دانلود مقاله خاتمیت پیامبر

word قابل ویرایش
45 صفحه
8700 تومان
97,000 ریال – خرید و دانلود

ادله خاتمیت
دلایل قرآنى و روائی بر خاتمیت و جهانى بودن اسلام
بهترین دلیل و معتبرترین مدرک براى اثبات مطالبی چون خاتمیت, قرآن کریم است . و کسى که یک مرور اجمالى بر این کتاب الهى بکند با کمال روشنى درخواهد یافت که دعوت آن, عمومى و همگانى است و اختصاص به قوم و اهل نژاد و زبان معینى ندارد.

از جمله, درآیات زیادى همه مردم را بعنوان “یا ایها الناس” و “یا بنى آدم ” مورد خطاب, قرار داده و هدایت خود را شامل همه انسانها “الناس” و “العالمین” دانسته است. و همچنین در آیات فراوانى رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را براى همه مردم “الناس” و “العالمین” ثابت کرده, و در آیه اى شمول دعوت وى را نسبت به هر کسى که از آن, مطلع شود مورد تاکید قرار داده است. و از سوى دیگر, پیرامون سایر ادیان را بعنوان “اهل کتاب” مورد خطاب و عتاب قرارداده و رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را در مورد آنان تثبیت فرموده, و اساساً هدف از نزول قرآن کریم بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را پیروزى اسلام بر سایر ادیان, شمرده است.
با توجه به این آیات, جاى هیچگونه شک و شبه اى درباره همگانى بودن دعوت قرآن کریم و جهانى بودن دین مقدس اسلام, باقى نمى ماند.

جاودانى بودن اسلام
آیات مزبور, همانگونه که با بکار گرفتن الفاظ عام (مانند بنى آدم و الناس و العالمین) و با متوجه کردن خطاب به اقوام غیر عرب و پیروان سایر ادیان (مانند یا اهل الکتاب) عمومیت و جهانى بودن اسلام را ثابت مى کند همچنین با اطلاق زمانى, محدودیت و مقید بودن آنرا به زمان معینى نفى مى کند و بویژه, تعبیر “لیظهره على الدین کله” جاى هیچگونه شبهه اى باقى نمى گذارد. همچنین مى توان به آیه “۴۲” از سوره فصلت, استدلال کرد که مى فرماید: “و انه لکتاب عزیز لایاتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید” و دلالت دارد بر اینکه هیچگاه قرآن کریم, صحت و اعتبار خود را از دست نخواهد داد. نیز دلایل خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هرگونه توهمى را نسبت به امکان نسخ شدن این دین الهى بوسیله پیامبر و شریعت دیگرى, باطل مى سازد. و نیز روایات فراوانى به این مضمون, وارد شده است: “حلال محمد حلال الى یوم القیامه, و حرام حرام الى یوم القیامه”. علاوه بر اینکه جاودانى بودن اسلام, مانند جهانى بودن آن, از ضروریات این دین الهى و بى نیاز از دلیلى زائد بر دلایل حقانیت اسلام است .

با توجه به جاودانى بودن دین اسلام, احتمال مبعوث شدن پیامبرى که شریعت اسلام را نسخ کند نفى مى شود اما جاى چنین توهمى باقى مى ماند که پیامبر دیگرى بیاید که مبلغ و مروج اسلام باشد, چنانکه بسیارى از پیامبران پیشن چنین مسئولیتى را بعهده داشته اند خواه پیامبرانى که معاصر پیامبر صاحب شریعت بوده اند مانند حضرت لوط علیه السلام که معاصر حضرت ابراهیم علیه السلام و تابع شریعت وى بود, و خواه پیامبرانى که بعد از پیامبر صاحب شریعت, مبعوث مى شدند و از او تبعیت مى کردند مانند اکثر انبیا بنى اسرائیل. از این روى, باید موضوع خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را جداگانه مورد بحث قرار دهیم تا جاى چنین توهمى نیز باقى نماند.

دلیل قرآنى بر خاتمیت
یکى از ضروریات اسلام این است که سلسله پیامبران علیهم السلام با پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله ختم شده و بعد از آن حضرت هیچ پیامبرى نیامده و نخواهد آمد. و حتى بیگانگان نیز مى دانند که این موضوع, از جمله اعتقادات اسلامى است که باید هر مسلمانى به آن, معتقد باشد و از این روى, مانند سایر ضروریات دین, نیازى به استدلال نخواهد داشت. در عین حال, مى توان این مطلب را هم از قرآن کریم و هم از روایات متواتر, استفاده کرد.
قرآن کریم مى فرماید: “ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین” و صریحاً آن حضرت را خاتم همه پیامبران معرفى مى کند.
بعضى از دشمنان اسلام درباره دلالت این آیه بر خاتمیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دو اشکال را مطرح کرده اند:
یکى آنکه: واژه “خاتَم” به معناى انگشترى نیز آمده است, و شاید در این آیه هم همین معنى –انگشترى- منظور باشد.

دیگر آنکه: بفرض اینکه خاتم بهمان معناى معروف باشد مفاد آیه این است که سلسله “نبیین” بوسیله آن حضرت ختم شده نه اینکه سلسله “رسولان” هم ختم شده باشد.
پاسخ اشکال اول این است که خاتم به معناى وسیله ختم کردن و پایان دادن (ما یختم به الشى) است و انگشترى هم از این جهت خاتم نامیده شده که بوسیله آن, نامه و مانند آنرا ختم و مهر مى کرده اند.
پاسخ اشکال دوم این است که هر پیامبرى که داراى مقام رسالت باشد داراى مقام نبوت هم هست و با پایان یافتن سلسله انبیا, سلسله رسولان هم پایان مى یابد و چنانکه قبلاً نیز گفته شد هر چند مفهوم “نبى” اعم از مفهوم “رسول” نباشد اما از نظر مورد, نبى اعم از رسول است .

دلایل روائى بر خاتمیت
موضوع خاتمیت پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله در صدها روایت نیز مورد تصریح و تاکید قرار گرفته که از جمله آنها حدیث منزلت است که شیعه و سنى بتواتر, آن را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده اند بطورى که جاى هیچ شک و شبهه اى در صدور مضمون آن باقى نمى ماند. و آن این است:
هنگامى که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله براى جنگ تبوک از مدینه حرکت مى کردند امیر موئمنان على علیه السلام را براى رسیدگى به کارهاى مسلمانان بجاى خود گماشتند. آن حضرت از اینکه از فیض شرکت در این جهاد, محروم مى شوند اندوهگین شدند و اشک از چشمانشان جارى شد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به آن حضرت فرمود: “اما ترضى ان تکون منى بمنزله هارون من موسى الا انه لانبى بعدى” آیا راضى نیستى که نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى؟ و بلافاصله این جمله را اضافه کردند: “با این تفاوت که بعد از من پیامبرى نیست” تا جاى هیچگونه توهمى باقى نماند.

در روایت دیگرى از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود: “ایها الناس, انه لانبى بعدى ولا امه بعدکم….
و نیز در حدیث دیگرى از آن حضرت نقل شده که فرمود: “ایها الناس, انه لا نبى بعدى ولا سنه بعد سنتى… و در روایات و ادعیه و زیاراتى که از ائمه اطهار علیه السلام نقل شده بر این مطلب, تاکید شده است که نقل آنها به درازا مى کشد.
راز ختم نبوت
ظهور دین اسلام، با اعلام جاودانگى آن و پایان یافتن دفتر نبوت توام بوده است.مسلمانان همواره ختم نبوت را امر واقع شده تلقى کرده‏اند.هیچ گاه براى آنها این مساله مطرح نبوده که پس از حضرت محمد(ص)پیغمبر دیگرى خواهد آمد یا نه؟ چه، قرآن کریم با صراحت، پایان یافتن نبوت را اعلام و پیغمبر بارها آن را تکرار کرده است.در میان مسلمین اندیشه ظهور پیغمبر دیگر، مانند انکار یگانگى خدایا انکار قیامت، با ایمان به اسلام همواره ناسازگار شناخته شده است.تلاش و کوششى که در میان دانشمندان اسلامى در این زمینه به عمل آمده است، تنها در این جهت بوده که مى‏خواسته‏اند به عمق این اندیشه پى ببرند و راز ختم نبوت را کشف کنند.وارد بحث ماهیت وحى و نبوت نمى‏شویم.قدر مسلم این است که وحى، تلقى و دریافت راهنمایى است از راه اتصال ضمیر به غیب و ملکوت.نبى، وسیله ارتباطى است میان سایر انسانها و جهان دیگر و در حقیقت پلى است میان جهان انسانها و جهان غیب.

نبوت از جنبه شخصى و فردى، مظهر گسترش و رقاء شخصیت روحانى یک فرد انسان است و از جنبه عمومى، پیام الهى است براى انسانها به منظور رهبرى آنها که به وسیله یک فرد به دیگران ابلاغ مى‏گردد.همین جاست که اندیشه ختم نبوت، ما را با پرسشهایى مواجه مى‏کند، که: آیا ختم نبوت و عدم ظهور نبى دیگر بعد از خاتم النبیین به معنى کاهش استعدادهاى معنوى و تنزل بشریت در جنبه‏هاى روحانى است؟آیا ما در روزگار از زادن فرزندانى ملکوتى صفات که بتوانند با غیب و ملکوت پیوند داشته باشند ناتوان شده است و اعلام ختم نبوت به معنى اعلام نازا شدن طبیعت نسبت به چنان فرزندانى است؟ بعلاوه، نبوت معلول نیازمندى بشر به پیام الهى است و در گذشته طبق مقتضیات دوره‏ها و زمانها این پیام تجدید شده است.ظهور پیاپى پیامبران، تجدید دائمى شرایع، نسخهاى مداوم کتب آسمانى همه بدان علت است که نیازمندیهاى بشر دوره به دوره تغییر مى‏کرده است و بشر در هر دوره‏اى نیازمند پیام نوین و پیام آور نوینى بوده است

.با این حال، چگونه مى‏توان فرض کرد که با اعلام ختم نبوت این رابطه یکباره بریده شود و پلى که جهان انسان را به جهان غیب متصل مى‏کند یکسره خراب گردد و دیگر پیامى به بشر نرسد و بشریت بلا تکلیف گذاشته شود؟ از اینها همه گذشته، چنانکه مى‏دانیم در فاصله میان پیامبران صاحب شریعت مانند نوح و ابراهیم و موسى و عیسى یک سلسله پیامبران دیگر ظهور کرده‏اند که مبلغ و مروج شریعت پیشین بوده‏اند.هزاران نبى بعد از نوح آمده‏اند که مبلغ و مروج شریعت نوحى بوده‏اند، همچنین بعد از ابراهیم و غیره.فرضا انقطاع نبوت تشریعى را بپذیریم و بگوییم با شریعت اسلام شرایع ختم شد، چرا نبوتهاى تبلیغى بعد از اسلام قطع شد؟چرا اینهمه پیامبر بعد از هر شریعتى ظهور کردند و آنها را تبلیغ و ترویج و نگهبانى کردند، اما بعد از اسلام حتى یک پیامبر اینچنین نیز ظهور نکرد؟

اینهاست پرسشهایى که از اندیشه ختم نبوت ناشى مى‏شود.اسلام که خود عرضه کننده این اندیشه است پاسخ این پرسشها را داده است.اسلام اندیشه ختم نبوت را آنچنان طرح و ترسیم کرده است که نه تنها ابهام و تردیدى باقى نمى‏گذارد، بلکه آن را به صورت یک فلسفه بزرگ در مى‏آورد.از نظر اسلام، اندیشه ختم نبوت نه نشانه تنزل بشریت و کاهش استعداد بشرى و نازا شدن مادر روزگار است و نه دلیل بى‏نیازى بشر از پیام الهى است و نه با پاسخگویى به نیازمندیهاى متغیر بشر در دوره‏ها و زمانهاى مختلف ناسازگار است، بلکه علت و فلسفه دیگرى دارد.قبل از هر چیز لازم است با سیماى «ختم نبوت‏»

آنچنانکه اسلام ترسیم کرده است آشنا بشویم و آن را بررسى کنیم، سپس پاسخ پرسشهاى خود را دریافت داریم.در سوره احزاب آیه ۴۰ چنین مى‏خوانیم: ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین.محمد پدر هیچیک از مردان شما نیست، همانا او فرستاده خدا و پایان دهنده پیامبران است (۱) .این آیه رسما حضرت محمد(صلى الله علیه و آله)را با عنوان «خاتم النبیین‏» یاد کرده است.کلمه «خاتم‏» به حسب ساختمان لغوى خود در زبان عربى به معنى چیزى است که به وسیله آن به چیزى پایان دهند.مهرى که پس از بسته شدن نامه بر روى آن مى‏زدند به همین جهت «خاتم‏» نامیده مى‏شود، و چون معمولا بر روى نگین انگشترى، نام یا شعار مخصوص خود را نقش مى‏کردند و همان را بر روى نامه‏ها مى‏زدند،

انگشترى را «خاتم‏» مى‏نامیدند.در قرآن هر جا و به هر صورت ماده «ختم‏» استعمال شده است مفهوم پایان دادن یا بستن را مى‏دهد.مثلا در سوره یس آیه ۶۵ چنین مى‏خوانیم: الیوم نختم على افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون.در این روز به دهانهاى آنها مهر مى‏زنیم و دستهاشان با ما سخن مى‏گویند و پاهاشان بر آنچه به دست آورده‏اند گواهى مى‏دهند.لحن آیه مورد بحث‏خود مى‏رساند که قبل از نزول این آیه نیز پایان یافتن نبوت به وسیله پیغمبر اسلام در میان مسلمین امرى شناخته بوده است.مسلمانان همان طورى که محمد را «رسول الله‏» مى‏دانستند، «خاتم النبیین‏» نیز مى‏شناختند.این آیه فقط یاد آورى مى‏کند که او را با عنوان پدر خوانده فلان شخص نخوانید، او را با همان عنوان واقعى‏اش که رسول الله و خاتم النبیین است بخوانید.این آیه فقط به جوهر و هسته مرکزى اندیشه ختم نبوت اشاره مى‏کند و بر آن چیزى نمى‏افزاید.در سوره حجر آیه ۹ چنین آمده است: انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون.

ما خود این کتاب را فرود آوردیم و هم البته خود نگهبان آن هستیم.
در این آیه با قاطعیت کم نظیرى از محفوظ ماندن قرآن از تحریف و تغییر و نابودى سخن رفته است.یکى از علل تجدید رسالت و ظهور پیامبران جدید، تحریف و تبدیلهایى است که در تعلیمات و کتب مقدس پیامبران رخ مى‏داده است و به همین جهت آن کتابها و تعلیمات، صلاحیت‏خود را براى هدایت مردم از دست مى‏داده‏اند.غالبا پیامبران احیا کننده سنن فراموش شده و اصلاح کننده تعلیمات تحریف یافته پیشینیان خود بوده‏اند.گذشته از انبیائى که صاحب کتاب و شریعت و قانون نبوده و تابع یک پیغمبر صاحب کتاب و شریعت بوده‏اند، مانند همه پیامبران بعد از ابراهیم تا زمان موسى و همه پیامبران بعد از موسى تا عیسى، پیامبران صاحب قانون و شریعت نیز بیشتر مقررات پیامبر پیشین را تایید مى‏کرده‏اند.ظهور پیاپى پیامبران تنها معلول تغییر و تکامل شرایط زندگى و نیازمندى بشر به پیام نوین و رهنمایى نوین نیست،

بیشتر معلول نابودیها و تحریف و تبدیلهاى کتب و تعلیمات آسمانى بوده است.بشر چند هزار سال پیش نسبت به حفظ مواریث علمى و دینى ناتوان بوده است و از او جز این انتظارى نمى‏توان داشت.آنگاه که بشر مى‏رسد به مرحله‏اى از تکامل که مى‏تواند مواریث دینى خود را دست نخورده نگهدارى کند، علت عمده تجدید پیام و ظهور پیامبر جدید منتفى مى‏گردد و شرط لازم(نه شرط کافى)جاوید ماندن یک دین، موجود مى‏شود.آیه فوق به منتفى شدن مهمترین علت تجدید نبوت و رسالت از تاریخ نزول قرآن به بعد اشاره مى‏کند، و در حقیقت، تحقق یکى از ارکان ختم نبوت را اعلام مى‏دارد.چنانکه همه مى‏دانیم در میان کتب آسمانى جهان تنها کتابى که درست و به تمام و کمال دست نخورده باقى مانده قرآن است.بعلاوه، مقادیر زیادى از سنت رسول به صورت قطعى و غیر قابل تردید در دست است که از گزند روزگار مصون مانده است.در حقیقت، یکى از ارکان خاتمیت، بلوغ اجتماعى بشر است به حدى که مى‏تواند حافظ و نگهبان مواریث علمى و دینى خود باشد و خود به نشر و تبلیغ و تعلیم و تفسیر آن بپردازد. در سراسر قرآن اصرار عجیبى هست که دین، از اول تا آخر جهان، یکى بیش نیست

و همه پیامبران بشر را به یک دین دعوت کرده‏اند.در سوره شورى آیه ۱۳ چنین آمده است: شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا و الذى اوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسى و عیسى.خداوند براى شما دینى قرار داد که قبلا به نوح توصیه شده بود و اکنون بر تو وحى کردیم و به ابراهیم و موسى و عیسى نیز توصیه کردیم.قرآن در همه جا نام این دین را که پیامبران از آدم تا خاتم مردم را بدان دعوت مى‏کرده‏اند «اسلام‏» مى‏نهد.مقصود این نیست که در همه زمانها به این نام خوانده مى‏شده است،

مقصود این است که دین داراى حقیقت و ماهیتى است که بهترین معرف آن، لفظ «اسلام‏» است.در سوره آل عمران آیه ۶۷ درباره ابراهیم مى‏گوید: ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن کان حنیفا مسلما.ابراهیم نه یهودى بود و نه نصرانى، حق جو و مسلم بود.و در سوره بقره آیه ۱۳۲ درباره یعقوب و فرزندانش مى‏گوید: و وصى بها ابراهیم بنیه و یعقوب یا بنى ان الله اصطفى لکم الدین فلا تموتن الا و انتم مسلمون.ابراهیم و یعقوب به فرزندان خود چنین وصیت کردند: خداوند براى شما دین انتخاب کرده است،

پس با اسلام بمیرید.آیات قرآن در این زمینه زیاد است و نیازى به ذکر همه آنها نیست.البته پیامبران در پاره‏اى از قوانین و شرایع با یکدیگر اختلاف داشته‏اند.قرآن در عین اینکه دین را واحد مى‏داند، اختلاف شرایع و قوانین را در پاره‏اى مسائل مى‏پذیرد.در سوره مائده آیه ۴۸ مى‏گوید: لکل جعلنا منکم شرعه و منهاجا.براى هر کدام(هر قوم و امت)یک راه ورود و یک طریقه خاص قرار دادیم.ولى از آنجا که اصول فکرى و اصول عملى که پیامبران به آن دعوت مى‏کرده‏اند یکى بوده و همه آنان مردم را به یک شاهراه و به سوى یک هدف دعوت مى‏کرده‏اند، اختلاف شرایع و قوانین جزئى در جوهر و ماهیت این راه که نامش در منطق قرآن «اسلام‏» است تاثیرى نداشته است.

تفاوت و اختلاف تعلیمات انبیاء با یکدیگر از نوع اختلاف برنامه‏هایى است که در یک کشور هر چند یک بار به مورد اجرا گذاشته مى‏شود و همه آنها از یک «قانون اساسى‏» الهام مى‏گیرد.تعلیمات پیامبران در عین پاره‏اى اختلافات، مکمل و متمم یکدیگر بوده است.اختلاف و تفاوت تعلیمات آسمانى پیامبران از نوع اختلافات مکتبهاى فلسفى یا سیاسى یا اجتماعى یا اقتصادى که مشتمل بر افکار متضاد است نبوده است، انبیاء تماما تابع یک مکتب و داراى یک تزبوده‏اند.تفاوت تعلیمات انبیاء با یکدیگر، یا از نوع تفاوت تعلیمات کلاسهاى عالى‏تر با کلاسهاى دانى‏تر، یا از نوع تفاوت اجرائى یک اصل در شرایط و اوضاع گوناگون بوده است. مى‏دانیم که دانش آموز در کلاسهاى بالاتر نه تنها به مسائلى بر مى‏خورد که قبلا به آنها به هیچ وجه بر نخورده است، بلکه تصورش درباره مسائلى که قبلا یاد گرفته و در ذهن کودکانه خود به نحوى آنها را تجسم داده است احیانا زیر و رو مى‏شود.تعلیمات انبیاء نیز چنین است.توحید، اصل و سنگ اول ساختمانى است که پیامبران دست در کار ساختنش بوده‏اند، اما همین توحید، درجات و مراتبى دارد.آنچه یک عامى به نام خداى یگانه در ذهن خود تجسم مى‏دهد با آنچه در قلب یک عارف تجلى مى‏کند یکى نیست.

عارفان نیز در یک درجه نیستند. «اگر ابوذر بر انچه در قلب سلمان است آگاه گردد، گمان کفر به او مى‏برد و او را مى‏کشد».بدیهى است که آیات اول سوره حدید و اخر سوره حشر و سوره «قل هو الله احد» براى بشر چند هزار سال پیش – بلکه بشر هزار سال پیش – قابل هضم نبوده است، تنها افراد معدودى از اهل توحید خود را به عمق این آیات نزدیک مى‏نمایند.در آثار اسلامى وارد شده که: «خداوند چون مى‏دانست بعدها افراد متعمق و ژرف اندیشى خواهند آمد، آیات «قل هو الله احد» و پنج آیه اول سوره حدید را نازل کرد» .

شکل اجرائى یک اصل کلى نیز در شرایط گوناگون متفاوت مى‏شود.بسیارى از اختلافات در روش انبیاء از نوع تفاوت در شکل اجرا بوده است نه در روح قانون.
قرآن کریم هرگز کلمه «دین‏» را به صورت جمع(ادیان)نیاورده است.دین در قرآن همواره مفرد است، زیرا آن چیزى که وجود داشته و دارد دین است نه دینها.
بعلاوه، قرآن تصریح مى‏کند که دین مقتضاى فطرت و نداى طبیعت روحانى بشر است: فاقم وجهک للدین حنیفا فطره الله التى فطر الناس علیها (۱) .
حق جویانه چهره خویش را به سوى دین، همان فطرت خدا که مردم را بر آن آفریده، ثابت نگهدار.

مگر بشر چند گونه فطرت و سرشت و طبیعت مى‏تواند داشته باشد؟!اینکه دین از اول تا آخر جهان یکى است و وابستگى با فطرت و سرشت بشر دارد – که آن نیز بیش از یکى نمى‏تواند باشد – رازى بزرگ و فلسفه‏اى شکوهمند در دل خود دارد و تصور خاصى درباره فلسفه تکامل به ما مى‏دهد.با واژه «تکامل‏» همه آشنا هستیم، همه جا سخن از تکامل است: تکامل جهان، تکامل جانداران، تکامل انسان و اجتماع.

این تکامل چیست و چگونه صورت مى‏گیرد؟آیا یک سلسله علل تصادفى است که منجر به تکامل مى‏شود، و یا در سرشت آن چیزى که متکامل مى‏گردد میل و جذبه‏اى به سوى تکامل هست و او راه خود را از پیش انتخاب و مشخص کرده است؟ آیا حرکت تکاملى همواره روى خط معین و مشخص و با هدف و مقصد شناخته شده صورت مى‏گیرد، و یا این حرکت چندى یک بار تحت تاثیر علل تصادفى بر روى یک خط قرار مى‏گیرد و پیوسته تغییر جهت مى‏دهد و هیچ گونه هدف و مقصد مشخص ندارد؟ از نظر قرآن سیر تکاملى جهان و انسان و اجتماع یک سیر هدایت‏شده و هدفدار است و بر روى خطى است که «صراط مستقیم‏» نامیده مى‏شود و از لحاظ مبدا و مسیر و منتهى مشخص است.انسان و اجتماع، متحول و متکامل است، ولى راه و خط سیر، مشخص و واحد و مستقیم است: و ان هذا صراطى مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله.

یکى خط است از اول تا به آخر بر او خلق خدا جمله مسافر
……………………………………………………..
۱٫روم/۳۰٫
۲٫انعام/۱۵۳٫
خاتمیت پیامبرازنظرلفظ ومعنا
اسلام کاملترین و آخرین دین الهی و پیامبر آن آخرین رسول الهی است و بعد از پیامبر اسلام پیامبر دیگری نخواهد آمد. همه مسلمانان بر این عقیده اجماع و اتفاق نظر دارند و تا به حال هیچ مسلمانی منکر این عقیده نبوده است. علاوه بر اتفاق نظر مسلمانان، قرآن و احادیث قطعی اصل خاتمیّت پیامبر اسلام را اثبات می‏کند.

قرآن می‏فرماید: ما کان محمد ابااحد من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النبییّن و کان اللّه بکل شیء علیماً محمد (ص) پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولی فرستاده خدا و خاتم پیامبران است و خدا همواره بر همه چیزی داناست.
خاتم (به فتح تا، یا به کسر تا) دلالت بر این می‏کند که با نبوت مهر خورده و این مهر شکسته نخواهد شد و پیامبر دیگری با شریعتی جدید نخواهد آمد. چنان که موارد استعمال واژه‏های هم خانواده خاتم همچون «تختم، مختوم، ختام» نیز به همین معناست یعنی مهر کردن و به آخر رسیدن یا پایان یافتن است و به عبارت دیگر: خاتم به معنای چیزی است که به وسیله آن پایان داده می‏شود و چون خاتم به معنای پایان دادن است پیامبر اسلام، پایان بخش نبوت است و خاتم الانبیاء بودن پیامبر به معنای خاتم المرسلین بودن هست زیرا مرحله رسالت مرحله‏ای فراتر از نبوت است که با ختم نبوت رسالت نیز خاتمه می‏یابد.
روایات فراوانی نیز از پیامبر و ائمه وارد شده که بر همین معنا پافشاری می‏کنند و این که برخی خاتم را به معنای انگشتر و چیزی که مایه زینت به حساب آورده‏اند به خاطر همین است که نقش مهره را بر روی انگشتر هایشان می‏کندند و بوسیله آن نامه‏ها را مهر می‏کردند که این مهر کردن حکایت از پایان نامه داشت. از این رو با دقت در روایات ذیل می‏توان پرده از ابهام این واژه برداشت.

۱ـ انس می‏گوید: از رسول خدا(ص) شنیدم، می‏فرمود:انا خاتم الانبیاء و انت یا علی خاتم الاولیاء. و قال امیر المؤمنین(ع) :
ختم محمد(ص) الف نبی و انی ختمت الف وصی…» من پایان دهنده پیامبران و تو یا علی پایان بخش اولیاء هستی و امیرالمؤمنین (ع) فرمود: محمد پایان بخش هزار پیامبر و من هزار وصی را پایان بخشیدم.
۲ـ پیامبر (ص) فرمود: «انا اول الانبیاء خلقاً و آخرهم بعثاً»؛ من از نظر آفرینش اولین و از حیث بعثت آخرین پیامبرم.
۳ـ پیامبر(ص) فرمود: «مثل من در بین پیامبران، مانند مردی است که خانه‏ای را بنا کرده و آراسته است، مردم برگرد آن بگردند و بگویند: بنایی زیباتر از این نیست جز این که یک خشت آن خالی است «فانا موضع اللبنه، ختم بی الانبیاء»، و من پرکننده جای آن خشت خالی هستم از این رو نبوّت پیامبران به من ختم پذیرفت.
۴ـ امام باقر (علیه السلام) فرمود: «ارسل الله تبارک و تعالی محمّداً الی الجنّ و الانس عامّه و کان خاتم الانبیاء و کان من بعده اثنی عشر الاوصیاء».
۵ ـ حقتعالی در خطاب به حضرت زکریّا فرمود: «یا زکریّا قد فعلت ذلک بمحمّدٍ ولا نبوّه بعده و هو خاتم الانبیاء» پیامبر اسلام حضرت محمّد (ص) ختم پیامبران و پیامبری بعد از او نیست.
۶ـ حضرت موسی بن عمران (ع) نیز همچون سایر پیامبران این حقیقت را بر زبان آورده است که پیامبر اسلام حضرت محمّد (ص) خاتم پیامبران است «قال رسول الله: و فیما عهد الینا موسی بن عمران (علیه السلام) انّه اذا کان آخر الزّمان یخرج نبیّ یقال له «احمد»(ص) خاتم الانبیاء لا نبیّ بعده، یخرج من صلبه ائمّه ابرار عدد الأسباط» بعد از او پیغمبری نیست و از صلب او دوازده پیشوا به تعداد اسباط بنی اسرائیل خارج می‏شوند.
۷ـ پیامبر (ص) همچنان فرمود جبرئیل هنگام ظهر بر من نازل شد و گفت: یا محمّد(ص) خداوند تو را سیّد پیامبران و علیّ را سیّد اوصیاء قرار داد…«محمّد سیّد النبیّین و خاتم المرسلین و جعل فیه النبوه…» محمّد سیّد پیامبران و خاتم رسول است و در او نبوّت را قرار داد.
۸ ـ امیرالمؤمنین به کرات در جای جای نهج البلاغه به خاتمیّت حضرت محمّد (ص) تصریح کرده و به طور شفّاف خاطرنشان ساخته است که محمّد (ص) پایان بخش پیامبران است، مانند:
الف)(رسول اللهّ) فقفّی به الرسل و ختم به الوحی.
ب) (رسول اللّه) «الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق».
ج) «امین وحیه و خاتم رسله».
۹ـ حضرت مسیح (علیه السلام) ـ بنا به نقل انجیل یوحنّا ـ فرمود: «انّی سائل ربّی ان یبعث الیکم «فارقلیط» آخر یکون معکم الی الابد و هو یعلّمکم کلّ شی‏ءٍ» من از پروردگارم خواستم برای شما «فارقلیط» دیگری (یعنی حضرت محمّد(ص) را مبعوث فرماید که تا ابد با شما باشد و هر چیز را به شما بیاموزد.
۱۰ـ امام محمّد باقر (علیه السلام) در تفسیر آیه «ما کان محمّدٌ ابا احدٍ من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النّبییّن» می‏فرماید: خاتم النّبییّن یعنی پیامبری بعد از حضرت محمّد(ص) نخواهد بود «یعنی لا نبیّ بعد محمّد».
پرسش هایی درباره خاتمیت
از دیرباز پیرامون مسأله خاتمیت پرسش هایی مطرح بوده که امروزه نیز احیاناً در قالب‏های نوینی شکل گرفته و پاره‏ای اشکال‏های جدید نیز بر آن افزوده شده است، در آینده نیز دگر باره در همین شکل و یا در قالب‏های مدرن‏تری به بازار عرضه خواهد شد.
از این رهگذر ما در این نوشته به بعضی از آن‏ها اشاره کرده و به پاسخ گویی خواهیم پرداخت:
الف) آیا با توجّه به سیر تکاملی بشر، چگونه انسان می‏تواند از رهبری آسمانی محروم باشد؟
ب) آیا قوانین عصر نبوّت می‏توانند در این روزگار جوابگو باشند؟
ج) آیا با قطع شدن وحی و نبوّت. باید انسان از ارتباط با جهان غیب محروم بماند؟
د) حجّیت و ولایت دینی از آن پیامبر(ص) است و بابسته شدن دفتر نبوّت به مهر خاتمیّت شخصیّت هیچ کس پشتوانه سخن او نیست، بدین معنا که خطاب پیامبران نوعاً آمرانه، از موضع بالا و غالباً بدون استدلال است، به قرآن و دیگر کتب آسمانی به ندرت استدلال‏هایی ، مانند: «لو کان فیهما الهه الاّ اللّه لفسدتا»؛یافت می‏شود از این رو شیوه سخن پیامبران این است که «ما علی الرّسول الاّ البلاغ» کاری جز تبلیغ و ابلاغ پیام الهی بر عهده پیامبر نیست حتّی «قل هاتوا برهانکم» هم که می‏گویند معطّل برهان آوردن مخالفان نمی‏شوند، پیشاپیش برهانشان را باطل می‏دانند «حجّتهم داحضهٌ عند ربّهم» این نکته ما را به عنصر مقوّم شخصیت حقوقی پیامبر نزدیک می‏کند، این عنصر ولایت است.
ولایت به معنای این است که شخصیّت فرد سخنگو، حجّت سخن و فرمان او باشد، و این همان چیزی است که با خاتمیّت مطلقاً ختم شده است. بنابر این وقتی در کلام، دلیل می‏آید، رابطه کلام با شخص و شخصیت گوینده قطع می‏شود، از آن پس ما می‏مانیم و دلیلی که برای سخن آمده است، اگر دلیل قانع کننده باشد مدّعا را می‏پذیریم و اگر نباشد نمی‏پذیریم، دیگر مهم نیست که استدلال کننده علی (علیه السلام) باشد یا دیگری، از این پس دلیل پشتوانه سخن است نه گوینده صاحب کرامت آن.

پاسخ سؤال‏ها
با تبیین چند مطلب پاسخ سؤال‏های یاد شده روشن می‏گردد:
۱ـ برهان در قرآن
قرآن مجید افزون بر این که خود را به عنوان برهان و نور معرفی کرده استدلال‏های فراوانی در جای جای آن به کار گرفته است. و اگر قرآن از دیگران برهان می‏طلبد «قل هاتوا برهانکم» بدان خاطر است که هم خود برهان است و هم برهان اقامه می‏کند از این رو می‏گوید: «یا ایّها النّاس قد جائکم برهانٌ من ربّکم وانزلنا الیکم نوراً مبیناً» ای مردم در حقیقت برای شما از جانب پروردگارتان برهان آمده است، و ما به سوی شما نوری تابناک فرو فرستاده‏ایم.
بنابه نوشته جناب علاّمه طباطبایی، شما اگر کتاب الهی را کاوش کامل کنید و در آیاتش دقّت نمایید خواهید دید شاید بیش از سیصد آیه مردم را به تفکّر، تذکّر و تعقّل دعوت نموده، و یا به پیامبر (ص) استدلالی را برای اثبات حقی و یا از بین بردن باطلی می‏آموزد، و یا استدلال هایی را از پیمبران و اولیاء خود چون نوح، ابراهیم، موسی، لقمان، مؤمن آل فرعون و… نقل می‏کند.
خداوند در قرآن خود و حتّی در یک آیه نیز بندگان خود را امر نفرموده که نفهمیده به قرآن و یا به چیزی که از جانب او است ایمان آورند و یا راهی را کورکورانه به پیمایند، حتّی قوانین و احکامی که برای بندگان خود وضع کرده و عقل بشری به تفصیل ملاک‏های آن‏ها نمی‏رسد و نیز بر چیزهایی که در مجرای نیازها قرار دارند استدلال کرده و علّت آورده است. پیامبر و پیشوایان دین (علیهم السلام) نیز سخنانشان آکنده از استدلال است، نمونه بارز آن کتاب ارجمند احتجاجات طبرسی است.

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 8700 تومان در 45 صفحه
97,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد