دانلود مقاله بررسی مقایسه ای میزان سازگاری اجتماعی بین مادران کودکان عقب مانده ذهنی و مادران کودکان عادی در شهر تهران

word قابل ویرایش
57 صفحه
6700 تومان

مقدمه
وجود یک جامعه سالم از نظربهداشت روان،وابسته به سلامت اجزا کوچکتر آن جامعه مانند اجتماع ها،گروههاوخانواده های موجوددرآن جامعه است .وجود خانواده های سالم ودارای سلامت روان می تواند تاثیر بسزایی درسلامت روانی موجودوایجاد بهداشت روانی درآن جامعه داشته باشد،زیرا نهاد خانواده به خودی خود یک جامعه کوچک است وهر گونه تغییر مثبت یا منفی در آن،در جامعه بزرگ انسانها تاثیرمستقیم وموثر دارد وثبات وبی ثباتی خانواده بطور مستقیم بر ثبات یابی ثباتی جامعه تاثیر دارد.

کودک عامل گسترش نسل است و تولد هرکودک می تواند برپویایی خانواده اثر بگذارد،والدین ودیگراعضای خانواده باید تغییرات متعددی راجهت سازگاری با عضو جدید تحمل کنند. تولد یک کودک ناتوان بر خانواده می تواند اثرات عمیقی داشته باشد،زیرا خصوصیات کودکان ونوزادان معلول حدود انتهایی رفتار است واز آنجایی که معلولیت ورفتارهای ناشی از آن امری ثابت وپایدار می باشد،این امر برتعاملاتی که کودک باوالدین وخواهران وبرادران خوددارد،تاثیر می گذارد(هالاهان وکافمن ، ۱۹۹۸).

مراقبت های اضافی که برخی از کودکان معلول به والدین تحمیل می کنند.برنحوه تعامل والدین تاثیر
می گذارد. بروز معلولیت در فرزندان اختلالات عاطفی ومشکلات اقتصادی زیادی رادر خانواده ایجاد
می کند،بنحوی که یکایک افراد خانواده دچاربحرانهایی ناشی ازوجودفردمعلول می شوند.

روابط دچار سردی وتیرگی می شودوروابط اجتماعی خانواده نیزمحدود می گردد.سایر فرزندان دچار مشکلات عاطفی واجتماعی میگردند وبطور کلی بهداشت روانی خانواده که ضامن سلامت کودکان وسرمایه های فردی_اجتماعی است به شدت به مخاطره می افتد(حسین نژاد،۱۳۷۵).
در تحقیق حاضرسعی محقق بر روشن کردن این موضوع است که آیاوجود کودک عقب مانده ذهنی میتواند برسازگاری اجتماعی مادران اثرات منفی داشته باشدیانه.
بیان مساله

خانواده یک نظام اجتماعی است که اختلال در هریک ازاجزای واعضاء آن کل نظام را مختل میکندواین نظام مختل شده به نوبه خوداختلالات مربوط به اعضاء راتشدیدومشکلات جدیدی را ایجاد میکند.بااین نگرش،معلولیت یکی ازفرزندان،برتمامی خانواده وکارکردهای مختلف آن وبر یکایک اعضاء تاثیرغالبا منفی باقی می گذارد.به عبارت دیگر معلولیت فرزندی درخانواده،مانع از آن می شودکه خانواده بتواند کارکردهای متعارف خود را بنحومطلوب داشته باشد.

از جمله این کارکردها تامین موجبات رشد و پرورش شخصیت فرزندان ، تأمین محیطی دلپذیر برای اعضاءو ایجاد پایگاهی برای برقراری روابط اجتماعی خانواده با دیگران می باشد.خانواده پایگاهی برای برقراری ارتباطات اجتماعی است وبرقراری ارتباط بادیگران دراستحکام شبکه خویشاوندی سهم بسزایی دارد(ناصرشریعتی وداورمنش،۱۳۷۴ص ۱۱۷-۱۱۶).
همانطورکه می دانیم انسان عادی برای حفظ وتطابق خودش بامحیط ازانواع روشهای خودآگاه ومکانیسم های دفاعی کمک می گیرد.ولی هرانسانی دربرابرفشارها وعواملی که سبب ایجاد تنش وفشارروانی دراو

می شود،دارای آستانه تحمل است وچنانچه فشارهای محیطی اوبیش ازاندازه شود،درنقطه ای تعادل روانی اوبه مخاطره می افتد(اسلامی نسب،۱۳۷۳،ص۳۳).
با به دنیا آمدن کودک ناتوان فشارهایی بروالدین واردمیگرددکه موجب برهم خوردن آرامش وانسجام خانواده میشود،درنتیجه سازش یافتگی آنان راتحت تاثیر قرارمیدهد.
فابر (۱۹۷۵ )خاطر نشان می سازد که دراثر وجود کودک عقب مانده ذهنی انواع فشارهای زیربه والدین وسایر اعضای خانواده تحمیل می شود:
۱)به تعویق افتادن تحول روانی سایر فرزندان
۲)محدودشدن پیشرفت خانواده
۳)وقوع بحرانهایی مانند مشکلات زناشویی ،طلاق،افسردگی والدین
۴)بروزاحساساتی ازقبیل خشم، ناامید ی واحساس گناه(ترنبول وترنبول ،۱۹۹۰ به نقل از شریفی ص۶۴).
رزنبرگ ورابینسن (۱۹۹۰)به تاثیر شرایط خانواده برسازگاری با تولدکودک معلول اشاره می نماید.آنها خاطرنشان می سازند.خانواده هایی که ازنظروضعیت آموزشی،تربیتی وفرهنگی دروضعیت مناسبی نیستندوازامکانات حمایتی برخوردارنباشند وشرایط اقتصادی بدی داشته باشند،فرایند سازگاری رابخوبی طی نمی کنند ودچارناراحتی میشوند(ماهر،۱۳۷۷).
البرزی(۱۳۷۵)درباره تاثیر کودک عقب مانده ذهنی بر والدین و رویارویی پدر و مادر با کودک عقب مانده ذهنی نشان میدهد که والدین به واکنشهای مختلفی دچارمیشوند که عبارتنداز:احساس خجالت(۴۱درصد)،احساس گناه(۳۷درصد)،پنهان کردن فرزند(۱۰درصد)
خانواده درارتباط باداشتن چنین فرزندی فشارهایی راتحمل میکند که از جمله آن مواردی ازقبیل نگرانی برای فرزند(۸۷درصد)،آزردگی عصبی(۲/۵۳درصد)،تاثیر بر روابط خانواده(۲۳درصد)،اختلاف زناشویی(۱۸درصد)اشاره نمود(شریفی درآمدی،۱۳۸۱ ص۱۶۵-۱۶۴).
فابر(۱۹۵۹)یکی ازاولین پژوهشگرانی است که انواع استرس ایجادشده درخانواده که ناشی از پی بردن به معلولیت کودک است را موردبررسی قرارمیدهد.یکی ازرایج ترین این استرس ها،واکنش اندوه است.این واکنش سمبل یا نشانه مرگ کودک طبیعی است.بعبارت دیگر،داشتن کودک معلول نشانه ازدست دادن یک کودک طبیعی است.آگاهی ازاینکه کودک آنها بامشکل متولدشده است واین مشکل ادامه خواهدیافت،فرایندی ازاندوه راموجب میشودکه شبیه اندوهی است که اعضاء خانواده کودک درحال فوت باآن روبرو است.
فابراشاره می کند که وجودکودک معلول اغلب موجب اختلال دررشدوتعالی خانواده نیزمیشود.اوویژگی بحرانی که خانواده با آن روبرو است رامانند یک توقف درچرخه زندگی خانواده تعریف می کند که دراثرآن :
الف)رشدوتکامل خانواده کند می شود
ب)هماهنگی میان وظایف اعضاء خانواده مختل می گردد،درحالیکه درشرایط عادی این هماهنگی موجب رشدوتکامل خانواده می شود(ملک پور،۱۳۶۹).
ازعوامل فشارزابرخانواده ووالدین کودکان معلول،عوامل غیر اجتنابی هستند که دربرابرفعالیتها واهداف خانواده موانعی رابوجودمی آورند،این عوامل مشقت های عمومی هستند که با فعالیت های تفریحی،فرصتهای شغلی وفعالیتهای مربوط به سازمان خانواده مرتبط هستند.مک کابین وهمکاران معتقدندکه هم میزان وهم انعطاف تفریح وفراغت دراین خانواده ها کاهش می یابدوبه همان صورت نیز به دلیل کارهای زیاد مسایل زمانی کاهش پیدا می کند.عوامل فشارزای دیگر ناشی از زندگی اجتماعی خانواده
می باشند(حسین نژاد،۱۳۷۵).
کازات و ماروین (۱۹۸۴)،فابر(۱۹۵۹) واکنش های منفی که والدین ازدوستان وهمسایگان مشاهده می کنند وهمچنین خجالت واحساس شرم والدین ویا خواهران وبرادران به خاطر فرزند یابرادرشان،همچنین ترس از حوادث وتصادفات نیز میتواندمنجربه انزوای اجتماعی خانواده گردند(دارلینگ وسلیگمن ،۱۹۸۹به نقل از ایلالی۱۳۷۶).
در بیشترخانواده ها مادر بیشترین دشواری وفشار را در نگهداری بچه تجربه می کند.اودیگرقادر نیست مانندقبل کارهایی مثل آماده کردن غذا،شستن لباسها،خریدهفتگی خانه وکمک درتکالیف مدرسه رابخوبی انجام دهد.زمانی را که صرف افراد دیگر خانواده می کرد،کاهش می یابد.زیرا بیشتر وقت اوصرف مواظبت وتامین احتیاجات بچه معلول می شود.با دور شدن مادر از کارهای قبلی،سایر اعضای خانواده بیشتراحساس مسولیت می کنند.ممکن است برای افراد دیگر خانواده،سازگاری با فشارها و امور جدید که ناشی از وجود کودک معلول است،بسیار مشکل باشد(ادیب سرشکی،۱۳۸۰ص۱۳۲).

اهمیت وضرورت
یکی از مهمترین لوازم سلامت روانی،وجود محیط خانوادگی سالم است.این محیط زندگی رامی توان طوری تنظیم کرد،که هرچند در بهبود وضع افراد،موثر نباشد لااقل موجب تخریب آنها نگردد.درجامعه ما اعتقاد بر این است که حمایت ازنظام اجتماعی،حمایت ازهمه اعضای آن می باشد.
باتوجه به آمار دانش آموزان درسال ۱۳۷۰که حدود ۱۵میلیون نفربرآوردشده وباتوجه به متوسط درصد انواع دانش آموزان استثنایی،لذاتخمین زده می شود درکشورحدود ۲میلیون دانش آموز استثنایی وجود دارد(سیف نراقی،۱۳۸۰ص۱۸).

بنابراین تعداد قابل توجهی ازخانواده ها درجامعه ایرانی ازاثرات منفی داشتن یک کودک معلول وهمچنین از بار مراقبتی بسیار زیاد،فشارهای روانی،اجتماعی ومالی ناشی از داشتن یک کودک معلول رنج می برند،که این عوامل می توانند،ثبات ،خانوادگی رابرهم زده وباعث برهم ریختگی سازمان خانواده شوند.ازطرف دیگر بسیاری از متخصصانی که باافراد معلول واستثنایی کارمی کنندبه اهمیت توجه به این خانواده ها واقف هستند وهمچنین اثرات حضور یک کودک معلول رابرپویایی یک خانواده درک می کنند.متخصصین کودکان استثنایی ازتاثیرمنفی ومثبت یک کودک برخانواده باخبرند(ماهر، -۱۳۷۷ ص۶۲۶).

مادران باتوجه به ساختارشخصیتی خود بیشتراحساس مسولیت ویاگاهی احساس گناه می کنند که این مکانیزم،باعث کسب اطلاعات بیشتر درزمینه ناتوانی ومعلولیت فرزند وحمایت افراطی ازکودک معلول می شود.ازطرفی چون مادران بیشتروقت وانرژی خودرا صرف کودک می کنند،بیشترازپدران با همسایگان،اطرافیان وفامیلها ارتباط دارندودرمعرض توضیح دادن وضعیت کودک قرارمی گیرند.مادران بیشتربرحسب مسایل هیجانی،روابط خانوادگی وخارج از خانواده واکنش نشان می دهند(رضازاده،۱۳۷۹).

مطالعاتی که درموردتاثیر تولد یک کودک مبتلا به ناتوانی برخانواده انجام گرفته نشان می دهد که در موردمادران سطوح بالایی از فشارروانی(کازاک وبکمن،۱۹۹۱)،نشانگان افسردگی وازهم گسیختگی خانوادگی(بریستول گالا کر اسکوپلور،۱۹۸۰)وهمچنین فرصت کمتری برای خودوهمچنین سلامت جسمی وخلقیات سطح پایین دارند(هولروید،۱۹۷۴،به نقل ازمنصف زاده ،۱۳۷۷).

درمطالعه ای که درمورد مشکلات روانی-اجتماعی خانواده های کودکان معلول انجام گرفت نشان داده شده است که والدین کودکان عقب مانده ذهنی وجسمی روان رنجوری بیشتری رانسبت به خانواده های عادی داشتند وسازگاری زناشویی درخانواده های عقب مانده ذهنی پایین تر بود(سینگ های ،گویال ،پرشاد ،سینگ های،والیا ).
وقتی والدین باعقب ماندگی فرزند خود روبرو می شوند به دنبال جایی یا کسانی می گردند که آنان رادرچگونگی برخورد وسازگاری با این پدیده راهنمایی نمایند.وظیفه ماکمک به والدین در جهت سازگاری وازطرفی کمک درجهت یافتن علت به منظور رهایی ازاحساس گناه ویااختلافات زناشویی وغیره است(یعقوبی،۱۳۷۲).

باتوجه به مطالبی که مطرح شد تحقیق حاضر به مقایسه سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی آموزش پذیر بامادران کودکان عادی خواهد برداخت.دراین پژوهش سازگاری اجتماعی درهفت بعد (انجام وظایف روزمره،شرکت درفعالیتهای اجتماعی وفوق برنامه،روابط خویشاوندی،روابط زناشویی،نقش والدینی،روابط خانوادگی،موقعیت اقتصادی بررسی خواهد شد.

مادر نقش اساسی در حفظ تعادل روانی- اجتماعی خانواده داردوایجاد تنش وفشار درمادر برسایر اعضای خانواده اثرمی گذارد وباتوجه به اینکه مادر نقش مهمی درسلامت روان اعضای خانواده دارد برداختن به وضعیت مادران اهمیت زیادی دارد وهمچنین باتوجه به اینکه درموردسازگاری مادران کودکان عقب مانده ذهنی تحقیق صورت نگرفته است ،بررسی دراین زمینه ضروری به نظرمی رسد.

هدف از اجرای تحقیق:
ـ اهداف کلی:
 مقایسه سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی آموزش پذیربا مادران کودکان عادی
شهرتهران

اهداف جزئی
 مقایسه سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی آموزش پذیربا مادران کودکان عادی دررابطه باانجام وظایف روزمره
 مقایسه سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی آموزش پذیربا مادران کودکان عادی دررابطه با شرکت درفعالیتهای اجتماعی وفوق برنامه
 مقایسه سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی آموزش پذیر با مادران کودکان عادی دررابطه باروابط خویشاوندی
 مقایسه سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی آموزش پذیربا مادران کودکان عادی در روابط زناشویی

 مقایسه سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی آموزش پذیربا مادران کودکان عادی دررابطه بانقش والدینی
مقایسه سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی آموزش پذیربا مادران کودکان عادی در روابط خانوادگی
 مقایسه سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی آموزش پذیربا مادران کودکان عادی در موقعیت اقتصادی

.فرضیات یا سوالات تحقیق:
سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی کمتر از مادران کودکان عادی است.
سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی درفعالیتهای روزمره کمتر از مادران کودکان عادی است.
سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی درفعالیتهای اجتماعی وفوق برنامه کمتر از مادران کودکان عادی است.

سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی دررابطه با خویشاوندان کمتر از مادران کودکان عادی است.
مادران کودکان عقب مانده ذهنی درروابط زناشویی مشکلات بیشتری نسبت به مادران کودکان عادی دارند.
مادران کودکان عقب مانده ذهنی درنقش والدینی مشکلات بیشتری نسبت به مادران کودکان عادی دارند.
از نظرسازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی درروابط خانوادگی بیشترازمادران کودکان عادی دچار مشکل هستند.
از نظرسازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی دروضعیت اقتصادی بیشترازمادران کودکان عادی دچار مشکل هستند.

تعریف واژه‌ها
سازگاری اجتماعی
تعریف نظری:سازگاری اجتماعی دراصطلاح،مراوده بین فردومحیط اجتماعی تعریف شده است(ویزمن وپی کل،۱۹۷۴).
تعریف عملیاتی:نمره ای که فرد درمقیاس سازگاری اجتماعی ویزمن وپی کل بدست می آورد.
عقب مانده ذهنی آموزش پذیر
تعریف نظری:به فردی اطلاق می شود که بهره هوشی اوبین۵۰تا۷۰باشد(اساسنامه سازمان کودکان استنایی،۱۳۷۴).
تعریف عملیاتی:به کسی اطلاق می شودکه درستادهای هماهنگی وپذیرش سازمان آموزش وپرورش استثنایی پرونده داردوعقب ماندگی او توسط متخصصین ذیربط سازمان تایید شده است(داورمنش،۱۳۷۴).
کودکان عادی
تعریف نظری:دانش آموزی که به ظاهر نقص جسمی،روانی وشناختی قابل ملاحظه ای نداشته ودرمدارس عادی به تحصیل مشغول است(رضازاده،۱۳۷۹).
تعریف عملیاتی:منظور دانش آموزی است که درمدارس عادی شهرتهران درمقطع راهنمایی به تحصیل مشغول است.

فصل دوم
پیشینه تحقیق

چهار چوب پنداشتی
مروری بر مطالعات پیشین

این فصل مشتمل بر چهار چوب پنداشتی و مروری بر مطالعات انجام شده می باشد.
چهار چوب پنداشتی این پژوهش بر اساس مفاهیم عقب ماندگی ذهنی و سازگاری اجتماعی می باشد.
با نگاهی به گذشته، ملاحظه می‏شود که نوع واکنش و نگرش انسانها نسبت به مسأله کودکانی که دچار نابهنجاری‏های ذهنی هستند به شرایط و آگاهی‏های اجتماعی و فرهنگی مردم آن جامعه بستگی داشته و دارد. بطور کلی در طول تاریخ، بشر از سه مرحله فکری متفاوت نسبت به این مسأله گذر کرده است: در مرحله اول این قبیل کودکان یا از بین برده می‏شوند و یا از جامعه طرد می‏گشتند. در مرحله دوم به این کودکان با دید ترحم و حمایت زیاد نگریسته می‏شد و در مرحله سوم که اکنون در آن قرار داریم موضوع پذیرش کودکان استثنایی در جامعه و درکنار دیگر کودکان عادی و استفاده بهینه از توانایی‏های بالقوه آنها مطرح است. امروزه روی این مطلب تأکید می‏شود که کودکان عقب مانده ذهنی قبل از اینکه استثنایی و نابهنجار باشند، انسانند و نظیر سایر افراد احتیاجاتی دارند (سیف نراقی و نادری،۱۳۸۰).

افزایش علاقه به قرار دادن کودکان استثنایی در کنار کودکان عادی در طول سه دهه گذشته نمایانگر این احساس در جامعه است که همه افراد جدای از شرایط ویژه‏ای که دارند باید فرصتها و مجال‏هایی را جهت شکوفا ساختن هر چه بیشتر توانایی‏های خود در اختیار داشته باشند (کرک و کالاگر ،۱۹۹۳ به نقل از کجباف).
والدینی که باید با مشکلات یک کودک مبتلا به معلولیت شدید مقابله کنند، با دو بحران مواجه می‏باشند: اولین، بحران مرگ سمبولیک کودک است که برایشان اتفاق افتاده است. والدینی که در انتظار تولد کودکی می‏باشند، به صورت اجتناب ناپذیر درباره کودکی که هنوز متولد نشده است، فکر می‏کنند آنها هدف‏هایی نظیر موفقیت‏ها، تحصیلات و امنیت مالی برای کودک خود در نظر می‏گیرند. اینگونه والدین پس از مرگ سمبولیک کودک، از بر باد رفتن آرزوها و رؤیاهایشان دچار رنج می‏شوند. بحران دوم که در واقع با بحران اول متفاوت است، مسأله مراقبت‏های روزانه از کودک استثنایی می‏باشد. این اندیشه که کودک فرایند طبیعی رشد را طی نخواهد کرد و نخواهد توانست به بزرگسالی مستقل تبدیل شود، بر دوش والدین سنگینی می‏کند (کرک و کالاگر، ۱۹۹۳ به نقل از کجباف،۱۳۷۷).

بنابراین برخی از خانواده‏ها قادرند خود را با مشکل داشتن کودکی که دچار عقب ماندگی است تطبیق دهند در حالی که دیگران دچار آشفتگی می‏شوند.

مفهوم عقب ماندگی ذهنی از دیدگاه متحولی پیاژه
حرکت دیگری که در تشخیص عقب ماندگی ذهنی از حدود سال ۱۹۴۰ آغاز شده و همچنان ادامه دارد، براساس نظریه متحولی پیاژه و همکار برجسته او اینهلدر است که با تحقیقات و پژوهش‏های مستمر، پیشرفت‏های قابل ملاحظه‏ای داشته است. در این نظریه دو مفهوم اساس کار قرار گرفته: تثبیت و چسبندگی.وقتی که وضع عقلی یک کودک عقب مانده را به کمک آزمون‏های عملیاتی تعیین می‏کنیم نشان داده می‏شود که این کودک، بی‏ چون و چرا در مرحله‏ای از متحول، تثبیت شده است به دلیل اینکه تست‏های غیر عملیاتی زیربنای متحولی و مرحله‏ای ندارند این واقعیت را نشان می‏دهند (رابینسن و رابینسن،۱۹۷۵).

بر پایه استفاده از الگوی تحولی در تشخیص عقب ماندگی ذهنی که نخستین بار توسط همکار برجسته پیاژه، اینهلدر تحقق پذیرفت تحول روانی در عقب مانده ذهنی عمیق در پایان دوره حسی ـ حرکتی،‌ عقب ماندگان ذهنی شدید و نیمه شدید در دوره پیش عملیاتی و عقب ماندگان خفیف در دوره عملیات عینی متوقف می‏شود (رابینسون ورابینسون۱۹۷۵ به نقل از کجباف،۱۳۷۷).

تعریف عقب ماندگی ذهنی
مهمترین مشخصه عقب ماندگی ذهنی، کارکرد ذهنی عمدتاً پایین‏تر از متوسط است که با محدودیت‏های مهم در کارکرد انطباقی در حداقل دو مورد از مهارت‏های سازشی زیر همراه است:
مراقبت از خود، زندگی خانوادگی، مهارت‏های اجتماعی و میان فردی، بهره برداری از منابع اجتماعی، خودگردانی، مهارت‏های کارکردی تحصیلی، کار، اوقات فراغت، بهداشت و ایمنی.
سن شروع اختلال باید پیش از هجده سالگی باشد.
همچنین سبب شناسی عقب ماندگی ذهنی بسیار متفاوت است و می‏توان آن را به عنوان برآیند عمومی و نهایی فرایندهای آسیب شناختی تلقی کرد که کارکرد دستگاه اعصاب مرکزی را تحت تأثیر قرار می‏دهند.
کارکرد ذهنی به کمک هوشبهر IQ تعیین می‏شود که به وسیله اجرای یک یا بیش از یک آزمون هوش فردی استاندارد شده سنجیده می‏شود (مثل مقیاس‏های تجدید نظر شده هوشی وکسلر برای کودکان، آزمون استنفورد ـ بینه و مجموعه آزمون کافمن برای کودکان).
هوشبهر حدود ۷۰ یا کمتر از آن را که به طور تقریب دو انحراف معیار پایین‏تر از میانگین است به عنوان کارکرد ذهنی‏ای محسوب می‏شود که به طور معنا داری پایین‏تر از متوسط است. باید توجه داشت که در سنجش هوشبهر حدود ۵ نمره خطای اندازه گیری وجود دارد، هر چند این میزان ممکن است از یک آزمون به آزمون دیگر تفاوت داشته باشد (مثلاً ۷۰ از هوشبهر وکسلر را به عنوان دامنه بین ۶۵ تا ۷۵ محسوب می‏کنند).

بنابراین در مورد افراد باهوشبهر بین ۷۰ و ۷۵ که دارای کاستی‏های چشمگیر در رفتار انطباقی هستند امکان تشخیص عقب ماندگی ذهنی برای او مطرح نمی‏شود. در انتخاب ابزار مورد نیاز برای سنجش و نیز در تفسیر نتایج باید عوامل را که ممکن است باعث محدودیت عملکرد در آزمون شوند، مورد توجه قرار دهیم (مانند زمینه اجتماعی، فرهنگی فرد، زبان بومی و معلولیت‏های حسی و حرکتی و ارتباطی). هرگاه در نمره‏های خرده آزمون یا آزمون‏های فرعی آزمونی، پراکندگی معنی دار وجود داشته باشد. نیمرخ توانایی‏ها و ضعف‏های او در مقایسه باهوشبهر کلی که با محاسبات ریاضی به دست آمده است، توانایی‏های یادگیری وی را با دقت بیشتری نشان خواهد داد.

هنگامی که بین نمره‏های کلامی و عملی ناهمخوانی چشمگیری وجود داشته باشد، میانگین گیری برای به دست آوردن یک نمره کلی گمراه کننده است. در افراد عقب مانده ذهنی معمولاً اختلال‏هایی که در کارکرد انطباقی وجود دارد در مقایسه با پایین بودن نمره هوشبهر، نشانه مهمتری به شمار می‏رود.

کارکرد انطباقی به این معنا است که افراد تا چه اندازه به معیارهای استقلال شخصی که مقتضای گروه سنی خاص، زمینه اجتماعی، فرهنگی و محیط اجتماعی خاص از آنان انتظار می‏رود دست یابند. کارکرد انطباقی تحت تأثیر عوامل گوناگون قرار می‏گیرد و مانند تحصیلات، انگیزش، ویژگی‏های شخصیت، فرصت‏های اجتماعی و شغلی و اختلال‏های روانی و بیماری‏های جسمانی که ممکن است، عقب ماندگی ذهنی همراه باشند.

در مقایسه با هوشبهر که معمولاً بشر به عنوان یک ویژگی ثابت باقی می‏ماند احتمال بهبود مشکلات انطباقی به کمک اقدامات ترمیمی بیشتر است. گردآوری شواهد برای اختلال‏های کارکرد انطباقی از یک و یا بیش از یک منبع مستقل قابل اعتماد، می‏تواند مفید واقع شود (مانند ارزیابی معلم و سوابق آموزشی و طبی و سوابق مربوط به رشد) همچنین برای اندازه گیری کارکرد یا رفتار انطباقی چندین مقیاس طراحی شده است (مانند مقیاس‏های رفتار انطباقی). این مقیاس معمولاً یک نمره برش به دست می‏دهند که ترکیبی از عملکردها در تعدادی از حیطه‏های مهارت انطباقی است. باید توجه داشت که در بعضی از این آزمون‏ها برای حیطه‏های خاص نمره جداگانه‏ای وجود ندارد و ممکن است نمره‏های این حیطه‏های خاص از لحاظ پایایی دارای تفاوت چشمگیری باشند. در اینجا نیز مانند بخش کارکرد ذهنی باید به مناسب بودن آزمون مورد استفاده با زمینه اجتماعی، فرهنگی، تحصیلات، معلولیت‏ها، انگیزش و همکاری شخص توجه داشت( خجسته،۱۳۸۰).

تعریف انجمن آمریکایی عقب ماندگی ذهنی سه مؤلفه مهم دارد: هوش، رفتار سازشی و مراحل تحول.
هوش: در یک مقیاس هوش، نمره یک شخص بر حسب میانگین آماری نمره همسن و سالان، یعنی کسانی که با همان تست انجام داده‏اند. مقایسه می‏گردد. میانگین آماری برای تست هوش عموماً عدد ۱۰۰ است. براساس تست هوش، افراد با هوشبهر تقریبی ۷۰ تا ۷۵ و کمتر به عنوان عقب مانده ذهنی در نظر گرفته می‏شوند.
رفتار سازشی: آسیب دیدگی‏های رفتار سازشی توسط AAMR به عنوان محدودیت معنی دارد و توانایی شخص جهت کسب معیارهای پختگی، یادگیری، استقلال شخصی و مسئولیت پذیری شخصی که از سایر افراد یک سطح سنی و گروه فرهنگی مقایسه مورد انتظار خواهد بود، تعریف شده است (گروسمن، ۱۹۸۳). مقیاس‏های رفتار سازشی عموماً یک فرد را در قالب هنجارهای ثابت (از لحاظ سنی و فرهنگی) که در جنبه‏های مراقبت از نیازهای شخصی، نشان دادن صلاحیت‏های اجتماعی و اجتناب از رفتارهای دشوار خلاصه می‏شود، مقایسه می‏کند (مک گرو، ۱۹۸۷).

دوره‌ تحول: در تعریف AAMR، دوره‌ تحول به عنوان دوره زمانی بین تولد تا هیجدهمین سال بعد از تولد تعریف شده است (گروسمن، ۱۹۸۳، ص‏۱). دلیل این امر، تشخیصی عقب ماندگی ذهنی از سایر شرایطی است که تا بزرگسالی نمی‏تواند علت یا منبع عقب ماندگی ذهنی باشد، از قبیل آسیب دیدگی یا جراحت‏ها و شکستگی سر و فرسودگی (شریفی درآمدی،ص۱۰۸-۱۰۷).

طبقه بندی
هدف از گسترش طبقه بندی نظام‏های طبقه بندی فراهم آوردن چاره جویی برای مرجع قرار دادن مطالعه، فهمیدن و درمان افرادی است که به آنها برچسب عقب ماندگی ذهنی زده شده است. افراد عقب مانده اغلب در قالب گروه متجانسی از افرادعقب مانده با ویژگی‏های فیزیکی و توانایی‏های یادگیری یکسان قرار داده می‏شوند. در واقع عقب ماندگی ذهنی طیف وسیعی از ویژگی‏ها و سطوح کنش‏وری را در بر می‏گیرد. برای فهم روشن‏تر تفاوت افرادی که به آنها برچسب عقب ماندگی ذهنی زده شده، نظام‏های طبقه بندی متعددی توسعه یافته است. در اینجا دو روش طبقه بندی افراد عقب مانده ذهنی بر حسب: شدت شرایط و انتظارات تربیت پذیری مورد بحث قرار می‏گیرد.

شدت عقب ماندگی
برای توصیف درجه بندی میزان انحراف توانایی‏های هوشی و رفتار سازشی شخص از آنچه بهنجار گفته می‏شود، می‏توان از اصطلاحاتی همچون: خفیف ، متوسط ، شدید و عمیق استفاده کرد. هر یک از این چهار اصطلاح اهمیت نقص هوشی و میزان آن را توصیف می‏کند. عقب ماندگی ذهنی خفیف بالاترین سطح کنش وری یا عملکرد افرادی که به عنوان عقب مانده ذهنی طبقه بندی شده‏اند توصیف می‏کند؛ عقب ماندگی ذهنی مقدمتاً از طریق به کار بستن مقیاس‏های تست هوشی و نشانگرهای رفتارسازشی تعیین می‏گردد.
AAMR (گروسمن، ۱۹۸۳) چهار سطح کنش هوشی گروه افراد عقب مانده ذهنی را براساس روی آوری شدت:

خفیف، هوشبهر ۵۵ تا ۷۰
متوسط، هوشبهر ۴۰ تا ۵۵
شدید، هوشبهر ۲۵ تا ۴۰
عمیق، هوشبهر ۲۵ یا کمتر

رفتارسازشی یک شخص یا توانایی سازگاری یا غلبه بر تقاضاهای محیطی می‏تواند از خفیف یا شدیداً عمیق توصیف شود (گروسمن، ۱۹۸۳). تفاوت بین هوش و رفتارسازشی را ترسیم کرده است. از نظر او: رفتار سازشی به مراقبت‏هایی که افراد از خودشان و دیگران در طی زندگی روزمره به عمل می‏آورند گفته می‏شود تا توانایی هوش انتزاعی (ص‏۴۲).
انتظارات تربیت پذیری

آموزش پذیر (هوشبهر ۵۵ تا حدود ۷۰): میزان پیشرفت تحصیلی در مدرسه از پایه دوم تا پایه پنجم است سازگاری اجتماعی در جایی از استقلال در جامعه را میسر می‏سازد. به احتمال قوی خود حمایتی کامل یا نسبی در پرداختن به کار وجود دارد.

تربیت پذیر (هوشبهر ۴۰ تا ۵۵): یادگیری سطح مهارت‏های خودیاری پیشرفت در سطوح تحصیلی مورد نظر، سازگاری اجتماعی محدود به خانه و محیط‏های بسته و فرصت‏های شغلی حمایتی در یک محیط شغلی مانند فروشگاه‏های حمایتی وجود دارد.

حمایت پذیر/ پناهگاهی (هوشبهر کمتر از ۴۰): شامل عقب ماندگان ذهنی شدید و عمیق، افراد ممکن است نتوانند مهارت‏های کافی برای رسیدن به تأمین نیازهای اساسی را به دست آورند. معمولاً سطح معنی
داری از مراقبت و به سرپرستی دائمی در طول زندگی نیاز دارند (شریفی درآمدی،۱۳۸۰ص ۱۱۱-۱۰۹).

ویژگی‏ها و اختلال‏های توأم
هیچ نوع ویژگی شخصیتی یا رفتار وجود ندارد که منحصراً با عقب ماندگی ذهنی همراه باشد. بعضی از افراد عقب مانده نافعال، آرام و وابسته‏اند اما بعضی دیگر پرخاشگر و تکانشی هستند. نداشتن مهارت‏های ارتباطی ممکن است زمینه ساز رفتارهای ایذایی و پرخاشگری باشد که جانشین زبان ارتباطی می‏شود. برخی از بیماری‏های جسمانی که با عقب ماندگی ذهنی رابطه دارند به صورت نشانه‏های رفتاری ویژه‏ای مشخص می‏شوند.
افراد عقب مانده در معرض استثمار شدن قرار دارند (مانند بهره کشی بدنی و جنسی) و یا حقوق و امکانات آنان نادیده گرفته می‏شود. شیوع اختلال‏های روانی توأم با عقب ماندگی ذهنی در افراد عقب مانده به طور تقریبی سه یا چهار بار بیش از جمعیت عادی است. در بعضی از این موارد این حالت ممکن است حاصل یک عامل سبب شناختی مشترک هم در عقب ماندگی ذهنی و هم اختلال روانی همراه با آن رایج است (چنانکه وارد شدن ضربه به سر ممکن است باعث عقب ماندگی ذهنی شود).
همه انواع اختلال‏های روانی را در عقب ماندگی ذهنی می‏توان مشاهده کرد و شواهدی وجود ندارد که نشان دهد اختلال روانی در افراد عقب مانده ماهیت متفاوتی دارد. در هر حال تشخیص اختلال‏های روانی توأم با عقب ماندگی اغلب مشکل است، زیرا جلوه بالینی آنها ممکن است با توجه به شدت عقب ماندگی و معلولیت همراه آن تغییر یابد.
شایع‏ترین اختلال‏های روانی همراه با عقب ماندگی ذهنی عبارتند از: اختلال کاستی توجه ـ بیش فعالی، اختلال‏های خلقی، اختلال‏های فراگیر رشد، اختلال حرکت کلیشه‏ای و اختلال‏های روانی مرتبط با بیماری‏های جسمانی (مانند زوال عقل ناشی از آسیب سر). افرادی که به عقب ماندگی ذهنی ناشی از نشانگان داون مبتلا هستند ممکن است به شدت در معرض خطر ابتلا به زوال عقل از نوع آلزایمر باشند. تغییرات آسیب شناختی مغز در ارتباط با این اختلال معمولاً در حدود سنین بین ۴۰ تا ۵۰ سالگی رخ می‏دهند ولی نشانه‏های بالینی زوال عقل تا سنین بعد آشکار نمی‏شوند.

عوامل زمینه ساز
عوامل سبب شناختی در عقب ماندگی ذهنی امکان دارد در درجه اول زیستی یا روانی و یا ترکیبی از این دو باشد. تقریباً در مورد ۳۰ تا ۴۰ درصد افرادی که در موقعیت‏های بالینی مورد مشاهده قرار می‏گیرند. با وجود اقدامات گسترده برای ارزیابی آنان عوامل سبب شناختی آشکاری برای عقب ماندگی ذهنی پیدا نمی‏شود. عمده ترین عوامل زمینه ساز عبارتند از:
وراثت (حدود ۵ درصد): از جمله این عوامل خطاهای متابولیکی مادر زادی است که اغلب از طریق مکانیسم‏های ژنهای نهفته غیر جنسی به ارث می‏رسد (مانند بیماری تای ـ ساکس) . مورد دیگر نابهنجاری‏های تک ژنی با توارت مندلی و جلوه‏های متفاوت است (مانند اسکلروزتوبروز) . انحراف کروموزومی است (مانند نشانگان داون بر اثر جابجایی کروموزوم‏ها و نشانگان کروموزم × شکسته).

تغییرات زودرس در رشد جنینی (حدود ۳۰ درصد): این عوامل شامل تغییرات کروموزومی (مانند نشانگان داون بر اثر سه گانه بودن کروموزوم شماره ۲۱) یا آسیب قبل از تولد بر اثر سموم است (مانند مصرف الکل از سوی مادر و یا عفونت).

مشکلات مربوطه به دوران بارداری و زمان تولد (حدود ۱۰ درصد): این عوامل شامل سوء تغذیه جنینی، تولد زودرس، کمبود اکسیژن، عفونت‏های ویروسی و غیره و آسیب یا ضربه است.
بیماری‏های جسمانی که در شیرخوارگی یا کودکی رخ می‏دهد (حدود ۵ درصد): این عامل شامل عفونت‏ها، آسیب‏ها و مسمومیت‏ها است (مانند مسمومیت با سرب).
اثرات محیطی و سایر اختلال‏های روانی (حدود ۱۵ تا ۲۰ درصد): این عوامل شامل محرومیت از تربیت و تحریک‏های اجتماعی، کلامی و غیره و نیز اختلال‏های شدید روانی است مانند اختلال اتیسیتک،(انجمن روانپزشکی آمریکا،۱۹۹۴ترجمه نیکخو،۱۳۷۳ص۱۱۴-۱۱۳).

شیوع
به طور کلی تخمین زده شده که از یک یا سه درصد جمعیت کلی عقب ماندگی ذهنی دارند (گروسمن، ۱۹۸۳ ـ وندت، ۱۹۸۶). عقب ماندگی ذهنی در جنس مذکر به مؤنث تقریباً ۵/۱ است. افراد عقب مانده ذهنی خفیف ۹۰ درصد کودکان عقب ماندگی ذهنی را تشکیل می‏دهند که براساس تخمین ۳ درصدی تقریباً ۵/۲ درصد از جمعیت کل به عنوان عقب مانده ذهنی خفیف طبقه بندی می‏شوند. افراد عقب مانده ذهنی متوسط، شدید و عمیق درصد کوچکی از جمعیت کل عقب ماندگان را تشکیل می‏دهند (شریفی درآمدی،۱۳۸۰).

دوره یا سیر
شرط عقب ماندگی ذهنی آن است که آغاز اختلال قبل از ۱۸ سالگی باشد، سن و شیوه آغاز عقب ماندگی ذهنی به سبب شناختی و شدت آن بستگی دارد. عقب ماندگی شدید به ویژه زمانی که همراه با یک نشانه دارای ویژگی فنوتیپی باشد، زودتر قابل شناسایی است. ولی عقب ماندگی خفیف از نوعی که منشاء ناشناخته دارد معمولاً دیرتر شناسایی می‏شود. در عقب ماندگی شدید که ناشی از یک علت اکتسابی است اختلال ذهنی عمدتاً ناگهانی ظاهر می‏شود (مانند عقب ماندگی پس از ابتلا به آنسفالیت). دوره عقب ماندگی ذهنی تحت تأثیر دوره بیماری جسمانی و عوامل محیطی قرار می‏گیرند (مانند فرصت‏های آموزشی و غیره، تحریک محیطی و مناسب بودن راهنمایی). اگر بیماری جسمانی نامتغییر باشد، دوره عقب ماندگی ضرورتاً یک اختلال مداوم نیست. افرادی که در اوایل زندگی به عقب ماندگی ذهنی خفیف به شکل ناتوانی در یادگیری مهارت‏های تحصیلی مبتلا هستند با آموزش و ایجاد فرصت‏های مناسب، مهارت‏های انطباقی خوبی را در سایر زمینه‏ها می‏آموزند و تشخیص عقب ماندگی ذهنی در مورد آنان طرح نخواهد شد) انجمن روانپزشکی آمریکا،۱۹۹۴ترجمه نیکخو،۱۳۷۳ص۱۱۵).

سیستم طبقه بندی خانواده:
خانواده واحد بنیانی است و با کنار هم قرار دادن خانواده‏ها،‌ جامعه پدید می‏آید و لذا هرگونه ورزیدگی در خانواده، در نوع جامعه‏ای که از این گونه خانواده‏ها تشکیل می‏شود، تأثیر خواهد داشت. جامعه‏ای که از خانواده‏های سالم تشکیل شده باشد، مسلماً اجتماعی است سالم و شرط آن که خانواده‏ای سالم باشد، آن است که افراد آن سالم باشند و لذا برای بهبودی وضع جامعه سعی در بهبود وضع خانواده و افراد آن اهمیت ویژه‏ای دارد. در واقع خانواده، سنگ زیربنای جامعه و کانون اصلی حفظ ارزشهای والا و مورد احترام، و شالوده مستحکم مناسبات پایدار اجتماعی، روابط خویشاوندی و مبدأ بروز و ظهور عواطف انسانی و کانون صمیمانه‏ترین روابط و مهد و پرورش فکر و اندیشه و اخلاق تعالی روح انسانی به حساب می‏آید .
به طور سنتی خانواده پنج وظیفه را بر عهده دارد که عبارتند از نقش تولیدی، نقش اقتصادی، نقش جنسی، نقش تربیتی و عاطفی.
تولد کودک عقب مانده ذهنی به عنوان یک بحران، می‏تواند به شکل عمیق بر ارتباط‏ها و کنش‏های خانواده اثر بگذارد و خانواده‏هایی می‏توانند با بحران‏ها به خوبی سازگار شوند که روابط باز، مؤثر و دائمی داشته و در نقش‏هایشان انعطاف پذیر باشند. خانواده یک نظام است و هنگامی که تغییری در نقش یک عضو آن به وجود آید، موجب تغییر در سایر اعضاء و سایر نقش‏ها هم می‏شود. گریگوری پتسون خانواده را به یک سیستم سیبرنتیک تشبیه کرده است که اعضاء آن ارتباط حلقوی با هم دارند (شفر، مارتین، به نقل از بلورچی، ۱۳۷۰).

مینوچین (۱۹۷۴) بر اهمیت مرزها در خانواده تأکید دارد و مدعی است که پدر و مادر در خانواده به عنوان یک مجموعه مستقل والدین و بچه‏ها نیز به عنوان یک زیر گروه مستقل خواهر و برادری و خانواده نیز به عنوان یک سیستم، نیاز به هویت سیستمی خویش را دارد که آن را از سایر خانواده‏ها متمایز می‏سازد. این خانواده‏ها با ازدواج شکل می‏گیرند و با تولد فرزند کامل می‏شوند. در خانواده‏های نرمال که مرزهای انعطاف پذیر و باز دارند و روابط بین اعضاء صمیمانه و گرم است و زیر مجموعه‏ها ارتباط نزدیک با هم دارند.

مینوچین معتقد است که حضور کودک عقب مانده در خانواده‏ها مرزها را تهدید می‏کند و این تهدید در اثر نیازهای ویژه و غیر عادی کودک معلول است که وقت و انرژی خانواده را به خود اختصاص می‏دهد. لذا وقت و انرژی‏ها که باید زن و شوهر، به خود و دیگر فرزندان اختصاص دهند، به کودک استثنایی اختصاص می‏دهند و به این طریق مرزهای زیرگروه والدینی سست و شکننده شده و زیر مجموعه خواهر و برادری نیز مورد تهدید واقع می‏شود. والدین وقتی انرژی خود را به کودک عقب مانده اختصاص می‏دهند، دیگر فرزندان و مسایل زناشویی را نادیده می‏گیرند و این زنگ خطری برای ثبات‏ خانواده است (مینوچین،۱۹۸۹ به نقل از ثنایی، ۱۳۷۳).

یکی از عمده‏ترین دیدگاه‏ها در مطالعه خانواده «نظریه سیستم‏ها » می‏باشند. در بافت خانواده چنین دیدگاهی یعنی تمامی اعضاء به طور همزمان بر هم اثر می‏گذارند و این تعامل‏ها به طور سیال و به نحوی دایره‏ای و متقابل جریانی دائمی دارند. تحول هر کودک تنها در صورتی قابل فهم است که آن را در شبکه پیچیده چند جهته تعامل‏هایی که بین تمامی اعضای خانواده در جریان هستند بررسی نماییم (برونفن برونر ، ۱۹۸۶). با استفاده از دیدگاه سیستمی خانواده می‏توان گفت که خانواده یک «کل» یا مجموعه «پیچیده وحدت یافته »است و در این مجموعه هر فرد از اعضای خانواده، الزاماً تحت نفوذ افراد دیگر است. بنابراین هر عضو از اعضای خانواده ناگزیر در سیستم بزرگتری جا گرفته هرگز مستقلاً و بدون در نظر گرفتن سایر سیستم‏ها به طور کامل قابل درک نیست (مینوچین، ۱۹۸۹ به نقل از ثنایی، ۱۳۷۳).

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
wordقابل ویرایش - قیمت 6700 تومان در 57 صفحه
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد