرت صادق ” (علیه السّلام ) فرمودند:

” رسول خدا (صلی الّله علیه و آله ) از هیچ چیز دنیا در
شگفت نگردید مگر از گرسنه ای که در دنیا با تر س بسر برد (یعنی
رزق دهنده را که خداوند است فراموش کرده و به کف ایت او بندگان
خویش را ایمان نداشته باشد) ” .
” حضرت لقمان ” به پسرش گفت :
” ای پسرم ! دنیایت را به آخرتت بفروش که به اندازه تمام دنیا سود
می بری و آخرتت را به دنیا مفروش که در هر دو زیان می بینی ” .
” امام مجتبی ” (علیه السّلام ) این بیت شعر را زیاد به کار می بردند:

” ای اهل لذﺗﻬای دنیا، برای ل ّ ذات دنیا بقائی نیست و مغرور شدن به
سایه ای که رفتنی است ، ابلهی است ” .
” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) دنیا را از حی ث
مغرور شدن به آن و از دست دادن آن ، این گونه تمثیل فرموده اند:
” دنیا رؤیا است و اهل آن ، بر آن مجازات شد ه، عقاب می شوند ” .
روایت گردیده که حقیقت دنیا برای ” عیسی ” (علیه السّلام )

آشکار گردیده پس آن را به صورت پیره زنی بی دندان یافت که همه
گونه آرایشی نموده بود ! پس عیسی به پیره زن گفت : تاکنون چند
شوهر اختیار کرده ای ؟
پیره زن گفت : شماره آﻧﻬا را نمی دانم !
” عیسی ” گفت : آیا همه تو را طلاق دادند؟
پیره زن گفت : خیر، تمامی آﻧﻬا را کشتم !

پس ” عیسی ” (علیه السّلام ) فرمود:
” وای بر حال شوهران باقی مانده تو ! چگونه از فرجا م شوهران
گذشته عبرت نمی گیرند که تو چگونه آﻧﻬا را یکی پس از دیگر ی کشتی
و چگونه از تو واهمه نداشته ، دوری نمی کنند؟ ” .
” دنیا به مترله پل است ، پس از آن عبور کنید و به آبادی آن نکوشید
. “
” حضرت عیسی ” (علیه السّلام ) فرمودند:
” دنیا به مترله گذرگاه است ، پس از آ ن عبور کنید و آ ن را عمرا ن
ننمائید ” .
” امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) در نامه ای به سلمان ، این گونه تشبیه
فرموده اند:
” مثل دنیا، مثل ماری است که تن آن نرم و زهر آ ن کشنده است .
پس از امور ی از دنیا که تو را خو ش آید دوری کن ، زیرا که زمان

اندکی با تو همراه خواهد بود و چون یقین نمود ی که دنیا زودگذر است
و رهایش خواهی ساخت ، غم آن را مخور و در خوشایندترین لحظات
دنیا، بیشتر از آ ن بر حذر باش ، که دنیاپرست هر اندازه که در لذتی ،
بیشتر به دنیا اعتماد نماید و از آ ن برخوردار گردد، دنیا او را به جائی
می برد که خوشایندش نباشد ” .

” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمودند:
” مثل صاحب دنیا مثل آن کس است که در آ ب راه می رود، آیا آن
کس که در آب راه می پیماید می تواند از تر شدن پاهای خود جلوگیری
کند؟ “

” حضرت صادق ” (علیه السّلام ) فرمودند:
” مثل خواستار دنیا همانند کسی است که از آ ب دریا می آشامد، هر
اندازه که بیشتر بیاشامد، تشنگی او زیادتر می شود تا آنکه او را به
کشتن بدهد ” .
و از جهت مقایسه دنیا به آخرت ، ” پیامبر اکر م ” (صلی الّله

علیه و آله ) فرمودند:
” نسبت دنیا به آخرت ، مثل این است که یکی از شما انگشت خویش
را در آ ب دریا فرو برد، آنگا ه ببیند که چه اندازه از آ ب را به خود
گرفته است ” .

” امام کاظم ” (علیه السّلام ) فرمودند:
” لقمان به فرزند خود گفت : ای پسر ! همانا دنیا دریائی ژرف است که
خلق بسیار در آن غرق شده اند، پس بایستی کشتی تو در آن دریا،
تقوی و تر س از خدا و بار آ ن ایمان و بادبا ن آن تو کل و ﺑﻬا ی آن عقل
و ناخدا و راهنمای آن دانش و فرمان آن شکیبائی باشد ” .
” امام صادق ” (علیه السّلام ) به نقل از پدرشا ن ” حضرت باقر

” (علیه السّلام ) فرمودند:
” مثل دنیاپرست ، همچون کرم ابریشم است که هر اندازه بر خویشتن
بیشتر می تند، بیرون رفتن خود را
ناممکن تر می سازد، تا آنکه در پیله خویش بمیرد ” .

جاه طلبی
او می گفت :
در ایّام طلبگی در شرح حالات مرحوم ” صاحب جواهر آیه الّله شیخ
محمّد حسن ” رحمه الّله علیه خوانده بودم که او به ط لاب و محصّلین نجف
پس از امتحان اجازه اجتهاد می داد.

یک روز یکی از طلا ب مطالبی در فقه جمع آوری کرده بود و از دو نفر
هم امضاء گرفته بود که آﻧﻬا تصدیق کرده بودند که آن مطالب متعّلق
به او است ، ولی در حقیقت او آن مطالب را از جا ی دیگری برداشته و
به اسم خود کرده و آﻧﻬا را نزد ” شیخ محمّد حسن ” برده و از معظم
له اجازه اجتهاد گرفته بود، پس از چند روز بعض ی از طلا ب که از
موضوع ا ّ طلاع پیدا می کنند به مرحوم ” شیخ ” جریان را می گویند.
او هر چه تلاش می کند که آن طلبه را پیدا کند و اجاز ه اجتهاد را از
او پس بگیرد، موّفق نمی شود.

یک روز مرحوم شیخ به منبر می رود و طلاب را موعظه می کند و به
آﻧﻬا از زشتی ” حبّ جاه ” و ریاست طلبی سخن می گوید . و سپس
گریه زیادی می کند و می فرماید: این امراض سعادت دائمی انسان را به
خطر می اندازد و از منبر پائین می آید و دیگر به کسی اجازه اجتهاد
نمی دهد و بعد از چند روز دق می کند و از دنیا می رود.
من از همان ایّام طلبگی که این قضیّه را شنیده بودم ، همیشه با خود

می گفتم ، اگر آن طلبه حبّ جاه و ریاست نمی داشت چه احتیاجی به
اجازه اجتهاد داشت ، آن هم با آن حیله و مکر آن را از آ ن عالم بزرگ
بگیرد و سبب ناراحتی و حتّی قتل او گردد.
چرا انسان باید تا ب ه این حدّ به این صفات پست حیوانی پای بند باشد !
لذا ب ه فکر علاج این کسالت ، یعنی حبّ جاه و مقام از همان اوائل
جوانی بودم . و گاهی که فکر می کردم دیگر این صفت در م ن وجود
ندارد، خود را یک آزمایش عملی می نمودم که چند مرتبه رفوزه شدم ،
ولی دفعه آخر بحمدالّله دیدم به ترک آن صفا ت موّفق شده ام .

حالا می دانم تو خیلی دوست داری که بدانی ، چگونه من این صفت را
از خود تزکیه کردم و چگونه خود را آزمایش می نمودم ، من هم چون تو
را شاگرد خو بی می بینم ، همه اش را برای تو شر ح می دهم به شرط آنکه
مقیّد باشی مو بمو آﻧﻬا را عمل کنی .
او می گفت :
من ابتداء برای بیرون کردن صفت حبّ جاه و ریاست از خود، به
عواقب آن فکر کردم ، آخرین مرحله شغلی را که من در آن بودم ، در
نظر گرفتم ، دیدم من که یک طلبه هستم ، ﻧﻬایت این است که آخرش
مرجع تقلید می شوم ، آن وقت میلیوﻧﻬا مردم از من تقلید می کنند،
ریاست عامّه شیعه را به عهده می گیرم .

در آن موقع از دو حال خارج نیست ، یا آنکه از ریاست لذت می برم
و نفسم را از خود راضی کرده ام و به هیچ وجه خدا را در نظرم
نگرفته ام و تنها پو ل ” سهم امام ” (علیه السّلام ) را از مرد م گرفته
و با مسئولیّت خود به طلاب داده ام ، طلا ب هم نه به خاطر محبّت
واقعی ، بلکه به خاطر پولم به من اظهار علاقه کرده اند.

در این صورت شب اوّل قبر، اوّل بدبختی و بیچارگی من خواهد بود و
روز قیامت قطعًا مرا از یک کافر عوامی که خدا و دین و ” امام زمان “
(علیه السّلام ) را به بازی نگرفته بیشتر عذا بم می کنند، زیرا من همه
آﻧﻬا را وسیله ارضاء هوای نفس خود کرده ام و آﻧﻬا را به بازی گرفته ام .
و یا آنکه از مرجعیّت لذت نمی برم ، هوای نفسم را از ب ین برده ام و بار
گرانی که نیابت حضرت ” بقیّه الّله ” (علیه السّلام ) باشد به دوش
کشیده ام و بالاخره به شرائط مرجعیّت و نیابت آن حضرت که شرط

اوّلش مخالف با هوای نفس بودن و شرط دوّمش مطیع مولا بود ن است
عمل کرده ام ، که در این صورت از همین الان باید حبّ جاه و ریاست
را از دل بیرون کنم ، تا لیاقت آن مقام مقدّ س را پیدا نمایم .
بنابر این حبّ جاه و ریاست نباید در من وجود داشته باشد.

حتّی در آن مدّت مقیّد شدم که با مراجع تقلید بیشتر تماس بگیرم شاید
ﺑﻬتر به این حقیقت برسم و بتوا نم کاملا این موضوع را عین الیقین برای
خودم بنمایم ، همین طور هم شد یعنی دیدم آﻧﻬائی که اهل هوی ‘ بودند،
با داشتن علم زیاد زود شناخته می شدند و ارزشی در اجتماع پیدا
نمی کردند.

زیرا خدا به خاطر داشتن ایمان و پاکی و نیکوکاری ، محبّت انسان را به
دل مردم می اندازد و می فرماید:.
کسانی که ایمان داشته باشند و عمل شایسته کنند خدا محبّت آﻧﻬا
را در دلهای مردم قرار می دهد.
و امّا کسانی که اهل هوی ‘ نبودند و پا ک و پاکیز ه بودند، آﻧﻬا هم
زودتر شناخته می شدند. زیرا خدا ی تعالی خوبیها را آشکار می کند و
بدیها را می پوشاند، ولی از زحمات طاقت فرسای مرجعیّت بخصوص که
خود را در زیر بار مسئولیّت بسیار بسیار سنگینی می دیدند، ناراحت
بودند و لذت نمی بردند، زیرا ترسشان از خدا بیشتر بود، دلهره شان از

دیگران زیادتر بود، حتّی یکی از مراجع به من می گفت : فلانی من آخر
عمری شغل صرّافی با مسئولیّت فوق العاده سنگینی به عهده گرفته ام ،
منظورش این بود که می گفت : من باید پو ل ” سهم امام ” (علیه
السّلام ) را از مردم بگیرم و مردم مسئولیّت آن را به گردن من بیاندازند
و م ن بین طلاب تقسیم کنم و باز هم مسئول باشم ، یعنی اگر یک قِران
آن را بیجا مصر ف نمایم ، نزد خدا و ” امام زمان ” (علیه السّلام )
مورد مؤاخذه قرار می گیرم .

لذا من پس از مدّتی که این گونه فکر می کردم و با این بزر گان تماس
می گرفتم ، خیال می کردم که به کّلی محبّت جاه و ریاست از د لم رفته ،
ولی با یک آزمایش که برای خود پیش آوردم ، متوجّه شدم که اشتباه
می کنم و آن این بود که :

مدّﺗﻬا مرا برای ریاستی دعوت می کردند، آن روزها قبول کردم ، وقتی
به محل کار رفتم ، دیدم خیلی دوست دارم که خود را بر کارمندا ن و
زیردستان ترجیح دهم ، آﻧﻬا غذای ﺑﻬتر را جلو ی من بگذارند، وقتی وارد
مجلسی می شوم ، هم ه جلوی پای من برخیزند، من با تأنّی بیشتری با مردم
حرف بزنم ، که مرا با شخصیّت بدا نند، حتّی با کمال تأسّف یک روز

دیدم ، جمعی از اربا ب رجوع مرا بی جهت مد ح می کنند، خوشحال شدم
و به آﻧﻬا نگفتم اشتباه می کنید و بلکه یک روز هم که خود را حاضر
کردم که بگویم اشتباه می کنید طوری گفتم که آﻧﻬا بیشتر مرا مدح
کردند.

شب به مترل آمدم ، به اطاق خلوتی رفتم و نفسم را به محاکمه کشیدم
و به او گفتم : آخر برای چه این مرض را تر ک نمی کنی ؟! چرا از حبّ
جاه و ریاست دست بر نمی داری ؟ به هر حال با خود م فکر کرد م که
بالاخره من مریضم ، باید معالجه شوم . کتاب ” بحارالانوار ” را باز
کردم ، با خود فکر می کردم که چون کلمات ” ائمّه اطهار ” (علیهم

السّلام ) نور است و رو ح من هم به خاطر داشتن حبّ جاه و ریاست ،
ظلمانی شده ، پس باید با این انوار، آن ظلمت را برطرف کنم . لذا
صفحات ۱۴۵ تا ۱۴۶ کتاب بحارالانوار جلد ۷۰ را مطالعه کردم ، این
روایات نوشته شده بود:
۱ – حضرت ” امام رضا ” (علیه السّلام ) فرمودند: آن قدری که
طلب ریاست به دین انسان ضرر می زند، دو گرگ درنده به گله
گوسفندی بی چوپان ضرر نمی زنند.

۲ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمودند: کسی که طالب
ریاست باشد هلاک می شود.
۳ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمودند: بترسید از این
رئیسهائی که بر مرد م ریاست بی جهتی می کنند.

۴ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمودند: به خد ا قسم صدای
خوردن کفش به زمین پشت سر انسان ، برای او جز هلا ک شدن و
هلاک کردن دیگران ، فائده دیگری ندارد.
۵ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمودند: کسی که ادّعاء
ریاست کند، ملعون است و کسی که اهتما م بر طلب ریاست نماید،
ملعون است و کسی که نفسش را به ریاست وعده دهد، ملعون است .
۶ – ” امام باقر ” (علیه السّلام ) فرمودند: ای ابا ربیع ! به هیچ
وجه طلب ریاست نکن .

۷ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمودند: بترس از ریاست ،
زیرا کسی نیست که آن را طلب کند، مگر آنکه هلاک می شود.
۸ – حضرت ” علی بن موسی الرّضا ” (علیه السّلام ) فرمودند :
کسی که طلب ریاست برای خود کند، هلاک می شود. زیرا ریاست
شایستگی ندارد، جز برای اهلش .

و بالاخره ذات اقدس متعال در این باره ﺑﻬ ترین کلام را فرمود ه که
می گوید:
این خانه آخرت را برای کسانی که برتری طلب در روی زمین و فساد
کننده در آن نباشند قرارش می دهیم و عاقبت همه خوبیها متعّلق به متّقین
است .
این روایات و این آیه قرآن را خواندم .
ولی مگر سیاهی دل من با این مقدار از کلمات پر نور خاندا ن “
عصمت ” برطرف می شد، اگر چه بعد از خواندن این روایات تا چند
روزی آرامتر بودم .
امّا یک روز دیدم خودم را گول می زنم ، زیرا به مردم که تواضع می کنم
برای این است که مرا دوست بدارند و بیشتر احترامم کنند، به همه که
سلام می کنم ، به خاطر این است که آﻧﻬا را خجالت بدهم و بعدًا آﻧﻬا
سبقت به سلام بگیرند.
اگر یکی از مریدا ن دوزانو در مقابلم نمی نشست در دل ناراحت می شدم !
وقتی وارد مجلس می گردیدم و مردم به خاطر ورودم صلو ات

می فرستادند، خوشحال می شدم !
یک روز وارد مجلسی شدم ، جمعیّت چند هزار نفره ای که برای دیدن من
جمع شده بودند، همه از جا برخاستند و صلوا ت فرستادند و من در
ضمن چند کلمه ای که برای مردم حرف می زدم ، گفتم : برادران شما که
این گونه اظهار محبّت به من می کنید، شاید نفس من خوشش بیاید و
حال آنکه من لیاقت این همه محبّت را ندارم ، اینجا معلو م بود که مردم
به زبان حال و قال می گفتند، ببین چه آقای خوبی است ، چقدر شکسته

نفسی می کند، خیلی خوشم آمده بود . ولی وقتی به مترل رفتم و خوب
به عمق مطلب فکر کردم ، متوجّه شدم که خود این شکسته نفسی من
به خاطر هوای نفس بوده است .
ضمنًا مطلب قابل توجّه این بود که وقتی از پشت میز سخنرانی در آن
مجلس به میان مردم آمدم ، پیرمرد دهاتی نورا نی پیش من آمد و به من
گفت : شما نباید آ ن قدر ضعیف باشید که از ابراز احساسا ت مردم تغییر
حال پیدا کنید و نفستا ن خوشش بیاید و یا اگر به شما بی اعتنائی کردند
ناراحت شوید، شرح صدر داشته باشید و به این مسائل اهمیّت ندهید.

من در آن مجلس از بس از اظهار محبّت مرد م و احتراما ت آﻧﻬا مست
خوشحالی شده بودم . نفهمیدم این پیرمرد چه می گوید . ولی وقتی در
مترل فکر می کردم متوجّه شدم که او مرا متنبّه کرده و به من فهمانده
است که اگر بر فرض من راست بگویم و از این احترامات خوشم
نیاید، تازه شرح صدر نداشته ام و ضعیف بود ه ام .

اینجا بود که من می خواستم منفجر شوم ، دیوانه شده بودم ، با خود
می گفتم پس من کی از آن سیاهیها، بخصوص از جا ه طلبی و
ریاست طلبی نجات پیدا می کنم .
گریه زیادی کردم و سپس چون بیشتر از این نمی توانستم از وسائل
عادی استفاده کنم دست به وسائل معنوی زدم ، ناگهان به فکرم رسید
که نماز استغاثه به حضرت ” صدّیقه کبری فاطمه زهراء ” (سلام
الّله علیها ) را بخوانم و از آ ن مخدّره و ملکه جهان هستی درخواست
رفع این بلاء و مرض روحی را بنمایم .

این نماز را با هما ن آدابی که در باب دوّم کتاب باقیات الصالحات (در
نمازهای مستحبّه ) ” مفاتیح الجنان ” است خواندم ، یعنی دو رکعت نماز
به نیّت استغاثه به حضرت ” فاطمه زهراء ” (سلام الّله علیها )
خواندم و بعد از نماز سه مرتبه ” الّله اکبر ” گفتم و سپس سر به
سجده گذاشتم و صد مرتبه گفتم : ” یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی “
(یعنی : ای مولای من ! ای فاطمه زهراء ! مرا از شرّ این دشمن پناه ده )
بعد طرف راست صورتم را به زمین گذاشتم و همان جمله را صد مرتبه

گفتم و باز طرف چپ صورتم را به زمین گذاشتم و همان جمله را صد
مرتبه گفتم و باز سر به سجده گذاشتم و همان جمله را صد مرتبه گفتم ،
هنوز سر از سجد ه بر نداشته بودم که آثار لطف حضرت ” صدّیقه
کبری امّ الائمّه ” (سلام الّله علیه ا) ظاهر شد و مرا از آن سیاهی
یعنی صفت ریاست طلبی نجات داد و بعدًا که به قلبم مراجعه نمودم و
دهها مرتبه خود را امتحان نمودم ، بحمدالّله اثری از آن صفت در خود
ندیدم .
در اینجا تذ ّ کر این نکته لازم است که بعضی از مردم گمان کرده اند
شفای امراض روح اهمیّتش کمتر از شفا ی مرضهای جسمی است ، لذا
اگر گفته شود که فلان کور به برکت حضر ت ” فاطمه زهراء “(سلام الّله علیها ) شفا یافت ، از نظر آﻧﻬا شگفت انگیزتر از آن است
که گفته شود، فلان شخص ریاست طلب به برکت آن حضرت (سلام
الّله علیها) شفا یافت .
و حال آنکه اهمیّت و ارزش هر چیزی مربوط به نتیجه و فائده آن چیز
است .

مثلا اگر وقتی یک کور شفا پیدا می کند، حدّاکثر فائده اش این است
که چند سالی بسیار محدود که می خواهد در د نیا زندگی کند، چشم دار
می باشد و وقتی از دنیا رفت دیگر بین کور و بینا فرقی نمی باشد و فائد ه
آن بینائی همین جا تمام شده است .

ولی یک شخص حسود اگر شفا پیدا کند از بدبختی همیشگی نجات پیدا
کرده ، زیرا صفا ت روحی به مانند خود روح همیشه با او هست و
صفات بدنی هم به مانند خود بدن برای مدّت موّقتی باقی می ماند،
بنابراین امراض روحی با امراض جسمی به هیچ وجه قابل مقایسه
نیست ، زیرا زندگی دنیا در مقابل زندگی آخرت صفر است .

انقطاع از خلق و اعتماد به نفس
او می گفت :
در یکی از روزها ی ماه شعبان مناجاتی را که از حضرت ” امیرالمؤمنین
علی ” (علیه السّلام ) نقل شده و معرو ف به مناجات ” شعبانیّه “
است می خواندم ، از اواسط دعاء حالم منقلب شد، نمی دانستم کجا
هستم و چه می کنم ، من در آن حال فقط خدا را با چشم دل می دیدم و
نور مقدّسی را بین خود و ذات اقدس متعال واسطه فیض مشاهده
می کردم .

تا اینکه به این جملات رسیدم :
” اِلهی ِبکَ عََلیْکَ اِلا’ َاْلحَقتَنی ِبمَحَلِّ َاهْل طاعَتِکَ وَ اْلمَْثوَی
الصّالِح مِنْ مَرْضاتِکَ َفاِنّی لا ‘َاقْدِرُ لِنَفْسی دَْفعًا وَ لا ‘َامْلِکُ َله نَفْعًا
اِلهی َانَا عَبْدُکَ الضَّعیفُ الْمُذِْنبُ وَ مَمُْلوکُکَ اْلمُنیبُ َفلا ‘تَجْعَْلنی مِمَّنْ
صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَکَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَنْ عَفْوکَ اِلهی هَبْ لی َ کم ‘ا َ ل
ا ْ لانْقِطا ع اَِلیْکَ وَ َاِنرْ َابْص ‘ارَ ُقُلوِبن’ا ِبضِی’اءِ نَ َ ظره’ا اَِلیْکَ حَتی
تَخْرقُ َابْصارُ الُْقُلو ِ ب حُجُبَ النُّو ِ ر َفتَصِ َ لاِ لی ‘ مَعْدِنِ الْعَظمَهِ وَ تَصیرَ
َارْو’احُن’ا مُعَلََّقًه ِبعِزِّ قُدْسِکَ ” .

من در آن موقع به قدری محو جمال حق شده بودم ، که قدرت نداشتم با
زبان بدنی این جملات را بگویم ، بلکه همه این کلمات را با زبا ن دل
می گفتم و آنچه در این عبارات است ، در روح خود احساس می کردم ،
من دیگر حجب نور را پاره کرده و به معدن عظمت و عزّت و کرامت
متّصل شده بودم . و چون می خواهم خصوصیّات این مکاشفه را شرح
دهم ، لازم است ترجمه و شرح مختصری از جملا ت مناجات ” شعبانیّه “
را که در بالا نقل کردم برای تو بگویم .

در این بخش از دعاء می گوئیم :
پروردگارا! به حقّ خود ت قسمت می دهم ، که مرا به مقام اهل طاعت
و به جایگاه شایسته از خشنودیت ملحق کن . زیرا من قدرتی که از خود
چیزی را دفع کنم ، ندارم و مالک چیزی که مفید برای من باشد،
نیستم .
محبوبم ، معبودم ، من بنده ضعیف گناهکار و مملوک برگشته به دامن تو
هستم ، پس مرا از کسانی که از آﻧﻬا رویت را برگردانده ای و غفلت او
از عفو تو محجوبش کرده ، قرار مده .

محبوبم ، معبودم ، مرا به تمام معنی منقطع از خلق و متوجّه به خودت
بفرما. و دید ه دلم را آنچنا ن به نور دیدارت روشن کن ، که دیدگان دلم
حجاﺑﻬای نور را پاره کند و به معدن عظمت و رحمتت برسد و اروا ح ما
وابسته به عزّت قدس و پاکی تو گردد.
من در این مکاشفه معنی ” حجب نور ” را که برای اکثر مردم
نامعلوم است ، فهمیده بودم .
من در این مکاشفه معنی رسیدن به معدن عظمت و رحمت را درک
کرده بودم .
من در این مکاشفه معنی عبودیّت کامل را شناخته بودم .
و می دانستم که در مقابل معبودم موجود ناچیزی هستم ، حالا خواهی
گفت چطور این مطلب را فهمید ی و چگونه از جملا ت این دعاء چهار
مطلب فوق را احساس کردی ؟

در جواب می گویم : اگر چه بعضی از حالات روحی طوری است که
اگر انسان صدها صفحه کتاب را پر کند و یا ساعتها حرف بزند
نمی تواند شرح یک لحظه آن را بیان کند. ولی در عین حال با حول و قوّه
الهی مطالب فوق را تا جائی که برایم میسّر باشد و تو استعداد فهمش را
داشته باشی ، برای تو شرح می دهم .
اوّل :
گفتم : من در این مکاشفه معنی حجب نور را فهمیده بودم .
بله عزیزم ؛ معنی حجاب نور این بود که گاهی برای انسان هدفهائی
غیر از خدا که در عین حال مورد رضایت الهی است وجود دارد، مثل
عبادﺗﻬائی که از تر س جهنّم و یا بعضی از اعما ل مستحبّه که برای
وسعت رزق و یا عبادت برای رفع گرفتاریها، انجام می شود که واضح

است ، این اهداف مورد غضب الهی نیست و بلکه پروردگار در قرآن
مجید و پیشوایان دین در ضمن روایات زیادی مردم را به منظور کردن
این اهداف تشویق هم فرموده اند ولی در عین حال کسانی که این
اهداف را دارند به خدا نمی رسند و در زمر ه محبّین و مخلصین قرار
نمی گیرند. زیرا هدفشان خدا نبوده و او را نمی خواسته اند، بلکه این

اهداف برای آﻧﻬا حجا ب است . زیرا با خلوص واقعی منافات دارد ولی
نور است ، زیرا مبغوض ذات اقدس متعال نمی باشد، بلکه خدای تعالی
آن را حلا ل کرده است به خلاف وقتی که انسان اهداف شیطانی و
اعمال شیطانی داشته باشد، که طیبعی است علاو ه بر آنکه در حجاب
قرار می گیرد، حجابش هم ظلمانی است او را تاریک می کند و از همه
چیز باز می دارد.

ولی وقتی انسان این حجب نورانی را هم پاره کرد، یعنی به مقام خلوص
رسید و از همه خواسته های نفسانی حلال و حرامش صرف نظر کرد و
جز خدا و وصل به او چیزی نخو است ، سراسر قلب ش مملوّ از محبّت خدا
شد، حتّی سر سوز نی محبّت غیر خدا در دلش نبود، انقطاع کامل از غیر
خدا پیدا کرد، حجب نور را پار ه کرده ، به وصل محبوب نائل شده و
به حقیقت رسیده است .

دوّم :
گفتم : من در این مکاشفه معنی انقطاع از خلق را درست لمس کرده
بودم .
بله دوست محترم ، من در آن حال که از حجب نور عبور کرده بودم و
خلوص واقعی را بدست آورده بودم و متوجّه شدم که تمام کمالات
جمالیّه و جلالیّه که با فطرت ذاتی آﻧﻬا را دوست می داشتم ، در یک
موجود همه آ ﻧﻬا جمع شده و نام آن موجود ” خدای تبارک و تعا لی “

است ، فطر تم او را دوست می داشت ، او را من نه به خاطر نعمتهائی که
به من داده و نه به خاطر طمعی که به او دارم دوست می داشتم ، بلکه
چون او دوست داشتنی بود، او را دوست می داشتم و در د لم جز او به
چیز دیگر ی فکر نمی کردم و چیز دیگر ی را هم دوست نمی داشتم ، تا
چه برسد که از دیگری امید کمک داشته باشم.
سوّم :
گفتم : من در این مکاشفه معنی رسیدن به معدن عظمت و رحمت را
فهمیده بودم .
بله من متوجّه شدم که هدف اصلی و حقیقی از ” سیر الی الّله “
رسیدن به این معدن است و معدن مرکز جواهرات و اشیاء قیمتی است
و بدون تردید چیزی پر قیمت تر از عظمت و آقائی واقعی نیست و اگر
خدای تعالی مختصری از آن را به هر کس ببخشد، دارا ی کمالات
روحی و لایق مقام قرب الهی می گردد.
من در آنجا فهمیدم که معدن کمالاتی که ما باید به آن خود را برسانیم
و من در آن وقت رسیده بودم انوار مقدّسه ارواح ” معصومین “
(علیهم السّلام ) بود.
آن نوری که ” اوّل ما خلق الّله ” است .
آن نوری که آینه تمام نمای خدای تعالی است و تمام صفات کمالیّه الهی
در آن جمع شده است .
آن نوری که در دعاء رجبیّه می گوئیم : ” بین تو ا ی خدا و ب ین آﻧﻬا جز
آنکه آﻧﻬا بنده تو و مخلو ق توَاند جدائی دیگری نیست ” و بالاخره
آن نور مقدّس حضرت ” خاتم انبیاء ” و اولاد ” معصومینش “

(علیهم السّلام ) بود، زیرا آﻧﻬا معدن رحمت الهی هستند که در زیارت
جامعه می گوئیم : ” السّلام علیکم یا اهل بیت النّبوّه و … و معدن
الرّحمه ” .
این همان رحمتی است که در دعاء کمیل می گوئیم : ” و برحمتک اّلتی
وسعت کل شیی ” این همان رحمتی است که اگر از بخش خصوصیش
شامل حال کسی بشود، به عظمت و کمال رسیده است ، که در تفسیر
کلمه ” رحیم ” امام (علیه السّلام ) می فرماید: ” للمؤمنین خاصّه “
.
استاد در ا ینجا به من گفت : می دانم که خوب نمی توانی مطلب را
بفهمی ، باید برایت بیشتر توضیح دهم .
خدا بود و هیچ چیز نبود . سپس نور مقدّ س ” خاندان عصمت و
رسالت ” (علیهم السّلام ) را خلق کرد . و آﻧﻬا را آینه تمام نمای
خودش قرار داد و تمام صفات افعال خود ش را در آﻧﻬا ایجاد کرد و آﻧﻬا

همه صفات و خصوصیّات الهی را به جز صفات ذات ، مثل ازلیّت و
تجرّد مطلق ، را دارا شدند و چو ن خدای تعالی برای ارسال فیض ،
واسطه می خواهد و چون آﻧﻬا واسطه فیض بین بالا و پائین اند، یعنی
واسطه بین خالق و مخلوقند و چون خدای تعالی بزرگتر از آن است که

مخلوقات پست هم بتوانند مستقیم با او در ارتباط باشند . (و به همین
دلیل در شریعت حتّی یک جمله بدون واسطه به کسی وحی نشده و تنها
به نور مقدّ س حضرت ” خاتم انبیاء ” (صلی الّله علیه و آله )
وحی گردیده است ).
باید هد ف و مقصود همه سالکین الی الّله رسید ن به معرفت و کسب
فیض و آینه تمام نمای این میزان اعمال و ایجاد صفات و خصوصیّا ت
این معدن عظمت و رحمت در خود باشند، که اگر کسی به سر متر ل
مقصود رسید، به حقیقت ” مناجات شعبانیّه ” رسیده ، یعنی حجب نور
را پاره کرده و به معدن عظمت و رحمت الهی رسیده و روح ش به عزّت
و پاکی پروردگار پیوسته است .

شاید تو در دلت خیال کنی که چگونه من سیر الی الّله را به رسیدن به
انوار ” معصومین ” (علیهم السّلام ) تفسیر می کنم .
در جوا ب می گویم : خیالت راحت باشد، این هم سیر ا لی الّله است .
زیرا رهبران معصوم ما خودشان فرموده اند:

” معرفتی بالنّورانیّه معرفه الّله عزّوجل ” یعنی : ” علی ” (علیه
السّلام ) فرموده : شناختن من در بُعد روحی ، همان شناختن خدا است .
و خودشان به ما دستور داده اند که در زیارﺗﻬایشان بگوئیم : ” من
عرفکم فقد عرف الّله ” کسی که شما را بشناسد، خدا را شناخته است

.
و قبو ل این موضوع از نظر عقلی هم خیلی زحمت ندار د. زیرا آنچه از
صفات خدای تعالی که منحصر به خودش هست ، (یعنی صفات ذات )
که شناخته نمی شود و حتّی ما را از فکر کرد ن در آن ﻧﻬی کرده اند ولی
آنچه از صفا ت افعال که ممکن است ، در دیگر ی بوجود آید و می شود
آﻧﻬا را شناخت و باید به آﻧﻬا معرفت پیدا کرد، قطعًا آﻧﻬا بطور کامل در
رهبران ” معصوم اسلام ” (علیهم السّلام ) وجود پیدا کرده است .

بنابراین ، شناختن ” ائمّه معصومین ” (علیهم السّلام ) همان شناختن
خدا است و حرکت به طرف این دریای معرفت ، همان سیر ا لی الّله
است .
چهارم :
گفتم : من در این مکاشفه معنی عبودیّت کامل را در ک کرده بودم و
می دانستم که در مقابل معبودم موجود ناچیزی هستم .
آری من متوجّه شدم که چون اختیار هیچ نفعی و ضرری را برای خود

ندارم و او بی نیاز مطلق و من فقیرم ، او و ّ لی مطلق و من در مقابل او
بیچاره ام ، همه چیز من از او است و حتّی وجود م و نعمتهائی که اطرافم
قرار گرفته همه از او می باشد و بالاخر ه مخلوقی هستم که در مقابل
پروردگارم از خود هیچ ندارم و همه چیزم از او است .
دانستم که باید بندگی کنم ، از خود رایی نداشته باشم و به او تو ّ کل
کنم و در مقابل او تسلیم باشم و هیچ اراده ای از خود نداشته باشم .
بالاخره من می خواستم با نقل این مکاشفه دو چیز را به تو بگویم که
تا تو آﻧﻬا را عمل نکنی ، انسان کاملی نخواهی شد.

اوّل : آنکه بدان تا تمام صفات حسنه را در خود ایجاد نکرده ای به خدا
و مظاهر الهی نزدیک نمی شوی . زیرا مثلا چگونه ممکن است تو که بخیلی
با خدا ی جواد، خدای رازق ، خدا ی رحمان و مظاهر ش یعنی ” معصومین
” (علیهم السّلام ) رفیق شوی ؟ آیا خود ت یک چنین کاری را
می کنی ؟ یعنی حاضری تو که مثلا خوش اخلاقی با یک مرد بداخلاق
چند روزی رفاقت کنی ، به او نزدیک باشی ، پس چگونه ممکن است تو

که ظالم و ستمگری ، با خدائی که رحیم و رحمان و عادل است نزدیک شوی ؟
پس اگر به مقدار سر سوز نی صفات روحی و اعمالت با ” معصومین “
(علیهم السّلام ) سنخیّت نداشته باشد، تو در حجا بی و از آﻧﻬا و خدای
تعالی فاصله داری .

دوّم : آنکه بدان تا از همه مردم ، تا از همه چیزهائی که جنبه غیر الهی
دارد، تا از غیر خدا د ل نکنی و آﻧﻬا را بی اعتبار، چنانکه هست ، ندانی و
دلت را صددرصد به خدا ندهی و محبّت غیر خدا را در دل ایجاد نکنی
و آنچنا ن که ” معصومین ” (علیهم السّلام ) که از غیر خدا برید ه
بودند و تنها به خدا د ل بسته بودند نباشی ، به مقصد که حقیقت تشیّع
و حقیقت اسلام و حقیقت انسانیّت است ، نمی رسی .

اگر خواهی آری به کف دامن او —– برو دامن از هر چه جزاوست برچین
او می گفت :
در مجلس ی که دوستان متوسّل به حضرت ” بقیّه الّله ” روحی و ارواح
العالمین لتراب مقدمه الفداء شده بود ند و حال خوشی داشتند، هر چه
مریض در آن مجلس آورده بودند، ناگهان شفا یافتند . من به این فکر

فرو رفتم که چگونه این مریضهای صعب العلا ج یک مرتبه خوب شدند.
ناگهان ملهم شدم که عّلت شفای آﻧﻬا انقطاع آﻧﻬا از وسائل ظاهری و
اتّصالشان به منبع نیروی معنوی یعنی معدن رحمت الهی حضرت “
بقیّه الّله ” ارواحنا فداه بوده است .

پس از این الهام مؤیّداتی پشت سر هم از جریانات مختلف و آیات و
روایات متعدّد که در این زمینه وارد شده به فکرم رسید، که آﻧﻬا را
مختصرًا برای تو فهرست می کنم .
یک :
ذات مقدّس متعال می فرماید: ” َفاِذ’ا رَکِبُوا فِی اْلُفْلکِ دَعَوُا اللهَ
مُخْلِصینَ َلهُ الدّینَ َفَلما نَجّی ‘هُمْ اَِلی الْبَرِّ اِذ’ا هُمْ یُشْرِ ُ کو َ ن ” . یعنی :
وقتی سوار کشتی می شوند و از همه وسائل دیگر قطع می گردند، خدا را
با خلو ص می خوانند، ولی وقتی آﻧﻬا به خشکی بر می گردند، مشرک
می شوند و با دیگران پیوند می کنند.

دو:
در این خصوص که وقتی مردم سوار کشتی می شوند و یا به ابتلائی
دچار می گردند و از غیر خدا منقطع می گردند و به خدا متوجّه
می شوند، آن وقت مشکلشان حل می شود، روایات زیادی وارد شد ه
است .
سه :
در جلسات زیادی دیده ایم که وقتی توجّه خوبی به خدا، یا به یکی از “
معصومین ” (علیهم السّلام ) می شود، در آن مجلس اگر مریضی باشد،
شفا پیدا می کند و یا لااقل تجلیّاتی به صورﺗﻬای مختلف از قبیل استشمام
عطرهای معنوی و رؤیت انوار و یا دید ن ارواح اولیاء خدا خواهد بود .

و بدون تردید اینها بوجود نمی آید جز به خاطر انقطاعی که اهل آن
مجلس و یا لااقل کسی که آن تجّلیات را مشاهده کرده ، از غیر خدا و
مظاهرش و اتّصال و اتّکاء آﻧﻬا به خدا و یا به آن انوار طیّبه می باشد.
چهار:
در حرمها و مشاهد مشرّفه و حتّی امامزاده ها مریضهای زیادی دخیل
شده اند و شفا پیدا کرده اند. وقتی از آﻧﻬا سؤا ل می شود که : چه حالی
پیدا کردید که شفای خود را دریافت نمودید؟ بدون استثناء می گویند :

در اثر جوّ معنوی که در آنجا بود، حالت انقطاعی در ما پیدا شد و قلب
و دل ما کام ً لا متوجّه آن و ّ لی خدا گردید و ما از او خواستیم که ما را
شفا دهد.
پنج :
بسیار دیده شده مریضهائی را که اطبّاء جواب گفته اند و آﻧﻬ ا را مأیو س
نموده اند به خاطر آنکه انقطاع از وسائل ظاهری پیدا کرده اند و ایمانی به
نیروی معنوی داشته اند و متوسّل به وسائل الهی یعنی ارواح مقدّسه
معصومین (علیهم السّلام ) گردیده اند. معجزه آسا آنًا شفا یافته اند.
اینها مرا معتقد کرد که اگر انسان بتواند آن حالت انقطاع از وسائل

ظاهری یعنی منقطع شدن از غیر خدا را در قلب و روح خود ایجاد کند
و آن حالت بتواند دوا م داشته باشد، یع نی همیشگی باشد، همیشه
کارهای معجزه آسا برایش اتّفاق می افتد، یعنی هر وقت هر چه بخواهد
انجام می شود. اراده او اراده الهی می گردد. و بالاخره همان گونه که در
مضمون بعضی از روایا ت آمده که خدای تعالی در حدیث قدسی

فرموده :
” بنده من ! اطاعت مرا بکن تا تو را مثل خود م قرار دهم ، من وقتی به
چیزی می گویم باشد، هست . تو هم وقتی به چیزی می گوئی باشد،
خواهد بود ” می گردد.
لذا استبعاد ندارد، اگر بگوئیم فلان و ّ لی خدا به اتّکاء قدرت الهی
می تواند، در کائنا ت تصرّف کند. زیرا نمونه اش را همه کس در همه جا
دیده اند.

ریاکاری
او می گفت :
در ایّا م جوانی که خیلی دوست داشتم مرد م مرا به خوبی و دیانت
بشناسند و تا می توانستم به هر وسیله ای که بود گناها نم را مخفی و
خوبیهایم را اظهار نمایم ، دیدم کم کم مبتلا به ریا شده ام .
یعنی نماز خواندنم در خلوت با نمازی که در میا ن مردم می خوانم فرق
می کند، مناجاﺗﻬا و اشک و آهم در جلسات و در میا ن مردم ﺑﻬتر از آ ن

وقتی است که همین اعمال را در خلو ت انجام می دهم ، دوست دارم که
در بین مردم غذا کم بخورم و اوّل و آخر غذا ” نمک ” بخورم ، ” بسم
الّله ” و ” الحمدلّله ” را بلند بگویم ، تا مردم بگویند او به مستحبّات
خوب عمل می کند و مقیّد به آﻧﻬا است .
یک روز یک نفر به من گفت : خدا از گناهان من و تو بگذرد، در عین
آنکه سر تا پا گنا ه بودم ، از او خوشم نیامد . زیرا نمی خواستم او مرا
گناهکار بشناسد و مرا به خودش ضمیمه کند.

یک روز دیگر به فکر افتاد م که پیشانیم را بیشتر به مُهر فشار ده م که
در پیشانیم آثار مُهر و پینه آن ظاهر شود، تا مرد م مرا با قیافه دینی
ببینند.
کوشش می کردم لباسهای قیمتی با آنکه ثروت داشتم نپوشم ، تا مردم
مرا یک زاهد و درویش تصوّر کنند.
مقیّد بودم موی سرم را با تیغ در حمّا م با آنکه خیلی جوان بودم بتراشم
و خود را یک فرد مقدّس معرّفی کنم .
در مجالس وقتی به منبر می رفتم و یا با مردم صحبت می کردم ، صدایم را
نازک می کردم و گاهی مثل کسی که بغض را ه گلویش را گرفته و
حرفها در خودش اثر کرده و با زحمت اشکی هم از گوشه چشمم
خارج می کردم ، تا مردم را گول بزنم .

حتّی یک روز مرد م را نصیحت می کردم که ریا نکنند و خودم در همان
وقت ریا می کردم .
گاهی در مجالس چون حرفی بلد نبودم بزنم ساکت بودم ، ولی خودم را
مثل کسی که ” صمت و سکوت ” را پیشه کرده ، نشان می دادم .
گاهی کوشش می کردم خودم را طوری معرّ فی کنم که مردم فکر کنند
من تنها با اولیاء خدا سر و کار دارم .

امّا در تمام این احوال ناراحت بودم . زیرا وقتی تنها می نشستم نفس
لوّامه ام مرا به قدری سرزنش می کرد که خود بخود متوجّه می شدم ،
چقدر بدبختم .
و بالاخره یقین پیدا کرده بودم که مرض ریا در من ریشه کرده و
نزدیک است مرا از پا در بیاورد.
یک شب که بیشتر ریا کرده بودم و طبعًا نفس لوّامه ام مرا در خلوت
بیشتر سرزنش کرده بود . با توسّل به حضرت ” سیّدالشّهداء ” (علیه
السّلام ) و گریه زیاد برای مصائب آن حضرت به خواب رفتم ، صحراء
محشر را به خواب دیدم .
من ایستاده بودم و اعمال مرا ملکی در کیسه ای ریخته بود و با زحمت
آورد کنار میزا نی گذاشت ، اوّل نمازهای مرا بیرون آورد، مثل سیبی بود
که کرمها او را خورده بودند و پوسید ه بود، آ ن را در میزا ن نگذاشت
و بلکه بیرون انداخت .

بعد روزه های مرا بیرو ن آورد، آﻧﻬا هم متأسّفانه مثل گلابیهائی بود که
گوشه و کنارشان را کر م خورده بود، می خواست آﻧﻬا را هم بیرون
بریزد که من مچش را گرفتم و گفتم : من در این ولایت غربت تنها
امیدم به فروختن همینها است که بتوانم پولی به دست بیاورم و زندگیم
را تأمین کنم .
گفت : بسیار خوب ولی من می دانم اینها را آنجا قبول نمی کنند.
گفتم : کجا؟
گفت : خریدار.
گفتم : خریدار کیست ؟
گفت : خدا.
گفتم : خوب از او سؤا ل می کنم ، ناگها ن شنید م که صدائی آمد که
فرمود: چون در اینها دیگری را شریک کرده ای و م ن هم باید شریک
خوبی باشم ، حّقم ر ا به طرفم واگذار می کنم ، تو هم ه آﻧﻬا را به شریکم
بده . هر چه گریه کردم و گفتم : که ای مولای من او پول ندارد،
چیزی ندارد، خودش هم مثل من بیچاره است .

فرمود: حرف همین است ، می خواستی شری ک مرا از بیچاره ها انتخاب
نکنی . سپس به ملک ی که اعمال مرا در کیسه کرده بود خطاب کرد که
همه آﻧﻬا را در زباله دان بریز آﻧﻬا به درد نمی خورند.
آن ملک هم کیسه را بدو ن معطلی برداشت و به طرف محّلی که
آشغالها را می ریزند رفت و ته کیسه را گرفت و تمام محتوای آن را در
میان آن آشغال دانی ریخت و کیسه خالی را به دست من داد.

من چند لحظه متحیّر به آن میوه ها نگا ه می کردم ، ناگها ن خودم متوجّه
شدم که این میوه های پوسیده و کرمو به درد برد ن به ﺑﻬشت هم
نمی خورد و اگر آﻧﻬا را به ﺑﻬشت می بردم اسباب خجالت می شد.
گفتم : پس خدایا دوباره مرا به دنیا برگردان تا توشه سالمی ﺗﻬیّه کنم .

امّا دیگر سکوت همه جا را گرفته بود، من فریاد می زدم ، ولی تنها
صدای خودم برمی گشت و به گوشم می رسید، گریه می کردم ، کسی به
دادم نمی رسید، ناگها ن از خوا ب بید ار شدم . و لذا از آ ن وقت تا مدّت
زمانی هر وقت به فکر ریا می افتادم متذ ّ کر آن خواب می شدم فورًا خود
را منصرف می کردم تا بحمدالّله ترک ” ریا ” عادتم شد و بحمدالّله
بعدها لذتی که در خلوت از عبادت می بردم غیر قابل وصف بود.

ظلم و ستمگری
او می گفت :
یکی از الطا ف الهی نسبت به من این بود که من ذاتًا از ظلم و ستم به
دیگران مترجر و متنّفر بودم .
نه خودم به کسی ظلم می کردم و نه از ظالم ین و ستمگران خوشم
می آمد.
آخر ظلم از بدیهی ترین و واضح ترین صفا ت زشتی است که وجدان
انسان از آن متنّفر است .

خدا در قرآن ظالم و ستمگر را مکرّر لعن کرده و به او وعده عذاب
الیم داده است .
اگر این صفت حیوانی در کسی وجود داشته باشد، فرسنگها از خدا و
اولیاء خدا دور است و به هیچ وجه او را در میان انساﻧﻬا راه نمی دهند.
امّا یک روز یکی از قدرتمندا ن که متأسّفانه دارای مقام مهمّی در
دستگاه دولت هم بود، به عنوان مریضی که نزد طبیب می رود نزد من
آمد و گفت : من نمی دانم چه کنم ؟ هر وقت قدرتی بر کسی پیدا می کنم
دوست دارم به او هر چه بیشتر ظلم نمایم .

خواستم او را نصیحت کنم ، گفت : من خود م بیشتر از هر کس بدی
ظلم را می دانم ، عواقب وخیم آن را می شناسم ، می دانم نزد خدا کسی
بدتر از ظالم و عملی بدتر از ظلم نیست .
ولی از شما می خواهم که اگر می توانید این مرض کشند ه را از من رفع
کنید و مرا از این بدبختی نجات دهید.

من مقداری او را راهنمائی کردم و صریحًا به او گفتم : که تا صفت
ظلم و بیدادگر ی در تو باشد، از خدا دوری و به شیطان و شیطان
سیرتان و طواغیت نزدیکی .
مگر نمی بینی که خدای تعالی همه جا نام خود ش را به ” رحمن و رحیم “
و ” ارحم الرّاحمین ” بودن ذکر کرد ه و در اوّ ل هر سوره از قرآن
خودش را به این نامها معرّ فی فرموده و در سور ه حمد که لااقل هر روز
ده مرتبه آن را در نمازها ی واجب می خوانیم ، کلمه ” رحمن و رحیم “
را تکرار کرده است .

مگر نمی دانی که خدای تعالی راضی نیست یک لحظه قدرت در دست
ظالمین باشد و لذا فرموده : ” لا’یَنال عَهْدِی الظالِمینَ ” .
گفت : آقا من به شما عرض کردم که من همه اینها را می دانم ، احتیاج به
نصیحت ندارم ، نمک روی زخمم نپاشید، فقط اگر معالجه اش را می دانید،
برای من نسخه کنید.
گفتم : تو ممکن است گوش ندهی ولی اگر تعهّد می کنی که هر چه
بگویم و لو از نظرت جاهلانه باشد گو ش دهی ، فردا صبح نسخه ای
برایت می نویسم ، ساعت ۸ صبح منتظرت هستم . او خداحافظی کرد و
رفت .
حالا شاید تو با خودت بگوئی شما اگر چیزی می دانستید چرا همان روز
به او نگفتید؟
در جواب می گویم : نه من چیزی را که برای او مفید باشد و او را با
سرعتی که لازم بود متحوّل ش کند آن روز بلد نبودم و لذا می خواستم
نیمه های شب از خدا و ” ائمّه اطهار ” (علیهم السّلام ) بخواهم
شاید آﻧﻬا مرا در معالجه مرضش راهنمائی فرمایند.

زیرا دعا با زبان غیر، ﺑﻬتر مستجاب می شود، او خودش ظالم و گناهکار
بود و با زبانش معصیت زیادی کرده بود، خیلی ها را رنجانده بود ، خدا
به آن زبان معصیت کار اعتنائی نمی کرد و دعایش را مستجاب نمی فرمود.
ولی او با زبان من معصیت نکرده بود، لذا دعاء من در حقّ او مستجاب می شد.
آن شب من د ِ ر خانه خدا خیلی تضرّع و زاری کردم ، صورت به خاک
گذاشته بودم ، علاوه بر آ نکه برای او طلب عفو می کردم ، شفای مرض
روحیش را هم از خدا می خواستم .

تا آنکه طبق حساب معیّنی که داشتم به حضرت ” امام مجتبی حسن بن
علی ” (علیهما السّلام ) متوسّل شدم ، بعد از آن شاید به اصطلاح شما
به خواب رفته بودم ، در همان عالم به من فرمودند : به او بگو که فعلا تو
را از این مرض نجات می دهیم ، ولی این را بدان که امراض روحی مثل
اعتیاد است ، اگر کوچکترین غفلتی بکنی و یا دوباره کوچکترین ظلمی
بکنی آن مرض عود می کند.

لذا هر زما ن از این به بعد نفست و یا شیطانت به تو پیشنهاد ظلم و
ستمی را کرد، فورًا خود ت را به جای طرفت قرار بده ، یعنی خودت را
مظلومی تصوّر کن که در چنگال ظالم قرار گرفته و بر کس مپسند
آنچه تو را نیست پسند . در اطاق خلوتی مقابل آئینه بایست و خودت
را تحقیر کن و مزّه حقیر شدن را مختصر ی بچش تا دیگران را تحقیر نکنی

.
ای ظالم این را بدان ، هر که جان و فهم و احسا س دارد، مثل تو است ،
همان گونه که اگر فشاری به تو وارد شود ناراحت می شوی ، درد تو را
اذیّت می کند، زندا ن و محدودیت تو را رنج می دهد، همچنین دیگران را
هم ناراحت می کند، آﻧﻬا هم اذیّت می شوند، آﻧﻬا هم رنج می برند، حتّی
مورچه ای نباید از دست تو اذیّت شود.

تو که هستی که صدها حیوان جاندار به خاطر استراحت تو باید از بین
بروند؟!
تو که هستی که وقتی در اطاق استراحتت مورچه یا مگس پیدا شود
مواد سمّی را روی آﻧﻬا می ریزی و همه آﻧﻬا را از بین می بری ؟!
تو که هستی که باید خدا آنچه در آسمان و زمین خلق کرده برای تو
باشد و تو راحت باشی ؟!

مگر آنکه تو رحم داشته باشی ، آنچنان که خدا رحیم است .
مگر آنکه تو ظلم نکنی ، آنچنان که خدای تعالی به احدی ظلم نمی کند.
و بالاخره مگر آنکه تو مظهر صفا ت کمالیه الهی باشی تا تو را اشرف
مخلوقات بدانند.

تو اگر ظالم و ستمگر باشی ، به خدا نزدیک نیستی . زیرا اگر به قدر سر
سوزنی ظلم کنی ، فرسنگ ها از خدا ی تعالی و انسانیّت دوری و از هر
حیوانی پست تری .
فردای آن روز وقتی او را دیدم ، مطالب فو ق را با شر ح مختصری برای
او نسخه کردم ، او خیلی تحت تأثیر واقع شد و چند روزی بیشتر
نگذشت که با فعّالیّتی که خود او داشت به کّلی صفت ظلم از قلب او
بیرون آمد و بعد از آن به قدری دلرحم شده بود که حاضر نبود حتّی
مگسی را بکشد و یا مورچه ای را آزار نماید.

بله این طور یک صفت حیوانی را انسان از خود دور می کند، یعنی اوّل
باید انسان خطر را احسا س کند و سپس ضررهای آن ر ا درک نماید و
بعد به هر نحو ی که شده بالاخصّ با توسّل به ” اهل بیت عصمت و
طهارت ” (علیهم السّلام ) آن صفت رذیله را از خود دور کند، چنانکه
ملاحظه فرمودید که چگونه شخص مذکور توانست این صفت زشت
پر خطر را از روح خود زائل نماید.

او می گفت :
استادی داشتم که به من دستوری داده بود و لازم بود تا چهل روز
قبل از بیرون آمدن از مترل آن را انجام دهم و همه روزه آن را انجا م
می دادم .
فکر نکن که آن دستور ریاضت شیطانی بوده و یا ذکر و عملی بوده
که از ” معصومین ” (علیهم السّلام ) نرسیده بود، بلک ه اگر
نمی خواستم جریانی که بعدًا برایم اتّفاق افتاد برای تو نقل کنم ، آن
دستور را هم شرح می دادم تا ببینی که آن دستور بسیار ساده ای بوده
است .
به هر حال حدود بیست روز علی الدّوام آن عمل را انج ام داده بودم ،
ولی روز بیست و یکم کاری پیش آمد که مجبور شدم آن عمل را نیمه
تمام بگذارم و از خانه بیرون روم ، وقتی از مترل بیرون آمدم دیدم خیابان

جلوی مترل ما مملوّ از حیوانات اهلی و وحشی است ، اوّل تعجّب کردم
که چرا این حیو انات را داخل شهر راه داده اند ولی وقتی دقیق شدم با
توجّه به تذ کری که قبلا استادم به من داده بود و گفته بود که ممکن
است چشم برزخی تو باز شود و مردم را به صورت حیوانات ببینی ،
متوجّه شدم که این همان حالت است که به من دست داده است .
ضمنًا یکی از دوستا ن قبلا به من می گفت که : یک شب در عا لم رؤیا
دیدم در حر م مطهّر حضرت ” علی بن موسی الرّضا ” (علیه السّلام )
هستم ، ولی در آن مکان مقدّس جز چند نفری که به صورت انسان
بودند بقیّه همه به صورت حیوانات اند.

به هر حال چند قدم در خیابان راه رفتم ، شخصی که سیرتش به شکل
ختریر و خوک وحشی بود نزد من آمد و احوال مرا پرسید.
به او گفتم : در چه فکری ؟ چرا تو را در این حال می بینم ؟
گفت : شخصی پول زیادی دارد، ولی عقل کاملی ندارد و می خواهد
جنسی را که تنها من آن را دارم و از خیلی قدیم احتکارش کرده ام ، ﺗﻬیّه
کند. و لذا من تصمیم گرفته ام که او را پیدا کنم و این جنس را به او
چند برابر قیمت اصلیش بفروشم و سر او را کلاه بگذارم و از این
موقعیّت کاملا سوء استفاده کنم .

من به او گفتم : این کار را نکن ، این عمل ظلم است و خدا ظالمین را
نمی آمرزد.
اگر متوجّه بودی که چه سیرتی داری هیچ وقت این کار را ´ تو الا ن
نمی کردی .
عجیب این بود که خود او می گفت : من می دانم چه سیرتی دارم .
به او گفتم : چه سیرتی داری ؟
گفت : مثل ختریری هستم که از کثافات و خوردن حرام لذت می برم ،
علاوه از ظلم به دیگران هم لذت می برم .

من به او گفتم : ای بیچاره مگر تو به مرگ اعتقادی نداری ؟ آیا پس از
مرگ نمی خواهی خدا به فریادت برسد و به تو مهربانی کند؟
مگر نمی دانی که خدا در قرآن فرموده : ” وَاللهُ لا ‘یُحِبُّ الظالِمینَ “
خدا ستمگران را دوست نمی دارد؟
مگر نمی دانی که خدا در قرآن فرموده : ” اِنَّهُ لا ‘یُفْلِحُ الظالِمُو َ ن “
خدای تعالی ظالمین و ستمگران را رستگار نمی کند؟
مگر نمی دانی که خدای تعالی در قرآن فرموده : ” اِنَّ الظالِمینَ َلهُمْ
عَذ’ابٌ َالیمٌ ” برای ستمگران عذاب دردناک ی مهیّا شده ؟

مگر نمی دانی که خدای تعالی در قرآن فرمود ه : ” َفما لِلظالِمینَ مِنْ
نَصیر ” در قیامت برای ستمگران یار و مددکاری نیست ؟
وقتی این آیات را برای او خواندم ، اشکی از کنار دیدگانش جاری شد
و او از آن عمل اظهار پشیمانی کرد و آن اشک چشم مثل آنکه او را
شستشو داد و او را به صورت انسانی برگردانید.

نفاق و دوروئی
او می گفت :
یکی از دوستان مبتلاء به تنگی نفس و سینه درد شد ه بود، سالها بود
این مرض از او دست بر نمی داشت ، به اطبّاء و متخصّصین زیادی
مراجعه کرده بود، ولی متأسّفانه همه تلاشهایش بی فائده بود.

شفا پیدا کند، باید قرآن بخوانی . زیرا پروردگار متعال می فرماید:
” یا َایُّهَا الناسُ َقدْ جاَئتْ ُ کمْ مَوْعِظهٌ مِنْ رَبِّکمْ وَ شَفاءٌ لِما فِی
الصُّدُو ِ ر وَ هُدًی وَ رَحْمَهٌ لِلْمُؤْمِنینَ ” .
یعنی : ای مردم برای شما از طر ف پروردگار موعظه ای آمده است که
شفا برای امراضی است که در سینه ها است و هدایت و رحمت برای
مردمان با ایمان است .
من به او گفتم : به مضمون این مطلب روایتی هم هست ، ولی تو باید
این را بدا نی که قرآن شفادهنده امراض روحی است و این معنی که آن
دوست برای تو گفته تأویل آیه است .
تو اگر می خواهی درد سینه ات خوب شود، قرآن را بخوان و ایمان به
آنکه این کلام خدا است ، پیدا کن و به آن عمل بنما و بعد شفا ی همه
امراض را در دست خدا بدان . زیرا در همان قرآن از قول حضرت “

ابراهیم ” (علیه السّلام ) فرموده : ” وَ اِذ ‘ا مَرضْتُ َفهُوَ یَشْفین “
یعنی : وقتی مریض می شوم خدا مرا شفا می دهد.
ولی در جای دیگر می فرماید:
” وَ نُنَزِّلُ مِنَ اْلُقرْا ‘نِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَهٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لا ‘یَزیدُ
الظالِمینَ اِلا’ خَسارًا ” .
یعنی : ما نازل نمودیم از قرآ ن چیزی را که شفا و رحمت است برای
مردمان با ایمان و برای ظالمین جز ضرر چیزی نیست.
بنابراین اگر می خواهی قرآن مرض جسمی تو را شفا دهد، باید اوّ ل
امراض روحی خود را ب ه وسیله قرآن معالجه کنی و سپس شفای جسم
خود را با خواندن قرآن معالجه نمائی .

و چون درد سینه و تنگی نفس به آن دوست فشار زیادی آورده بود
حاضر شد که خود را در تحت نظارت من قرار دهد و صفات رذیله را
از خود برطرف نماید.
اوّلین صفتی که در او خیلی ظاهر بود نفا ق و دوروئی بود . لذا لازم
بود که ابتداء آیاتی از قرآن در این خصوص برای او تلاوت شود.
ولی وقتی آیه ای که از سوره احزاب انتخاب شده بود برای او
خواندم و مقیّد بودم آن را تکرار کنم و جمله :

” اِنَّ اللهَ کا َ ن َ غفُورًا رَحیمًا ” را با تأنّی بیشتری خواندم ، ناگها ن
دیدم برق امیدی در سیمایش درخشید، اشک را از چشمانش پاک کرد
و سر را بالا گرفت و به صورت من خیره شد و گفت : شما بودید که
قرآن می خواندید؟
گفتم : پس چه ، کس دیگری اینجا نبود که قرآن بخواند.

گفت : نه ، کلام که مال خدا بود، شما هم مثل شجره ای بودید که خدا
به آن وسیله با موسی حر ف می زد. صریحتر بگویم اگر شما به اختیار
خودتان این آیات را انتخا ب کردید، چرا لااقل آﻧﻬا را به ترتیب
سوره های قرآن نخواندید، من از آن اوّلی که شما شروع به خواندن قرآن
کردید در حال بی خودی عجیبی افتاده بودم که نه شما را می دیدم و نه
خودم را و نه خانه را و نه هیچ چیز را و فقط فکر می کردم که روح

منافقانه من سر به زیر در مقابل پروردگار عظیم ایستاده و او این
کلمات را برای من می گوید. و لذا وقتی به آیات سوره بقره رسیدید،
دیدم آن مطالب کاملا با من تطبیق می کند، در آنجا نزدیک بود از
شرمندگی و یأ س فریادی بکشم و برای همیشه بدبخت باشم ، ولی آیه
اخیر که از سور ه احزاب قرائت شد روزنه امیدی را به رویم باز کرد،

متوجّه شدم که منافقین هم می توانند توبه کنند و خدا ی تعالی با همه
غضبی که به آﻧﻬا فرموده در عین حال برای آﻧﻬا هم غفور و رحیم است .
او راست می گفت ، من آیات فوق را با اختیار و طبق برنامه ، انتخاب
نکرده بودم ، بلکه چون این آیات را حفظ بودم اوّل آیه ۶۶ سوره توبه
را تلاوت کردم و حال آنکه اگر می خواست رو ی ترتیب سوره ها باشد
می بایست اوّل آیات سوره بقره را می خواندم ولی چون لازم بود که با
تشدّد بیشتری در مرحله اوّل با او سخن گفته شود تا کم کم نرم شود
این آیات به زبانم آمد که ترجمه اش این است :
مردان و زنان منافق ، طرفدار یکدیگرند ، آﻧﻬا به هم کمک می کنند. آﻧﻬا
یکدیگر را به کارهای بد امر می کنند و از کارهای خوب باز می دارند.

آﻧﻬا دستهای یکدیگر را می فشارند و خدا را فرامو ش کرده اند، خدا
هم آﻧﻬا را فراموش می کند، منافقین فاسقند.
خدا وعده داده است که مرد و زن منافق و کّفار را در آتش جهنّم که
همیشه در آن خواهند بود قرار دهد و آﻧﻬا را همین عذاب کفایت می کند
و علاوه خدا آﻧﻬا را لعنت کرده و برای آﻧﻬا عذاب دائمی بر پا است .

بعد از این ، آیات سوره منافقون به زبانم جاری شده بود که مقداری
ملایمتر بود ولی در عین حال در آن آیات صفا ت منافقین را بیا ن می کند
و آﻧﻬا را راند ه درگاه پروردگار می داند و آﻧﻬا را از رحمت الهی مأیوس
می فرماید، که ترجمه آن آیات این است :

وقتی منافقین نزد تو آمدند، می گویند: ما شهادت می دهیم که تو
فرستاده الهی هستی .
خدا می داند که تو فرستاد ه الهی هستی ولی منافق ین در اظهار این اعتقاد
دروغ می گویند، یعنی این مطلب را تنها برای اینکه اظهار ایمانشا ن را
سپری برای بستن راه خدا قرار دهند می گویند، آﻧﻬا بد عمل می کنند.
آن به خاطر این است که آﻧﻬا ایمان آوردند بعد کافر شدند، خدای

تعالی دلهای آﻧﻬا را مُهر کرده که نمی فهمند.
آﻧﻬا را وقتی می بینی اجسامشان تو را به تعجّب می اندازد، آﻧﻬا به قدری
خوش زبانی می کنند که تو حرفهای آﻧﻬا را گو ش می دهی ، ولی آﻧﻬا مثل
چوب خشکند، هر صدائ ی را ک ه می شنوند، گمان می کنند به ضرر آﻧﻬا
است منافقین دشمن تو هستند، از آﻧﻬا دوری کن ، خدا آﻧﻬا را بکشد،
چقدر از حقّ و حقیقت دوری می کنند.

وقتی به آﻧﻬا گفته می شود بیائید تا رسول خدا برا ی شما از خدا طلب
آمرزش کند، سر می پیچند و با کبر و نخوت راه خدا را سدّ می کنند.
برای آﻧﻬا مساوی است ، چه استغفار کنی چه نکنی خدا آﻧﻬا را
نمی آمرزد، زیرا خدا مردم فاسق را هدایت نمی کند.

اینها کسانی هستند ک ه می گویند: به کسانی که اطراف پیامبر خدا قرار
گرفته اند، انفاق نکنید تا ا ز دورش پراکنده شوند، ولی گنجهای آسمان و
زمین مال خدا است امّا منافقین نمی فهمند.

می گویند: وقتی به مدینه برگشتیم مردمان عزیز و ثروتمند، ذلیلها و
فقراء را از میا ن خود بیرون می کنند، ولی منافق ین نمی دانند که عزّت مال
خدا و رسول خدا و مردمان با ایمان است .
ملاحظه فرمودید که این آیات هم با تشدّد منافقین را نکوهش کرده و
این مطالب برای منافقین کاملا یأس آور است .

آیات بعد مربو ط به سوره نساء بود که باز آن آیات هم مانند آیات
سوره منافقین با سرزنش زیاد و وعده های عذاب و مطالب یأس آور،
آورده شده و من به هیچ وجه در پشت سر هم قرار دادنش دخالتی نداشتم .
ترجمه آیات سوره نساء اینها است :
به منافقین بشارت بده که برای آﻧﻬا عذاب دردناکی است .
آﻧﻬا کسانی هستند که کّفار را و ّ لی خود می دانند و مؤمنین را تر ک
گفته اند، آیا از رفاقت با کّفار طلب عزّت می کنند، به تحقیق که تمام
عزّت مال خدا است .

ای منافقین ، نازل شد در قرآ ن برای شما آیا تی که وقتی می شنوید آن
آیات الهی را، به آن کافر می شوید و مسخره می کنید، ا ی مؤمنان با آﻧﻬا
ننشینید تا به مطالب دیگری بپردازند و اگر با آﻧﻬا باشید، شما مثل آﻧﻬا
هستید و خدا در جهنّم کّفار و منافقین را با هم جمع می کند.

منافقین کسانی هستند که مراقب حال شمایند، اگر برای شما از طرف
خدا پیروزی نصیب شود، می گویند: مگر ما با شما نبودیم ؟ و اگر چیزی
نصیب کّفار شود، به آﻧﻬا می گویند: مگر ما به کمک شما نبودیم و از شما
دفاع نمی کردیم و نمی گذاشتیم که مؤمنان بر شما غلبه کنند؟ خدا روز
قیامت بین شما حکم می کند و خدا برا ی کّفار علیه مؤمنین راهی قرار
نداده است .

منافقان با خدا مکر می کنند خدا هم به آﻧﻬا مکر می کند. آﻧﻬا وقتی
برای نماز می ایستند با حال کسالت می ایستند، آﻧﻬا می خواهند با این نماز
در مقابل مردم ریا کنند و هیچ گاه به یاد خدا، مگر کمی از اوقات ،
نیستند مردّد بین این دسته و آن دسته هستند نه به سوی آن دسته
می روند و نه به سوی این دسته تمایل پیدا می کنند، کسی را که خدا
گمراهش کرده راهی به سوی حقّ پیدا نمی کند.

ای کسانی که ایمان آورده اید، کّفار را و ّ لی خود نگیرید و حا ل آنکه
مؤمنین را ترک کرده باشید، آیا شما می خواهید قرار دهید در مقابل خدا
سلطان آشکارائی ؟
جز این نیست که منافقین در پست ترین جاها ی جهنّم اند و تو برای آﻧﻬا
یار و مددکاری نمی یابی .

پس از این آیات که از سوره نساء نقل شد، آیات سوره بقره تلاوت
گردید که باز به مانند آیات قبل تمامش نکوهش منافقین است و
ترجمه اش این است :
بعضی از مردم می گویند: ما به خدا و روز قیام ت ایمان داریم ولی آﻧﻬا
مؤمن نیستند، می خواهند خدا و کسانی را که ایما ن آورده اند بفریبند ولی
آﻧﻬا جز خودشان را نمی فریبند آﻧﻬا شعور ندارند.

در دلهای آﻧﻬا مرض است ، خدا هم مرض روحی آﻧﻬا را زیاد می کند و
به خاطر آنچه را که به دروغ گرفته اند خدا آﻧﻬا را به عذاب سخت و
دردناکی مبتلا می فرماید.
و زما نی که به آﻧﻬا گفته می شود: در روی زمین فساد نکنید، می گویند:
ما مصلحیم ، بدانید که آﻧﻬا مفسدند، ولی نمی فهمند.
و وقتی به آﻧﻬا گفته می شود: آن چنانکه مرد م ایمان آورده اند شما هم
ایمان بیاورید، می گویند: آیا ما آن چنانکه دیوانه ها ایمان آورده اند ایمان
بیاوریم ؟! آگاه باشید که خود آﻧﻬا دیوانه اند ولی نمی دانند.
و زمانی که ملاقات می کنند کسانی را که ایمان آورده اند، می گویند: ما
هم ایمان داریم ولی وقتی با رفقای شیطان سیر ت خود خلوت می کنند
می گویند: ما با شما هستیم و ما آﻧﻬا را مسخر ه می کنیم خدا آﻧﻬا را
استهزاء می کند و آﻧﻬا را به سوی طغیانشان آنچن ان می کشاند که حیران
باشند.

اینها کسانی هستند که گمراهی را بر هدایت ترجیح داده و خریده اند،
ولی از این تجارت ﺑﻬره ای نمی برند و هدایت نمی شوند. مََثل اینها مََثل
کسی است که آتشی برافروخته باشد، ولی هم ین که اطرافش روشن شد
نورش ر ا خدا خامو ش کند و آﻧﻬا را در ظلمت بگذارد که جائی را نبینند.
آﻧﻬا کر و گنگ و کور باشند و به سلامتی بر نمی گردند.

یا مََثل بارانی که از آسمان ببارد و در آن ظلما ت و رعد و برق ،
شخصی در میان باران باشد، انگشتان را از تر س مرگ در اثر صاعقه
در میان گوش بگذارد و خدا احاطه بر کّفار دارد، نزدیک باشد که برق
چشمهای آﻧﻬا را از ب ین ببرد ولی هر زمان که در اثر بر ق چند لحظه ای
زمین روشن می شود، آﻧﻬا در را ه می روند. و وقتی تاریک می شود میان
ظلمت می ایستند و اگر خدا بخواهد چشم و گو ش آﻧﻬا را می برد، خدا
بر هر چیزی قدرت دارد.

.
تا اینجا که این آیات تلاوت می شد او یکسر ه زار زار گریه می کرد و
کم کم نزدیک بود که از رحمت خدا مأیو س شود، زیرا تمام آنچه خدای
تعالی در اوصا ف منافقین در این آیات فرموده با او تطبیق می کرد، او
فوق العاده ناراحت بود و لی به مجرّد آنکه آیه ۲۲ سوره احزاب را
خواندم برق امید در سیمایش ظاهر شد، که ترجمه آیات سوره احزاب
این است :
از میان مردان با ایمان جمعی هستند که در پیما ن الهی راستی و صداقت
به خرج داده اند که بعضی از آﻧﻬا مدّتشان سرآمد ه و بعضی دیگر منتظر
ملاقات با پروردگارند و آﻧﻬا تغییری در عهد خود ندادند تا جزا دهد

خدا راستگویان را به خاطر صداقتشان و عذاب کند منافقا ن را اگر
بخواهند یا آنکه توبه آﻧﻬا را قبو ل کند و به سوی آﻧﻬا برگردد، بدون
شکّ خدا بخشنده و مهربان است .
وقتی او سخنانش تمام شد، من به او گفتم : برای تو مطلبی از این جالبتر
می گویم و آن این است که بعد از آیا تی که برای تو از سوره نساء
تلاوت کردم ، که آخرش این بود : ” اِنَّ اْلمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الاْسَْفل
مِنَ النّاِ ر وَ َلنتَ ِ جدَ َلهُمْ نَصیرًا ” .

این آیات در قرآن بود : ” َالاَّ الَّذینَ ت’ابُوا وَ َاصَْلحُوا وَاعْتَصَمُوا
ِباللهِ وَ َاخَْلصُوا دینَهُمْ لِله ِ َفُاولئِکَ مَعَ الْمُؤْمِنینَ وَ سَوْفَ یُؤْتِ اللهُ
الْمُؤْمِنینَ َاجْرًا عَظیمًا ” .
گفت : این آیات را پس چرا هما ن وقت نخواندی ؟ گفتم : همه مطلب
همین جا است ، می خواستم آﻧﻬا را بخوانم ولی آن وقت به یادم نیامد،
معلوم است که هنوز صددرصد آن وقت قلبت نرم نشده بود.
یادم آمد و می بینی که چقدر خدای تعالی با مهربانی کاملی ´ ولی الا ن
راه نجات حتّی برای منافقین باز کرده و آﻧﻬا را به توبه و اصلاح
امورشان و اعتصام و خلوص دعوت کرده است .

او باز شروع به گریه کرد ولی این دفعه گریه شوق بود و تصمیم
گرفت که این صفت را با ریاضت شرعی و توسّل به حضرت “
سیّدالشّهداء ” (علیه السّلام ) از خود رفع کند و بحمدالّله موّفق هم
شد و پس از چند روز که صددرصد خود را بوسیله این آیات ساخته
بود و صفت نفاق را به کّلی از روح خود تزکیه و پاک کرده بود و
آیات قرآن و بخصو ص سوره مبارکه حمد را زیاد تلاو ت می نمود، درد
سینه و تنگی نفس به کّلی از او برطرف شد و شفا یافت .

سوء خلق
او می گفت :
من در مشهد مقدّس سحرها در شبهای زمستان قبل از آنکه د ر حرم
مطهّر ” علی بن موسی الرّضا ” (علیه السّلام ) باز شود، خودم را
پشت د ر صحن می رساندم تا اوّل کسی باشم که وارد حر م مطهّر
می شوم ، ولی در همان اوّل وقت گاهی قبل از من و گاهی همراه با من
مردی وارد حرم مطهّر می شد و بدون صرف وقت مشغول نماز و

عبادت می گردید، من در آن شبها خیلی دوست داشتم که با او رفاقت
و مصاحبت کنم ، زیرا فکر می کردم که او یکی از اولیاء خدا است ،
عجیب عبادتی می کرد، عجیب حالی داشت و حتّی یک لحظه از عباد ت
غافل نمی شد و به من فرصت نمی داد که احوالش را بپرسم ، یک شب در
حرم مطهّر زائری بدون توجّه پایش را روی سجّاد ه او گذاشت و

مشغول زیارت شد او در حا ل نماز یکی دو بار با دست و بلند گفتن
کلمات نماز می خواست آن زائر را متوجّه آن عملش کند، ولی آن زائر
متوجّه نمی شد، لذا پس از نماز با خشونت عجیبی رو به او کرد و گفت :
” ولدالزّنا ” پایت را از روی سجّاده من بردار!

او می گفت :
روزی بعد از خوا ب عصرانه ، مشغول تفکر دربار ه افراد بداخلا ق
بودم ، ناگهان حالت مکاشفه ای دست داد و من در آن حال افراد
بداخلاق را به صورت حیوانات درنده ای می دیدم که گوشت و پوست
دیگران را می جویدند و بوی گند آﻧﻬا فضا را پر کرد ه بود، من به یکی
از آﻧﻬا گفتم : چرا خود را معالجه نمی کنی و چرا این گونه به خود ظلم
می کنی و چرا از این حالت زشت بیرون نمی آئی ؟

 

گفت : چگونه می توانم این عمل را انجا م دهم و خود را از این سیرت
نجات دهم ؟
من به او گفتم : همه روزه صبح به آینه نگاه کن و با قیافه خوش خلق
خود را ببین و بعد با قیافه بدخلق هم خود را ببین و به وجدانت مراجعه
کن فکر کن از کدام قیافه بیشتر خوشت می آید. در کوچه و بازار هر
کس تو را می بیند اگر بدخلق باشی ، آﻧﻬا از تو بدشان می آید و اگر
خوش خلق باشی ، همه تو را دوست دارند و حتّی انسان وقتی آدمهای
بدخلق را می بیند در باطن مکدّر می شود و لی وقتی خوش خلقها را

مشاهده می کند، در باطن خوشحال می گردد، چنانکه من وقتی آن مرد
را در حر م مطهّر با آن اخلاق بد دیدم با آنکه قبلا او را زیاد دوست
می داشتم ، بسیار از او بدم آمد و در دل از او مکدّر شدم .
و ضمنًا من متوجّه شدم که اگر انسان خودش را نساخته باشد، اخلا ق
حسنه پیدا نکرد ه باشد، معرفت به خدا نداشته باشد، خو د را متخّلق به
اخلاق الّله نکرده باشد، عبادﺗﻬای زیاد او، نمی تواند به او فضیلتی
ببخشد و او را به سیرت حیوانات درنده نشان می دهد و نزد خدا
ارزشی ندارد.

در اینجا یادم از روایتی که از ” امام باقر ” (علیه السّلام ) نقل
شده ، آمد که آن حضرت فرمود:
روزی حضرت ” موسی بن عمران ” (علیه السّلام ) یکی از
بنی اسرائیل را دید که سجده های طولانی و سکوت دائمی دارد و
هیچگاه او را ترک نمی کند و همیشه در خدمت حضرت موسی است ، در
این بین یک روز حضر ت موسی با او بر زمین پر آ ب و علفی عبور

کردند، آن مرد بنی اسرائیلی آهی کشید و تأسّف خورد، حضرت موسی
به او گفت : چرا آ ه کشیدی ؟ آن شخص عرض کرد : آرزو داشتم که
برای خدا خری می بود تا من آن را در این چمنزار می چراندم .
حضرت موسی از شنید ن این جمله به ر و، به رو ی زمین افتاد و ضعف
کرد. سپس به او وحی رسید که : چرا از شنید ن کلام بنده ما این گونه
ناراحت شدی ؟ مگر نمی دانی که من بندگانم را به مقدار عقلشا ن مؤاخذه
می کنم .

بنابر این عقل که همان انعکاس صفات حسنه ” خاندان عصمت و
طهارت ” (علیهم السّلام ) در روح انسانی است هر مقدار کاملتر
باشد ارزش انسان و کمال او بیشتر است .
طبق این اصل مسّلم عقلی هر کسی خوش خلق تر و بردبارتر و
مدارایش با مردم بیشتر است به ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه
و آله ) و ” ائمّه اطهار ” (علیهم السّلام ) نزدیکتر است . زیرا آﻧﻬا

بودند که دارای خلق عظیم و بیشتر از همه در مشکلات مقاومت
می کردند و با دوستا ن مروّت و با دشمنا ن مدارا می نمودند، پس بکوشید
که این حالات را در خود ایجاد کنید.

ناسپاسی
او می گفت :
شخصی مدّﺗﻬا با من رفیق بود، او بسیار متعهّد و متوجّه و اهل عبادت
و پاک بود، به عقیده من تمام وسائل رفع حجب ظلمانی و نورانی برای او
فراهم بود، ولی در عین حال حجاﺑﻬایش برطرف نمی شد و هیچ چیز
برایش کشف نمی گردید، قلبش به چشمه حکمت مبدّل نشده بود، من
و خودش به فکر چاره جوئی افتادیم ، حدود چند روز (بخصوص من )
دقیقًا این جهت را ریشه یابی کردیم .

بالاخره به این نتیجه رسیدیم که او یکی از صفات حسنه انسانی را
ندارد و بلکه در مقابل دارای صفتی از صفات رذیله حیوانی است .
حالا قطعًا تو دوست داری اطلاع پیدا کنی که آن حجاب یا آن صفت
رذیله چه بود که مرد به آن خوبی را از کمالا ت و کشف حجب روحی
بازداشته بود.
بله من هم آن را برای تو می گویم ، ولی قبل از آ ن باید به یک موضوع
مهم معنوی اشاره کنم و تو آن را باید خوب یاد بگیری .
و آن این است که سه نوع صفات روحی در انسان تصوّر می شود:
اوّل : ” صفات حسنه انسانی ” که هر چه آﻧﻬا کاملتر و بیشتر در
انسان وجود داشته باشد، انسانیّت انسان کاملتر است .
دوّم : ” صفات رذیله حیوانی و شیطا نی ” که نباید سر سوز نی در
انسان وجود داشته باشد و ا ّ لا هماﻧﻬا حجا ب او خواهند بود . مانند :
حبّ دنیا، بخل ، خیانت ، کذب ، حسد و غیره .

سوّم : ” صفات حیوانی ” که مانعی ندارد در انسا ن وجود داشته
باشد، ا ّ لا آنکه باید حتمًا تحت کنترل عقل باشند مثل غریزه جنسی که
برای بقاء نسل و مثل شهوت خوردن و آشامیدن که برای بقاء بدن و
حیات جسمی وجودشان لازم است .
حالا که این مطلب را برای تو گفتم باید بدانی که اگر یک صفت
حیوانی و شیطا نی در تو وجود داشته باشد، همان حجاب تو خواهد بود،
در این صورت نمی توانی به حقایق و معنویّات و کمالات روحی برسی .

حتّی اگر یکی از این صفات و لو کوچکترینش در تو باشد، تو در حجابی .
دوست فوق الذکر ما هم همه صفات حیوانی و شیطا نی را از نفس خود
تزکیه کرده بود و فقط یک صفت در او وجود داشت که حجاب او
شده بود، آن صفت ” ناسپاسی ” بود.

از مرد م در مقابل خدماتی که برای او کرده بودند تشکر نمی کرد، او
خودش را همیشه طلبکار از مرد م تصوّر می کرد، او نمی فهمید کسی که
از مخلوق تشکر ن کند شکر خالق را هم نخواهد کرد . زیرا چیز ی که
در اینجا عمده است ، صفت ناسپاسی و کفرا ن است ، نه عمل به آن . و
لذا کسی که دارای این صفت باشد، (یعنی ناسپا س باشد ) نعمتهای خدا
را هم ناسپاسی می کند.

من یک روز برای آزمایش که ببینم آی ا این صفت در او تا چه حدّی
وجود دارد، مقدار ی درباره نعمتهای الهی با او حرف زدم ، او به من
گفت : بر خدائی که ما را خلق کرده لازم است که این نعمتها را به ما
بدهد، کم کم دیدم می خواهد خدا را هم بدهکار کند، اینجا بود که
دیگر هیچ تردیدی برایم باقی نمانده بود که شخص ناسپاس خدای تعالی
را هم شکر نمی کند و بلکه او را بدهکار هم می داند، من دیگر

می دانستم که حجاب دوست فوق ال ّ ذکر ما همین صفت ناسپاسی است .
من برای او عینًا آینه ای بودم که لکه سیاه ناسپاسی را در صورت او به
او نشان می دادم ، او هم بر خلا ف مردم معمولی که وقتی عیبی را به آﻧﻬا
تذ ّ کر می دهند ناراحت می شوند، ناراحت نشد . بلکه تش ّ کر کرد و از
من خواست تا راه علاج این مرض روحی را به او نشان دهم .

من هم این کار را کردم ، یعنی به او گفتم که چگونه باید رفع این گونه
امراض روحی را بکند، حالا اگر مایل باشی برای تو هم آن نسخه را
دستور می دهم ، تا اگر یک روز به این مرض مبتلا شد ی خیالت راحت باشد.
من از این پیشنهاد خیلی خوشحال شدم و به او گفتم : تشکر می کنم .
لذا او گفت : شخصی که ناسپاسی می کند و شکر خدا را نمی نماید. اگر
به دستور زیر عمل کند این صفت از او برطرف می گردد.

او باید همیشه در نعمتهای مادّی و ظاهری به کسی که دارای آن
نعمتها نیست نگاه کند و به مافوقش نگاه نکند، مثلا اگر ثروتی دارد و
به کسی محتاج نیست به آﻧﻬائی که احتیاجمند و فقیرند نظر کند و به
نعمت استغنائی که خدا به او داده است شکر نماید و یا اگر خدای
تعالی به او نعمت صحّت مزاج را عنایت فرمود ه به مریضهائی که در

بیمارستاﻧﻬا بستری هستند و شبها از شدّت درد به خواب نمی روند. فکر
کند و خدا را شکر نماید . و بالاخر ه به هر نعمتی که دست یافته اگر
توجّه به آن کسی که آن نعمت را ندارد بکند . موجب شکر او بر آ ن
نعمت می گردد.
و البتّه لازم است که این موضوع را جدّی بگیرد، یعنی اگر واقعًا مبتلا
به مرض ناسپاسی است همان طوری که برای کسالت زخم معده اش
چند روز از تما م کارها دست می کشد و در میا ن مریضخانه ها پی این
دکتر و آ ن پزشک می دود و هر دوا ی تلخ و شور ی را که به او

می دهند می خورد، همچنین باید برای رفع این کسالت روحی هم چند
روزی به عیادت بیماران برود و بر سلامتی خود شکر کند و یا پی
کسانی که فاقد نعمتهائی که او دارد می باشد، برود و با چشم خود آﻧﻬا
را ببیند و روحیّه شکر را در خود ایجاد کند . و بالاخره در این ارتباط
چند روز ی وقت خود را صرف کند تا به و سیله این نسخه به
سپاسگوئی پروردگار عادت نماید.

من خودم به خاطر آنکه مبادا ناسپا س باشم هر شب قبل از خوا ب سر
به سجده می گذارم و دربار ه نعمتهای ظاهری و باطنی الهی فکر می کنم
و در مقابل هر نعمتی که به یادم می آید یک مرتبه کلمه ” الحمدلّله ربّ
العالمین ” را می گویم و گاه ی آن قدر نعمتها ی پروردگار زیاد است که
مدّﺗﻬا این سجده طول می کشد و در پایا ن که خود را عاجز از شکر
نعمت الهی مشاهده می کنم ، به یاد ای ن آیه شریفه می افتم و شاید هم
خدای تعالی از وراء حجاب و از را ه الهام با من حرف می زند و

می فرماید: ” وَ اِ ن تَعُدُّوا ِنعْمَتَ اللهِ لا’تُحْصُوها ” .
از دست و زبان که برآید —– کز عهده شکرش به در آید
و گاهی که در لابلای آن همه نعمت می بینم فاقد یک نعمتم آن را هم
از خدا می خواهم و چون او خودش فرموده : ” َلئِنْ شَکرْتُمْ َ لازیدَنَّکُمْ “
اگر شکر مرا بکنید، من نعمتم را برای شما افزون می کنم ، فورًا آ ن
نعمت فاقده را به من می دهد.
تو هم این دستور را همیش ه عملی کن و بخصوص اگر بعد از این سجده
” مناجات شاکرین ” را بخوانی و با زبان معصوم ، خدا را شکر کنی و
حقّ ادب در کلام را کام ً لا رعایت نمائی ، ﺑﻬتر است .

بالاخره این دستور را به دوستم گفتم ، او هم عمل کرد و مرض
ناسپاسی که یکی از صفا ت حیوانی بود از او رفع شد و از آن پس در
مقابل محبّتهای دیگران هم سپاسگزار بود و بحمدالّله از آ ن پس حجاﺑﻬا
از او برطرف گردید.

او می گفت :
شبی در حال مکاشفه ، مرد ناسپاسی را می دیدم که به صورت حیوانی
پست تر از سگ در مقابل من قرار گرفته ، من به او می گویم : این حالت
از ناسپاسی تو است که در تو جلوه کرده است ، لااقل می خواست از
سگ صفت وفاء و تشکر از منعم را یاد بگیر ی و خود را به این روز
سیاه نیاندازی و او دائمًا سر تکان می داد و مرا تصدیق می نمود.
حلال و حرام واقعی و ظاهری

.
او می گفت :
روزی یکی از دراو یش که خیلی خود را زحمت داده بود و به قول
خودش به وسیله خوردن غذای حلال واقعی خود را به کمالات روحی
به خیال خود رسانده بود، از م ن پرسید که : آیا من از این بیشتر در دنیا
تکلیف دارم که زحمت بکشم و خود را از حرام نگه دارم ؟

من مقداری به او خندیدم و با آنکه او از نظر جمعی بسیار بزرگ بود
به قدری کوچک در نظرم جلوه کرد که نتوانستم با احترام زیاد، که
معمولم بود با او صحبت کنم .
لذا با ناراحتی به او گفتم : حلال واقعی و حلال ظاهری کدام است ؟
مگر نه این است که هر چه خدای تعالی فرموده حلال است ظاهرًا و
واقعًا حلال است و هر چه را که او فرموده حرام است ظاهرًا و باطنًا
حرام است .
آن درویش به خاطر آنکه در محیطی که تربیت شده بود به غلط بعضی
از مطالب را مانند میخ در مغزش کوبیده بودند خنده ای کرد و گفت :

مثلا شما معتقدید که گوشت گوسفند مرده ای را که من نمی دانم در واقع
مرده بوده است با گوشت گوسفند ذبح شده ای که می دانم ذبح شده و
با شرائطش سر برید ه شده است ، فرقی ندارد. اوّلی در حکم ظاهریش
چون من نمی دانم حلا ل است ولی در حکم واقعیش چون مرده است در
عالم واقع حرام است ، امّا دوّمی هم در حکم واقعی و هم در حکم
ظاهریش حلال است .

من به او گفتم : حکم واقعی آن گوسفند از طرف چه کسی و برای چه
کسی صادر شده ؟ مگر نه این است که حکم در د ست خدا است و او
است که باید احکام را صادر کند و ما مکّلفیم به احکامی که او صادر
کرده ، عمل نمائیم و ما می دانیم که او به وسیله پیشوایان دین فرموده : “
همه چیز برای تو حلال است مگر آنکه بدانی خدا چیز ی را از آﻧﻬا برای
تو حرام کرده است ” .

یعنی هر چه را که دانستی حرام است آن را تر ک کن و بقیّه را حلا ل
بدان و از آن استفاده بنما.
گفت : مثلا شما معتقدید که حرامهای واقعی اثر وضعی هم ندارند؟!
گفتم : اوّ ً لا حرامهای واقعی یعنی چه ، مثلا اگر شما شیشه مشروب
الکلی (خمر) را به خیال آنکه آب است آشامیدید، حرام خورده اید؟
قطعًا کسی این را نگفته است ، هیچ کس این چنین فتوائی نداده است .
گفت : انسان مست هم نمی شود؟!

گفتم : من نمی گویم اگر انسان یکی از مشروبا ت الکلی را خورد مست
نمی شود ولی اگر من می گویم : یکی از اولیاء خدا اشتباهًا شیشه مشروب
را سر کشید و یک شب تا صبح به حال مستی افتاد، صبح که از
خواب بر م یخیزد سر سوزنی از قربش به خدا کم نمی شود.
زیرا اگر بگوئیم خدای تعالی او را به خاطر این اشتباه از درگاهش طرد
کرده خدا را ظالم تصوّر کرده ایم .

زیرا خود او گفته است هر چه را که می دانی حلال است بخور اگر در
واقع حرام بود و تو نمی دانستی که آن حرام اس ت گناه نکرده ای و
حرامی نخورده ای ، آن وقت چگونه ممکن است که در عین حال مرا
بی تقصیر از درگاهش دور کند و از مقام قربش بیاندازد؟!

و امّا اثر وضعی که متأسّفانه خیلی در بین مردم عوام معروف است
حقیقتش شرک و کفر است .
زیرا وقتی خدا اجاز ه داد که من اگر چیزی را نمی دانم حرام است
بخورم . و خدا اثری روی او نگذاشت . و طبعًا ار اده نفرمود که من از
مقام قربش دور شوم ، آیا خود غذائی که در واقع حرام است و من
نمی دانم که آن حرام است و خوردم می تواند مستقلاًّ اثری روی من
داشته باشد؟ ! که روح مرا در حجا ب قرار دهد . و مرا از مقا م قرب
دور نماید؟! قطعًا جواب منفی است .

بنابراین اگر کسی یک چنین نیروئی برای غیر خدا آن هم در مقابل
اراده الهی ، قائل باشد مشر ک است ، زیرا برا ی غیر خدا نیروی مستقّلی
که به مبارزه خدای تعالی می رود و اراده او را از بین می برد و نیرو ی
خودش را بر او غلبه می دهد!! قائل شده است ، طبق این اصل اگر
انسان از رو ی اضطرار یا روی اجبار و تقیّه و یا سهو و اشتبا ه و یا
نادانی غذای حرامی را خورد به هیچ وجه در روح و معنویّا ت او اثری
نمی گذارد، اگر چه ممکن است بعضی از آﻧﻬا در بدن انسان اثر بدی
بگذارد، چن انکه ” ائمّه اطهار ” (علیهم السّلام ) غذای مسمومی

که در حقیق ت حرام است و اگر کسی آن را عمدًا و آزادانه بخورد،
بدترین عمل حرام را انجا م داده ، به خاطر فشار دشمن و اضطرار
می خوردند و مسمو م می شدند و حتّی اثر کشنده ای روی بدن آﻧﻬا
می گذاشت ولی کوچکترین حجاب و اثری رو ی روح آﻧﻬا نداشت ،
بلکه مایه قرب آﻧﻬا هم می شد، طبیعی است که اگر غذای حرام واقعی
می خواست اثر وضع ی در روح داشته باشد، فرقی بین حال اضطرار و
تقیّه و جهل آن نبود.

بنابراین همان گونه که در کتب فقهیه ثابت است ، تنها و تنها باید
اعمال و گفتار و حتّی سکوت ” ائمّه اطهار ” (علیهم السّلام ) که
در حقیقت همان اسلام واقعی و صراط مستقیم و میزان اعمال است ،
معیار برای سیر الی الّله و تکامل روح انسان باشد و کوچکترین گامی
بر خلاف روش آﻧﻬا چه در طرف افراط و چه در جهت تفریط بر ندارد
و بداند که آﻧﻬا سر سوز نی وسوسه در قلبشان راه نمی دادند و آﻧﻬا
فرموده اند:

” ا ن الّله کما یحبّ ان یؤخذ بعزائمه یحبّ ان یوخذ برخصه ” .
یعنی : همان گونه که خدا دوست دارد به دستورا ت اکیدش عمل شود،
هم چنین دوست دارد که در آنچه مردم را آزاد گذاشته است ، آزاد باشند.
حتّی می گویند: قصّابی در زمان خلافت حضرت ” امیرالمؤمنین “

(علیه السّلام ) خدمت آن حضرت رسید و گفت : من وارد مترلی
شدم ، سگی از میا ن مترل بیرون آمد و دهانش آلوده به ماست بود، من
با عجله به طرف ظرف ماستی که در مترل بود رفتم . دیدم روی ماست
ﺑﻬم خورده ، حالا با آن ماستها چه کنم ؟

حضرت ” امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) فرمودند: که بگو انشاءالّله
دهان سگ از جای دیگر ماستی شده و ظرف ماست را هم کس
دیگری ﺑﻬم زده است . آن قصّاب در باطن قبول نکرد و آن ماست را
نخورد و بلکه ماستها را بیرو ن ریخت و اسراف کرد، یک روز هم ین
قصّاب در مترلی گوسفندی را کشته بود و دست و پنجه اش آلوده به
خون گوسفند بود و چاقو هم در دستش بود، برا ی ادرار کردن به
خرابه مجاور همان مترل رفت ، ناگهان دید شخصی را تازه کشته اند و در
میان خرابه انداخته اند، او که دست و پنجه اش به خون گوسفند آلوده
بود و چاقو در دست داشت ، ترسید که مبادا او را متّهم به قتل آن

مقتول بنمایند، با عجله از میا ن خرابه بیرون آمد، تصادفًا مأمور
حکومتی او را گرفت و به خدمت حضرت ” امیرالمؤمنین ” (علیه
السّلام ) آورد، آن حضرت وقتی چشمشان به او افتاد فرمودند : حالا
بگو آیا قضیّه ماست و سگ صحیح است یا خیر؟
گفت : بله قربانت گردم من اشتباه کردم که آن ماستها را بیرون ریختم
و اسراف نمودم .

بنابراین ما در نجاست و طهارت و در حرام و حلال تا حدّ ی که یقین
به حرمت و نجاست نداشته باشیم . می توانیم استفاده کنیم و نباید هیچ
چیز را بدون یقین نجس و حرام بدانیم .
اگر چه لازمه تقوی این است که انسان در بدست آوردن غذا تا جائی
که به آبروی مؤمنی لطمه ای نخورد باید دّقت کند و از حرا م دوری نماید
و اگر این دّقت خدای نکرده سبب توهین به دیگری و یا باعث

سوءظنّی به برادران مؤمن شود باز فعل حرام انجا م گرفته است .
یکی از اولیاء خدا می گفت : روزی مرا شخصی که می دانستم رباخوار
است به مترل برای غذا دعوت کرد، من از رفتن ش استنکاف کردم ، او
نزد من آمد و گفت : می دانم چرا به مترل ما نمی آئید، فکر می کنید که
من از مال حرام برای شما غذا ﺗﻬیّه کرده ام ولی این طور نیست نه برای
شما بلکه برای همه مهیمانان از ما ل حلالی که از مرحوم پدرم به ارث

رسیده غذا ﺗﻬیّه نموده ام .گفتم : آمدن من ممکن است سبب ترویج تو در بین مردم بشود و مردم
گمان کنند که لابد تو کار خوبی می کنی که م ن به مترل تو می آیم .
گفت : اتّفاقًا فکر این را هم کرده بودم و تصمیم داشتم در وقتی که
شما به مترل ما آمدید در حضور مرد م توبه کنم و آﻧﻬا را شاهد بگیرم که
دیگر ربا نخورم و ضمنًا از هر کس ربا گرفته ام به آﻧﻬا حّقشان را برگردانم .
گفتم : اگر این طور است بر من واجب خواهد بود که به مترل تو بیایم

و لذا به آنجا رفتم ، ﺗﻬیّه ﻧﻬار مفصّلی دیده بود، جمع زیادی را دعوت
کرده بود، سر سفر ه رو به مردم کرد و گفت : آقایان من کم و بیش
بین مردم به عنوان یک رباخوار معرّفی شده ام و لی این غذا را از مال
حلالی ﺗﻬیّه نموده ام و امروز به خاطر آنکه متوجّه شده ام که رباخواری
جنگ با خدا است از این عمل توبه می کنم و از شما می خواهم که برای
من دعاء کنید شاید خدا توبه مرا قبول کند.

و جدًّا او توبه خوبی کرد و دیگر ب ه آن گناه آلوده نشد و من دانستم
که نباید به خاطر سوءظنّ، از رفت و آمد با مردم خودداری کنم ، بلکه
باید در این گونه مجالس بروم و سبب ترک گناهان آﻧﻬا بشوم .
غضب
او می گفت :
شبی در عا لم رؤیا می دیدم که من بر اسبی سوار شده ام و در راهی
می روم ، امّا آن اسب ناگهان یک حرکت غیر عاد ی کرد و مرا به زمین
انداخت ، من بسیار غضبناک شدم و از جا برخاستم ، با اسلحه ای که در
دستم بود به ﭘﻬلوی آن حیوان زدم و او را مجرو ح کردم ، اسب به زبان
آمد و گفت : من از این حرکت معذور بودم ، زیرا زیر پای من اژدهائی

پیدا شد و من ترسیدم ، ولی تو به چه عذر مرا مجروح کردی ؟ آیا غیر از
اظهار ” غضب ” که خود یک صفت حیوانی است چیز دیگر ی بوده
است ؟ آیا در این صورت فرق تو با من که حیوا نی هستم چیست ؟
من در این موقع از خواب بیدار شدم ، وقت نماز شبم بود، یعنی تقریبًا

بیشتر از یک ساعت به اذان صبح باقی نمانده بود، فورًا از جا برخاستم
و مشغول نماز شب شدم و در تمام سجده ها و قنوﺗﻬا از خدا خواستم که
این صفت حیوانی را از من دور کند، زیرا به وسیله این رؤیا خوب
فهمیده بودم که یکی از حجاﺑﻬا ی روح من این صفت حیوانی است که
در من وجود دارد و من با داشتن این حالت محا ل است که از حکمت و
معرفت ﺑﻬره ای ببرم ، زیرا حضرت ” امیرالؤمنین علی ” (علیه السّلام )
فرموده :
” غیر منتفع بالحکمه عقل مغلوب بالغضب و الشّهوه ” .

یعنی : عقلی که غضب و شهوت بر او غلبه کرده از حکمت نفعی نمی برد.
لذا پس از آ ن دعاءها و تضرّ ع و زاریها و توسّل به حضرت ” بقیّه الّله
” روحی فداه که بعد از نماز وتر انجا م داده بودم خدای مهربان ، خدای
عزیز، خدای رحمن و رحیم به من لطف و عنایت زیادی کرد و صفت

غضب را از من برطرف نمود و من برای آنکه کاملا مطمئن شوم که
صددرصد موّفق به رفع این حجاب و این مر ض روحی شده ام یا نه ،
مایل بودم که اگر بتوانم خود را آزمایش کنم ولی نمی دانستم که از کجا
باید شروع کنم . تا آنکه یک روز از مسافرت دوری به مترل آمده بودم
و به خاطر پیشامد ناگواری که در مترل ، در نبود ن من اتّفاق افتاده بود
فوق العاده پریشان بودم و با کمال خستگی یکی دو ساعت در

رختخواب دراز کشید ه بودم ولی خوابم نبرده بود، تمام اعصابم لرزش
خفیفی پیدا کرده بود، ده بار چشمم را رو ی هم گذاشته بودم و اعداد
را در مقابل چشمم مجسّم کرده بودم که شاید خوا بم ببرد ولی پس از
چند لحظه چشمم باز می شد و به هیچ وجه خوابم نمی برد تا آنکه
نفهمیدم چه شد که چند دقیقه ای خوابم برد، ناگهان صدای زنگ در

بلند شد، من از خواب پریدم ، بدنم می لرزید، ولی دیدم هنوز عصبانی
نشده ام ، از جا برخاستم ، به پشت در مترل رفتم ، در را باز کردم ،
جوانی که از قیافه و سر و وضع ش پیدا بود که مقداری کم عقل است
به من گفت : مترل فلانی این جا است ؟ گفتم : نه اشتباه آمده اید .

مقداری او سر بسر من گذاشت و با آنکه یکی از دوستا ن که او هم
برای باز کردن در پش ت در آمده بود و از وض ع من ا ّ طلاع داشت
دیدم پشت سر من ایستاده و به حرفهای او می خندد، به هر حال در را
بستم و باز به اطاق خوابم رفتم ، در بین راه سر م گیج می خورد، نزدیک
بود به زمین بخورم ، در عین حال باز با زحمات زیاد توانستم به خواب

بروم ، این دفعه زنگ تلفن به صدا درآمد، گوشی را برداشتم یکی از
رفقایم بود، با او احوالپرسی کردم او از من می خواست که چند
دقیقه ای پیش من بیاید، می گفت : یک کار فوری دارم که با تلفن
نزد من ´ نمی شود آن را گفت ، ب ه او گفتم : مانعی ندارد می توانی الا ن
بیائی ، طبیعی است که دیگر نمی توانستم بخوابم بخصوص که او هم پس
از چند دقیقه خود را به مترل ما رساند.

به من می گفت : فلانی اصرار دارد که دخترش را به من بدهد شما به او
نامه بنویسید و یا تلفن کنید و به او بگوئید اگر من دختر او ´ همین الا ن
را بگیرم به او خرجی نمی دهم ، باید خود ش مخارج خودش را پیدا کند،
من اینجا اگر قبلا بود خیلی عصبانی می شدم و لی دیدم بحمدالّله کام ً لا بر
اعصابم مسّلطم و می توانم با آرامی به او بفهمانم که این شرط غیر

شرعی است ، بالاخر ه دانستم دعاءهای من مستجا ب شده و غضب را
خدای تعالی از من برده و این حجاب را به کّل ی برطرف کرده است .
ضمنًا مطالعه این احادیث در رفع غضبم بسیار مؤّثر بود:
۱ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: ” الغضب

مفتاح کل
شرّ ” یعنی : غضب کلید همه بدیها است .
۲ – از ” امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) سؤال شد که : حلیم ترین
مردم چه کسی است ؟ فرمود: کسی که هیچگاه غضب نکند.
۳ – ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمود: کسی که
جلوی غضبش را بگیرد خدای تعالی عیوبش را ستر می کند.
۴ – ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آل ه ) فرمود: غضب

سنگی است که از طرف شیطان به سوی انسان پرتاب می شود.
۵ – ” پیغمبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آل ه ) فرمود: غضب
ایمان انسان را فاسد می کند، آن چنانکه سرکه عسل را فاسد می نماید.
۶ – شخصی از ” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آله )
پرسید: چه چیز انسان را از غضب الهی دور نگه می دارد؟ فرمود :
غضب نکن .
۷ – ” ابودردا ” به ” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آل ه )
عرض کرد : مرا به عملی راهنمائی کنید ک ه وارد ﺑﻬشت شوم ، آن
حضرت فرمود: غضب نکن .

۸ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: کسی که نتواند
غضبش را کنترل کند و مالک آن نباشد، مالک عقل خود نیست .
۹ – ” امام باقر ” (علیه السّلام ) فرمود: ” رسول اکرم ” (صلی
الّله علیه و آله ) فرمود: کسی که جلوی غضبش را بر مرد م بگیرد
خدای تعالی جلوی عذاب روز قیامت را از او می گیرد.

او می گفت :
سالها قبل از میلاد مسیح مردی به نام ” عوید بن ادیم ” که “
ذوالکفل ” لقب گرفته بود و از نزدیکا ن یکی از پیامبرا ن آن زمان بود
کنار آن پیامبر در میان جمعی از دوستانش نشسته بود، پیامبر مذکور به
آﻧﻬا گفت :
از میان شما چه کسی حاضر است بعد از من امور مردم را به عهده
بگیرد و آﻧﻬا را به سوی سعادت رهبری کند؟ امّا یک شرط هم دارد و
آن این است که هیچگاه به مردم غضب نکند و کم حوصله نباشد؛

زیرا غضب بیجا با پیامبری منافات دارد . ” ذوالکفل ” از میان آن جمع
برخاست و گفت : من عهده دار این وظیفه و مقام خواهم شد و آ ن
شرط را که می گوئی عمل خواهم کرد آن پیامبر او را به این شرط
پذیرفت و او را بعد از خود ش به جانشینی قبول نمود و خدا ی تعالی هم
او را به پیامبری برگزید و قبولش کرد.

اتّفاقًا چند روزی بیشتر نگذشت که آن پیامبر ا ز دنیا رفت و “
ذوالکفل ” رسمًا به عنوان پیامبر جدید در بین مردم از طرف پروردگار
مشغول هدایت آﻧﻬا گردید و بر هم ین اساس هر روز از اوّل صبح به
مسند قضاوت می نشست و جواب مراجعین را می داد. این برنامه به
همین منوال همه روزه ادامه داشت و بسیار عالی پیش می رفت . تا آنکه
یک روز شیطان به سایر شیاطین که سرسپرده گان وی بودند گفت :

کدام یک از شما می توانید ” ذوالکفل ” را گمرا ه کنید؟ یکی از آﻧﻬا که
نامش ” ابیض ” بود گفت : من عهده دار این کار می شوم .
شیطان او را به کناری خواست و به او گفت : کوشش کن تا او را به
غضب بیاوری که اگر چنین کردی ممکن است او از مقا م نبوّت خلع
شود، ” ابیض ” قبول کرد و منتظر شد تا او پس از کارها ی خسته
کننده روزانه به مترل برود و استراحت کند، همین که شب شد و “
ذوالکفل ” در رختخواب استراحت کرد ” ابیض ” خود را به

صورت انسانی درآورد و با صدا ی بلند پشت در خانه او فریاد زد من
مظلومم ، من مظلومم ، بدادم برسید.
” ذوالکفل ” برخواست و او را به نزد خود طلبید و گفت : چه کسی
به تو ظلم کرده ؟ ” ابیض ” گفت : کسی که هیچ رحم در دل ندارد.
” ذوالکفل ” به او گفت : به آن ظالم بگو نزد من بیاید تا او را
نصیحت کنم و از تو رفع ظلم نمایم ، ” ابیض ” گفت : من بدون نشانی
نمی روم .

” ذوالکفل ” انگشتر خود را از دست درآورد و به او داد و گفت : با
این نشانی به او بگو نزد من بیاید تا ببینم چرا ظلم می کند. ” ابیض “
انگشتر را گرفت و رفت ، فردا شب در همان نیمه شب درست وقتی که
” ذوالکفل ” استراحت کرده بود باز فریادش بلند شد که ای مردم
من مظلومم ، من مظلومم ، و با این فریادها به طرف مترل ” ذوالکفل “
رفت و گفت : او به این انگشتر اعتنائی نکرد.

دربان به او گفت : چرا فریاد می کنی ؟ ” ذوالکفل ” تازه استراحت
کرده ، امّا او به گفتار دربا ن اعتنائی نکرد و همچنا ن فریاد می زد و
می گفت : من نمی گذارم او ا ستراحت کند، نمی گذارم بخوابد، من
مظلومم ، من مظلومم ، دربا ن وارد مترل شد و جریان را به ” ذوالکفل
” گفت آن حضرت بیرون آمد و نامه ای به آن کسی که او می گفت
نوشت و او را به محکمه دعوت کرد و به دست ” ابیض ” داد و

گفت : این نامه را به او بده و به او بگو نزد من بیاید، ” ابیض ” نامه
را گرفت باز فردای آن شب هنگام ظهر در وقتی که ” ذوالکفل “
استراحت کرده بود و هوا به قدری گرم بود که اگر گوشتی را در
مقابل آفتاب قرار می دادند بریان می شد ” ابیض ” به در خانه “
ذوالکفل ” برگشت و فریاد می زد که من مظلومم و آن قدر فریاد
کرد که ” ذوالکفل ” مجبور شد از خانه بیرو ن بیاید وقتی چشم “
ابیض ” به آن حضرت افتاد به او گفت : آن ظالم به هیچ چیز نه به نامه
تو و نه به انگشتر تو و نه به مُهر و امضاء تو، به هیچ چیز اعتنائی

ندارد، در این صورت خودت باید بیائی تا او را قانع کنی . سپس دست
او را گرفت و با شدّ ت بیرون کشید امّا ” ذوالکفل ” غضبناک نشد و
به آرامی همراه او می رفت .
در این موقع وقتی ” ابیض ” دید که ” ذوالکفل ” باز هم غضبناک
نشد از فریب او مأیوس گردید و دست خود را از دست او بیرون
آورد و فرار کرد.

ضمنًا همان گونه که از روایا ت استفاده می شود و ناگفته پیدا است که
غضب از صفا تی است که باید در انسان کنترل شود و باید در انسان
وجود داشته باشد و آنچه در احادیث وارد شده که غضب چنین و
چنان است ، منظور استفاده بیجا و نادرست از این نیروی ذاتی است ، به
عبارت واضحتر ” غضب ” مانند گازی است که در لوله های شهر

باشد که باید هم باشد، ولی باید کنترل گردد، لوله گاز و شیر قطع و
وصل گاز باید آب بندی شده باشد، حتّی سر سوز نی از آﻧﻬا گاز خارج
نشود، زیرا خطرناک است . همچنین غضب باید در وجود انسان باشد،
آن چنانکه خدا غضب می کند و ” معصومین ” (علیهم السّلام )

غضب داشته اند. ولی باید غضب انسان کاملا کنتر ل شود و حتّی
کوچکترین اظهار غضب بیجا در انسان یافت نشود.
بنابراین غضب در حقیقت از صفا تی است که باید فقط کنترل شود نه
آنکه به کّلی از بین برود و عقل و روح بر آن مسّلط باشد، آن چنانکه
از روایات ( ۸ و ۹) که در بالا ذکر شد به صراحت این معنی استفاده
می شود. زیرا در آن روایات از نگه داشتن غضب و عدم تسّلط عقل بر
آن مذمّت شده است .

فحّاشی و عداوت
او می گفت :
جوانی در محّله ما بود که به فحّاشی و نزا ع و دشمنی با مردم معروف شده
بود. مادرش می گفت : اگر ” غلام عبّاس ” یک روز با کسی دعوا نکند
و کتک نخورد و یا کتک نزند، خوشحال به خانه بر نمی گردد.
همه مردم از او مذمّت می کردند. یک روز من او را دیدم ، او ظاهرًا مرا

می شناخت . نزدیک آمد و یک سلام داش منشانه ای به من کرد . ناگهان
محبّت عجیبی از او در دل من افتاد، من به او گفتم : غلام عبّاس چرا گاهی
به مترل ما نمی آئی ؟
گفت : آقا ما فسّاق و فجّاریم چطور می توانیم به مترل علماء برویم ؟
با هم به مترل من گفتم : نه چرا این طور فکر می کنی . بیا همین الان
برویم و مقداری با هم صحبت کنیم .

گفت : نه آقا قربانتان گردم ، مرا راحت بگذارید . این قدر که شما به من
اظهار لطف می کنید، من لیاقتش را ندارم . مگر مردم نگفته اند که من
چطور آدمی هستم ؟!
احساس می کنم که به قدری من تو را دوست د ارم که گفتم : اتّفاقًا الا ن
کمتر کسی را در این محل مثل تو دوست می دارم .
وقتی این جمله را از من شنید، عر ق به پیشانیش نشست و گفت :متشکرم .
شما مگر نمی دانید که مردم از دست و زبان من در اذیّت اند؟!

مگر شما نمی دانید که من همیشه دعوا می کنم و تا به حال چند مرتبه به
خاطر چاقوکشی به زندان رفته ام ؟!
مگر شما نمی دانید من یک آدم بسیار بد و فحّاشی هستم . چرا این قدر مرا
احترام می کنید؟!
گفتم : درست می شود، اینها چیزی نیست ولی در تو صفات خوبی هست
که من به خاطر آﻧﻬا تو را دوست می دارم .
گفت : لطفًا بفرمائید در من چه صفت خوبی وجود دارد که خودم مطلع نیستم .
گفتم : یکی از آن صفات همین است که تو در خودت صفت خوبی سراغ
نداری . و خود را ناچیز و معصیتکار می دانی . دوّم آنکه مردانگی داری ،

غیرتمندی ، آقائی و چیزهائی از این قبیل به او گفتم که هم دروغ نبود و
هم او را به من دلگرم می کرد. او خیلی خوشحال شد و ضمنًا در این
مدّتی که من با او حرف می زدم ، به طرف مترل هم می رفتیم ، وقتی به مترل
رسیدیم ، با اصرار او را به مترل بردم و به او گفتم : حالا بیا به خاطر محبّتی

که به تو دارم از این کارها که خودت هم آﻧﻬا را بد می دانی دست بکش .
گفت : آقا من خیلی دوست دارم این طور نباشم ولی عادت کرده ام در
مقابل ناملایمات کنترلم را از دست می دهم . حتّی چندین بار تصمیم گرفتم
که فحّاشی و دعوا نکنم ، امّا نشد.
من به او گفتم : من به تو برنامه ای می دهم که این حالات از تو برطرف
شود و می دانم که چون تو جوانمردی و اراده ات در وقتی که تعهّد کنی
قوی می شود، از تو فقط تقاضا دارم که هر چه می گویم عمل کنی .
گفت : چشم قربان ، من حاضرم جانم را در راه شما بدهم .

گفتم : ” غلام عبّاس ” هر وقت عصبانی شدی و خواستی دعوا کنی اگر
ایستاده ای بنشین و اگر نشسته ای برخیز و بایست آن وقت دعوا کن .
گفت : چشم قربان .
گفتم : یک کار هم برای آنکه دیگر فحّاشی نکنی به تو دستور می دهم و
آن اینکه هر وقت خواستی به کسی فحش بدهی قبل از آنکه فحش را
بگوئی یک ” صلوات ” بفرست بعد فحش را بگو.

باز هم گفت : چشم قربان .
گفتم : یک دستور هم برای آنکه با مردم دشمنی نکنی به تو می دهم و آ ن
این است که هر وقت به کسی بدبین شدی بگو اینها مخلو ق خدای من
هستند. قربانشان هم باید بروم .
گفت : چشم قربان .
” غلام عبّاس ” آن روز رفت ولی من می دانستم که او اینها را عمل
می کند زیرا او جوانمرد بود و به من قول داده بود.

سه روز بعد آمد، گفت : آقا با آ ن دستوراتی که شما به من داده اید من
نتوانسته ام حتّی یک دعوا بکنم . فحش نداده ام دلم دارد می ترکد آمده ام
بگویم من می خواهم قراردادمان را ﺑﻬم بزنم . من به او گفتم : اینجا بنشین
هر چه می خواهی به من فحش بده و عقده دلت را خالی کن و قراردادمان
را ﺑﻬم نزن ، تو جوانمردی نباید جوانمردیت را خراب کنی .

گفت : زبانم لال شود که من به شما فحش بدهم . چشم قربان قراردادمان
را ﺑﻬم نمی زنیم و برخاست و رفت .
چند روز بعد باز آمد و گفت : آقا وضع من بسیار مضحک شده ، رفقا
می آیند مرا اذیّت می کنند وقتی من عصبانی می شوم یک لحظه می نشینم ،
همه می خندند. من هم خنده ام می گیرد. عصبانیّت من هم تمام می شود.
دیروز خواستم به کسی فحش بدهم . آهسته یک ” صلوات ” فرستادم
دیدم فحش با ” صلوات ” سازش ندارد، بخصوص که طرف هم سیّد بود

و شما گفته بودید ” آل محمّد ” (صلی الّله علیه و آله ) شامل
سادات هم می شود. لذا چه معنی داشت که من هم به او دعاء کنم و هم
به او فحش بدهم و بالاخره این دستور ات شما مرا خیلی به زحمت انداخته ،
امّا پنجاه درصد در این چند روز آ ن عادت که می گفتم پیدا کرده ام رفع
شده است .

من به او گفتم : پس حالا بیا تا برایت توضیح بدهم که چه کارهای بدی
را ترک کرده ای نه از قو ل خودم بلکه از قو ل کسانی که من خاک پای آﻧﻬا
هم حساب نمی شوم .

خدای تعالی در قرآن می فرماید:
با یکدیگر نزاع و دعوا نکنید که خود را بی ارزش و خوار می کنید و
آبروی خود را در میان مردم می برید.
باز پروردگار متعال از قول اولیاء خدا می فرماید که : آﻧﻬا می گویند
خدایا! در دلهای ما نسبت به کسانی که ایمان آورده اند کینه و بغض قرار مده .
” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آل ه ) فرمود : با یکدیگر
مشاجره و دعوا نکنید زیرا نزا ع و مشاجره نادانی انسان را ظاهر می کند
و عزّت انسان را از بین می برد.

” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آل ه ) فرمود: دائمًا جبرئیل از
طرف پروردگار مرا از نزاع و مشاجره با مردم ﻧﻬی می کرد. آنچنان که
از شرابخواری و عبادت بتها ﻧﻬی می نمود.
و نیز فرمود : کسی که با مردم مشاجره و نزاع بکند جوانمردیش از بین می رود.
و ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: مؤمن فحّاش نمی شود.
وقتی من این روایات را می خواندم دوست عزیزم آقای ” غلام عبّاس “

مرتّب گریه می کرد و سپس به من گفت : نامرد باشم اگر این عادﺗﻬا را
ترک نکنم و بحمدالّله علاوه بر آنکه آن عادﺗﻬا را تر ک کرد قد م در راه
سیر و سلوک هم گذاشت و امروز او یکی از اولیاء خدا شده است .
بی مهری نسبت به مردم

او می گفت :
سالها آرزو می کردم که خود را از نظر روحی به کمالات انسانی برسانم
ولی نمی دانستم چه باید بکنم ، بخصوص که در خود حجابی تصوّر می کردم
که روح مرا می رنجاند و آن نداشتن گذشت نسبت به مردم و بی مهری
نسبت به آﻧﻬا بود، این صفت غیر انسانی مرا رنج می داد.

بخصوص وقتی که در شر ح حال مرحوم آیه الّله ” سیّد حسن مدرّس “
خوانده بودم که وقتی می خواستند او را در مدرسه ” جدّه بزرگ ” در
اصفهان ترور کنند و به طرف او چند نفر تیرانداز ی نمودند و موّفق
نشدند و جمعی آﻧﻬا را دستگیر کردند و به نزد آ ن مرحوم آوردند، او به
آﻧﻬا گفت : من از شما گذشتم شما زود فرار کنید که به دست پلیس نیفتید،
مبادا آﻧﻬا شما را آزار دهند . زیرا شما تقصیری ندارید، دشمنان من شما را
گول زده اند و شما از من شناخت درستی ندارید.

با شنیدن این قضیّه و دهها قضیّه از گذشتهائی که ” ائمّه اطهار “
(علیهم السّلام ) از ظالمین و قاتلین خود داشته اند، مثل جریان حضرت “
امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) و ابن ملجم یقین می کردم که این حالت
برای من نقص است ، این یک صفت حیوانی است که در من نباید وجود
داشته باشد، انسان باید نو ع دوست باشد، به مردم کمک کند ” پیغمبر
اسلام ” (صلی الّله علیه و آله ) فرموده :

” من اصبح لا یهتمّ بامور المسلمین فلیس بمسلم ” . کسی که هر روز
صبح اهتمام برای خدمت به مردم مسلمان نداشته باشد، مسلمان نیست .
این حیواناتند که تنها به خودش ان و استراحت خودشان فکر می کنند! امّا
انسان باید در مقابل همنوعانش گذشت داشته باشد، ایثارگر باشد،
خودش را برای استراحت مردم به زحمت بیاندازد و شب و روز در را ه
خدمت به خلق فعّال باشد.

لذا برای رفع این مرض روحی با خودم قرار گذاشتم که چهل روز سور ه
” دهر ” را روزی یک مرتبه صبحها بخوانم ، من این ختم را از کسی
نشنیده و یا در کتابی ندیده بودم ولی چون به طور کّلی در روایات آمده
که اگر کسی هر مقدار از آیا ت قرآن را برای هر حاجتی بخواند خدای

تعالی آن حاجت را برآورده می کند. علاوه بر آنکه آن سوره ، همه اش
بیانگر ایثارگریهای ” اهل بیت عصمت و طهار ت ” (علیهم السّلام )
بود و مسّلم بی تأثیر در روحیّه من نبود و بخصو ص که بعد از قرائت آن
سوره ، همه روزه دست به دعاء بر می داشتم و خدا را به جان حضرت “
علی ” و حضرت ” فاطمه ” (سلام الّله علیهما ) و فرزندانشان
قسم می دادم که این مرض روحی از من برداشته شود و نفس مرا از این
آلودگی تزکیه فرماید.

تا آنکه یک روز که بعد از ﻧﻬار خوابیده بودم ، در عالم رؤیا دیدم سیّد
بزرگواری به لباس اهل علم نزد من آمد و خون سیاهی از رگها ی پشت
من گرفت و به دور انداخت ، من خود را در آن موقع سبک احساس

کردم ، دلم نرم شده بود و حالت عطوفت و مهربا نی نسبت به مردم پیدا
کرده بودم ، امّا آ ن سیّد بزرگوار ران شناختم ، فردا ی آن روز سیّد ی به
همان شکل و قیافه در بیداری نزد من آمد و اظهار حاجتی به من کرد که
انجامش برای من خیلی مشکل بود، من می خواستم طبق معمول تن از زیر
بار خالی کنم ولی او چند جمله مرا نصیحت کرد و مثل پدر مهربانی مرا از

داشتن این صفت ﻧﻬی کرد، من یک دفعه به یاد خواب روز قبل افتادم و
کاملا احسا س می کردم که این کلمات و این ﻧﻬی از منکر، گرفتن آن
خون سیاهی است که همین سیّد در خواب از من می گرفت ، کم کم قلبم
نرم شد و حالت محبّت و عطوفت عجیبی در دلم ایجاد شد و به شکرانه این
موهبت الهی خواسته آن سیّد را که خیلی مشکل بود و بعدها دانستم ، از

غیر من هم بر نمی آمد، عملی کردم . و بحمدالّله از آ ن به بعد در حل
مشکلات مردم کوشا بودم . و مردم مؤمن را از خود م بیشتر دوست
می داشتم و همیشه خودم را وقف خدمت به مرد م کرده بودم . حتّی چون
می دانستم خدا وعده کرده که روزی مرا برساند، هما ن کارهائی که
دیگران برای طلب روزی می کنند من به نیّت خدمت به مردم انجام
می دادم و طبعًا دیگر کم فروشی و غش و تقّلب در کارهایم نبود و
صددرصد کارهایم برای خدا بود.

عجله
او می گفت :
من در اوائل جوانی خیلی ” عجول ” بودم ، یعنی می خواستم هر کاری
را قبل از آنکه وقتش برسد انجام دهم و یا برایم انجام دهند، طبیعی است
که اگر کسی یک چنین حالتی داشته باشد همیشه ناراحت است . علاوه بر
آنکه کارهایش صحیح انجام نمی شود، حوصله اش زود سر می آید و

هیچگاه توفیق به کارهای صحیح و درست و حسابی پیدا نمی کند.
در اینجا توضیح این مطلب لازم است همان گونه که استاد، در ضمن
کلماتشان معنای عجله را فرمودند و گفتند : ” عجله چیزی است که
انسان بخواهد کاری را قبل از آنکه وقتش برسد انجام دهد . ” می گوئیم :
بنابراین عجله به معنی این نیست که انسان کارهای خوب را سریع و
فوری انجام ندهد و تنبلی کند، بلکه این عمل سبقت و سرعت است و

خدای تعالی آن را در کارهای خیر امر کرده و فرموده : ” َفاسْتَِبقُوا اْلخَیْر’اتِ ” .
ولی عجله این است که انسان کاری را قبل از آنکه وقت صحیحش
برسد انجا م دهد، مثلا میو ه را قبل از رسید ن آن از درخت بچیند، یا
غذائی که هنوز سرد نشد ه و دهان را می سوزاند بخورد، نماز را قبل از
آنکه وقتش برسد بخواند و هکذا سائر چیزهائی که مرهون به اوقاتش
هست قبل از وقت انجام دهد و یا بخواهد که برای ش انجام دهند.

او می گفت :
این حالت روانی مرا در همان اوائل جوانی زیاد رنج می داد، خیلی از
کارهای عبادی را برای رفع این مرض روحی و از بین بردن صفت عجله
از پیش خود بدون دستور استاد انجا م می دادم ، نمازهائی خواندم ، روزه هائی
گرفتم ، دعاهائی را که مأثور بود، می خواندم و چّله گرفتم ، امّا بعدها
متوجّه شدم که خود این اعمال از رو ی روحیّه عجولانه من انجام شده

است ، من نباید زیاد عجله در رفع این امراض روحی می کردم ، من فقط
لازم بود که در این خصوص تنها به وسیله محاسبه و مراقبه به تدریج خود
را به تأنّی و آرامش عادت می دادم ، این مطلب را در شب عرفه در مکه
معظمه از یک مرد خدا یاد گرفتم .
روز هشتم ذیحجّه الحرام وقتی آفتاب می خواست غروب کند و تقریبًا اکثر
حجّاج به صحراء عرفات رفته بودند و من در گوشه مسجدالحرام از
کثرت خستگی خوابم برده بود، ناگها ن از خواب پریدم و از بس عجله
داشتم که خود را به صحراء عرفات برسانم از این طرف به آن طرف

می دویدم و می خواستم وسیله ای برای رفتن به آن صحراء پر معنویّت پیدا
کنم ، ناگها ن چشمم به یکی از اولیاء خدا افتاد که به آرامی غیر قابل
وصفی به طرف مسجدالحرام بر ای نماز مغرب و عشاء می رود، به او
گفتم : شما مگر به وقوف به عرفات نمی روید؟۳

گفت : هنوز وقت وقوف نشده است . دست مرا در دستش گرفت و
مثل کسی که از این نقص روحی من مطلع باشد به من گفت : عجله نکن
فردا ساعت نُه صبح با هم به عرفات می رویم . من که همان ساعت هم
برایم دیر شده بود، دستم را از دستش کشیدم و گفتم : همه حجّاج رفته اند!
او با کمال خونسردی به من گفت : آﻧﻬا رفته اند که راه را برای ما
خلوت کنند تا ما فردا با راحتی به طرف عرفا ت برویم . در اینجا او

مقداری ایستاد و مرا نصیحت کرد و آخرین کلامش این بود که : بر
بروی این طور خودت را ناراحت نکن ، با کمال ´ فرض اگر خواستی الا ن
اطمینان کنار خیابان بایست تا ماشین برسد، سوار شو و به عرفات برو .
سپس اضافه کرد و گفت : حالا بیا با هم به مسجدالحر ام برویم ، نماز
مغرب و عشاء را بخوانیم بعد از نماز تصمیم خواهیم گرفت .

گفتم : می ترسم به وقوف در عرفات نرسم .
گفت : تمام راه پانزده کیلومتر بیشتر نیست ، اگر پیاده هم بخواهی بروی
چند مرتبه تا فردا ظهر می توانی به عرفات برو ی.
ضمنًا ناگفته نماند که آنچه واجب است در عرفات انجام شود فقط
وقوف یعنی ماندن در صحراء عرفات است ، حجّاج باید از ظهر روز ﻧﻬم
ذیحجّه الحرام تا مغرب همان روز در آن صحراء وقوف کنند

.
و کارواﻧﻬا که از روز هشتم ذیحجّه الحرام به عرفا ت می روند بر ای این
است که اگر همه آﻧﻬا بخواهند روز عرفه به عرفات بروند ازدحام جمعیّت
به قدری می شود که شاید ناراحتیهای غیر قابل جبرانی بوجود آید.

بالاخره با هم به مسجد رفتیم و نماز مغرب و عشاء را خواندیم ، بعد از
نماز به من گفت : بیا با هم بر ای خوردن غذا به محّلی که من هستم برویم ،
من چون از مصاحبت با او لذت می بردم با او رفتم ، غذا خوردیم بعد از
غذا به من گفت : شب عرفه است بیا با هم در مسجدالحرام بیتوته کنیم .
باز من گفتم : رفتن به عرفات چه می شود.

او به من گفت : من هم باید اعمال حجّ را انجا م دهم هر چه من کردم تو
هم می کنی . من اطاعت کردم ، تا بعد از اذا ن صبح و اداء نماز صبح در
مسجدالحرام بیتوته کردیم ، طبعًا در این مدّت من مقداری آرام شده بودم
ولی صبح که آن مرد خدا به محل اقامتش ر فت و با کمال خونسردی
خوابید و به من گفت : تو هم استراحت کن من بسیار ناراحت شدم .

به او گفتم : اگر خوابمان ببرد و به وقوف نرسیدیم چه کنیم ؟
فرمود: من که به یاری خدا ساعت هشت صبح بیدار می شوم و ساعت
نه صبح به طرف عرفات حرکت می کنم ، تو هم با این عجله ای که داری
طبعًا یا به خواب نمی روی و یا به خواب نمی مانی پس چرا استراحت نکنیم .
من دیگر چیزی نگفتم ، او خوابید ولی من با آنکه شب را نخوابید ه بودم

هر لحظه به ساعت نگاه می کردم و منتظر ساعت هشت بودم ، هنوز چند
دقیقه ای به ساعت هشت باقی بود که آن و ّ لی خدا از خوا ب برخاست و
مرا به مسجدالحرام برد، آنجا با کما ل تأنّی دو رکعت نماز خواند، با هم
احرام بستیم و به خارج مسجد کنار خیابان آمدیم . ماشینها پشت سر هم
می آمدند و مسافر برای رفتن به عرفات سوار می کردند، ما هم به آن

ماشینها سوار شدیم و حدود یک ساعت و نیم در راه بودیم و بالاخره
ساعت ده و نیم که هنوز دو ساعت به زمان وقوف در عرفات باقی بود
به صحراء عرفات رسیدیم ، اینجا آن مرد خدا به من گفت : اینجا صحراء

عرفات است ، باید حقایق شناخته شود من به تو توصیه می کنم که
هیچگاه در هیچ کاری عجله و شتابزدگی نداشته باش . زیرا وقتی در
کارها عجله کنی وقتت ضایع می شود و کار ت هم صحیح انجام نمی گردد
و این را بدان حقیقت صفت عجله از شیطان است و کسی که این صفت

را دارد شیطا ن سیرت است و من از تو می خواهم همین امروز در این
صحرائی که قطعًا حضر ت ” بقیّه الّله ” روحی فداه تشریف دارند از
آن حضرت بخواهی که این حالت از تو برطرف شود و نفست از این
جهت تزکیه گردد و دیگر هیچ کاری را قبل از آنکه وقتش برسد، انجا م
ندهی . و ضمنًا این را بدان که باز نباید برای رفع این مرض روحی عجله

کنی ، بلکه با کمال آرامی با محاسبه کامل همان طوری که دیشب تا به
حال من برای تو انجام می دادم و مراقبت بر اینکه کم کم باید این حالت از
تو برطرف شود خود را عادت به تعمّق و حسا ب کردن و تفکر در
جمیع کارها بدهی .

من از او تشکر کرد م و به دستورش در آن روز و روزهای بعد عمل
نمودم ، یعنی بحمدالّله موّفق شدم که از حضرت ” و ّ لی عصر ” ارواحنا
فداه در آن روز بخواهم تا مرا در رفع آن مر ض روحی کمک فرماید.
کبر و عجب

او می گفت :
روزی در دوران طلبگی در حرم حضرت ” معصومه ” (سلام الّله
علیها) مشغول زیارت بودم ، مردی که خود را از اولیاء خدا می دانست
و شب و روز عبادت می کرد، در حالی که مفاتیح در دست داشت نزد

من آمد، من به خاطر آنکه به او حسن ظنّ داشتم برایش ایستادم و به او
سلام کردم ، او جواب مرا داد، ولی به قدری نگا ه به او روحیّه مرا تاریک
کرد که می خواستم از نزدش فرار کنم ، در عین حال ترسیدم که این
وسوسه شیطان باشد . لذا با خود گفتم که انسان نباید به کسی سوءظنّ

داشته باشد و ﭘﻬلو ی او نشستم امّا ناراحت بودم ، نمی خواستم لحظه ای به
او نگا ه بکنم ، با خودم گفتم : من که همیشه به فکر رفع امراض روحی
خودم هستم ، باید اینجا هم تجربه کنم و ببینم که آیا من مریض روحی ام
یا او دارا ی یک صفات روحی زشتی است که من از او متنّفرم ، بالاخره

هر طور بود خود را حاضر کردم که با او هم صحبت بشوم ، مقدار ی با
هم درباره مراتب و کمالات روحی حرف زد یم او معتقد بود که خودش
به جمیع مراتب کمالات روحی رسیده است .
به من می گفت : معنی ندارد که سادات به خاطر آنکه فرزند ” پیامبر
اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) هستند آن همه فضائل داشته باشند،
که شما می گوئید.
به من می گفت : انسان تا عبادت نکند، بندگی نکند، اعمال مستحبّه را
)تا می تواند( انجام ندهد، نزد خدا ارزشی ندارد.

به من می گفت : کمالات روحی یعنی انجام واجبات و تر ک محرّمات ، او
این مطالب را مشرو ح یعنی با مثالهای مفصّلی توضیح می داد، ولی به
قدری متکبّرانه حرف می زد که من فقط مجبور بودم مطالبش را بشنو م و
حرفی نزنم ، امّا در اینجا ناچار شدم از او سؤال کنم که : اگر فردی از
نظر روحی دارای صفات حیوانی باشد، ولی واجباتش را انجا م دهد و

محرّمات را ترک کند، باز هم به کمالات روحی رسیده است ؟ گفت : با شما
آخوندها نمی شود حرف زد فورًا اشکال می کنید، انسانی که واجباتش را
انجام ندهد و محرّما ت را تر ک نکند، حیوان است . گفتم : قبول دارم ولی از
آن طرف اگر انسانی که حیوان سیرت است ، تمام واجبات را انجا م داد و
محرّمات را ترک کرد باز هم به کمالات روحی رسیده است ؟ گفت : آه

چقدر شماها جاهلید و بالاخره صورتش را از من برگرداند و گفت : باید
درس نمی خواندی تا این حجاﺑﻬای روحی برایت پیدا نمی شد و مطلب به
این واضحی را زودتر می فهمیدی ، من در اینجا متوجّه شدم که بیچاره
مبتلا به مرض کبر و خو دخواهی شده و در جهل مر کب هم قرار گرفته و
باید از او دور ی کنم . زیرا این چنین افراد به هیچ وجه اصلاح نمی شوند،
علاوه ممکن است انسان را هم منحرف کنند.

او می گفت :
یک روز من به خاطر آنکه با خواندن سرگذشتهای جمعی که در زمان
غیبت کبری خدمت حضرت ” بقیّه الّله ” روحی فداه رسیده اند حالی پیدا
کنم ، کتاب ” نجم الّثاقب ” را مطالعه می کردم ، شخصی که به خود
مغرور بود و چند جمله از اصطلاحا ت فلسفی و علوم ظاهری را یاد گرفته
بود متکبّرانه به من گفت : برای شما که درس خوانده اید عیب است که
این قضایا را مطالعه کنید و این حرفها را باور نمائید.

گفتم : مگر احتما ل می دهید مرحو م ” حاجی نوری ” با آن عظمت
علمی و مقام معنوی اینها را جعل کرده باشد.
گفت : من که به این مطالب اعتقادی ندارم و اساسا چرا ما که این همه
درس خوانده ایم ” امام زمان )علیه السّلام ( را نبینیم ، ولی بّقالها و
چّقالها و شعربافهای بی سواد مثل ” حاج علی بغدادی ” و ” اسماعیل
هرقلی ” و ” علی بن مهزیار اهوازی ” آن حضرت را ببینند.

پاسخ این حرف معلوم بود، لذا من به او چیزی نگفتم ولی متوجّه شدم
که یکی از حجاﺑﻬا ی پر خطر برا ی انسان عجب و تکبّر است ، هر چه به
انسان می رسد از طرف خدا است ، هیچگاه کسی نمی تواند خود را غنی
بداند، زیرا خدای تعالی در قرآ ن فرموده : ” َانْتُمُ اْلُفَقر ‘اءُ ” . شماها همه
محتاجید و اگر کسی به حقیقت عبادﺗﻬا و اعمال و قوانین الهی توجّه

کند، به خوبی می فهمد که منظور از نتیجه همه عبادﺗﻬا دو چیز است ،
یکی آنکه خدا را به عظمت و بزرگی و بی نیازی شناختن و دوّ م خود را
محتاج و فقیر ناچیزی دانستن است .

بنابراین اگر سر سوزنی کبر در وجود انسان یافت شود به حقیقت
عبودیّت نرسیده و در روح او بزرگترین حجاﺑﻬا وجود پیدا کرده است .
و منحصرًا راه علاج این حجاب و این مرض روحی تفکر در فلسفه
عبادات و ایجاد حقیقت عبودیّت در نفس و رفع عجب و کبر و
خودخواهی از نفس است .
حضرت ” علی بن موسی الرّضا ” (علیهما السّلام ) از حضرت “

علی بن ابیطالب ” (علیه السّلام ) نقل می فرماید که آن حضرت فرمود :
” و حسبک من الجهل ان تعجب بعلمک ” یعنی : در جهل تو همین بس که
به علمت تکبّر و عجب کنی .
و ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: ” لاجهل اضّر م ن العجب
” نادانی و جهلی پر ضررتر از عجب نیست .

و حضرت ” علی بن ابیطالب ” (علیه السّلام ) فرمود: ” اعجاب
المرء بنفسه د لیل علی ضعف عقله ” یعنی : علامت کم عقلی یک انسان
این است که به خود عجب کند.
او می گفت :
روز یکشنبه ای که من طبق روایاتی معتقد بود م که آن روز متعّلق به
حضرت ” امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب ” (علیه السّلام ) است و

بخصوص ساعت اوّل روز که باز طبق بعضی از احادیث به آن حضرت
تعّلق دارد، مشغول توسّل به آن وجود مقدّ س بودم ، ناگها ن مثل آنکه به
خواب بروم ، یا ﺑﻬتر بگویم در آن موقع متوجّه نشدم در چه حالی هستم
فقط می دیدم حجاﺑﻬائی از جلو ی چشمم بر طرف شده و جمعی از مرد م را
می بینم که مثل مورچگان زیر دست و پای دیگرا ن پایمال می شوند،

بخصوص مردی را می دیدم که او را می شناختم و بسیار متکبّر بود پائی
روی بدنش گذاشته بودند و دست و پایش خورد شده بود و می شلید و
راه می رفت و ناله های دلخراشی می کرد، از او پرسیدم : چرا به این
صورت درآمده و چرا در این حالت از لانه ات خارج شده ای که تو را
این گونه پایمال کنند؟ سر ش را بالا کرد و نگا ه متکبّرانه ای به من انداخت

و ناله اش را برای حفظ شخصیّتش فرو نشاند و گفت : از خانه بیرون نیایم
تا مثل شما مردم بی ارزش در کوچه و بازار راه بروید و میهن عزیز مرا
بدنام کنید، بگذارید لااقل امثال ما افراد با شخصیّت هم در کوچه و
بازار راه بروند تا مردم بدانند که این مملکت چه رجال برجسته و محترمی دارد!
این جریان را در یک لحظه دیدم و بعد به حا ل عادی برگشتم ، اتّفاقًا همان
روز وقتی به طرف حرم حضرت ” علی بن موسی الرّضا ” (علیه

السّلام ) می رفتم به همان مرد در کوچه برخوردم ، او به من نگاه
متکبّرانه ای کرد و به رفیقش که زیر بغل او را گر فته بود و به او کمک
می کرد گفت : تا وقتی این آخوندها در این مملکت باشند مردم متمدّن
نمی شوند، روز بعد از رفیقش پرسیدم : چرا دیروز شما زیر بغل فلانی را
گرفته بودید مگر خدای نکرده کسالتی دارد؟

گفت : نه شب قبلش زیادتر مشروب خورده بود و وقتی به خانه اش
برگشته بود ز ن و فرزندش در مترل نبودند او هم کلید نداشته که در را
خودش باز کند، لذا در کوچه نشسته بود که ناگهان جواﻧﻬای محل ، بخاطر
عقده ای که از او داشتند (زیرا او همیشه آﻧﻬا را تحقیر می کرد) به سر او
می ریزند و او را می زنند و بدنش را کبود می کنند و احتمالا بازویش را
شکسته بودند که من او را به دکتر بردم و عکس برداری کرده اند تا ببینم
نتیجه اش چه می شود.

من در اینجا به یاد روایتی که از ” امام صاد ق ” (علیه السّلام ) نقل
شده افتادم که فرمود:
در روز قیامت متکبّرین را به صورت ذرّه ای زیر پای مردم قرارشان
می دهند و مردم آﻧﻬا را پایمال می کنند تا خدا از حساب خلایق فارغ شود.
او می گفت :

یکی از اولیاء خدا که چشم بازی داشت و سیرﺗﻬا را گاهی روی مصالحی
مشاهده می کرد. یعنی خدای تعالی به او نشان می داد، می گفت : روزی
یکی از علماء و مدرّسین بزرگ را دیدم که به صورت حیوان درنده ای به
طرف من می آید، اوّل از او ترسیدم ولی کم کم او کوچک شد که نزدیک
بود زیر دست و پای من پایمال شود، در این موقع به خود آمدم و خود را
در مقابل صورت ظاهری او دیدم او متکبّرانه به من نگاه می کرد و منتظر

.
سلام بود، به او گفتم : شما چه مزیّتی بر دیگرا ن دارید؟ اگر به خاطر
عملتان مایلید مرد م به شما تعظیم کنند، پس می بایست ” پیامبر اکرم “
(صلی الّله علیه و آله ) در مقابل هیچ کس تواضع نکند.
مرحوم ” مجلسی ” رحمه الّله علیه در کتاب ” بحارالانوار ” می گوید:
چقدر سریع تکبّر به سراغ علماء می آید و از همین جهت است که “
پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرموده : آفت علم ، ” خیلاء

” است . یعنی عالم ، مغرور به عزّت علم بشود و خود را بزرگ بداند و
مردم را کوچک بشمارد و به آﻧﻬا آنچنا ن که به حیوانات نگاه می کند
نگاه کند و از مرد م توّقع احترام داشته باشد و منتظر باشد که همه به او
سلام کنند و آﻧﻬا را به خدمت خود بکشاند و شئونات آﻧﻬا را در نظر

نگیرد و گمان کند که در آخرت او نزد خدا بالاتر و با فضیلت تر از
دیگران است و بر مرد م بیشتر از آنچه بر خود می ترسد، بترسد و آﻧﻬا را
اهل عذاب بداند و برای خود بیشتر از آنچه برای مردم امید رحمت د ارد
داشته باشد، اگر این چنین شخصی را مردم ، جاهل بدانند ﺑﻬتر است از
اینکه او را عالم بدانند.

او می گفت :
سحرگاهی در مسجد بالا ی سر حضر ت ” معصومه ” (سلام الّله
علیها) نشسته بودم ، مرد مسنّی که از نماز شب فارغ شده بود و کنار من
نشسته بود به من نگاه متکبّرانه ای کرد و گفت : پسر، چه می کنی ؟ (من
در آن موقع هنوز خیلی جوان بودم لذا مؤدّبانه اوّل سلام کردم و بعد
گفتم 🙂 دعاء حزین را می خوانم .
اذان می گویند گفت : نماز شب را خوانده ای ؟ گفتم : بله . گفت : الا ن
مبادا بروی پشت سر این علماء نماز بخوا نی . گفتم : چرا؟ گفت : اینها اهل
عبادت نیستند، فلانی (اشاره کرد به یکی از علماء که در حر م نماز می خواند
الا ن آمده ولی من از یک ساعت به اذان صبح اینجا مشغول

عبادتم حالا من بروم پشت سر او نماز بخوانم .
گفتم : شاید او طبق دستوری که ﺑﻬتر است اعما ل مستحبّه را در خلو ت
انجام دهیم نماز شبش را در مترل خوانده و حالا برا ی نماز واجب به حرم
مشرّف شده است .
گفت : نه پسرم ، اینها اگر اهل عبادت می بودند این طور چاق نمی شدند،
گردن کلفت نمی کردند، لااقل مثل من اشک روانی داشتند، آثار سجده در
پیشانیشان دیده می شد، اینها به خاطر عبادت نکردن هلاک خواهند شد،
روز قیامت از حسب و نسب سؤال نمی کنند، بلکه از این عبادﺗﻬا سؤا ل
می کنند، آنجا معلوم می شود که چه کسی به چه کسی احتیاج دارد.

ضمنًا وقتی این مطالب را شر ح می داد و به بدیها و هلاکتها می رسید، به
پیشنماز بیچار ه اشاره می کرد و وقتی از عبادت و نجات در روز قیامت
حرفی می زد به خودش اشاره می نمود.
من با آنکه آن روزها خیلی جوان بودم ولی استادی داشتم که خدا
رحمتش کند هر روز به من یک روایت درس می داد و من آن را حفظ
می کردم که منجمله این حدیث بود که برای او خواندم و به او گفتم :
” پیغمبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرموده : اگر کسی را

شنیدید که می گوید مردم هلاک می شوند، خودش زودتر هلاک می شود.
او از کلام من ناراحت شد و گفت : عیب شما طلبه ها این است که زیاد
بحث می کنید و دیگر با من حرف نزد، من از آن روز به بعد مواظب او
بودم او در مجالس می نشست مثل اینکه با همه قهر بود، اگر مردم با
یکدیگر حرفهای خودشان را می زدند به آﻧﻬا با لحن تندی می گفت : اینها
لغو است و شما اگر مؤمن بودید از لغو اعراض می کردید.

او نمی دانست که ورع و تقوی به پیشانی پینه بسته او نیست ، به صورت
درهم کشیده او نیست ، به گردن کج او نیست . بلکه ورع و تقوی به
قلب است آن چنانکه ” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آله )
فرمود: تقوی اینجا است و اشاره به سینه مبارکش فرمود.

او می گفت :
روزی سیّد بزرگواری که من به او علمًا و ادبًا و حسبًا و نسبًا فوق العاده
ارادت داشتم ، به من فرمود : من از جهت اصل و نسب بسیار مفتخرم ،
شخص نادانی که در کنار ما ایستاد ه بود و به خیال خود در حال تزکیه
نفس بود و می خواست به اصطلاح کبر و خودخواهی و تفاخر را از بین
ببرد به آن سیّد بزرگوار گفت : تفاخر به اصل و نسب یک نوع تکبّر
است که نمی بایست شما داشته باشید.

من فوق العاده از این کلام ناراحت شدم و به او گفتم : تو شنیده ای که
تکبّر به اصل و نسب بد است ، ولی نمی دانی که اگر کسی نسبش به
” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) و حضرت “
امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) برسد دارای بزرگی و علوّ واقعی است ،
مایه همه خوشبختیها است ، مایه عظمت و فخر است و آنکه تو شنیده ای
که نباید انسان به اصل و نسب افتخار کند، در صورتی است که اعقاب
انسان از رجال قدرت و شخصیّتهای سیاسی و غیر واقعی باشند، ولی اگر
کسی افتخار سیاد ت و ذریّه ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و

آله ) بودن را داشته باشد، به اصل و نسب تکبّر نکرد ه بلکه به نعمت
الهی اقرار کرده که استحباب دارد.
” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: شخصی خدمت ” رسول
اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) رسید و با تفاخر گفت : من فلان
پسر فلان تا نُه نفر از آبائش را شمرد، حضر ت ” رسول اکرم ” (صلی
الّله علیه و آل ه ) به او فرمودند : و تو هم دهمین آﻧﻬا هستی که با آﻧﻬا
به خاطر این تفاخرت در آتش جهنّم خواهی بود.

و بطور کّلی ” تکبّر ” بزرگی را به خود بستن است و طبیعی است که
اگر بزرگی در شخصی ذاتی باشد، آن را بزر گ و کبیر و عظیم می دانند
و اصطلاحًا و لغتًا ” تکبّر ” به این صفت و متکبّر به این چنین شخصی
گفته نمی شود.

او می گفت :
زﻧﻬا معمو لا به جمال ظاهری خیلی افتخار می کنند، من زنی را می شناسم
که تمام حجاﺑﻬای روحیش برطرف شده ولی چون بسیار زیبا است و وقتی
در میان زﻧﻬا قرار می گیرد، از همه بیشتر مورد توجّه واقع می شود، این
موضوع سبب شده که او متکبّر شود و این صفت روحی تنها حجاب او گردد.

و لذا یکی از وسائل ایجاد تکبّر در انسا ن جمالهای ظاهری است ولی اگر
انسان متوجّه باشد که این گونه نعمتها را خدا به انسان عنایت کرده و به
او در میان دیگران برتری داده تنها چیزی که باید در او وجود پیدا کند،
شکر نعمت الهی و تواضع در مقابل خدای تعالی است .

او می گفت :
روزی پس از توسّل به حضرت ” بقیّه الّله ” ارواحنا فداه و درخواست
رفع حجب معنوی از روح و قلبم متوجّه شدم که چند روز قبل به خاطر
آنکه با شخص فقیری متکبّرانه روبرو شدم سیاهی عظیمی در روح و قلبم
پیدا شده که همان سبب دوری من از حقیقت و معنویّت در این چند
روزه گردیده است .

لذا دوباره به آن حضرت متوسّل شدم و از آن وجود مقدّس رفع آن
سیاهی را خواستم و در مقابل فقراء آن قدر تواضع کردم تا آن سیاهی از
روح و قلبم رفع شد.
” امام باقر ” و ” امام صادق ” (علیهما السّلام ) فرمودند: کسی که
به وزن ذرّه ای از کبر در قلبش باشد وارد ﺑﻬشت نمی شود.

” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: هیچ کس نیست که تکبّر بکند
و یا جبّاریّت از خود نشان بدهد مگر آنکه در اثر عقده و کسر و
پست طبعی است که در او وجود دارد.

” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمود: کسی که تکبّر
کند، خدا او را به زمین می زند.
او می گفت :
استادی داشتم که از نظر روحی و معنوی فوق العاده با عظمت بود . و
لذا جمعی او را به عنوان مرشد و پیر طریقت و استاد انتخا ب نموده بودند
و چون من از همه آﻧﻬا به آن استاد نزدیکتر بودم پس از فوت او شاگردان
او دور مرا گرفتند و مرا جانشین او تصوّر کردند، من هم از این برنامه
فوق العاده خوشم آمده بود و همه روزه در محّلی که قبلا استادم می نشست
می رفتم و به همان کیفیّت من هم می نشستم و متکبّرانه مردم را یکی یکی
می پذیرفتم و سؤالات آﻧﻬا را جواب می گفتم .

چند روز بر این منوال گذشت ولی چون من هم بالاخره مدّتی در محضر
استادم مشغول تزکیه نفس بودم وقتی سرم خلو ت می شد، نفس لوّامه و
وجدانم به سراغم می آمد و مرا سرزنش می کرد.
تو که لیاقت این مقام را نداری .
تو که خودت مریضی ، چگونه می خواهی دیگران را معالجه کنی ؟
تو که حتّی نمی توانی پست ترین صفت حیوانی یعنی کبر را از خود دور
کنی ، چگونه می خواهی به تزکیه روح مردم بپردازی ؟

و خلاصه از این قبیل ملامتها مرا می کرد و مرا متنبّه می نمود، امّا نفس
امّاره نمی گذاشت که من خود را از آن پُست و مقامی که گمانش را
نداشتم و بسیار زود به سراغم آمده بود دست بکشم و مرا دائمًا به بدی

دعوت می کرد و به من می گفت :
تو که دنبال این مقام نرفته ای خودش به سراغت آمده پس از آن استفاده
کن، ممکن است بعدا یک چنین موقعیّتی پیدا نکنی و نتوا نی مردم را هدایت نمائی .
این مطالب که در ذهنم می آمد و هی شیطان به من القاء می کرد تنها به
خاطر فریب دادن من بود و الا من که می دانستم لیاقت آن مقام را ندارم

.
به هر حال محبّت به مقام و اغواء شیطان و نفس امّاره چند روزی مرا
وادار کرد که در مسند استادم بنشینم و خود را استاد دیگران بدانم .
ولی روز بروز توفیقا تم کم می شد، حال عبادت از من رفته بود، از همه
بدتر صفت کبر مانند دود سیاهی سراسر رو ح مرا می گرفت ، کم کم
می خواستم باور کنم که من از دیگران برتر و ﺑﻬترم .

ولی خوشبختانه یک شب ، از غصّه کم توفیقی و تاریکی قلبی گریه زیادی
کردم ، خود را در کشمکش عجیبی می دیدم ، چطور از آ ن ریاست و
بزرگی و تکبّر دست بکشم و از طر فی فکر می کردم که چگونه جواب
خدای تعالی را بدهم که این مقام را به خود بسته ام و جمعی از دوستا ن
خدا را سرگردان کرده ام .

بالاخره آخرین تصمیم خود را گرفتم . لذا فردای آن روز که با مریدان
به باغ باصفائی در خارج شهر رفته بودیم اعمالی که خلاف شرع نبود ولی
مرا تنزل می داد، انجام دادم .

اوّل مریدها گما ن کردند که من می خواهم خود را بشکنم و الا من همان
ولی خدائی که بوده ام هستم ، امّا وقتی آن کارها ادامه پیدا کرد و آﻧﻬا را
در ارزش و عظمت من به شکّ انداخت ، در گوشه ای نشستم و مشغول
حرف زدن و نصیحت آﻧﻬا گردیدم و چون معمولا وقتی من حرف می زدم
همه آﻧﻬا طبق ادب اهل معنی دست از همه کار می کشیدند و دوزانو در

مقابل من می نشستند و خوب به حرفهای من گوش می دادند همه نشسته
بودند، به آﻧﻬا گفتم : برادران در عین آنکه شما به من کمال لطف را
کرده اید و به من این افتخار را داده اید که مرا بالاتر و برتر از خود
دانسته اید و من از محبّت شما ممنو نم . ولی به خدای عظیم قسم من این لیاقت
را که بتوانم امراض روحی شما را معالجه کنم ندار م و بلکه به جهت آنکه

شما در مقابل من تواضع کرده اید و به خیال آنکه من بر شما برتر ی دارم
مرا به عنوان استاد قبو ل نموده اید و من به خاطر آنکه این بزرگی را به
خود چسبانده ام و به اصطلاح ” تکبّر ” کرده ام و خود را به عنوان
استاد بر شما تحمیل نموده ام ، شما از من خیلی ﺑﻬتر و برتر و دارا ی

کمالات بیشتری هستید . و لذا از شما تقاضا دارم شما به من کمک کنید،
تا من هم بتوانم این نواقص روحی را از خود برطرف کنم .
امّا متأسّفانه دوستان این مطلب را باور نمی کردند و آن را حمل بر
شکسته نفسی من نمودند ولی من به قدری برای آﻧﻬا قسم خوردم و اصرار
کردم که بالاخره آﻧﻬا قبول کردند و دست از من کشیدند.

یکی از آﻧﻬا که دارای فراست بیشتری بود و همیشه می خواست از هر
موقعیّتی تا جائی که برایش ممکن است ، استفاده معنوی بکند، رو به من
کرد و گفت : حالا ما این مطلب را از شما قبو ل کردیم ولی اگر ممکن
است برای معالجه کبر، شما بگوئید که چگونه حاضر شدید این گونه
تواضع کنید و حقیقت را برای ما شرح دهید؟

به او گفتم : دیشب که نفس لوّامه ام مر ا سرزنش کرد، عظمت ذات
اقدس متعال را به من گوشزد می کرد، کبریائیت او را به من یادآور
می شد روایاتی را که از مرحوم استاد دربار ه کبر و خودخواهی شنیده
بودم به من تذ کر می داد، بخصو ص این روایت که از ” ائمّه اطهار “
(علیهم السّلام ) مکرّر نقل شده مثل نوشته ای در مقابل چشمم تجّلی
می نمود.

” امام باقر ” (علیه السّلام ) فرمود: کبریائیّت لباس پروردگار است
یعنی مخصوص او است و کسی که بخواهد چیز ی از آ ن را به خود
اختصاص دهد خدا او را به رو در آتش جهنّم می اندازد.
و از طرفی مرا به خودم معرّفی می نمود و می گفت : تو ذلیل ترین ذلیلها
هستی ، تو به قدری ضعیفی که نمی توانی در مقابل شیطان و نفس امّاره ،
استقامت کنی و حقیقت را اظهار نمائی و کسی که این چنین است به
قدری بی ارزش است که به حساب نمی آید.

و از نظر بدنی خدای تعالی در قرآن مجید با لحن بسیار تندی تو را معرّفی
کرده و فرموده :
مرده باد انسان ، چقدر مطالب را ندید ه می گیرد و کفرا ن می کند، از چه
چیز او را خلق کرده است ، از نطفه او را خلق نموده و او را محدود کرده
سپس او را به دنیا آورده و بعدًا او را در میا ن قبر لاشه گندیده ای قرار
داده است .

حضرت ” امیرالمؤمنین علی ” (علیه السّلام ) می فرماید : تعجّب
می کنم از کسی که اوّلش نطفه و آخر ش لاشه گندیده است ، در این بین
هم حامل نجاست و عذره است ، چگونه تکبّر می کند.
این مطالب را به او گفتم و از آ ن روز به بعد به فکر از بین بردن صفت
کبر که در روحم بود افتادم و بحمدالّله با تواضع زیادی که در مقابل
مردم می کردم یعنی به همه اوّل من سلام می کردم و نمی گذاشتم کسی
دست مرا ببوسد بلکه با کلماتی از قبیل آنکه : مرا دعاء کنید، اگر لطف

الهی نباشد من بیچاره ام ، برای آمرزش من از خدا طلب عفو کنید و امثال
اینها کاملا صفت کبر را در مدّت کوتاهی از روح خود بیرون کردم و
امیدوارم دیگر این صفت کشنده مرا ﺗﻬدید نکند و مرا به سوی هلاکت نکشاند.
بی حالی و بی محبّتی

او می گفت :
روزی یکی از طلا ب علوم دینی که قلبش مملوّ از محبّت خدا بود نزد من
آمد، دیدم رنگش زرد شده ، کم خوابی و خستگی از قیافه اش پیدا است .
از او پرسیدم : چرا این طور شده ای ؟
گفت : چند شب است که وقتی همه مردم می خوابند تازه من خواب از
سرم می پرد و اشک از گوشه های چشمم جاری می شود، دلم هوای خدا را
پیدا می کند و مشغول ذکر او می شوم .

به او گفتم : چه ذکری را بیشتر می گوئی ؟
گفت : نمی توانم حقیقت را بگو یم چون زیاد دیوانگی می کنم مثلا یک شب
صدها مرتبه بی اختیار گفتم : خدا جانم ، خدا جانم ، خدا جانم ، ناگها ن دیدم
در مقابل چشمم غباری گرفت ، در آن غبار کلمه ” جانم ” با خط نور ی
نوشته شد و مدّتی تلؤلؤ داشت که از کثرت نشاط بی حال روی زمین افتادم .
من به او گفتم : ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرموده :

از جمله سخنانی که خدا به حضرت ” موسی ” (علیه السّلام ) فرموده
این بود که ای ” موسی ” دروغ می گوید کسی که فکر می کند مرا
دوست دارد و لی وقتی شب فرا می رسد می خوابد، آیا مگر این طور
نیست که دوست ، خلوت با دوستش را دوست می دارد.

بله ، عجب از عاشقی که خواب کند —– خواب بر عاشقان حرام بود
این محبّتها است که محبّت می آورد و اگر کسی خدا را دوست داشته
باشد، بداند که خدا هم او را دوست دارد.

و بدان هر چه بیشتر خدا را دوست داشته باشی ، خدا هم بیشتر تو را
دوست دارد.
از ” امام صادق ” (علیه السّلام ) نقل شد ه که فرمود : کسی که
مشتاق خدا است به خوراک اشتهاء ندارد، از آشامیدنیها لذت نمی برد،

بوی خوش را نمی فهمد، با دوست دیگری انس نمی گیرد، در خانه ای مأوی
و دل نمی بندد، در محل آبادی سکونت نمی کند، لباس نرم نمی پوشد، قرار
ندارد، شب و روز خدا را عبادت می کند، امیداور است که به معشوقش
برسد، دائمًا با خدا با زبا ن پر از محبّت که از درو ن پر از شوق ، منشاء

گرفته مناجات می کند، چنانکه خدای تعالی از حالات حضرت ” موسی “
(علیه السّلام ) خبر می دهد که وقتی در میعاد ملاقات با پروردگارش
می رسید می گفت : پروردگارا عجله کردم زودتر از موعد آمدم تا تو را از
خودم خوشنود کنم ، ” پیغمبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله )

جمله او را این چنین تفسیر می کند که حضرت ” موسی ” در رفت و
آمدش به میعادگاه که مدّت چهل روز ادامه داشت از اشتیاق
پروردگارش ، نه چیزی می خورد، نه چیزی می آشامید، نه خوابی داشت و
نه به چیزی اشتهاء پیدا می کرد.

سپس فرموده : وقتی داخل میدان شوق و محبّت به خدا شدی اوّل با
گفتن تکبیر باید خودت و آرزوهای دنیائیت را پشت سر گذاری و همه
چیز را غیر معشوقت بر خود حرا م بدانی و خود را بین مرگ و زندگی
قرار دهی و لبیک گویان به سوی او حرکت کنی ، خدا اجرت را بزرگ
می کند و شخصی که مشتاق لقاء پروردگار است مثل یک غریق است که
او هدفی جز خلاص از غرق شدن ندارد، او در آ ن موقع همه چیز را غیر از
نجاتش فراموش می کند و چیزی جز آن را نمی خواهد.

روز دیگر ی یکی از اولیاء خدا را ملاقا ت کردم ، از او پرسید م : با محبّت
خدا چگونه ای ، گفت : ” دوست می دارمش به بانگ بلند ” قربانش بروم
دلم می خواهد در میان کوچه و بازار با فریاد او را معرّفی کنم و مردم را به
محبّتش دعوت نمایم .

گفتم : این وظیفه انبیاء است که باید مردم را به محبّت خدا دعوت کنند.
گفت : اگر من و تو دوست خدا و ” شیعه علی مرتضی ” (علیه
السّلام ) باشیم ، مثل انبیائیم .

گفتم : با این شعر چه می کنی که فرموده اند:
هر که را اسرار حقّ آموختند —– مُهر کردند و دهانش دوختند
ساکت شد و دیگر چیزی نگفت ، پس از چند روز که او را دیدم و از
او احوا ل پرسیدم ، به من گفت : از خدا خواسته ام تا مرا از این دنیا ببرد،
قید و بند را از دست و پای من بردارد و به من توفیق ملاقات و برگشت

به سوی خودش را عنایت فرماید. زیرا محبّت به او صبر و طاقت را از من
برده و چون این دنیا مایه غفلت و نسیان است و مرا از محبو بم جدا
می کند از او خواسته ام تا مرا به جوار رحمت خودش جا دهد و از این
غفلت سرا بیرو ن ببرد.

من به او گفتم : تو هنوز نپخته ای ، تو هنوز کم جنبه ای ، تو هنوز باید درس
خداشناسی و محبّت او را بخوانی ، ” پیغمبر اکرم ” (صلی الّله علیه و
آله ) از قول جبرئیل فرموده که : محبوبت ، خدای عزیزت می گوید:
آن قدری که بنده من به وسیله انجام واجبات و ترک محرّمات به من
نزدیک می شود، با چیز دیگری آن قدر نزدیک نمی گردد و دائمًا بنده من

به وسیله نوافل و مستحبّا ت به من اظهار محبّت می کند، تا آنکه من او را
دوست دارم ، وقتی او را دوست د اشتم ، من گو ش او می شوم که با آن
گوش بشنود و چشم او می شوم که با آن چشم ببیند و زبان او می شوم
که با آن تکّلم کند و دست او می شوم که با آن دست کار بکند و پای
او می شوم که با آن پا راه برود، وقتی مرا بخواند جوابش را می دهم و
وقتی از من چیزی بخواهد به او عطا می کنم و من درباره هیچ چیز بدو ن
قاطعیّت نبوده و نخواهم بود جز در قبض رو ح بنده مؤمنم ، وقتی که او از
مردن کراهت دارد و من ناراحتی او را نمی خواهم .

روزی جوانی که فوق العاده رنجور شده بود و غصّه می خورد که چرا تمام
محبّتش متوجّه خدا نگشته و تنها او را دوست ندارد. نزد من آمد و
گفت : چه کنم که محبّتم به خدا بیشتر شود؟
من از کلام پروردگار که به حضرت داود خطاب کرده نسخه ای اقتباس
کردم و گفتم : اگر نعمتهای خدا را به یاد بیاوری محبّتت به خدای تعالی
زیاد می شود. زیرا پروردگار متعال به حضرت داود فرمود:

مرا دوست داشته باش و محبّت مرا به مخلوقم تعلیم ده ، حضرت داود
عرض کرد : من که تو را دوست می دارم امّا چگونه محبّت تو را در قلوب
مردم جای دهم ؟
فرمود: نزد آﻧﻬا نعمتهایم را متذکر شو، زیرا وقتی این کار را کردی آﻧﻬا
به من محبّت پیدا می کنند.

خدائی که ما را از نیستی به عرصه وجود آورده ، خدائی که پیامبرانش را
با همه عظمتی که داشته اند، راهنمای ما قرار داده ، خدائی که ما را در پناه
خود از شرّ بلاها ی دنیائی محفوظ نگه داشته ، خدائی که هر چه احتیاج
داشته ایم به ما مرحمت فرموده ، خدائی که بر ما قرآ ن کریمش را ناز ل
فرموده ، خدائی که در مقابل گناهان ما عفو و رحمتش را قرار داده ،

خدائی که به ما عقل و علم و بصیرت داده و خلا صه خدائی که هر چه
خواسته ایم و یا هر چه احتیاج داشته ایم ، به ما عنایت فرموده ، نمی توان او
را دوست نداشت ، بلکه باید این خدای عزیز را، این خدای رئوف و
مهربان را، این خدای عفوّ و کریم را، از هر چیزی بیشتر دوست داشت .
او می گفت :
بسیاری از مرد م که شنیده اند من در علم اخلاق و تزکیه نفس مختصر
ا طلاعی دارم ، نزد من می آیند و از من تقاضای راهنمائی می کنند، ولی من
به هر کسی که کتابی خوانده و یا تحت تأثیر سخنگوئی واقع شده و موّقتًا

شوق مختصری در او برای پیمودن راه پر خطر خلو ص و سیر ا لی الّله ایجاد
گردیده جواب مثبت نمی دهم . بلکه باید ببینم که آیا او حرکتی دارد یا نه ؟
او اهل محبّت هست یا نه ؟ او حیات و یقظه این راه طولانی را که باید با
سرعت حرکت کرد و پشتکار را جدّ ی داشت ، دارد یا نه ؟ اگر داشته

باشد طبعًا می تواند به سیرش به سوی کمالات ادامه دهد و الا شخصی
که کسل است ، کسی که خواب آلوده است ، کسی که عشق و محبّت
ندارد و بالاخر ه کسی که بی حال و سست است طبعًا نمی تواند حرکت به
سوی کمالات و سیر الی الّله داشته باشد.

و بالاخره اساسًا تا در کسی عشق و شوری نباشد، محبّت و علاقه ای
وجود نداشته باشد، محال است که به مقام اهل معرفت و اولیاء خدا برسد.
من تجربه کرده ام ، کسانی که اهل عشق و محبّت اند، حتّی اگر شدیدًا مبتلا
به عشق مجازی هم باشند ، صددرصد ﺑﻬتر می توانند در راه کمالات قدم

بگذارند. ولی کسانی که راحت طلبند و اهل محبّت نیستند اگر عباد تی هم
می کنند به خاطر راحتی خود در روز قیامت است . هیچگاه تا آ ن حالت و
فکر را دارند، نشده که حتّی کوچکترین گامی به سوی کمالات روحی بردارند.
عاشقی که به عشق مجازی مبتلا است بزرگترین صفتی را که باید یک

سالک الی الّله داشته باشد او دارد، ولی باید شخصی پیدا شود که او را
به مقصد و محبو ب واقعی راهنمائی کند و از اشتباه در مصداق ، بیرونش بیاورد.
امّا شخص بی حال و بی محبّتی که به هیچ چیز علاقه ندارد، چطور ممکن
است به خدا علاقه داشته باشد؟

شخص بی عشق و بی علاقه ای که در مقابل همه چیز بی تفاوت است ، در
حقیقت مرده ای است که در میان مردم راه می رود.
کسی که عشق و محبّت ندارد . قطعًا در مقابل خوبیها، زیبائیها و کمالات
هیچ احساسی نخواهد داشت . و لذا او را باید حیوا نی دانست که در میان
انساﻧﻬا زندگی می کند.

من مدّتی که مأموریّت داشتم بعضی از جواﻧﻬا را نصیحت کنم و آﻧﻬا را به
سوی خدا دعوت نمایم . وقتی می شنیدم که جو انی به عشق مجازی مبتلا
شده فورًا به سراغ او می رفتم و اگر چه در مرحله اوّل به من اعتنائی
نمی کرد ولی من آن قدر او را موعظه می کردم تا موّفق می شدم که عشق
او را متوجّه محبوب حقیقی نمایم .

من در اینجا دو قضیه برای تو نقل می کنم تا متوجّه شوی مطالب فوق
چقدر محکم و اساسی و پر ارزش است .
قضیّه اوّل :
یکی از بزرگا ن و اولیاء خدا که من سالها نزد او شاگردی کرده ام ، این
حکایت را که برای خود او اتّفاق افتاده بود برای من نقل کرد.
او می گفت : پدر و مادر م می گفتند تو از کودکی خیلی اهل محبّت بودی ،
زود با افراد انس می گرفتی و نسبت به آﻧﻬا اظهار علاقه می کردی . امّا
آنچه را که در زندگی خودم به یاد دارم این است که وقتی در سنّ نوزده

سالگی بودم با پدر و مادرم از وطنمان برای زیارت قبر مقدّس حضرت
” علی بن موسی الرّضا ” (علیه السّلام ) با ماشین به طرف مشهد
حرکت کردیم . پدر و مادرم در صندلی جلوی ماشین نشسته بودند . وقتی
ماشین حرکت کرد من روی حسّ محبّتی که به مردم داشتم از جا برخاستم
و هر کس هر احتیاجی داشت برایش برآورده می کردم .

یعنی اگر کسی آب می خواست به او آب می دادم و اگر کسی کاری به
راننده داشت و صدایش به او نمی رسید واسطه پیغام او می گردیدم و
بالاخره هر کس هر کاری داشت به من مراجعه می کرد من انجام می دادم .
در این بین دختر خانمی که از نظر من مثل قرص آفتاب که از پس ابر
خارج شود و فورًا دوباره پشت ابر فرو برود در صندلی پشت سر من

نشسته بود و بدو ن تعمّد چادرش از رو ی صورتش به یک طرف رفت و
صورتش ظاهر شد ولی فورًا دوباره صورت خود را پوشانید و حتّی
سرسوزنی از صورتش دیده نمی شد. امّا من ناگهان احساس کردم تمام بدنم
می لرزد و همه محبّتی که نسبت به همه داشتم جمع شده و به زیر آ ن چادر
متمرکز گردیده است ، امّا چه می توانستم بکنم، لذا فورًا روی صندلی

خودم نشستم و فکر می کردم که از چه راهی می توانم با او صحبت بکنم .
به نظرم آمد که خوب است همین چادر کنار رفتن را ﺑﻬانه کنم و برو م از
او بپرسم که آیا شما کاری داشتید. لذا همین کار را کردم .
او در جواب من گفت : بله مقداری آب می خواستم اگر زحمت نیست
لطف کنید.

من از این جواب محبّتم نسبت به او چندین برابر شد . لذا فورًا قمقمه را
برداشتم و مقداری آب در ظرفی ریختم و به او دادم . امّا ناگهان گریه
شوقی به من دست داد که نتوانستم خودم را کنترل کنم (در اینجا
نمی خواهم برای تو بگویم چه شد چون اگر خودت مبتلای به عشق شده

باشی می دانی چه می شود و اگر اهل عشق نباشی شاید اگر آﻧﻬا را من به
تو بگویم تو با خود فکر کنی که من عجب آدم بی حیائی بوده ام که آن
اعمال را انجام داده ام ، ولی خدا می داند به قدری با حیا بودم که مثل من
در میان کسانی که در سنین عمر من بودند کمتر یافت می شد).
ولی این قدر به تو می گویم که : همه اهل ماشین فهمیدند که من عاشق آن
دختر شده ام .

خوشبختانه این جریان وقتی اتّفاق افتاد که نزدیک مشهد بودیم و پس از
یکی دو ساعت که من یکسره گریه می کردم به مشهد رسیدیم ، پدر و
مادرم که جریان را متوجّه شده بودند ولی به رو ی من نمی آوردند خواستند
به من محبّت کنند . لذا با پدر و مادر آن دختر طرح دوستی ریختند . اتّفاقًا
آﻧﻬا اهل مشهد بودند و ما را به مترلشان دعوت کردند، در ظرف چهار
روزی که از آن جریان و از شرو ع عشق من گذشته بود پنج کیلو لاغر
شده بودم . همه فکر می کردند که من مریضم .

روزها از صبح تا غروب آفتاب در حدود متر ل آﻧﻬا می گردیدم . شبها به
مجرّدی که چشمم را رو ی هم می گذاشتم آن لحظه را که در ماشین از
قیافه آن دختر دیده بودم به وضوح آن را می دیدم و صدایم را به گریه
بلند می کردم .
شب قبل از آنکه به مترل آﻧﻬا برویم شب جمعه ای بود، آن شب را تا
صبح در حر م مطهّر حضرت ” علی بن موسی الرّضا ” (علیه السّلام )
بیتوته کردم .
اتّفاقًا سرشب پدر و مادر آ ن دختر را دیدم که به حرم آمده بودند و
وقتی مرا دیدند به من گفتند: به پدر و مادرت بگو فردا شب فراموش
نکنند به مترل ما بیایند، تو هم بیا زیرا ما تو را هم دوست داریم .

صبح روز جمعه که بس یار خسته بودم و بی اختیار چرت می زدم چند
دقیقه ای به خواب رفتم ، در عالم رؤیا دیدم شخصی مرا خوابانده و قلب
مرا که مثل چراغ قوّه ای بود و نور فوق العاده ای داشت با زحمت زیاد
می خواهد به طرف آسماﻧﻬا بچرخاند، من به او گفتم : شما با قلب من چه
کار دارید؟ گفت : حیف این نور است که به آنجا بتابد و (او به گوشه ای

اشاره کرد ) من به آن طرف نگاه کردم دیدم همان دختر به همان حالی که
در ماشین صورتش را باز کرد و بست نشسته و این چراغ قوّه به همان
موضع می تابد و آن حالت پشت سر هم تکرار می شود، از او تقاضا کردم
که این کار را نکند . گفت : من این کار را می کنم اگر خوشت نیامد
باز قلبت را به همان حال اوّل بر می گردانم .

من گفتم : حتّی یک لحظه هم حاضر نیستم توجّه قلبیم را از این دختر بگردانم .
او دیگر به من اعتنائی نکرد و با فشار و اِعمال قدرتی که می نمود آن
چراغ قوّه را به طرف آسماﻧﻬا برگرداند من به طرف نور آن چراغ قوّه
نگاه می کردم . ناگهان در آنجا چیزی را دیدم که اگر نمی بود که عشق من
قبلا متوجّه آن دختر شده بود . و اگر نمی بود که نمی توان آن را وصف

کرد و اگر نمی بود که تو استعداد شرح و بیان آن را نمی داشتی . ساعتها
برای تو آن را توصیف می کردم و می گفتم چگونه از آ ن شخص تقاضا
کردم که آن نور را همان جا یعنی به طرف آسماﻧﻬا و به طرف آن جمال و
کمال حقیقی متمرکز کند و به قدری پیچ و مهر ه آن چراغ قوّه را روی
همین میزان محکم نماید که من تا ابد نتوا نم آن را تغییر دهم . او هم همین
کار را کرد و به من گفت : اگر می خواهی این نور همیشه به این طرف
بتابد، نماز شبت را ترک نکن .

به حضرت ” بقیّه الّله ” (علیه السّلام ) توسّلت را قطع مکن .
و چشمت را کنتر ل کن و معصیت خدا را نکن و حالا هر مقدار که تو
امروز می بینی من از کمالات و علو م ﺑﻬره برده ام به خاطر همان توجّهی
بوده که آن شخص در آن خواب به من داده است .
قضیّه دوّم :
شخصی را دیدم که از بی حالی و بی محبّتی مرده ای بود که بین زنده ها
حرکت می کرد، از او سؤال کردم : آیا هیچ شده به چیزی دلبسته باشی ؟
گفت : نه ، تا به حال هیچ چیز را دوست نداشته ام و به چیزی علاقه پیدا
نکرده ام ، همیشه مایل بوده ام که مردم و خدا به من کمک کنند و دنیا و

آخرتم را تأمین نمایند . مردم را می خواهم که دنیایم را آباد کنند و در دنیا
به من کمک کنند و خدا را می خواهم به خاطر آنکه آخرتم را آباد کند و
در آخرت به من کمک نماید و در غیر این صورت از همه چیز بدم می آید.
من به او گفتم : مردم شما را عالم و دانشمند می دانند، اگر این فکر صحیح
است معنی این روایات چیست ؟

آن وقت این روایات را برای او خواندم :
” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: کسی که دیگری ر ا برای خدا
دوست دارد، در حقیقت خدا را دوست داشته و کسی که او را مردم به
خاطر خدا دوست بدارند، حبیب خدا است . زیرا آﻧﻬا یکدیگر را جز
برای خدا دوست نداشته اند.

” پیغمبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمود: انسان با آنچه
دوست دارد محشور می شود، پس اگر کسی دیگر ی را برای خدا دوست
داشته باشد، خدا را دوست داشته و خدا کسی را دوست ندارد، مگر
اینکه او خدا را دوست داشته باشد.

” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمود: با فضیلت ترین
مردم در دنیا و آ خرت بعد از انبیاء (علیهم السّلام ) کسانی هستند که
خدا را دوست دارند و برا ی خدا نسبت به یکدیگر اظهار محبّت می کنند
و هر محبّتی معلول چیزی است که عاقبت دشمنی را بوجود می آورد مگر
این دو محبّت که هر دو از یک سرچشمه جاری شده است و کم و زیاد
نمی شود، خدای تعالی می فرماید: دوستان در آن روز با هم دشمن اند، مگر
اهل تقوی که دوستی آﻧﻬا برای خدا بوده و به خاطر آنکه اصل محبّت
دوری از غیر محبوب است .

” امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) فرمودند : در ﺑﻬشت پاکترین و
لذیذترین چیز محبّت به خدا و محبّت برای خدا و کرنش برای او است .
زیرا خدای تعالی می فرماید: آخرین خواندن اهل ﺑﻬشت این است که
می گویند: ” الحمدلّله ربّ العالمین ” و این به خاطر آن است که
می گویند وقتی مؤمنین محبّتهای الهی را می بینند و نعمتها ی الهی را مشاهده
می کنند محبّت خدا در دلهای آﻧﻬا زیاد می شود و با صدا ی بلند می گویند:
” الحمدلّله ربّ العالمین ” .

” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آل ه ) به بعضی از اصحابشا ن
فرمودند: ای بنده خد ا! دوست بدار برای خدا و مبغوض بدار برای خدا
و ولایت را بپذیر برای خدا و دشمن بدار برای خد ا. زیرا هیچ کس و ّ لی
خدا نمی شود، مگر با این کارها و کسی طعم ایما ن را نمی چشد، اگر چه
نماز زیادی بخواند و روزه زیادی بگیرد مگر آنکه این گونه شود.

سپس فرمود : شما امروز برادریهایتان بیشتر به خاطر دنیا است ، به خاطر
دنیا به یکدیگر اظهار دوستی می کنید و به خاطر دنیا با یکدیگر اظهار
بغض می کنید. این دوستیها و دشمنیها برا ی شما فائده ای ندارد . آن شخص
به ” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) عرض کرد : من

چگونه بدانم که دوستی و دشمنی من در راه خدا است و چه کسی و ّ لی
خدا است تا او را دوست بدارم و چه کسی دشمن خدا است تا او را
دشمن بدارم ، ” پیغمبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آل ه ) به حضرت “
علی بن ابیطالب ” (علیه السّلام ) اشاره فرمود و گفت : این مرد را
می بینی ؟ عرض کرد : بله . فرمود: دوست این مرد یعنی (حضرت ” علی
بن ابیطالب ” علیه السّلام ) و ّ لی خدا است ، او را دوست بدار و دشمن او
دشمن خدا است تو هم او را دشمن بدار.

سپس آن حضرت اضافه فرمود که : دوست این مرد را دوست بدار و لو
اینکه پدر و فرزندانت را کشته باشد و دشمن این مرد را دشمن بدار و لو
اینکه آﻧﻬا پدر و فرزندانت باشند.
” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: محکمترین ریسمان ایمان این
است که دوست بداری بر ای خدا و دشمن بداری برای خدا و اعطاء کنی
برای خدا و ندهی برای خدای عزّوجل .
خدای تعالی به حضرت ” موسی ” (علیه السّلام ) خطاب کرد : آیا تا

به حال کاری برای من کرده ای ؟ گفت : برای تو نماز خوانده ام ، روزه
گرفته ام ، صدقه داده ام ، ذکر گفته ام ، خدا ی تبارک و تعالی فرمود : امّا نماز
برای این بوده که آن علامت اسلام و تسلیم شدنت است . روزه هم برای
تو سپری از آتش جهنّم می باشد. صدقه هم سایه ای از بلاها است . ذکر
هم برایت نورانیّت می آورد، پس چه کاری را برای من کرده ای ؟

حضرت ” موسی ” (علیه السّلام ) عرض کرد : خدایا! مرا به عملی
که تنها برای تو باشد راهنمائی فرما، خدای تعالی فرمود : ای “موسی “
آیا هیچگاه ولیّی از اولیاء مرا دوست داشته ای و یا هیچگاه دشمنی از
دشمنان مرا دشمن داشته ای ؟ حضرت ” موسی ” (علیه السّلام ) دانست
که افضل اعمال نزد خدا دوست داشتن برای خدا و دشمن داشتن برای
خدا است

وقتی این احادیث را برای آن آقا خواند م او گفت : دعاء کنید که
انشاءالّله خدای تعالی در قلب من محبّت ایجاد کند . زیرا محبّت و علاقه را
که نمی شود از بازار خرید.
او راست می گفت : به نظر من بدترین امراض روحی همین است که
انسان محبّت و عشق و علاقه به چیزی نداشته باشد . زیرا هر صفت زشتی
را انسان باید با محبّت به جهت مقابلش برطرف کند، امّا اگر کسی پیدا

شد که این سرمایه اوّلیّه را نداشت کارش خیلی مشکل است ، مگر آنکه
یا خودش و یا دوستی برای او لااقل روزی چند دقیقه توسّل به حضرت “
بقیّه الّله ” روحی و اروا ح العالمین لتراب مقدمه الفداء پیدا کند و از آن
حضرت بخواهد که محبّت و شوق به حقایق در او بوجود بیاورند.
تنگ نظری و نداشتن شرح صدر

او می گفت :
یکی از الطا فی که خدا به بنده اش می کند این است که او را دارای شرح
صدر و استعداد تحمّل ناروائیها از سوی دیگران می فرماید.
خدای تعالی یکی از نعمتهای بزرگی که به پیامبرش برای پیشبرد اهدافش
به او عنایت کرده ، شر ح صدر بوده چنانکه در مقا م امتنان فرموده : ” الم
نشرح لک صدرک ” یعنی : آیا ما به تو شرح صدر ندادیم .

بنابر این یکی از امراضی که باید از سالک الی الّله در مسیر سیر ا لی الّله
برطرف شود تا دیگر غیبت ، که یکی از گناها ن کبیره است نکند، تا
بسیاری از گناها ن که از تنگ نظری و نداشتن شرح صدر بر می خیزد انجام
ندهد، این مرض روحی است که حتمًا باید از انسان برطرف شود.
او می گفت :
روزی در مجلسی که جمعی از علماء نشسته بودند و از هر دری سخنی به
میان می آمد، یکی از آﻧﻬا که عالم روانشناسی بود، به اهل مجلس گفت :
اگر پروردگار متعال یکی از گناها ن را حلال کند و اختیار انتخابش را به
عهده شما بگذارد شما کدام یک از آﻧﻬا را انتخاب می کنید؟
هر کس چیزی گفت ، در این میان یک نفر که او از اولیاء خدا بود

گفت : ” من هیچ یک از آﻧﻬا را انتخاب نمی کنم ، زیرا اگر انسان حقیقت
گناه را درک کند و بداند معصیت خدا چقدر زشت است هیچگاه میل به
گناه پیدا نمی کند ” که البتّه این گفته مورد توجّه سائرین غیر از من واقع نشد.
دیگری گفت : من از میان گناهان ” غیبت کرد ن ” را انتخاب می کنم !
زیرا خیلی دوست دارم غیبت مردم را بکنم ، در اینجا جمعی او را مسخره
کردند و به او خندیدند و گفتند : این همه گناهان لذت بخش دیگر هست
تو از همه جا تنها این گناه را انتخاب می کنی ؟ او گفت : من حقیقت را
می گویم لذت غیبت کردن برای من از همه بیشتر است .

من که در این بین می خواستم از محضر علماء استفاده ای کرده باشم . و
اساسًا در آن مجلس برای استفاده از آﻧﻬا حضور یافته بودم . از آن و ّ لی
خدا که گفته بود من هیچ یک از گناهان را انتخاب نمی کنم ، به طور
خصوصی پرسیدم که : شما چگونه به این مقام رسیده اید که گناه برای شما
لذت بخش نیست ؟

گفت : اگر انسان بنده خدا باشد و خدا ی تعالی حجاﺑﻬا را از او برداشته
باشد و نفع و ضرر اشیاء را به او شناسانده باشد به مضمون اینکه در
دعاء وارد شده ” اّللهمّ ارنا الاشیاء کما هی ” (یعنی : خدایا حقایق همه
چیز را آ ن چنانکه هست به من نشان بده ) موّفق شده باشد، از گناه به
خاطر ضررها و فسادها ی واقعی آن دوری می کند، چه آنکه خدا آن را
حرام کرده باشد یا حلال فرموده باشد.

گفتم : مطلب دوّمی که می خواستم از شما بپرسم این بود که چرا آن “
آقا ” این مقدار از غیبت کردن لذت می برد! که در میان آن همه گناهان
لذت بخش نفسانی تنها غیبت کردن را انتخاب می کند؟
گفت : چون ممکن است اگر در تشریح حالا ت او پشت سر او اظهارنظر
کنیم غیبت او باشد بد نیست خود او را هم در بحثمان شرکت دهیم ، تا
ﺑﻬتر حقیقت را بفهمیم و هم از این گناه کبیره پرهیز نمائیم ، من قبول
کردم و او را به اطاقی که من و آن و ّ لی خدا نشسته بودیم دعوت نمودم و
موضوع بحثمان را از اوّ ل تا به آخر برای او نقل کردم . او گفت : من

فکر می کنم که عّلت وجود این حالت در م اذیّتها و حّقکشی هائی باشد
که مردم نسبت به من انجام داده اند. من به قدری از این مردم ناراحتی
دیده ام که تنها و تنها عقده ام با مذمّت آﻧﻬا، مفتضح کردن آﻧﻬا و بالاخر ه
غیبت کردن آﻧﻬا حل می شود و من نمی دانم چه کنم تا از این مرض روحی
نجات پیدا کنم (در اینجا چون آن شخص به من و به آن و ّ لی خدا محبّتی
داشت و ما را به عنوان طبیب روح خودش تصوّر می کرد گفت 🙂 حالا از
شما می خواهم که این مرض روحی مرا معالجه بفرمائید.

آن ولی خدا به او گفت : من دو نسخه برای تو می نویسم که اگر عمل
کردی به طور قطع نجات پیدا خواهی کرد.
اوّل : آنکه بدان مردم عنود و پست دنیا هم ه اولیاء خدا را از حضرت “
آدم ” تا ” خاتم انبیاء ” (صلی الّله علیه و آله ) و حتّی خدای
تعالی را متّهم کرده و اذیّت نموده اند و این تو تنها نیستی که از دست
مردم اذیّت شده ای .
زیرا وقتی انسان بداند که دنیا و اهل دنیا مردم آزارند و بخصوص اولیاء
خدا را بیشتر اذیّت می کنند، مسأله برایش عادّی می شود و شر ح صدر
برایش بوجود م یآید.

روزی در ایّام تحصیل در قم شخصی نامه ای که در آن فحشهای زیادی
برای من نوشته بود، بدست من دادند، من فوق العاده ناراحت شدم ،
خدمت مرحوم ” آیه الّله العظمی بروجردی ” رفتم و از مردم شکایت
کردم و نامه را به معظم له نشان دادم ، ایشان هما ن جا که نشسته بودند
چند نامه به من ارائه فرمودند که به معظم له در آﻧﻬا جسارﺗﻬای عجیبی

کرده بودند و آن قدر آن مطالب زشت و وقیحانه بود که من با توجّه به
آﻧﻬا، دیدم باید به کّلی ناراحتیهای خودم را فرامو ش کنم و دانستم که
انسان هر چه پاکتر باشد ممکن است مردم بیشتر به او توهین بکنند.
از ” علقمه ” نقل شده که گفت : من به ” امام صادق ” (علیه

السّلام ) عرض کردم :
یابن رسول الّله چه کسانی شهادتشان قبول می شود و چه کسانی
شهادتشان قبول نمی شود؟
فرمود: هر کس مسلمان باشد و به دستورات اسلام عمل کند، جائز
است شهادتش را قبول کنیم .
گفتم : آیا کسانی که ممکن است گناه کنند شهادتشا ن قبول است ؟
فرمود: اگر شهادت آﻧﻬا قبول نشود پس باید بگوئیم تنها ” انبیاء ” و “
اوصیاء ” (علیهم السّلام ) که معصومند باید شهاد ت بدهند و کس
دیگری حقّ ندارد شهادت بدهد.

بنابراین اگر کسی را دیدی که ظاهرالصّلاح است و به چشمت ندیده ای
مرتکب گناه بشود و یا دو شاهد عادل علیه او شهاد ت نداده اند، او
عادل است و شهادتش قبول است و باید آبرویش محفوظ باشد، اگر چه
در واقع هم گناهکار باشد.

و کسی که این چنین شخصی را غیبت کند . یعنی کارهای بدی که او
کرده به دیگران بگوید، از ولایت حقّ بیرون و تحت ولایت شیطان می باشد.
زیرا پدرم از آبائش و آﻧﻬا از ” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و

آله ) نقل کرده اند که آن حضرت فرمودند : کسی که مؤمنی را غیبت
کند، به آنچه در او هست خدای تعالی هرگز بین آن شخص غیبت کرده
شده و غیبت کننده را در ﺑﻬشت جمع نمی کند و امّا اگر کسی پشت سر
برادر مؤمنی چیزی بگوید که در او نباشد، خدا ی تعالی او را در جهنّم
مخّلد قرار خواهد داد و جهنّم بد جائی است .

” علقمه ” می گوید: به ” امام صادق ” (علیه السّلام ) عرض کردم :
یابن ” رسول الّله ” مردم به ما چیزهای بزرگ بدی نسبت می دهند و به
این جهت سینه ما تنگ شده و فوق العاده ناراحتیم ، حضرت ” صادق “
(علیه السّلام ) فرمود: ” یا علقمه ا ّ ن رضا النّا س لایملک و السنتهم
لاتضبط ” .

(کسی نمی تواند همه مردم را از خود خوشنود کند و جلو ی زبان مردم را
بگیرد) شما چگونه می خواهید از دست و زبان مردم راحت باشید و حال
آنکه انبیاء و فرستادگان و حجّتها ی الهی (علیهم السّلام ) از آﻧﻬا سالم
به در نرفته اند.
آیا ” یوسف صدّیق ” را به اینکه می خواسته زنا کند! نسبت ندادند؟
آیا نگفتند، که حضرت ” ایّوب ” به خاطر آنکه گناه کرده به آن بلاها
مبتلاء شده است ؟

آیا به حضرت ” داود ” ﺗﻬمت نزدند که او به پشت سر پرنده ای به بام
رفته تا به زن )اوریبا) نگاه کند و عشق به او پیدا کرده و شوهرش را به
خط مقدّم جبهه فرستاده تا کشته شود و زن او را برای خودش بگیرد!
آیا حضرت ” موسی ” را متّهم به آنکه او عنّین است ، نکردند و به این
سبب او را اذیّت نمودند، تا آنکه خدا او را از آن ﺗﻬمت نجات داد، زیرا
او نزد خدا آبرومند بود!

آیا پیامبران دیگر را به اینکه آﻧﻬا دروغگو و ساحرند و برای دنیا ادّعاء
نبوّت کرده اند، متّهم ننمودند؟ آیا حضرت ” مریم ” را به اینکه او با
شخصی به نام ” یوسف ّ نجار ” زنا کرده و ” عیسی ” را متوّلد نموده
متّهم نکردند؟

آیا پیامبر اسلام حضرت ” محمّد بن عبدالّله ” (صلی الّله علیه و
آله ) را به اینکه او شاعر دیوانه ای است ، نسبت ندادند؟
آیا او را متّهم به اینکه عاشق زن ” زید بن حارثه ” شده و کارهائی
انجام داده که ” زید ب ن حارثه ” او را طلا ق دهد و خودش او را بگیرد، ننمودند؟

آیا در جنگ بدر ” پیغمبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) را
متّهم نکردند به اینکه از غنائم ، ” قطیفه حمراء ” برای خود برداشته تا
آنکه پروردگار متعال این آیه را نازل کرد : ” وَ ماکان لِنَِبیٍّ َان یَّغُلَّ وَ
مَنْ یَغُْلل یَأْتِ ِبما غَلَّ یَوْمَ اْلقِیامَهِ ” .

یعنی : پیامبر نمی تواند که هم فرستاده الهی باشد و هم خیانتکار باشد و
کسی که خیانت کند او را با آنچه خیانت کرده روز قیامت می آورند.
آیا به ” پیغمبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آل ه ) نسبت ندادند که
او در خصوص خلافت پسر عمویش حضرت ” علی بن ابیطالب “
(علیه السّلام ) روی هوای نفس حرف می زند تا آنکه خدا آﻧﻬا را

تکذیب کرد و فرمود : ” وَ ما یَنْطِقُ عن اْلهَوی ‘ اِن هُوَ اِلا’ وَحْیٌ یُوحی ‘
” (سخنی روی هوای نفس نمی گوید جز آنکه هر چه می گوید وحی است
که خدا بر او نازل فرموده است ).
آیا به آن حضرت نسبت دروغ ندادند و نگفتند که فرستاده الهی
نیست ؟! تا آنکه خدای تعالی فرمود : قبل از تو هم پیامبران را تکذیب
کرده اند، آﻧﻬا در مقابل این تکذیب صبر نمودند و اذیّت شدند تا آنکه

کمکهائی به آﻧﻬا رسید ! و یک روز هم که فرمود : من به آسمان رفته ام ، به
معراج رفته ام ، کسی گفت به خدا قسم دیشب تا صبح از رختخوابش
جدا نشده است !
و امّا آنکه درباره اوصیاء ﺗﻬمت زده اند بیشتر از اینها است !

آیا به سیّد اوصیاء حضرت ” امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) نگفتند که
او طالب دنیا و سلطنت است و او فتنه را بر آرامش ترجیح می دهد، او
خون مسلمانان را می ریزد و اگر در وجود آن حضرت خیری می بود به
” خالد بن ولید ” دستور داده نمی شد که گردنش را بزند!
آیا آن حضرت را متّهم نکردند بر اینکه می خواهد دختر ابوجهل را با
بودن حضرت ” فاطمه زهراء ” (صلوات الّله علیها ) بگیرد و

گفتند: ” پیغمبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) از آن حضرت در
منبر شکایت کرده و فرموده که : حضرت ” علی بن ابیطالب ” (علیه
السّلام ) می خواهد دختر دشمن خدا را رو ی دختر ” پیغمبر خدا ” (صلی
الّله علیه و آله ) بگیرد، همه بدانند که ” فاطمه ” (علیها السّلام )
پاره تن من است کسی که او را اذیّت کند مرا اذیّت کرده و کسی که
او را مسرور کند مرا مسرور کر ده و کسی که او را به غیظ اندازد، مرا
به غیظ انداخته است .

سپس ” امام صادق ” (علیه السّلام ) به علقمه فرمودند : ای علقمه !
ببین چقدر تعجّب آور است حرف مردم دربار ه حضرت ” علی بن
ابیطالب ” (علیه السّلام ) که جمعی از مردم می گویند که او خدائی
است که باید عبادت شود ! و جمعی می گویند او بنده معصیت کار خدا
است ! و کلام کسی که می گوید: او بنده معصیت کار خدا است بر
حضرت ” علی بن ابیطالب ” (علیه السّلام ) آسانتر است از کلام

کسی که می گوید: او خدا است .
ای علقمه ! آیا به خدای تعالی نسبت ندادند که او سه تا است ، آیا او را
به خلق تشبیهش نکردند.
آیا نگفتند که خدا همان دهر است ؟!
آیا نگفتند که خدا همان فلک است ؟!
آیا نگفتند که خدا جسم است ؟!

آیا نگفتند که خدا دارای صورت است ؟! ” تعالی الّله عن ذلک علوًّا
کبیرًا ” .
ای علقمه ! زباﻧﻬائی که به ذات خدای تعالی چیزهائ ی که نباید نسبت داده
شود، نسبت می دهند. چطور ممکن است به شما آنچه را که دوست ندارید
نسبت ندهند پس از خدا کمک بگیرید و صبر کنید.
زیرا زمین مال خدا است به هر که بخواهد از بندگا ن خود می دهد ولی
عاقبت مال متّقین خواهد بود (که منظور زمان ظهور ” امام عصر “
(عجّل ال ّ ل’ه تعالی ‘ فرجه الشّریف ) است ).

سپس حضرت ” صادق ” (علیه السّلام ) اضافه فرمودند که :
بنی اسرائیل به حضرت ” موسی ” گفتند: همان گونه که ما را قبل از آن
که تو بیائی اذیّت می کردند، بعد از آن هم اذیت می کنند.
پروردگار متعال به حضرت ” موسی ” فرمود: به آﻧﻬا بگو امید است
خدای تعالی دشمن شما را هلاک کند و شما را در زمین جانشین آﻧﻬا نماید تا
ببیند شما چگونه عمل می کنید.

(این بود آنچه ” امام صادق ” (علیه السّلام ) برای رفع مرض شما
نسخه داده بودند).
پر واضح است وقتی انسان متوجّه شد که انبیاء و اولیاء خدا از دست و
زبان مردم محفوظ نبوده اند و حتّی آﻧﻬا به پروردگار متعال هم ﺗﻬمت
زده اند، طبق قانون طبیعی که ” البلیّه اذا عمّت طابت ” یعنی : وقتی
بلیّه ای عمومیّت پیدا کرد، گوارا می شود.

تحمّل انسان در مقابل این سرزنشها زیاد می گردد، دیگر عقده نمی کند و
بدخواه مردم نمی گردد و بلکه از باب ” ادب از که آموختی از بی ادبان “
می کوشد تا او نسبت به مردم آن گونه که آﻧﻬا نسبت به او هستند نباشد.
دوّم : آنکه بدان صفت بدخواهی برای مردم و غیبت کردن از این
جهت زشت ترین صفات ناپسند روحی است که انسان وقتی غیبت
می کند، مثل کسی است که گوشت مرده آن شخص غیبت شده را می جود.
این تشبیه از قرآ ن مجید اخذ شده و معنایش احتمالا این است که چون

مدّﺗﻬا انسان زحمت می کشد و آبروئی برای خود کسب می کند و خود را
آبرومند می نماید، ولی غیبت کننده در وقتی که او اطلاعی از آن
آبروریزی ندارد، حیثیّت او را می جود و از بین می برد و اعمال زشت
غیبت شونده را که کاملا مورد تنّفر غیبت کننده است در اختیار می گیرد
و می خورد.

لذا اگر کسی بداند که اقل ضرر غیبت این است که انسان اعمال حسنه
خود را از دست می دهد و خدا ی تعالی کارهای خوب او را به نفع کسی
که غیبت شده ضبط می کند و در مقابل اعما ل حسنه غیبت کننده را در
نامه اعمال غیبت شونده می نویسد، هیچگاه انسان خود را به غیبت آلوده
نمی کند و لب به غیبت مردم باز نمی نماید.

” امام ابی الحسن موسی بن جعفر ” (علیهما السّلام ) فرمودند: کسی
که شخصی را به گناهی که کرده ولی مردم نمی دانند پشت سر او نام ببرد
او را غیبت کرده است و اگر او را به گناهی که نکرده پشت سرش
منتسب کنند او را ﺗﻬمت زده است .
شهرت طلبی
او می گفت :
من نمی دانم چرا بعضی از مردم با اینکه از معروفیت و شهرت ، ضررهای
بسیاری دیده اند و به هیچ وجه از آن استفاده ای ننموده اند، در عین حال
بسیار دوست دارند که معروف شوند، همه مرد م آﻧﻬا را بشناسند، حتّی
عجیبتر آنکه بعضی معروفیّت و شهرت را و لو به بدی هم که باشد،
برای خود بوجود می آورند!

بعضی افتخار می کنند که آﻧﻬا را همه مردم می شناسند.
بدون تردید این مرضی است روانی که باید معالجه شود . بخصوص اگر
کسی مایل باشد سیر ا لی الّله بکند و خود را بدو ن مزاحمت به حقّ و
حقیقت برساند.
شبی در عالم رؤیا به محضر مقدّس حضرت ” بقیّه الّله ” روحی فداه
رسیدم و از آ ن حضرت درخواست نمودم که مرا در مقرّ خود مستقر
فرمایند و بالاخر ه به ایشان گفتم : من می خواهم همیشه با شما باشم .

آن
حضرت فرمودند : نه ، تو خیلی بین مردم معروف شده ای و اگر ما تو را
ببریم ، مو ج ایجاد می کند مردم می گویند فلانی چه شد؟ و این خلاف
برنامه است و اگر تو مثل زمان کودکیت غیر معروف می بودی تو را نزد
خود می بردیم .

یکی از علماء به من می گفت : من از اوّل عمر هر کاری که می کردم
پنجاه درصد آن به خاطر شهرت بود، می خواستم معروف بشوم و مردم
مرا بشناسند حالا که به مقصد رسیده ام و شهرت پیدا کرده ام متوجّه
شده ام که بدترین چیزها معروف و مشهور بودن است ، مزاحمتهای مردم
از یک طرف ، سلب آزادی انسان از طر ف دیگر، توّقعات مردم به قدری
است که جدًّا غیر قابل تحمّل است و از همه بدتر معروفیّت و شهرت ،
انسان را از معنویّت باز می دارد و سبب حبّ جاه و ریاست می شود

.
لذا اگر کسی بخواهد آزادانه به سوی کمالات حرکت کند، باید از
شهرت طلبی از اوّ ل جوانی دوری کند و نگذارد بین مردم خیلی معروف
شود زیرا ” امام صادق ” (علیه السّلام ) به ” معروف کرخی “
فرمود: ” اقلل معارفک ” یعنی : آشنایان خود را کم کن .

حسد
او می گفت :
دوستی داشتم که خیلی از من ﺑﻬتر، با فضیلت تر، با استعدادتر، خوش
حافظه تر، خوش قیافه تر، خوش اخلاق تر، ثروتمندتر و بالاخره از هر جهت
ﺑﻬتر و بالاتر از من بود و من همیشه با او بودم ، ضمنًا طبیعی بود که در
هر مجلسی که من و او با هم حاضر می شدیم ، طرف توجّه مردم از هر
جهت او واقع می شد و لازم بود همیشه من از او احترام کنم ، کم کم
متوجّه شدم که حالت حسدی نسبت به او پیدا کرده ام .

دیگر دوست ندارم از او زیاد مدح کنم ، بلکه اگر کسی مدح او را
می گفت من در قلبم ناراحت می شدم و مدّتی در این حال بودم ، کم کم
احساس می کردم که نسبت به آن دوست بافضیلتم در قلبم عداوت و
دشمنی پیدا کرده ام ، نمی توانم او را در حا ل خوشی و خوشحالی ببینم . بلکه
از وجود او متنّفرم .

اینجا بود که متوجّه شدم روحم مریض شده و صددرصد مبتلاء به مرض
صعب العلاج ” حسد ” گردیده است .
فورًا بار سفر بستم ، راه دوری را تا شهری که استادم در آن زندگی
می کرد طیّ نمودم ، وقتی به خدمتش رسیدم و مرض روحی تازه ام را برای
او شرح دادم . او گفت : خوب کردی که زود به فکر علاج ش افتادی ،

باید سه روز نزد من بمانی تا آنکه دستورات لازم را برای رفع صفت حسد
از روایات و احادیث و کلمات بزرگان و توضیحی که خودم می دهم
برای تو نقل کنم تا شاید بتوا نی رفع حسدت را بکنی و من اجمالی از آنچه
استادم برای من فرمود، به تو می گویم تا تو هم اگر خدای نکرده مبتلاء

به این کسالت و مر ض روحی شدی بتوانی خود را معالجه کنی و ضمنًا
دستور داد که من زیاد سوره ” فلق ” را بخوانم و وقتی در مقابل آن
دوست محسودم می رسم ، علاو ه بر آنکه اگر دیگران از او مدح می کنند
من هم آﻧﻬا را تأیید کنم ، خود م هم او را زیاد مدح نمایم و عظمت او را
برای مردم نقل کنم و خودم را پائین تر و بی ارزش تر از او معرّ فی نمایم و
بالاخره او در آن سه روز برای من این احادیث را از کتا ب ” بحارالانوار
” می خواند و مدّتی در اطرافش حرف می زد.

۱ – ” امام باقر ” (علیه السّلام ) فرمود: حسد ایمان انسان را از بین
می برد، آن چنانکه آتش چوب را از بین می برد.
۲ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: آفت دین ، حسد است .
۳ – ” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آل ه ) فرمود: خدای
تعالی به حضرت ” موسی ” (علیه السّلام ) فرمود: ای پسر عمران !
هیچگاه به مردم به خاطر آنچه که من به آﻧﻬا از فضلم داده ام ، حسد
نورزی و چشم به آن نداشته باشی و در این خصو ص از نفست تبعیّت

نکنی ، زیرا حسود دشمن نعمتهای من است ، مخالف قسمتی است که من
بین بندگانم نموده ام و کسی که این چنین باشد از من نیست و من هم از او نیستم .
۴ – ” لقمان ” به پسرش فرمود : از برای حسود سه علامت است :
اوّل آنکه : پشت سرت غیبت می کند، دوّم آنکه : وقتی تو را می بیند، تمّلق
می گوید و سوّم آنکه : وقتی مصیبتی به تو می رسد، تو را شماتت می کند.

۵ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: راحتی برای حسود نیست .
۶ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: بر ای حسود لذتی نیست .
۷ – ” امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) فرمود : صحّت جسد، از
کم بودن حسد بدست می آید.
۸ – حضرت ” امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) فرمودند: من ندیده ام
ظالمی که شبیه تر به مظلوم باشد مثل حسود، ناراحتی دائمی دارد و دلش
همیشه پر از همّ و غم و حزن است .

۹ – حضرت ” علی ” (علیه السّلام ) فرمود: برای تو همین بس
است که وقتی تو خوشحالی ” حسود ” ناراحت است .
۱۰ – ” لقمان ” به پسرش فرمود : بترس از حسد، زیرا حسد بدی تو
را ظاهر می کند، ولی بدی کسی را که تو نسبت به او حسد ورزیده ای
ظاهر نمی کند.

من پس از آن چند روز که در محضر استادم بودم و آ ن دستورات را
گرفتم و این روایات را از او شنیدم ، به وطنم برگشتم و دقیقًا به آن
مطالب عمل کردم ، بحمدالّله به کّلی مرض حسادت از من رفع شد.
بخل

او می گفت :
مدّتی در اوائل زندگی که مبتلاء به تنگدستی و عدم تو کل و فقر بودم ،
ناخودآگاه مبتلاء به مرض پر خطر ” بخل ” شده بودم ، من مدّﺗﻬا خیال
می کردم بخیل نیستم ، بلکه این قناعت و عقل معاش است که حاضر
نمی شوم چیزی به کسی بدهم و برای روز مبادا پول و آنچه دارم جمع می کنم .
امّا یک شب متوجّه شدم که مرض ” بخل ” مثل سرطان در تمام اعضاء
وجودم ریشه دوانده و دست و پای مرا بسته و نمی گذارد کوچکترین
اظهار جود و سخاوتی بکنم .

اصل قضیّه از این قرار بود:
آن شب که شب جمعه بود دعاء کمیل را خواند ه بودم ، حال تضرّع و
بکائی به من دست داده بود، از خدا طلب عفو می کردم و گناهانم را به
یاد می آوردم و ضمنًا تقاضا می کردم که خدایا حجاﺑﻬای روحی مرا
برطرف کن ، تا به مقام فناء فی الّله و کمالات روحی برسم .

ناگهان چشمم به مقدار پو لی افتاد که برای فردای آن روز کنار گذاشته
بودم و می خواستم با آن پول وسائل ﻧﻬار و شام روز جمعه را ﺗﻬیّه کنم .
در این بین یکی از طلا ب که در همان مدرسه ای که من هم در آنجا بودم
حجره داشت پشت در اطاق مرا می زد و مثل اینکه با ن کاری داشت .
من در را باز کردم ، او وارد اطاق شد و گفت : فلانی من همین امشب به
فلان مبلغ پول احتیاج دارم ، اتّفاقًا این مبلغ هما ن مقدار پو لی بود که من
در گوشه حجره برای فردایم کنار گذاشته بودم .

اوّل فکر می کردم او پول مرا دید ه و به طمع آنکه بتواند آن را از من
بگیرد به سراغ من آمده است ولی بعدًا با دلائلی متوجّه شدم نه این طور
نیست و جدًّا احتیا ج به آن مقدار پو ل دارد، امّا من هر چه کردم ” بخل “
به من اجازه نداد که به او راست بگویم و خود را حاضر کنم که آن پول
را به او بدهم . لذا به او گفتم : فلانی من هم مثل تو پولی ندارم و نمی توانم
حاجت تو را برآورده کنم ، او هم اصراری نکرد و فورًا از حجره من
بیرون رفت .

امّا من اینجا فهمیدم که مرض ” بخل ” بر من غلبه کرده و نزدیک است
مرا از پا درآورد . لذا به فکر چاره جوئی افتادم ، در همان شب کتاب “
بحارالانوار ” را برداشتم و آیات و روایا ت باب ” بخل ” را مطالعه
کردم ، در آنجا این احادیث جلب توجّه مرا می کرد:
۱ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: اگر جزای الهی و جبران
او حقّ است ، پس بخل برای چیست ؟

۲ – ” پیغمبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمود: کمترین
راحتی برای کسی است که بخیل باشد.
۳ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: تعجّب می کنم از کسی
که در مال دنیا بخل می کند و حا ل آنکه دنیا به او رو می کند یا بخل
می کند و حا ل آنکه از او پشت کرده است ، بنابراین انفاق کردن با اقبال
دنیا به او ضرری نمی رساند و همچنین انفاق نمودن با پشت کردن دنیا به
او فائده ای نمی رساند.

۴ – ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آل ه ) فرمود: ﺑﻬشت بر
کسی که بخیل باشد، حرام است .
۵ – ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آل ه ) فرمود: آن چنانکه
بخل ایمان را از بین می برد، چیزی مثل آن ایمان را از بین نمی برد.
۶ – ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمود: دو صفت
در مؤمن وجود پیدا نمی کند، یکی بخل است و دیگر بداخلاقی است .
۷ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: جوان سخی گناهکار، در
نزد خدا محبوبتر از پیرمرد بخیل عابد است .

۸ – ” امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) فرمود: بخل برای انسان ننگ است.
۹ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: ﺑﻬترین شما کسانی هستند
که از مردم دستگیری می کنند و بدترین شما بخیلهای شما می باشند.
۱۰ – ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمود: بخیل از
خدا دور است ، ولی به جهنّم نزدیک است .

پس از مطالعه این روایات مقداری در آﻧﻬا فکر کردم و از خدا ی تعالی به
خاطر آن دروغ که به آن طلبه گفته بودم ، طلب عفو نمودم و مقداری
گریه کردم و برای آنکه خدای تعالی مرا قطعًا بیامرزد، متوسّل به حضرت
” بقیّه الّله ” روحی فداه شدم و آن حضرت را واسطه بین خود و
پروردگارم قرار دادم و از آن حضرت استمداد کردم که مرا برای رفع

این مرض روحی کمک کند . و لذا همان ساعت از جا برخاستم و آن مبلغ
پول را برداشتم و به حجره همان طلبه رفتم و از او عذرخواهی کردم و
آن پول را به او دادم و تا مدّ تی مقیّد بودم که با همه مشکلاتی که از نظر
روحی و غیره برایم پیش می آمد هر چه پول بدستم می رسد، در راه خدا
انفاق کنم ، روزها ی اوّل به قدری به من سخت می گذشت که حساب
نداشت . ولی چون بنای مبارزه با آن خصلت زشت را داشتم با کمال

کوشش به انفاق نمودن ادامه می دادم ، ح تّی اگر پو ل نداشتم کتاﺑﻬایم را
می فروختم و انفا ق می کردم . گاهی شیطان و نفس و بعضی از دوستان
بی ا طلاع به من می گفتند: این گونه انفاق از نظر اسلام و عقل صحیح
نیست . زیرا پروردگار متعال به ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و
آله ) در قرآ ن مجید دستور فرمود ه که دستت را صددرصد به انفاق باز
نکن که خودت در گوشه ای بنشینی و مورد ملامت قرار بگیری .

من به آﻧﻬا علاو ه بر اینکه اعمال خاندان عصمت و ایثارگریهای آﻧﻬا را
گوشزد می کردم ، می گفتم : که من مریضم من باید آن قدر در سخاوت و
انفاق افراط کنم ، تا از نفسم بخل را ریشه کن نمایم ، نفسم را به مرگ
بگیرم تا به تب راضی شود.

حالا تو فکر نکنی که من این اعمال را خودسرانه انجام می دادم نه ، این
طور نبود، بلکه استادم به من این دستورات را می داد و او به طور کّلی به
من گفته بود که هر وقت خواستی یک مرض روحی را از خود بیرون کنی
مخالفش را با هر سختی که شده زیاد انجام بده تا مطمئن شوی که آن
صفت از تو بیرون رفته است .

من هم با انجام آن اعمال به مدّت چند ماه ، یک ر وز احسا س کردم که
دیگر در روحم ” بخل ” وجود ندارد، یعنی یک روز شخصی به من یک
تسبیح قیمتی ” شاه مقصود ” داد، با آنکه من به آن علاقه زیادی پیدا
کرده بودم ، دیدم به آسانی می توانم آن را به یک و ّ لی خدا که تسبیح
نداشت اهداء کنم ، بعد از آن چند مرتبه دیگر خود را امتحان نمودم ،
دیدم بحمدالّله صفت بخل به کّلی از قلبم رفته و به جای آن صفت
سخاوت قرار گرفته است .

ضمنًا در آن مدّت ، ذکری که زیاد آن را تکرار می کردم و حتّی گاهی
شبها ساعتها آن را با آه و ناله و گریه می گفتم ، این دعاء بود:
” َاللهُمَّ قِنّی شُحَّ نَفسی ” یعنی : خدایا مرا از صفت بخل که در نفسم
واقع شده است نگهدار.

این دعاء را از روایتی یاد گرفته بودم که ” ابی قره ” می گوید: دیدم “
امام صادق ” (علیه السّلام ) از اوّ ل شب تا صبح اطراف خانه خدا
طواف می کرد و می فرمود: ” َاللهُمَّ قِنّی شُحَّ نَفسی ” به آن حضرت
گفتم : قربانت گردم من دیشب نشنیدم که به غیر از این دعاء، دعاء

دیگری بخوانید، فرمود : چه چیزی بدتر از صفت بخل در نفس انسان است .
خدای تعالی در قرآن فرموده : ” وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ َفُاولئِکَ هُمْ
الْمُفْلِحُو ن. یعنی : کسی که نگه داشته شود از بخل در نفس، آﻧﻬا رستگارانند.
خیانت
او می گفت :
روزی اسبی که افسارش گسیخته بود وارد گلخانه مترل یکی از
ثروتمندان که گلهای بسیار قیمتی داشت ، شده بود و تمام گلداﻧﻬای پر
ارزش او را ضایع و خراب کرده بود، من هم اتّفاقًا آنجا بودم . ضمنًا
صاحب خانه به من اصرار کرده بود که دربار ه مسأله ای از اخلاقیّا ت
اسلامی حرف بزنم ، من در آن مجلس گفتم :

این حیوان دارای صفتی است که به خاطر داشتن آن صفت وارد گلخانه
شده و گلها را خورد ه و آن غریزه حیوانی است که خدای تعالی در او
قرار داده است و در انسان هم این غریزه هست که نامش غریزه جلب
منافع است ، حالا اگر این صفت ، تحت کنترل دین و عقل باشد و به آنچه
متعّلق به او نیست و برای او خلق نشده تجاوز نکند و تنها به حقّ خود

اکتفا نماید، او با داشتن این صفت امین است و خیانت نکرده و یکی از
صفات حیوانی را از نفس خود تزکیه نموده و آن را کنتر ل کرده است .
ولی اگر به حقوق دیگران تجاوز کند و برا ی او فرقی نکند که چیزی
متعّلق به او باشد و یا برا ی او خلق شده باشد و یا از نظر دینی حلال
باشد و یا آنکه متعّلق به او نباشد و برا ی او خلق نشده و یا حرا م باشد،
هر چه باشد اگر میلش کشید آن را بر ای خود انتخاب کند، در این

صورت مثل همین حیوان دارای صفت حیوانی است که اسمش را عقلاء و
دین ، ” خیانت ” می گذارند.
که باید سالک الی الّله و کسی که می خواهد به مقام والای ” فناء فی الّله
” برسد، نفس خود را از این صفت حیوانی تزکیه کند و تنها راه علاج
این مرض روحی این است که اوّ لا ایمانش را تقویت کند و بداند که

همیشه خدای تعالی و ” رسول اکرم ” و ” ائمّه اطهار ” (علیهم
السّلام ) ناظر اعمال او هستند و همان طوری که اگر یک ناظر محترم به
اعمال او ن گاه می کرد، او خیانت نمی کرد هم چنین لااقل برای این
عزیزان آن مقدار احترا م را قائل باشد و آﻧﻬا را ناظر دائمی بر اعمال
ظاهری و قلبی خود بداند.
و ضمنًا این آیات را تا رفع کامل این صفت حیوا نی باید ورد خود سازد:
۱ – ” وَ قُل اعْمَلُوا َفسَیَرَی اللهُ عَمََلکُمْ وَ رَسُوُلهُ وَ اْلمُؤْمِنُو ن ” .
یعنی : بگو ا ی ” پیامبر ” هر چه می خواهید عمل کنید، خدا و رسولش
و ” ائمّه اطهار ” (علیهم السّلام ) آن را می بینند.

۲ – ” اِنَّ رَبَّکَ َلِباْلمِرْصادِ ” یعنی : خدایت در کمین تو است .
ضمنًا اگر انسان تزکیه نفس کند و در آخر به مرحله یقین برسد، طبعًا
این مرض روحی از او رفع خواهد شد.
بی حیائی
او می گفت :
حیاء این است که انسان سخن رکیک و زشت در میان مردم نگوید،
اعمال خلاف در حضور مردم انجام ندهد، حقوق بزرگترها را رعایت
کند، در حضور آﻧﻬا ادب را حفظ نماید و کسی که این چنین نباشد،

بی حیاء است . کسی که رعایت حقوق بزرگان را نمی کند، بی حیاء است ،
کسی که رعایت محضر پروردگار را نمی کند و گناه می کند، بی حیاء است ،
کسی که مسلمان است و می داند خدای تعالی و معصومین پاک (علیهم
السّلام ) ناظر اعمال و حتّی افکار و خطورا ت قلبی او هستند و کار بد

می کند، بی حیاء است ، ولی اگر کسی نتواند حقّ خود را بگیر د یا از
حقوق دیگران دفاع کند، خجول است نه با حیاء، اگر نتوانست در میان
مردم سخن بگوید و یا امر به معروف و ﻧﻬی از منکر کند، خجول است
نه با حیاء.
او می گفت :
روزی در مجلسی که جمعی از علماء و بزرگان در آن جمع شده بودند و
من هم به مناسبتی در آن جمع حضور یافته بودم ، ناگها ن متوجّه شدم که
یکی از علماء شاید هم از سایرین کم سن تر بود به قدری منوّر است ، به
قدری مورد لطف الهی قرار گرفته که نمی توان وصف کرد، به او نزدیک

شدم تا ببینم صفت بارزی که او را به این مقام والا رسانده ، چیست ؟
یعنی سالها با او معاشرت کردم ، صفا ت خو بی در او بود . امّا آنچه در او
زیادتر از همه جلب توجّه می کرد، صفت ” حیاء ” عجیبی بود که مثل
دستگاه کنترل کننده او را از همه گناهان و بی ادبیهای اجتماعی حفظ می کرد.
او در میا ن اجتماع هیچگاه کاری که بر خلا ف ادب اجتماعی بود انجام
نمی داد، همیشه دوزانو می نشست ، زیاد این طرف و آ ن طرف نگاه

نمی کرد، تکیه به دیوار نمی داد، دست به سر و صورت نمی کشید، تا
می توانست صدای سرفه و عطسه اش را خفه می کرد، همیشه دستمال
تمیزی در اختیار داشت که خود را با آن تمیز می کرد، لباس و بدنش به
قدری نظیف و تمیز بود که به وصف نمی آمد.
در وقت سخن گفتن لبانی متبسّم داشت ، احتراما ت مردم را مطابق
شئوناتشان حفظ می کرد.

کلماتی که از دهانش خارج می شد حساب شده بود، لغو نمی گفت ، مزاح
زیاد نمی کرد، کسی را به القاب بد یاد نمی نمود، بلکه می کوشید هر لقبی را
که طرف مقابلش بیشتر دوست دارد آن را برای او بگوید.
به همه ابتداء او سلا م می کرد و افشاء در سلام داشت ، یعنی بلند سلام
می کرد، به صورت طرف در وقت سخن گفتن زیاد نگاه نمی کرد و مثل “
امام سجّاد ” (علیه السّلام ) که ” فرزدق ” درباره اش می گوید: از

حیاء چشم به جائی نمی دوزد، بود . در مقابل مردم هیچگاه لباس رسمی
خودش را تخفیف نمی داد، عمّامه از سر بر نمی داشت ، عبایش را حتّی برای
طلاب و جواﻧﻬائی که به او مراجعه می کردند کنار نمی گذاشت ، او با همه
مهربان بود و کینه احدی را در دل نگه نمی داشت .

او به این کارها عادت کرده بود و طبع ثانو ی در او پیدا شده بود، او
در اجتماع هیچگاه کار خلاف متعارف و خلاف مروّت نمی کرد و حتّی
اگر به قریه ها و یا به شهر و یا به مملکتی وارد می شد و از رسومات آنجا و
آداب آن محیط ا طلاعی نداشت از اهلش سؤال می کرد و کاری که
خلاف متعارف آن محیط بود انجام نمی داد.

او در مقابل پروردگار با ایما ن راسخی که داشت از انجا م گناهان حیاء
می کرد و به کوچکترین کاری که پروردگار متعال را به غضب بیاورد
دست دراز نمی کرد.
من از حیاء او در مقابل خدای تعالی متوجّه شد ه بودم که دارای ایمان
کاملی است ، زیرا بدون تردید کسی که ایمان نداشته باشد نمی تواند تا این
حدّ در مقابل خدای تعالی حیاء داشته باشد و یا آنکه بگوئیم کسی که
حیاء دارد ایمان دارد.

چنانکه در روایات از ” امام صادق ” (علیه السّلام ) رسیده که آن
حضرت فرمود : منشاء حیاء از خدای تعالی ایما ن است و کسی که ایمان
دارد در ﺑﻬشت است .

این روایت به همین مضمون یعنی حیاء را از ایما ن دانستن در روایا ت
کثیره ای آمده و عّلتش هم همین است که کسی که حیاء دارد خدا ی تعالی
را با چشم دل می بیند و در محضر پروردگار ادب حضور را از دست
نمی دهد و نمی تواند گناه بکند.

این عالم بزرگ هم همین طور بود، از خدا حیاء می کرد و در خلوت و
جلوت هیچگاه کوچکترین گناهی انجام نمی داد، خدا او را رحمت کند و با
موالیانش او را محشور نماید.

ضمنًا من به تو می گویم : اگر بتوانی این گونه حیائی داشته باشی یعنی
بی حیائی را که یکی از صفا ت رذیله انسانی است از خود دور کنی قدم
بزرگی در راه تزکیه نفس برداشته ای .
اسراف
او می گفت :
دوستی داشتم که او از ّ تجار محترم ﺗﻬران و مرد بسیار خیّری بود . او تنها
برای ساختمان یک بیمارستان دهها میلیون و برای چاپ کتب دینی
میلیوﻧﻬا تومان داده بود.

یک روز با دو نفر از دوستان به اتّفاق این تاجر محترم می خواستیم از قم
به مسجد جمکران برویم . ما چهار نفر بودیم ، همه دسته جمعی به ایستگاه
ماشینهای مسجد جمکرا ن رفتیم تا با یک ماشین سواری به طرف مسجد
برویم ، در ب ین راه آن تاجر ﺗﻬرانی به ما گفت : بعدًا اختلافمان نشود در
صورتی من با شما می آیم که اجازه بدهید کرایه ماشین را من بدهم ، ما پس
استنکاف و اصرار او حاضر شدیم که کرایه ماشین را او بد هد . و لذا

وقتی به ایستگاه ماشینهای جمکران رسیدیم یک ماشین خالی که آماده برای
رفتن به مسجد جمکران بود سر ایستگاه ایستاده بود و ما چهار نفر سوار
ماشین شدیم و آن تاجر ﺗﻬرانی بدون معطلی و شاید به خاطر آنکه مبادا ما
پول ماشین را بدهیم چهار تومان (که آن وقت کرایه ما چهار نفر هم ین
مبلغ بود) به راننده ماشین داد.
راننده گفت : اگر شما یک تومان دیگر بدهید من همین الا ن شما را بدو ن
معطلی به مسجد جمکرا ن می رسانم و ا لا باید صبر کنیم تا یک مسافر دیگر
هم بیاید و بعد به طرف مسجد جمکران برویم .

آن تاجر ﺗﻬرانی گفت : نه ما منتظر می شویم تا یک مسافر دیگر هم بیاید .
زیرا عجله ای نداریم ، دوستان و راننده ماشین خیلی از کم سخاوتی آن
تاجر ﺗﻬرانی تعجّب کردند و حتّی یکی از دوستان گفت : آقای راننده
حرکت کن آن یک تومان را من می دهم ، من به دوستم اشاره کردم که
همان گونه که تاجر ﺗﻬرانی گفته ﺑﻬتر این است که صبر کنیم تا یک مسافر
دیگر هم بیاید و بعد به طرف مسجد جمکرا ن برویم و اتّفاقًا چیز ی

نگذشت که یکی از طلاب قم قصد مسجد جمکرا ن را داشت و با عجله
خود را به ماشین رساند و سوار ماشین شد و ما به طرف مسجد جمکران
حرکت کردیم ، در بین راه به خاطر آنکه مبادا دوستان نسبت به آن تاجر
محترم سوءظنّ پیدا کنند، من مقداری از خدمات ارزنده آن تاجر را برا ی
دوستان توضیح می دادم ، راننده ماشین گفت : پس چگونه کسی که این
گونه خیّر است حاضر نشد که یک تومان اضافه بدهد تا من شما را زودتر
به مقصد برسانم .

اینجا خود آن تاجر گفت :
آقای راننده شما فکر کرده ای که خدای تعالی به من ثروت داده روز
قیامت حسابش را از من نمی خواهد مال دنیا در دست من امانت است ، ما
باید روز قیامت حساب آن را پس بدهیم ، این آقایان اهل علم اند از آﻧﻬا

بپرسید: مگر در روایات نیامده که فرموده اند: ” فی حلالها حساب ” .
یعنی : در مال حلال دنیا حساب است ، اگر روز قیامت خدای تعالی از من
بپرسد که : چرا یک تومان را اضافه دادی و صبر نکردی که آن آقای
طلبه هم بیاید و سوار شود و او هم به فیض مسجد برسد و تو هم یک
تومان را اسرا ف نمی کردی ؟ چه جواب پروردگار را بدهم ؟ من میلیوﻧﻬا

تومان برای امور خیریه د اده ام ، ولی همه اش را دقیقًا روی حساب داده ام و
می توانم جواب الهی را بدهم ، امّا این یک تومان را هر چه فکر کرد م دیدم
نمی توانم جز به حساب اسراف در حساب دیگر ی قرار بدهم .

من آن روز از این گفتگوها خیلی استفاده کردم ، آن روز متو جه شدم که
خدای تعالی بی جهت به کسی ثروت نمی دهد، این تاجر ﺗﻬرا نی به این آیه
شریفه عمل می کند که خدای تعالی فرموده :
” وَالَّذینَ اِذ ‘ا َانَْفقُوا َلمْ یُسْرفُوا وَ َلمْ یَقْتُرُوا وَ کا ن بَیْنَ ذ ‘لِکَ َقو ‘امًا “.
یعنی : مردمان با ایمان و عبادالرّحمن کسانی هستند که وقتی انفاق می کنند
اسراف نمی کنند و کم هم انفاق نمی کنند بلکه بین این و آن راه صحیح را
انتخاب می نمایند.

روایات متعدّده ای آمده که خدای تعالی اسراف را مبغوض می دارد.
و در روایا ت از ” امام هشتم ” آمده که فرمود : ” ا ّ ن الّله کرّه
الاسراف ” یعنی : خدا اسراف را نمی خواهد.
و معنی اسراف همین است که انسان دارای صفتی باشد که مال خود را
بیهوده مصرف کند و لذا یکی از صفات خبیثه ای که باید از نفس و روح
تزکیه شود هما ن حالتی است که انسان را وادار به اسراف می کند و بدون
تردید راه علاج این حالت همین است که انسان خود را مالک مطلق

اموال خود نداند و بداند آنچه خدای تعالی به او داده به عنوان امانت
بوده و حسابش را از او می خواهد و در نامه اعمال انسان حتّی
کوچکترین چیزی فروگذار نمی شود و مثقا ل ذرّه ای هم به حساب
می آید.

حرص
او می گفت :
حرص به معنی افزون خواهی و آرزوهای دراز و طمع است ، بنابراین اگر
حرص برای هدایت مردم باشد، برای خوشبختی مردم باشد، برای
سعادت و موّفقیّت مردم باشد، برای کمالات روحی باشد، بسیار خوب و
پسندیده است

.
چنانکه یکی از صفا ت حمیده پیامبر اکرم (صلی الّله علیه و آله )
حرص برای هدایت بوده و خدای تعالی او را به این صفت در قرآن مدح
فرمود که می گوید:
” َلَقدْ جاَئکمْ رَسُولٌ مِنْ َانْفُسِکُمْ عَزیزٌ عََلیْهِ ما عَِنتُّمْ حَریصٌ عََلیْکمْ
ِباْلمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ ” .

ولی اگر کسی را بگویند حریص است ، بیشتر به معنی افزون خواهی در
مال دنیا که از رو ی محبّت به دنیا این مرض روحی برخواسته است ،
منظور نموده اند.

او می گفت :
مدّتی بود که جوانی روزی چند دقیقه ای اوّل صبح به مترل ما می آمد و به
من می گفت : مرا نصیحتی بکنید، من هم به خاطر آنکه او زحمت کشیده
و به مترل ما آمده و نباید او را دست خالی برگردانم مطلبی برای او از
احادیث و روایا ت می گفتم و او گو ش می داد و با عجله حرکت می کرد
و می رفت ، یکی از روزها برای او درباره حرص دنیا حرف زدم و به او

گفتم :
” امام صادق ” (علیه السّلام ) می فرماید: اگر رزق انسان تقسیم شده
است ، پس حرص برای چیست ؟
و باز فرموده که : ” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آله )
فرمود: غنی ترین مردم کسی است که اسیر حرص نباشد.
شیخی از اهل شام از ” امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) سؤال کرد : چه
ذّلتی بدترین ذّلتها است ؟
آن حضرت فرمود: حرص در مال .
” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمود: فرزند آدم پیر

می شود ولی دو چیز در او جوا ن می گردد، یکی حرص بر ما ل دنیا و
دیگری حرص بر طول عمر است .
وقتی این چند روایت را من در آن روز برای آن جوان خواندم ، به من
گفت : ممکن است مقداری درباره حرص توضیح بفرمائید.
من گفتم : روز ی انسان در دنیا تقدیر و تقسیم شده و هیچ جانداری
نیست جز آنکه خدای تعالی روزیش را عهده دار گردیده و این معنی در
آیات قرآن و شاید در صدها روایت تأیید شده و اگر کسی مسلمان باشد

باید به این موضوع معتقد گردد و از طر فی آن چنانکه نماز و روزه واجب
است ، کار و فعّالیّت برای نظام زندگی اجتماعی دنیا هم واجب است ،
ﻧﻬایت آن عبادات ، واجب عینی است یعنی برای همه مردم نماز و روز ه
واجب است و کسی نمی تواند به خاطر آنکه دیگری آﻧﻬا را انجا م داده
است آﻧﻬ را تر ک کند، امّا کسب و کار اگر چه اجمالش واجب عینی

است ، ولی هر کار معیّنی در صورتی واجب است که آن کار را دیگری
انجام نداده باشد و مردم در مضیقه و فشار باشند.
بنابر این کسب و کار را به خاطر امر الهی و رفع تکلیف انجام می دهیم و
روزی را خدای تعالی یا از همان راه و یا از طریق دیگر برای ما می رساند،
پس در این صورت حرص برای جمع آوری مال دنیا چه معنی دارد؟

آن جوان گفت : حالا برای رفع این مرض روحی چه باید بکنم ؟ زیرا من
عجیب مبتلاء به مرض حرص در مال دنیا هستم و حتّی چند روز قبل که
شما درباره مذمّت محبّت دنیا با من صحبت کردید، من خودم را خیلی
سرزنش نمودم و می خواستم حرص دنیا را از دل بیرون کنم ، ولی در عین
حال شیطان مرا مانع می شد و نمی گذاشت که درباره این مسأله زیاد فکر نمایم
من به او گفتم : اوّل آنکه سوره مبارکه تکاثر را زیاد بخوا ن و از خدا

بخواه که تو را به خاطر قرائت این سوره مبارکه از این مرض روحی نجات بدهد.
دوّم : سوره قیامت ر ا لااقل روزی یک مرتبه تلاوت کن و به معانی آن
توجّه بیشتری نما که اگر چنین بکنی خدای تعالی قلبت را از این مرض شفا
مرحمت می فرماید.

” امام صادق ” (علیه السّلام ) به مثل توئی فرموده و حرص بر چیزی
از ما ل دنیا مزن ، زیرا اگر آن را ترک کنی ، دنیا خودش به سراغت می آید
و تو در نزد خدا راحت و پسندیده ای به خاطر ترک آن و اگر در طلب
دنیا عجله کنی و توکل و رضا و تسلیم را ترک نمائی در نزد خدای تعالی
مذموم خواهی بود . زیرا خدای تعالی دنیا را به مترله سایه تو وقتی در
آفتاب راه می روی قرار داده که اگر تو در عقب او راه بروی از تو فرار

می کند و تو هیچگاه به او نمی رسی ولی اگر به او پشت کنی او عقب تو
می آید و با تو هست و تو راحتی سپس آن حضرت فرمود:
” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمود : آدم حریص
همیشه محروم است و علاوه بر اینکه محروم است در هر کاری که باشد
مذموم است ، چطور ممکن است محروم نباشد؟ و حا ل آنکه از اتّکاء به
پروردگار فرار کرده و با کلام الهی مخالفت نموده که می فرماید:
” َاللهُ الَّذی خََلَقکُمْ ُثمَّ رَزََقکُمْ ُثمَّ یُمیتُکمْ ُثمَّ یُحْییکمْ ” (یعنی : او است

آن کسی که شما را خلق کرد، پس از آن روزی به شما داد و سپس شما را
می میراند و بعد زنده تان می کند) حریص مبتلاء به هفت مرض سخت
است ، فکری که برای بدنش ضرر دار د و نفع ی ندارد، همّ و غمّی که
آخر ندارد، سختی که تا دم مرگ استراحت ندارد، زمان راحتیش در

سخت ترین ناراحتی بسر می برد، خوفی بر او مستولی است که اتّفاقًا در آن
خواهد افتاد، حز نی او را احاطه کرده که بدون جهت عیشش را ﺑﻬم زده
است ، او در نزد خدا ی تعالی باید حسا بی پس بدهد که جز عذا ب چیزی
در مقابل او نیست مگر آنکه خدا او را عفو کند و او عقابی دارد که
نمی تواند با هیچ حیله ای از آن فرار نماید.
طمع

او می گفت :
شبی بعد از نوافل شب چند مرتبه آیه نور را خواندم و به معنایش که
چگونه خدای تعالی انوار مقدّسه خاندان ” عصمت و طهارت ” (علیهم
السّلام ) را معرّفی فرموده فکر می کردم ، ناگهان پرده ای از جلو ی چشمم
رفع شد و جمعی را در حا ل مستی و جمع دیگری را در حا ل عذاب
مشاهده کردم . شخصی که موکل بر عذاب آﻧﻬا بود گفت : اینها مست

شراب شیطانند و تا به این عذاﺑﻬا مبتلاء نشوند به هوش نمی آیند، از او
پرسیدم : شراب شیطان چیست ؟ گفت : شراب شیطان ” طمع ” است و
معنی ” طمع ” این است که انسان به مالی که در اختیار دیگران است ،
چشم بدوزد و بخواهد آن را به هر وسیله ای که هست از دست آﻧﻬا
بیرون بیاورد.

” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: به من خبر رسیده که از “
کعب احبار ” سؤال شد : چه چیز در دنیا شایسته ترین چیزها است و چه
چیز فاسدترین چیزها است ؟ او گفته : شایسته ترین چیزها ورع و بدترین
چیزها طمع است . سؤال کننده گفته : راست گفتی ای کعب احبار.
سپس ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمودند: ” طمع ” خمر و

 

شراب شیطان است که به دوستان نزدیکش به دست خودش می دهد، آﻧﻬا
مست می شوند و از مستی به هوش نمی آیند، مگر وقتی که خدای تعالی آﻧﻬا
را به عذاب دردناک خود و یا در کنار شیطان ، در جهنّم قرارشان دهد و
اگر در بدی صفت طمع چیزی جز فروختن دین به دنیا نبود باز هم
بزرگ بود و اهمیّت داشت .

خدای تعالی در قرآن مجید می فرماید: اینها ضلالت را به وسیله از
دست دادن هدایت و عذا ب را به وسیله آمرزش می خرند، آیا آﻧﻬا را چه
چیز این قدر پر تحمّل بر قبول کردن آتش جهنّم قرارشان داده است .
حضرت ” امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) فرموده : تفضّل کن به هر
کس که می خواهی تا امیرش شوی و اظهار بی نیازی کن از هر کس که
می خواهی تا تو هم مثل او باشی و اظهار احتیا ج بکن به هر کسی که
می خواهی تا اسیر او گردی .

ایمان از شخص طمعکار گرفته شده ولی او نمی فهمد. زیرا ایمان به خدا
بین انسان و طمع به خلق خدا فاصله می اندازد و شخص مؤمن می گوید:
ای کسی که من می خواهم به مال تو طمع داشته باشم ، خزائن پروردگار
مملوّ از همه چیزهای بسیار خوب و پر ارز ش است و خدا اجر کسی را که
نیکو عمل کند، ضایع نمی فرماید.

ولی آنچه در اختیار مردم است مشوب به بدیها و عّلتها است . و ایمان ،
آدمی را به توکل و قناعت و کمی آرزو و آمال و ملزم بودن به اطاعت
پروردگار و ناامید بودن از مردم وادار می کند.
پس اگر کسی ایمانش را برای این امور به کار گرفت ، تمام این فوا ئد را
می برد و ایمان با او ملازم است . ولی اگر از ایمان این استفاده ها را نکرد
ایمان از او مفارقت می کند و به شومی طمع دچار می گردد.

” امام سجّاد ” (علیه السّلام ) فرمود: تمام خیر را در یک چیز مجتمع
دیدم و آن قطع امید از آنچه در دست مردم است بود.
” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: چقدر برا ی مؤمن بد است که
به چیزی طمع و رغبت داشته باشد که آن سبب ذّلت او گردد.
او می گفت :

اگر انسان بخواهد به خدا و ” ائمّه اطهار ” (علیهم السّلام ) نزدیک
شود باید به آنچه در دست مردم است طمع نداشته باشد. زیرا طمع ،
انسان را ذلیل می کند، ایمان انسان را فاسد می کند، توکل به خدا را از
بین می برد و همیشه او را ناراحت و محزون نگه می دارد.
قساوت

او می گفت :
شخص قسیّ القلبی را دیدم که اگر تمام مردم را در مقابلش با بدترین
شکنجه ها می کشتند، ناراحت نمی شد. وقتی به سیرتش نگاه کردم او را به
صورت حیوان درّنده بدقیافه ای دیدم که در آ ن روز وقتی از مقابلم عبور
کرد و من در محّلی که معبر عموم بود نشسته بودم ، از وحشت از جا

پریدم و تا مدّتی بدنم از ترس می لرزید، اتّفاقًا او پس از مدّت کوتاهی به
قدرت رسید، در آن مدّت عدّه زیادی از بی گناهان را با شکنجه های
غیرقابل وصفی کشت ، و یا آﻧﻬا را به زنداﻧﻬای طویل المدّت محکوم نمود.
استاد اخلاقم به من می گفت : قساوت قلب آنچنان تاریکی و حجاب
برای انسان بوجود می آورد که اگر بخواهد حتّی یک قدم به طرف
معنویّات حرکت کند، برایش میسّر نمی گردد.

” امیرالمؤمنین ” (علیه السّلام ) فرمود: دو خاطر ه در قلب پیدا
می شود که یکی از شیطان است و دیگر ی از ملک است . امّا آن حالت و
خاطره ای که مربوط به ملک است ، رّقت و مهربا نی و فهم قلبی است و
امّا آن حالت و خاطره ای که از شیطا ن است ، سهو و قساوت قلب است .
خدای تعالی به حضرت ” موسی ” (علیه السّلام ) فرمود: کسی که
قساوت قلب داشته باشد، از من دور است .

او می گفت :
قساوت به وسیله بعضی از اعمال غیر انسانی و یا کارهائی که انسان در
آن کارها ناگزیر باید رحم و عاطفه را کناری بگذارد، بوجود می آید.
مثلا گفته اند شکار و کشتن حیوانات قساوت می آورد. زیرا انسان در
وقت کشتن یک حیوان لااقل باید خود را از شکنجه ای که به آن حیوان
و لو در یک لحظه وارد می شود، غافل کند.

یا گفته اند قضاوت و حکومت قساوت می آورد. زیرا انسان باید گریه ها
و ناراحتیهای خانواده ای که یک نفر از آﻧﻬا اعدا م و یا محکومیّت دیگر
پیدا کرده تحمّل کند و آن را نادیده بگیرد و همچنین سائر چیزهائی که از
نظر عقل و روایات قساوت می آورد تقریبًا از همین قبیل است .

بنابراین همین عدم توجّه و یا غافل نمودن خود از ناراحتی حیوان و یا
انسانی ، رفته رفته دل را محکم می کند و قساوت را در قلب پا برجا
می نماید و در مدّ ت زمان کوتاهی دیگر هر چه انسان بخواهد در د ل رحم
و عاطفه ای راه بدهد، برایش ممکن نمی شود.

ولی اگر همه کارهایش روی حساب باشد، مثلا وقتی حیوانی را می کشد و
یا شکار می کند توجّه به ناراحتی آن حیوان داشته باشد و از این ناراحتی
محزون بشود، ولی به خاطر آنکه جمعی از افراد بشر گرسنه اند و آﻧﻬا هم
ناراحت اند و علاو ه ناراحتی این حیوانات یک لحظه است ولی ناراحتی

گرسنه ها طولانی است و باز علاو ه بر آنکه آﻧﻬا اشر ف مخلوقات اند و
خدای تعالی این حیوانات را برا ی آﻧﻬا خلق کرده است ، این شکار و یا
این کشتن را انجام بدهد، مبتلاء به قساوت نمی شود و هیچگاه حیوانی را
بی جهت نمی کشد و همه کارهایش روی حسا ب خواهد بود.

و یا اگر حاکم و قاضی وقتی می خواهد شخصی را اعدام و یا محکوم به
زندان بکند، حسا ب کند که درست است خانواده ای به خاطر این
محکومیّت ناراحت می شوند، و لی در مقابل صدها نفر از ناراحتیهائی که
ممکن است به خاطر وجود این محکوم در میان آﻧﻬا داشته باشد، کاسته

می شود و عقدها بر طرف می گردد و نظا م اجتماعی حفظ می شود، پس
آن وقت آن محکومیّت را انجا م بدهد قساو ت او را نمی گیرد، بلکه چون
این اعمال به خاطر ترحّم به دیگران و رعایت اهمّ و مهمّ بوده است ،
رحم و عطوفت را در دل زیادتر هم می کند.

و بعلاوه این چنین شکارچی و یا این چنین قاضی و حاکم هیچگاه اشتباه
نمی کنند. زیرا دّقت کاملی بر عمل خود دارند و اگر به ندرت اشتباه
بکنند، فوق العاده ناراحت می شوند و به فکر جبران آن اشتباه بر می خیزند.
او می گفت :
در ایّام جوانی دوستی داشتم که گاهی به شکار حیوانات صحرائی
می رفت ، یک روز به من گفت : بیا با هم به شکار برویم ، به او گفتم : چون
من در اعما لم تحت نظر استاد و مربّی اخلاقم هستم ، باید از او اجازه

بگیرم ، گفت : مانعی ندارد، من نزد استادم رفتم ، او به من اجازه نمی داد
به شکار بروم . زیرا می گفت : شکار حیوانات قساوت می آورد و قساو ت
هم انسان را از خدا دور می کند و یک حجاب دیگر بر حجاﺑﻬای قلبیت
افزوده می شود، من سخن استادم را گوش دادم و به دوست شکارچی ام
مطلب او را گفتم . او گفت : من هم مقیّدم شکار را برای تفریح انجام

ندهم . زیرا یک روز حیوا نی را تیر زدم گلوله به شکمش اصابت کرده
بود، آن حیوان راه دوری را پیمود تا به زمین افتاد، خون در طول راه
قطره قطره از شکمش به زمین ریخته بود، من هم مدّتی طول کشید تا به او
رسیدم ، او هنوز جان داشت ، من چاقو از جیب بیرون آوردم و سر او را
به خاطر آنکه او زودتر راحت شود بریدم . امّا بالای سر او نشستم و

گریه زیادی کردم که چرا او زیادتر از معمول ناراحت شده است ولی
وقتی تأّثر و تأسّفم زیادتر شد که متوجّه شدم آن حیو ان باردار است و
گلوله ممکن است به جنین در رحم هم خورده باشد و علاو ه نمی خواست
که من این چنین حیوانی را شکار کنم .

چرا این طور شد؟ چرا من این کار را کردم ؟ لذا آ ن روز تصمیم گرفتم
که دیگر به شکار نروم . ولی گاهی ضرورت ایجاب می کند که برای تأمین
معاشم به شکار بروم .

او می گفت :
چند سال قبل دوستی داشتم . به قدری دل رحم بود که نمی خواست
مورچه ای از او ناراحت شود، مکرّر دید ه بودم که مگسها را از اطاق
بیرون می کرد و با آنکه وسائل حشره کش در اختیارش بود از آﻧﻬا
استفاده نمی کرد. ولی پس از چند سا ل همین دوست محترممان قاضی دادگاه
شد، خودش می گفت : حالا آدم شده ام ! اگر در یک روز دهها نفر از این
محکومین را اعدام کنم ، ناراحت نمی شوم .

البتّه شاید در هر کار ﺑﻬترش آن است که انسان از افراط و تفریط به
دور باشد، ولی خواهی نخواهی این گونه اعمال قساوت می آورد و این
صفت حیوانی را در انسان زنده می کند.

بنابر این اگر کسی بخواهد به کمالات انسانی برسد، باید نگذارد که
صفت قساوت در او ایجاد شود و اگر در وجودش قساوت پیدا شده با
توسّل به ” اهل بیت عصمت و طهارت ” (علیهم السّلام ) و با تفکر
در اینکه همان گونه که من وقتی در فشار قرار می گیرم ناراحت می شوم ،
پس یک جاندار هم همین ناراحتی را پیدا می کند، پس باید برای او د لم

بسوزد و رفع ناراحتیش را بکنم ، صفت قساوت را از خود دور کند.
و اگر سوره ” نوح ” را به نیّت اینکه رفع قساوتش بشود بخواند، بسیار
مفید خواهد بود.
شهوت غریزه جنسی

او می گفت :
شهوت غریزه جنسی باید کنترل شود و نباید این عطیّه الهی صددرصد
در انسان از بین برود، زیرا اگر این غریزه در انسان صددرصد نابود
شود، نسل او قطع می گردد و از لذائذ دنیا که عمده اش مربوط به غریزه
جنسی است ، محروم می گردد.

بنابراین باید نف س را تحت اراده عقل تقویت نمود تا بتوا ن با قدرت کامل
عقلی ، غریزه جنسی را از اعما لی که در شرع حرام است ، مانع شود و
به آنچه حلال است رو بیاورد و از ﺑﻬترین لذائذ حیوانی ﺑﻬره مند گردد و
نسل او قطع نگردد.

او می گفت :
جوانی که سالها به تزکیه نفس اشتغال داشت ، روزی به من گفت : من از
هر جهت توانسته ام خودم را کنتر ل کنم و صفا ت ناپسند حیوانی را از
خودم دور کنم ، ولی متأسّفانه نتوانسته ام مسأله شهوت غریزه جنسی را
در خودم کنترل نمایم و همیشه این صفت حیوا نی مرا به گناه و معصیت و
نسیان از یاد خدا می کشاند.

من به او گفتم : می دانی چرا این صفت با تو بیشتر از سائر صفات حیوانی
مبارزه می کند.
گفت : نه ، ولی خدمت شما آمده ام تا ببینم چرا این چنین است و چه راهی
برای سرکوب این غریزه حیوانی وجود دارد.

من به او گفتم : عّلت عمده این عدم موّفقیّت مربوط به یک اشتباهی
است که شما درباره این غریزه دارید و آن اشتباه این است که فکر
می کنید باید آن را سرکو ب کرد و یا مثل سائر صفا ت حیوانی باید آ ن را
از بین برد . ولی این چنین نیست بلکه هر چه قوّه شهوت در انسان قویتر

باشد، انسان سالمتر و کاملتر است ، عینًا ما نند قوّه بینائی و شنوائی و
بویائی است که هر چه اینها در انسان قویتر باشند، انسان کاملتر است .
لذا دین مقدّس اسلام در هیچ کجا دستور نفرموده که باید انسان غریزه
جنسی را به کّلی از بین ببرد . ولی همان گونه که قوّه بینائی و یا چشائی و
یا شنوائی را باید کنتر ل کند، قوّه شهوانی را هم باید کنترل نماید . یعنی
همان گونه که مثلا نباید به چیزی که خدا حرا م کرده نگاه کنیم ،

همچنین نباید از غریز ه جنسی هم در مواردی که خدا حرا م فرموده
استفاده نمائیم .
بنابراین هم ان طوری که اگر انسان چشمش به نامحرم افتاد نباید برای
تزکیه روحش چشمش را کور کند همچنین اگر غریزه جنسی ، او را به
حرام انداخت نباید آن را سرکو ب نماید، بلکه همان طوری که اگر انسان
چشم قوی دارد شکر خدا را می کند و کما لی از نظر بدنی در خود

احساس می نماید و خوشحا ل است ، همچنین اگر انسان از نظر غریزه
جنسی بسیار قو ی باشد باید خود را از نظر بد نی قوی و کامل بداند و
خوشحال باشد، ﻧﻬایت باید آن را کنترل کند.
بنابراین ، اینکه گفتید من غریزه جنسی ام را می خواهم سرکوب کنم
صحیح نیست ، بلکه درستش این است که بگوئید : من می خواهم حالتی
در خود ایجاد کنم که زمام اختیار نفسم بدست خودم باشد، یعنی غریزه

جنسی ام را در وقتی آزاد بگذارم که خدا برا یم حلال کرده است و وقتی
آن را مانع شوم که برایم حرام نموده است و بلکه در خود صفتی ایجاد
کنم که تنها از حلال الهی خوشم بیاید و از حرام الهی متنّفر باشم .

وقتی سخنان من به اینجا رسید آن جوان گفت : حالا فهمیدم که اشتباه
می کرده ام و حقّ با شما است . زیرا اگر سرکوب کردن غریزه جنسی
مطلوب بود، ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) نمی فرمود:
نکاح کردن و ازدواج ، سنّت من است و کسی که از آ ن سنّت من
سرپیچی کند، از من نیست .

من گفتم : در تشویق مردم به ازدواج و اعمال زناشوئی آن قدر روایت
وارد شده که اگر بخواهیم آﻧﻬا را نقل کنیم خود کتاب مستقّلی می شود و
از آن طرف از کسانی که در عزوبت و تجرّد زندگی می کنند به قدری
مذمّت شده که اگر کسی بخواهد آﻧﻬا را منکر شود انکار ضروریّات دین
را کرده است .

بنابراین اگر می خواهی موّفق به تزکیه نفس شوی باید تا می توانی نفس
خود را تحت کنترل خود قرار دهی و علاو ه در روحت صفت انزجار از
حرام را بوجود بیاوری ، تا خود به خود شهوات و غریزه جنسی کنترل شود.

لذا خدای تعالی در حالات مؤمنین می فرماید: ” وَالَّذینَ هُمْ لِفُرُو جهمْ
حافِظُو ن ا لا’ عَلی ‘ َازْو’ا جهمْ َاوْ ما مََلکتْ َایْمانُهُمْ َفاِنَّهُمْ َ غیْرُ مَلُومینَ “
یعنی : مردان با ایمان و اولیاء خدا کسانی هستند که شهوت خود را
کنترل می کنند مگر برای همسران و کنیزا ن خود که در این صورت هر
چه آﻧﻬا غریز ه خود ر ا در مقابل همسران و کنیزا ن خود آزاد بگذارند
ملامت نمی شوند.

او می گفت :
مردی از شاگردانم بود و بسیار زحمت کشیده بود و اهل عبادت شده
بود هر چه می کرد شهوت جنسی اش را نمی توانست کنترل کند، با آنکه
زن داشت بسیار به حرام می افتاد و کم کم می خواست این گناه را
کوچک بشمارد با خواندن روایاتی که نقل می شود بحمدالّله متنبّه شد و
خود را کنتر ل کرد و کم کم صفت تنّفر از شهوترانیها ی حرام در او
بوجود آمد.

۱ – ” امام باقر ” (علیه السّلام ) فرمود: خدا به چیزی ﺑﻬتر از عّفت
شکم و فرج عبادت نشده است .
۲ – ” امام باقر ” (علیه السّلام ) فرمود: ﺑﻬترین عبادت عّفت فرج و
شکم است .

۳ – ” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آل ه ) فرمود: از سه
چیز بعد از خودم برای امّتم می ترسم :
اوّل : گمراهی بعد از آنکه اسلام را شناختند.
دوّم : آنکه از امتحان الهی خوب خارج نشوند.

سوّم : از شهوت شکم و فرج سالم بیرون نروند.
۴ – ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: به پدران خود نیکی کنید
تا فرزندانتان به شما نیکی کنند و چشم بد به زﻧﻬای مردم نداشته باشید تا
دیگران به زﻧﻬای شما چشم بد نداشته باشند.

۵ – در روایات متعدّده ای ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله )
فرمود: کسی که دو چیز را با من تعهّد کند که انجام دهد من برای او
ﺑﻬشت را ضمانت می کنم :
” ابوهریره ” و جمعی از اصحا ب گفتند : پدر و مادرمان به قربانت شوند
ما تعهّد می کنیم آن دو چیز چیست ؟ ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله
علیه و آله ) فرمود: کسی که تعهّد و ضمانت کند که زبان و فرجش
را حفظ کند من ﺑﻬشت را برای او ضمانت می کنم .

مرض ّنمامی
او می گفت :
من عادت کرده ام که وقتی برای دیگران دعاء می کنم هر کس زودتر به
نظرم بیاید او را اوّ ل دعاء می کنم . و اگر نمی بایست او را دعاء کنم به
من الهام می شود که دعایش نکنم . لذا شبی در قنو ت ” نماز وتر “

شخصی را که حتّی در روز قبل به ذهنم سپرد ه بودم که دعایش کنم هر
چه خواستم چند جمله برای او دعاء کنم دیدم مثل آنکه کسی به من
می گوید: او را دعاء نکن . زیرا خدا او را نمی آمرزد، با خودم فکر
می کردم که شاید این وسوسه شیطان باشد، ولی من که فرق بین الهام و

وسوسه را می دانم و متوجّه م که این وسوسه نیست ، پس ممکن است او
کاری کرده که مورد غضب الهی واقع شده است . لذا دعایش نکردم ولی
کنجکاو شدم ببینم این دوست پر سابقه ام چرا این چنین مورد غضب الهی
قرار گرفته که نباید کسی او را دعاء کند، چند روزی بیشتر از قبل با او

معاشرت کردم باز هم چیزی نفهمیدم ، البتّه بیشتر عّلتش این بود که به
خاطر آنکه تجسّس در حالات مردم گناه است زیاد از اخلاقیّاتش تجسّس
نمی کردم و الا شاید حقیقت را خودم می یافتم .

به هر حال باز شبی در ضمن مناجاتم از خدا خواستم که او را مورد
لطف خود قرار دهد و اگر گناهی کرده است او را بیامرزد، ناگهان
متوجّه شدم که او مبتلاء به صفت زشتی است که تا آن را تر ک نکند
خدای تعالی به او کوچکترین لطفی نخواهد کرد.

ضمنًا معلوم باشد که دعاء من برای او به خاطر آنکه او از دنیا و
مادّیات بیشتر ﺑﻬره بردارد نبود بلکه من در دعاءها برای دوستان همیشه از
رحمت خاصّه الهی تقاضا می کنم که معنی رحیمیت پروردگار شاملشان
گردد.

من به هر حال یک روز ناگزیر شدم جریان آن شب و دعاء نکردنم و
جریانات بعد از آ ن را برای او نقل کنم و از او بپرسم که : تو دارای چه
صفت زشتی هستی که این گونه مورد غضب الهی قرار گرفته ای ؟ پس از
آنکه او حرفهای مرا خوب گوش داد به گریه افتاد و بسیار متأّثر شد و
گفت : درست است در من صفتی از صفات شیطانی وجود دارد که من تا
به حال هر چه خواسته ام آن را از روحم تزکیه کنم موّفق نشده ام ، از

طرفی هم خجالت می کشیدم آن را به کسی بگویم ولی چند شب قبل
گریه زیادی کردم و از خدا ی تعالی برای حل این مشکل کمک خواستم
مثل آنکه خدای تعالی این برنامه را برای شما پیش آورده تا شما به من
کمک کنید.

گفتم : این صفت بدی که شما نمی توانید از خود دور کنید چیست ؟ زیرا
من در امراض روحی بسیار تجربه دارم و آنچه برایم ثابت شده این است
که آنچه در رفع آﻧﻬا اهمیّت دارد تشخیص مر ض است و وقتی اصل مرض
روحی تشخیص داده شد معالجه اش آسان است .

گفت : من مرضم را تشخیص داده ام ، از وجود ش هم رنج می برم ولی هر
چه کرده ام نتوانسته ام آن را رفع کنم و آن صفت و مرض روحی ” ّنمامی
” است ، من به مرحله عشق ، دوست دارم دوﺑﻬم زنی کنم . فوق العاده
علاقه مندم نفاق افکنی کنم و خلاصه به قدری دوست دارم سخن چینی کنم
که از حد خارج است .

این مرض روحی را به انحاء مختلف خواسته ام از خود دور کنم ولی
متأسّفانه تا به حال موّفق نشده ام .
حتّی چند روزی خودم را تبعید از معاشر ت با مردم کردم ، یعنی انزوا
اختیار نمود م . ولی باز در همان اوّلین روزی که دوستان به دیدن من آمدند
مشغول سخن چینی شدم و دو دوستی را که با هم گرم صحبت بودند در
همان مجلس به جان هم انداختم .

چند روز قبل مرد خدائی را که همه به او معتقد بودند و از وجود ش
استفاده می کردند من در مجلسی از او زیاد مذمّت نمودم و هر چه درباره
هر که گفته بود برای آﻧﻬا نقل کردم و همه را از او متنّفر نمود م که بعدًا
شنیدم آﻧﻬا به سر او ریخته اند و او را اذیّت کرده اند.

همین الا ن من خیلی دوست دارم شما را با فلا نی (او یکی از دوستان
صمیمی من بود) به جان هم بیاندازم و خودم دعوای شما را تماشا کنم !
(من از این مرد خیلی ترسیدم و جدًّا از این صفت زشت شیطانی او
بسیار متنّفر شدم ، ولی احتمال دادم که خدای تعالی مرا برا ی رفع مرض
روحی او فرستاده است ).

لذا به او گفتم : هیچ می دانی که ّنمامی به مرحله جنگ با خدا است ؟ زیرا
خدای تعالی می خواهد بین مردم الفت و محبّت و اتّحاد و اتّفاق بوجود
بیاورد ولی تو می خواهی بر خلاف خواسته الهی بین مردم نفاق و دوئیّت و
جدائی بوجود بیاور ی و هیچگاه کسی در مقابل خدای با عظمت نمی تواند
طاقت بیاورد و قطعًا به زمین می خورد و مورد لعن و غضب الهی قرار می گیرد.

آیا می خواهی زشتیهائی که از طرف خدای تعالی متوجّه شخص ّنمام و
سخن چین می شود بدانی ؟ اینها است :
اوّل – ” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمود: وقتی
من به معراج رفتم زنی را دید م که سرش به شکل خوک و بدن ش به شکل
الاغ بود و هزار هزار رنگ بر او عذاب وارد می شد . شخصی از آن
حضرت سؤال کرد که : عمل این زن چه بود ه که این گونه عذاب

می شده است ؟ آن حضرت فرمود : آن زن سخن چین و دوﺑﻬم زن و ّنمام و
دروغگو بود.
دوّم – شخص سخن چین همیشه مورد تنفر مردم است و بدترین مردم نزد
خدا و خلق به حساب می آید.

زیرا ” پیامبر اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) فرمود: مؤمن ، عزیز
و کر یم است ولی شخص فاجر، لئیم و پست طبع است و ﺑﻬترین افراد
مؤمن کسی است که سبب الفت و دوستی بین مؤمنین شود و در کسی
که الفت دیگران را قبو ل نکند و خودش هم اهل الفت نباشد خیر ی
وجود ندارد، سپس فرمود : و بدترین مردم کسی است که مؤمنین را
دشمن بدارد و قلوب مؤمنین نسبت به او بغض داشته باشد . آﻧﻬائی که
برای سخن چینی و ایجاد اختلا ف این طرف و آن طرف می روند، بین

دوستان تفرقه ایجاد می کنند و از رو ی زورگوئی و ظلم برای پاکدامنان
عیب می تراشند، به آﻧﻬا خدای تعالی روز قیامت نگاه نمی کند و آﻧﻬا را از
عیوب پاک نمی کند، سپس ” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آله )
این آیه را تلاو ت فرمود : ” هُوَ الَّذی َایَّدَکَ ِبنَصْرهِ وَ ِباْلمُؤْمِنینَ وَ َالَّفَ بَیْنَ
ُقُلوِبهمْ ” .

(یعنی : خدا تو را کمک فرمود به وسیله یاری خودش و همچنین مؤمنین را
و بین قلوب مؤمنین الفت برقرار فرمود).
سوّم – شخص ّنمام و سخن چین شریک ابلیس است زیرا؛
” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: ّنمام گواهی دهنده به دروغ و
شریک ابلیس است .

چهارم – شخص ّنمام و سخن چین را اسلا م در ردیف بدترین مردم مثل
قاتل و دائم الخمر می داند، زیرا ” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود:
سه کس وارد ﺑﻬشت نمی شود، اوّل : کسی است که خون مردم را
می ریزد، دوّم : کسی است که دائم الخمر است ، سوّم : کسی که این طرف
و آن طرف برای سخن چینی برود.

پنجم – شخص ّنمام وارد ﺑﻬشت نمی شود، زیرا در روایات متعدّده ای از
” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه و آله ) نقل شده که فرمود:
” لایدخل الجنّه قتّات ” یعنی : ّنمام وارد ﺑﻬشت نمی شود.

ششم – کسی که ّنمامی می کند احتمال دارد ” ولدالزّنا ” باشد، زیرا “
شهید ثانی ” در کتاب ” الغیبه ” می فرماید:
ّنمامی یکی از گناها ن کبیره است ، خدای تعالی در قرآن می فرماید : “
هَمّاز مَشّاءٍ ِبنَمیم ” . یعنی : کنایه زن و کسی که می رود برای ّنمامی ،
تا آنکه فرموده : ” عُتُلٍّ بَعْدَ ذ ‘لِکَ زَنیم ” . باز کسی که بعد از آن زنیم
است ، بعضی از علماء گفته اند: این آیه دلالت دارد بر اینکه اگر کسی

اخبار دیگران را کتمان نکند و ّنمام ی کند ولدالزّنا است ، زیرا زنیم به
کسی می گویند که حقیقتًا نطفه اش از شوهر مادرش نباشد ولی به او
نسبت داده شده باشد.
سپس اسلام اجازه نفرموده که مردم ، ّنمام را تصدیق کنند زیرا او فاسق
است و گفتارش مردود است و خدای تعالی در قرآن فرموده : که اگر
فاسق برای شما خبری آورد از حقیقتش تحقیق کنید.

بلکه اسلام فرموده : اگر ّنمامی را دیدید که سخن چینی می کند باید او را
نصیحت کنید که اگر او را در همان جا نصیحت کردید بسیار مؤّثر واقع
می شود و اگر متنبّه نشد از او اظهار انزجار بکنید . زیرا خدای تعالی او را
دشمن می دارد و از همه لازمتر این است که نسبت به کسی که او را
شخص ّنمام مذمّت می کند نباید بدبین شوید . زیرا هیچگاه مؤمن از برادر
مؤمنش با گفته یک فاسق مترجر نمی شود.

من وقتی این مطالب را برای آن شخص گفتم او بسیار گریه کرد و
گفت : این روایات و این سخنان در من اثر فوق العاده گذاشت و
انشاءالّله می روم که ّنمامی را به کّلی ترک کنم ، او رفت ولی پس از چند
روز که برگشت به من گفت : حالم خیلی ﺑﻬتر است ، امّا هنوز صددرصد
موّفق نشده ام که این صفت پلید را از خود م دور کنم ، مرتّب شیطان مرا
به ّنمامی تشویق می کند.

من به او گفتم : اگر می خواهی ا ین حالت صددرصد از تو برطرف شود،
باید تحقیقًا ببینی چه کسی را برای چه کسی می خواهی مذمّت نمائی و بین
چه کسانی ّنمامی می کنی ، هماﻧﻬا را انتخاب کن ولی بین آﻧﻬا محبّت بیشتر و
ائتلاف زیادتر بوجود بیاور . یعنی اگر می خواسته ای از این نزد آن بدگوئی
بکنی ، برو نزد آن و از این مدح کن خوبیهایش را بگو و حتّی اگر او
نسبت به این بدگوئی کرد بگو او تو را مدح می کرد و تعریف تو را

می نمود این دروغ علاوه بر آنکه اشکالی ندارد خوب هم هست و مایه
محبّت و ائتلاف بین مسلماﻧﻬا است ، این دروغ را بگو هم خودت را از آ ن
مرض روحی نجات بده و هم بین مسلماﻧﻬا مودّت و دوستی ایجاد نما.
ضمنًا روزی یک مرتبه پس از نماز صبح سوره ” قلم ” را به نیّت آنکه
این صفت از تو برطرف شود قرائت کن و بعد از آ ن متوسّل به ” امام
هادی ” (علیه السّلام ) بشو حتمًا صفت ّنمامی از تو رفع خواهد شد.
دوست ما این کارها را انجا م داد و در مدّت کوتاهی موّفق به ترک ّنمامی
و تزکیه این صفت شیطانی یعنی سخن چینی و ّنمامی از روح و نفس خود
گردید.

وسواس
او می گفت :
وقتی ما در مدرسه درس می خواندیم طلبه ای در آنجا بود که وسواس
داشت . رسمًا شیطان با او حرف می زد و او هم با شیطان حرف می زد!
یعنی خوب به یاد دارم روزی در پشت در مستراحی که او در آن بود
ایستاده بودم . شنیدم مثل اینکه او با کسی حرف می زند هی می گوید :
بس است ! من دیگر کاری ندارم ، به خدا بس است ناراحت شدم . من

نمی دانستم که او یعنی همان شخص وسواسی در مسترا ح است . و لذا
وقتی این کلمات را آن هم با ناراحتی و بلند و لی بدون جوهره صدا از
آنجا شنیدم گمان کردم دو نفر هستند که در میان مستراح با هم حرف
می زنند. امّا چند لحظه بیشتر نگذشت که او خارج شد و بعد دیگر کسی
در آنجا نبود آن وقت فهمیدم او تنها بوده است ، از او پرسیدم : شما با که
حرف می زدید؟

گفت : با خودم ، با این شیطانی که بر دوش من سوار شده و به من فرمان
می دهد، درست حدود یک ساعت است خودم را می شویم باز هم می گوید
کم است ، نمی دانم چه کنم ؟! من اوّل همان گونه که او در قلبم با من
حرف می زد به او قلبی جواب می دادم و می گفتم : بس است ، ولی کم کم
نتوانستم خودم را کنتر ل کنم با زبان و با صدا . به او جواب می دادم که
شما شنیدید و می گوئید تو با که حرف می زدی ؟

گفتم : من سالها است که می خواهم کیفیّت وسوسه را از کسا نی که با
آن زیاد سر و کار دارند بپرسم شما ممکن است در این خصوص به من
کمک کنید؟
گفت : مانعی ندارد ولی می ترسم شما هم به این مرض مبتلاء شوید اگر به
قصد استهزاء و عیب جوئی با من حرف بزنید.

گفتم : خدا می داند که چنین قصدی ندارم و امیدوار م بتوانم در رفع
مرض روحی شما به شما کمک هم بکنم . خیلی خوشحال شد و گفت : پس
بیائید با هم به اطاقمان برویم و در این خصو ص مفصّلا حر ف بزنیم ، وقتی
به اطاق او رفتیم او اوّل شرح مفصّلی از کیفیّت پیدایش این مرض روحی
را در خود بیا ن کرد که خلاصه اش این بود او می گفت : من یک نفر
وسواسی را استهزاء کردم ، او متأّثر شد من از همان ساعت مبتلا به
وسواس شدم .

به هر حال از او پرسیدم : شما فقط در طهارت و نجاست وسواس دارید یا
در عبادت و چیزهای دیگر هم مبتلاء به وسواسید؟
گفت : روزهای اوّل فقط در طهار ت و نجاست مبتلاء به وسواس بودم
ولی کم کم در عبادت و در سائر چیزها و حتّی اخیرًا در عقائد هم مبتلا به
وسواس شده ام .

گفتم : مثلا وقتی محّلی که نجس است مطابق دستور شرع می شوئید چه
حالتی به شما دست می دهد که مجبور می شوید باز هم همان جا را بشوئید؟
گفت : الا ن نمی توانم آن حالت را دقیق برای شما شر ح بدهم ولی تقریبًا
یک حالت بی اراده ای مثل سربازی که در مقابل فرمانده پر قدرتی قرار

گرفته و نمی تواند از فرمانش سرپیچی کند، پیدا می کنم . و تنها در دل از
عملم ناراضی هستم ولی جبرًا باید آنچه او می گوید انجام دهم .
گفتم : می توانید بگوئید چگونه آن فرمانده خواسته اش را به شما می گوید؟
گفت : ده برابر قویتر و بالاتر از وقتی که همان فرمانده با حرف زدن

مطلبش را به من بگوید، حتّی گاهی که می خواهم فرمانش را عمل نکنم
چنان به من ﻧﻬیب می زند که گاهی فکر می کنم حتّی صدایش را می شنوم و
بالاخره کاملا احسا س می کنم که نیروئی در تمام وجودم مستقرّ شد ه و بر
خلاف خواسته نفسم بر من فرمانروائی می کند و آنچه او می خواهد من
ناگزیرم موبه مو اجراء کنم و ﺑﻬترین جمله ای که باید در مقابل انتقال آن
فرمان به قلب انسان تعبیر کرد، وسواس است .

اینها خلاصه مطالبی بود که بین من و او ردّ و بدل شد و بعد از این
برخورد، صدها وسواسی را دیده ام که وقتی شر ح حال خود را برای من
می گفتند همه در یک مسأله اتّفاق د اشتند و آن این بود که وقتی آن حالت
به ما دست می دهد، مثل وقتی است که دهها نفر با قاطعیّت کاملی چیزی
را که نفسمان آن را نمی خواهد به ما تحمیل می کنند و ما مجبوریم آن را
عمل کنیم و حتّی تمام اعضاء وجودمان تحت فرما ن آن فرمانده قوی قرار
می گیرد.

در اینجا توجّه به چند نکته لازم است :
یک – استادم می گفت : زمانی که شیطان را شناختی می توانی خدا را هم
بشناسی . زیرا اگر انسان مبتلاء به وسواس شده باشد می داند که نیروی
مرموزی با تمام قدرت در وجود انسان فرمان می دهد، یعنی همان گونه که

درباره شیطان می گویند: در تمام رگهای بدن انسان مثل خون جریان دارد
و انسان را به طرف بدیها و خلافکاریها می کشاند و به او فرمان می دهد.
همچنین الهام مثل وسواس است با این تفاوت که آن از طر ف شیطان و
این از طرف خدای تعالی است که اگر کسی بتواند به جای شیطان ،
رحمان و به جای وسواس ، الهام را بنشاند و قرار دهد، همان بنده ای
می شود که صددرصد تحت فرمان الهی است و نمی تواند لحظه ای از فرمان
خدای تعالی سرپیچی کند.

دو – شیطان و نفس ا مّاره گاهی با هم همکار ی می کنند و گاهی شیطان
مستقلاًّ در وجود انسان فعّالیّت می کند، در اینجا ضابطه ای که انسان
بتواند بوسیله آن اعمال مستقّله شیطانی را بدست بیاورد و استقلال او را
کاملا مشاهده کند این است که نفس همیشه راحت طلب است . مثلا نفس
می گوید: روزه نگیر، نماز نخوان ، فلان کار پرزحمت عبادی را انجام نده و

شیطان در این امور او را کمک می کند و به انسان همان راحت طلبیها را
وسوسه می نماید. امّا هیچگاه نفس انسان نمی گوید: نماز را ده مرتبه برای
آنکه واقعًا نماز خوانده باشی بخوان ، ده مرتبه دستت را بشوی تا طهارت
واقعی را به دست بیاوری ، اینها و آنچه از این قبیل است فقط وسوسه
شیطان است . یعنی در این گونه موارد شیطا ن بر خلا ف هوای نفس فرمان
می دهد و خودش مستقلاًّ عمل می کند.

سه – افراد و سواسی معنی ولایت شیطان را می فهمند و می دانند که
چگونه می توان ولایت موجودی را که نمی شود او را دید قبول نمود.
چهار – افراد وسواسی معنی الهام را که شنیدن سخن بدون استفاده از
دهان و زبان و لب و گوش و امواج هوا است با مقایسه به و سواس

می فهمند و قاطعیت آن را می شناسند، آﻧﻬا متوجّه می شوند که اگر کسی
تحت ولایت الهی قرار گرفت ، چگونه بی اختیار حقیقت عبودیّت در وجود
او پیاده می شود و چگونه خدای تعالی با او حرف می زند، اینها مطالبی
است که تو باید آن را بدانی . زیرا ممکن است خدای نکرده یک وقت

مبتلاء به وسواس بشوی و نتوا نی حقیقت وسواس را بشناسی و خود ت را
نتوانی معالجه کنی ، بالاخره من به آن دوست طلبه ام دستوراتی دادم که
الا ن برای تو هم آﻧﻬا را مختصرًا شرح می دهم که اگر خدای نکرده یک
روز به وسواس مبتلا شد ی به وسیله این دستورا ت آن را از خود دور
کنی و آن را بشناسی و معنی ولایت شیطان را بدانی .
اوّل – به او گفتم : باید چند روزی صددرصد خود را در اختیار من
بگذاری و هر چه من می گویم عمل کنی .

گفت : شاید شما بگوئید در این مدّت وسوا س نداشته باش که من قطعًا
نمی توانم عمل کنم ولی هر کار دیگری را که بگوئید عمل می کنم .
گفتم : نه ، نمی گویم وسواس نداشته باش ، زیرا اگر این نحوه حرف بزنم
مثل طبیبی هستم که به مریض بگوید : مریض نباش ، این غلط است . ولی
از تو تقاضا می کنم که غیر از این هر چه به تو می گویم عمل کنی ، اگر چه
فلسفه اش را هم ندانی .

گفت : مانعی ندارد عمل می کنم و چون در یک مدرسه بودیم من
می توانستم کاملا مراقب او باشم و نگذارم برنامه ها را تخطی کند.
دوّم : به او گفتم باید دو دست لباس داشته باشی یک دست تمامش نجس
واقعی باشد و آ ن را همیشه بپوشی و یک دست لباس پاک داشته باشی که
آن را تنها در وقت نماز بپوشی .

گفت : بسیار خوب و این کار را عملی کرد.
نتیجه اش این بود که آن وحشتی که از نجس در روح او بوجود آمده بود
برطرف شد . او این کار را مدّت دو هفته به این ترتیب انجام می داد که
لباس پاک را در سجادّه اش گذاشته بود و وقتی می خواست نماز بخواند
لباس نجس را بیرون می آورد و لباس پاک را می پوشید و پس از نماز فورا
مقیّد بود لباس نجس را دوباره بپوشد و عقب کار و درس خود برود.

سوّم : پس از دو هفته به او گفتم : هر وقت به مستراح می روی با همان
لباس نجس برو و مقیّد نبا ش خود را بشوئی بلکه با همان لباس نجس خود
را خشک کن ولی اگر نجاست دارای عین است اوّل آن را از خود با آ ب
یا با کاغذ پاک کن و بعد با لباس خود آن را خشک نما. این کار برای او
بسیار مشکل بود، لذا به من گفت : پس موقع نماز چه بکنم ؟ گفتم : قبل از
نماز خود را بشوی و پاک کن .

گفت : بسیار خوب و مدّت یک هفته این کار را می کرد، نتیجه اش این
بود که آمیخته شدن به نجاست واقعی برایش آسان شده بود.
پس از آن ، دستورات جدّی و معنوی را برای او آغاز کردم .
اوّل مقداری درباره آنکه باید یک انسان دارای اراده قوی باشد و کاری
را که می داند بد است و یا غیر متعارف است نکند، حرف زدم و سپس
روایاتی را که در مذمّت وسوسه و وسواس وارد شده برای او نقل نمودم
که یکی از آن روایات این است .

” امام صادق ” (علیه السّلام ) فرمود: شیطان به وسیله وسوسه
نمی تواند بر ضرر بند ه خدا کاری بکند، مگر آنکه آن بنده خدا از یاد
خدا اعرا ض کرده باشد و در امر الهی سستی کرده باشد و ﻧﻬی الهی را
انجام داده باشد.

در نزد ” امام صادق ” (علیه السّلام ) شخصی را به عقل و درایت
نام بردند و گفتند : او وسواس دارد، حضر ت فرمود : چگونه عاقل است
که شیطان را اطاعت می کند؟!
سپس به او گفتم : باید هر روز مقدار ی بنشینی با شیطان حرف بزنی و
جدًّا با او مبارزه کنی ، به او بگو من یک شخص با اراده و آزادی هستم و
به هیچ وجه گوش به حرف تو نمی دهم و خلاصه بنای مخالفت با او را
بگذار و کم کم خود را قانع کن که خیلی آسان می توانی با شیطان مبارزه
کنی و مرتّب کلمات ” لااله ا ّ لا الّله ” و ” لا حول و لاقوّه ا ّ لا بالّله “
را بگو.

زیرا در روایات است که از عالم ” آل محمّد ” (علیهم السّلام ) سؤال
شد از وسوسه زیاد، فرمود:
چیزی در آن نیست اگر بگوید: ” لااله ا ّ لا الّله ” .
و در روایت دیگر فرموده بگوید: ” لاحول و لا قوّه ا ّ لا بالّله ” .
و در حدیث دیگر فرمود بگوید : ” لا اله ا ّ لا الّله محمّد رسول الّله و علیّ
امیرالمؤمنین ” .
و در حدیثی آمده که بگوید: ” آمنت بالّله و رسوله مخلصًا له الدّین ” .
و مرحوم شیخ شهید از حضر ت ” رسول اکرم ” (صلی الّله علیه
و آله ) نقل فرموده که بگوید : ” لاحول و لاقوّه الا بالّله العلیّ العظیم “
.
و در حدیث دیگر فرمود این دعاء را بخواند:
” َاللهُمَّ اِنَّ اِبْلیسَ عَبْدُ مِنْ عَبیدِکَ یَرانی مِنْ حَیْثُ لا ‘َار’اهُ وَ َانْتَ تَر ‘اهُ
مِنْ حَیْثُ لا ‘یَر’اکَ وَ َانْتَ َاْقو’ی عَلی ‘ َامْرهِ کُلِّهِ وَ هُوَ لا ‘یَ ْ قو ‘ی عَلی ‘
شَیْی مِنْ َامرکَ َاللهُمَّ َفَانَا َاسْتَعینُ ِبکَ عََلیْهِ یا رَبِّ َفاِنّی لا ‘طاَقَه لی ِبهِ وَ
لا’ حُول وَ لا ‘قُوََّه لی عََلیْهِ اِلا’ ِبکَ َاللهُمَّ اِ ْن َار’ادَنی َفَاردْهُ وَ اِن کادَنی
َفکِدْهُ وَ اِکفِنی شَرَّهُ وَ اِجْعَل کیْدَهُ فی نَحْرهِ ِبرَ حْمَتِکَ یا َارْحَمَ الر’احِمینَ
وَ صَلَّی اللهُ عَلی ‘ مُحَمَّدٍ وَ ا’لِهِ الطاهِرینَ ” .

دوست طلبه ما وقتی با جدیّت کامل و توجّه به اینکه باید این وسوسه ها
را از دل بیرون کند و ا لا به هیچ وجه ممکن نیست در دلی که وسوسه
وارد شده الهامات الهی نازل گردد و وقتی (دیو چو بیرون رود فرشته
درآید) این دستورات را عمل کرد و بحمدالّله موّفق شد که وسواس را از
خود دور کند و از آن گرفتاری بزرگ خود را نجات دهد.

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 18700 تومان در 118 صفحه
رایگان – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد