تحقیق در مورد انسان کامل و غیر کامل

word قابل ویرایش
26 صفحه
8700 تومان
87,000 ریال – خرید و دانلود

انسان کامل و غیر کامل
موضوع بحث ما، انسان کامل از دیدگاه اسلام است، انسان کامل یعنی انسان نمونه، انسان اعلاء، انسان والا و هر تعبیری که می خواهید بکنید.
انسان هم مانند بسیاری از چیزهای دیگر، کامل و غیرکامل بلکه معیوب و سالم دارد انسان معیوب داریم و انسان سالم و باز انسان سالم نیز دو نوع دارد :
۱- انسان سالم کامل
۲- انسان سالم غیر کامل

شناختن انسان کامل یا انسان نمونه از دیدگاه اسلام از آن جهت برای مامسلمانان واجب و لازم است که حکم مدل و الگو و سرمشق را دارد، یعنی اگر ما بخواهیم یک مسلمان کامل باشیم (چون اسلام میخواهد انسان کامل بسازد) وبخواهیم بکمال انسانی خودمان برسیم، فقط در تحت تربیت و تعلیم اسلامی است که میتوانیم موفق باشیم.
باید بدانیم که انسان کامل چگونه است؟ و چهره انسان کامل چگونه چهره ایست؟ (یعنی چهره روحی و معنوی او) سیمای معنوی انسان کامل چگونه سیمایی است؟ مشخصات انسان کامل چگونه مشخصاتی است؟ و… تا ما جامعه ی خودمان افراد خودمان و خودمان را آنگونه بسازیم و اگر انسان کامل در اسلام را نشناسیم قطعاً نمیتوانیم که یک مسلمان تمام و کامل و یا به تعبیر دیگر،انسان کامل (ولو نسبی) از نظر اسلام باشیم.

معیار و محک شناخت انسان کامل از دیدگاه اسلام
شناخت انسان کامل از نظر اسلام دو راه دارد :
۱- این است که ببینیم انسان کامل را قرآن (در درجه ی اول) و سنّت (در درجه ی دوم) با بیانات خودشان چگونه توصیف کرده اند؟ حالا ولو در قرآن و سنّت به تعبیر «انسان کامل» نیامده است، وبه تعبیر «مسلمان کامل» و «مؤمن کامل» بیان گردیده، ولی خوب معلوم است که «مسلمان کامل» یعنی انسانی که در اسلام به کمال رسیده «مؤمن کامل» یعنی انسانی که درپرتو ایمان به کمال رسیده است.باید ببینیم قرآن و یا سنّت انسان کامل را با چه مشخصاتی بیان کرده اند و چه خطوطی برای سیمای انسان کامل کشیده اند؟ و از قضا هم در قرآن و هم در سنّت در این زمینه سخن و بیان زیاد داریم.

۲- اینکه افرادی عینی از انسان ها، افرادی که مطمئن هستیم که اینها ساخته شده اند، یعنی آنچنانکه قرآن می خواهد و آنچنانکه اسلام می خواهد خودسازی کرده اند،یعنی انسانهای وجود عینی و انسانهای کامل اسلامی گشته اند را بشناسیم و برای خود الگو اختیار کنیم چون انسان کامل اسلامی فقط یک انسان ایده آلی و خیالی و ذهنی نیست که هیچوقت در خارج وجود پیدا نکرده باشد، نه، در خارج هم زیاد وجود پیدا کرده است، هم حد اعلای اعلاء و هم یک درجه و دو درجه پایین تر از آن . خود پیغمبر اکرم نمونه ی انسان کامل اسلام است،علی (ع) یک نمونه ی دیگر از انسان کامل اسلام است.

شناخت علی (ع) ؛ شناخت انسان کامل اسلام
شناخت علی (ع) شناخت انسان کامل در اسلام است، اما شناخت علی (ع) نه شناخت علی به اسمش و نسبش، (شناخت شناسنامه ای) یک وقت انسان علی (ع) را شناسنامه ای می شناسد، یعنی نامش علی (ع) پسر ابوطالب، ابوطالب پسر عبدالمطلب، مادرش فاطمه دختر اسد بن عبد العزی، شوهر فاطمه زهرا (س)، پدر حسن و حسین، در چه سالی متولد شد؟ در چه سالی از دنیا رفت؟ چه جنگهایی کرد؟ و… اینها شناخت های شناسنامه ای است، یعنی اگر ما بخوا هیم برای علی (ع) یک شناسنامه صادر کنیم و آگاه باشیم به شناسنامه ی او مثلا مشخصاتش این است که …

این شناخت، شناخت علی و شناخت انسان کامل اسلام نیست، شناخت علی یعنی شناخت «شخصیت» علی (ع) نه «شخص» علی، در هر حدی که برای ما ممکن است که شخصیت جامع علی (ع) را بشناسیم، انسان کامل اسلام را شناخته ایم و در هر حدی که آن انسان کامل را نمونه قرار دهیم و راه او را برویم و او را عملاً (نه اسماً و لفظاً) امام وپیشوای خومان قرار دهیم خودمان تابع و پیرو او باشیم و همیشه کوشش کنیم که خودمان را بر طبق این نمونه و این الگو بسازیم در آن هنگام ما شیعه ی این انسان کامل هستیم که بقول شهید ثانی :
« الشیعهُ مَن شایعَ عَلِیاً » شیعه یعنی کسیکه مشایعت کند علی را، یعنی انسان با لفظ وحرف و با حب و علاقه و دوست داشتن فقط شیعه نمیشود، بلکه با مشایعت (مشایعت یعنی همراهی و وقتی که کسی میرود شما او را مشایعت میکنید وهمراه و پشت سر او میروید، مشایعت میگویند) شیعه ی علی یعنی مشایعت کننده ی «عملی» علی(ع) .

پس دانستیم که این دو راه برای شناخت انسان کامل است، و فایده اش را هم دانستیم، این یک بحث فقط فلسفی وعلمی نیست که اثرعلمی داشته باشد یعنی ما اگرانسان کامل اسلام را ( چه از راه بیان قرآن و چه از راه شناخت شخصیت های پرورده شده ی قرآن) نشناسیم، نمیتوانیم راهی را که اسلام معین کرده است برویم و نمیتوانیم یک مسلمان درست و واقعی باشیم، جامعه ی ما نمیتواندیک جامعه ی اسلامی باشد،پس برای ما ضرورت دارد که حتماً انسان کامل و عالی و متعالی اسلام را بشناسیم.
کامل یعنی چه؟

اینجا یک سؤال به ذهن می آید که اصلاًمعنای «کامل» چیست؟
بعضی چیزها خیلی واضح است، ولی وقتی که انسان دقّت می کند می بیند، خیر، این واضح، ازخیلی مشکل ها بیشتر احتیاج به توضیح دارد.
ما در زبان عربی، دو کلمه داریم «کمال، تمام» که نزدیک به یکدیگر هستند (ولی نه عین یکدیگر) ونیز کلمه ای داریم که ضد این دو کلمه است، در زبان عربی بیش از یک کلمه وجود ندارد، یعنی آن کلمه گاهی در ضد این به کار می رود، در فارسی که حتی خود آن دوکلمه را نداریم

، یعنی بجای آن دو کلمه، فقط یک کلمه داریم. یکی کلمه ی «کمال» است و دیگری کلمه ی «تمام» گاهی در عربی «کامل» گفته میشود و گاهی «تام» و در مقابل هر دو کلمه گفته می شود «ناقص» این کامل است، آن ناقص، یا گفته میشود: این تام است (تمام است) و آن دیگری ناقص، در یک آیه ی قرآن هر دو کلمه آمده است:
«اَلیومَ اَکمَلتُ لَکُم دینَکُم و اَتمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتی» دین شما را برایتان کامل نمودم و نعمت خودم را بر شما تمام کردم.
قرآن در ایجا نفرموده است «اَتمَمتُ لَکُم دینَکُم» زیرا اگر می فرمود «اَتمَمتُ لَکُم دینَکُم»، از نظردستور زبان عربی درست نبوده، وهمچنین نفرموده: «َواَکمَلتُ لَکُم نِعمَتی»
فرق «اَکمَلتُ» و «اَتمَمتُ»

حالا فرق این دوتا چیست؟ اگر فرق این دو تا را بیان نکنیم نمی توانیم، بحثمان را شروع کنیم و شروع بحث ما از دانستن معنای این دوکلمه است.
«تمام» در جائی گفته می شود، که در یک شئ همه ی آنچه که برای اصل وجود لازم است، بوجود آمده باشد، یعنی اگر بعضی از چیزها بوجود نیاید، اصلاً این شئ در ماهیت خودش ناقص است، تمامش به وجود نیامده، بلکه نیمی از او بوجودآمده است، و کسر بر می دارد یعنی میشودگفت:

نصفش موجود است، ثلثش موجود است، دو ثلثش موجود است و… مثلاًیک ساختمان یا یک مسجد که بر اساس یک نقشه ای باید ساخته شود مثلاً برای اینکه مسجد باشد احتیاج به بک تالار دارد . تالار احتیاج به دیوار و سقف و درب و به خیلی چیزها دارد، در مورد ساختمان، وقتی که همه ی آن چیزهایی را که ساختمان احتیاج به آن دارد که اگر نباشد از ساختمان نمی شود استفاده کرد، وقتی همه پیدا شد می گویند ساختمان تمام شد، نقطه ی مقابل تمام را می گوییم «ناقص» .

و «کمال» در جایی است که یک شئ بعد از آنکه «تمام» گشت یک درجه بالاتر هم می تواند داشته باشد و از آن درجه بالاتر یک درجه بالاترهم می تواند داشته باشد و…، که اگر این کمال نباشد ، تمام سر جایش هست ولی اگر کمال باشد یک پله بالا تر رفته است.
«کمال » را در جهت «عمودی» بیان میکنند و «تمام» را در جهت «افقی» یعنی وقتی شئ در جهت افقی به نهایت برسد می گویند تمام شد و اگر در جهت عمودی حرکت کند و به آخر برسد می گویند به کمال رسید، و می گویند عقل فلان کس کامل شده، یعنی قبلاً هم عقل داشت اما حالا عقلش یک درجه بالا آمده است، علم فلان کس کامل شده، قبلاً هم علم داشت قبلاً هم از علم خودش استفاده می کرد ولی یک درجه بالاترآمده و کامل شده است، و یک درجه ی کمالی را پیموده است.

پس یک انسان تمام داریم در مقابل انسانی که ازنظر افقی ناتمام است، یعنی اصلاً نیم انسان است، کسردارد، ثلث انسان است، ربع انسان است، انسان تمام نیست ودیگر اینکه نه انسان تمام است ولی انسان تمام میتواند کامل و کاملتر باشد، تا به حد نهائی نهائی که ازآن بالاتر دیگر انسانی وجود ندارد، این را می گوئیم انسان کامل کامل، که دیگر حد اعلای انسانیت است.

تعبیر انسان کامل در ادبیات اسلامی تا قرن هفتم هجری وجود نداشت و بعد از این تاریخ به کار رفت، و امروزه در اروپا هم این تعبیر خیلی زیاد است ولی اولین بار در دنیای اسلام پیدا شده است و اول کسی هم که این تعبیر را کرده و مسئله ی انسان کامل را به نام انسان کامل مطرح نموده است عارف معروف «محیی الدین عربی اندلسی طائی» است.
محیی الدین عربی، پدر عرفان عربی است، یعنی تمام این عرفائی را که در میان تمام ملل اسلامی سراغ دارید و از جمله عرفای ایرانی و فارسی زبان که داریم و مهمترین شان از قرن هفتم به بعد و در ائایل قرن هفتم هم بوده، تمامی اینها شاگردان مکتب محیی الدین هستند، همین مولوی با این همه عظمت، در مقابل محیی الدین در عرفان چیزی نیست، او (محیی الدین) مردی عربی نژاد، از اولاد حاتم طائی و اهل اندلس (اسپانیای امروز) است ولی البته همه ی مسافرتهایش در کشورهای اسلامی بوده است و سرانجام در شام از دنیا رفت، قبرش هم الآن در شام است.

محیی الدین شاگردی دارد بنام صدرالدین قونوی، که او هم بعد از محیی الدین از بزرگترین عارفان شمرده میشود.
عرفان اسلامی را به صورت علمی، آن هم علم بسیار بسیار غامض در آوردن کار محیی الدین و شروع صدرالدین قونوی است صدرالدین در یک مسجدی امام جماعت بود که همین مولوی میرفت به صدرالدین قونوی اقتداء میکرد.
افکار محیی الدین بوسیله ی صدرالدین قونوی به مولوی انتقال پیدا کرده است، این حرفهائی که شما در این زمینه ها می شنوید، اساس ندارد، عرفان اسلامی ریشه های دیگری دارد غیر از این مهملاتی که امروزه یک عده ای دارند در این روزنامه ها و این مجلات می بافند.
یکی از مسائلی که این مرد طرح کرد مسئله ی «انسان کامل» بود، ولی البته او از دیدگاه عرفان طرح کرده است (اگر در جلسات آینده مقتضی بود که در این زمینه بحث کنیم، مقداری مفصلتر بیان می کنم).

پس اولین کسی که این مطلب را به تعبیر انسان کامل و با لفظ انسان کامل طرح کرده و با دید خاص عرفانی هم این مطلب را بیان فرموده است، البته دیگران هم انسان کامل را هر کدام از دید خود به شکلی بیان کرده اند.
حال که ما می خواهیم ببینیم انسان کامل از دید قرآن چگونه انسانی است، ناچار بحث خودمان را از «انسان تمام» و «انسان ناقص» شروع میکنیم، چون تا این مرحله را نپیمائیم، نمی توانیم به آن مرحله برسیم.

آیا ما انسان سالم و انسان معیوب داریم؟ یک سلامت و یک عیب است که مربوط به جسم و تن انسان است، در این شکی نیست که بعضی از انسان ها از نظر جسمی سالمند و بعضی دیگر معیوب یا مریضند، یا نقص عضو دارند، ممکن است چشم یکی نابینا باشد ویا… ولی اینها مربوط به شخص انسان است.
آیا هیچ توجه دارید که اگر یک انسانی کور باشد، کر باشد، فلج باشد، بد شکل باشد، کوتاه قد باشد، شما این را برای او فضیلت یا نقص نمیشمارید؟، از نظر شخصیت و انسانیت نقص نمی شمارید؟

مثلاً سقراط این فیلسوف معروف یونان که تالی تلو پیامبران حسابش می کنند، یکی از بد شکل ترین افراد دنیا بوده است، ولی هیچکس بد شکلی را برای سقراط به عنوان یک انسان، عیب نمی داند، یا مثلاٌ (فلان فیلسوف) ابوالعلاء معری کور بوده است، طه حسین در زمان خودمان کور بوده، این کوری که نقصی است در جسم او و شخص او، آیا در شخصیت او هم نقصی و عیبی شمرده می شود؟ نه، این گونه نیست و این خود دلیل بر این است که انسان دو چیز دارد : شخصی دارد و شخصیتی، تنی دارد و روحی؛ روان حسابش جدا از جسم است و اینکه خیال میکنند که روان انسان یک تابعی است از جسم اشتباهشان صددرصد همینجا است.

اساساً آیا روان انسان می تواند بیمار باشد در حالیکه جسم انسان بیمار باشد یا خیر؟این هم خودش یک مسئله ای است کسانیکه منکر روح و اصالت روح هستند و تمام خواص روحی را اثر مستقیم و بلا واسطه ی سلسله ی اعصاب انسان میدانند، بنابر نظریه ی اینها اساساً روان حکمی ندارد، همه چیز تابع جسم است، اگر روان بیمار باشد حتماً جسم بیمار است که روان بیمار است، بیماری روانی همان بیماری جسمی است.

خوشبختانه امروز بیشتر این مطلب ثابت شده است که ممکن است انسان از نظر جسم، از نظر خون، از نظرشمارش گلبولهای سفید و قرمز خون، از نظر سلسله ی اعصاب، از نظر ویتامین های بدن، از نظر متابولیسم بدن، از همه جهت، ممکن است انسان سالم سالم باشد، از نظر پزشکی حتی از نظر پزشک اعصاب هم (یعنی از نظر عصبی هم) کوچکترین بیماری نداشته باشد و در عین حال از نظر روانی بیمار باشد مثلاً به اصطلاح امروزیها عقده ی روانی داشته باشد، انسانی که عقده ی روانی دارد

واقعاً علم امروز می گوید که بیمار است، یعنی اختلال در دستگاه روانی او پیدا شده است بدون آنکه اختلالی در دستگاه جسمی او موجود باشد و از این جهت راه معالجه ی آن بیماران روانی دواهای مادی نیست، مثلاً آن کسی که دارای عقده ی روانی «تکبر» است، ثابت شده است که واقعاً اختلال روانی است، آیا می توان دوائی برای آن در داروخانه پیدا کرد، که اگر انسان بخورد تکبرش مبدل به تواضع بشود؟، و یا انسانی قسی القلب و جلادی را با آمپول و قرص می توانیم تبدیل کنیم به یک انسان عطئف و مهربان با شفقت، با رحمت و… نه،

او معالجه دلرد ولی راه معالجه ی او راه دیگری است، و حتی گاهی بیماری جسمی از راه روانی معالجه میشود، همچنانکه گاهی بیماری روانی از راه جسم معالجه میشود بسیار اتفاق می افتد که بیماری، واقعاً جسمی است ولی با یک سلسله تلقینها و تقویت های روحی سلامت خود را باز می یابد که این هم یک مسئله ی عجیبی است، اینها دلایل قاطعی است بر اینکه انسان یک موجودی است مرکب از تن و روان بلکه روان استقلال دارد از تن و یک تابع مطلق از تن نیست، همچنانکه تن تابع مطلق از روان نیست، و بقول حکما این دو در یکدیگر اثر دارند:
«اَلنَّفسُ وَ البَدَنُ یتَََعاکَسانِ ایجاباً وَ اِعداداً» روان در بدن اثر می گذارد و بدن در روان اثر می گذارد. این خود دلیل بر این است که دستگاه روانی انسان خود یک دستگاهی است متعلق.

اینجا که ما سخن از انسان کامل میکنیم و قبل از اینکه وارد بحث انسان کامل شویم سخن از انسان سالم و انسان معیوب می آوریم، برای ذکر مقدمه بود (که البته لازم و ضروری بود) خواستیم بگوییم کهاین عیب و سلامتی مربوط به جسم و روان نیست، ما نمی خواهیم بحث پزشکی کنیم که کدام انسان صددرصد سالم است و بعد از شکاف معلوم شود که بلی همه جهازات بدن سالم است، این به ما مربوط نیست، نه، ما اساساً به بدن کاری نداریم، پس انسان از نظر روانی واقعاً ممکن است بیمار، معیوب و… باشد و نیز ممکن است سالم باشد، این اصل را قرآن پذیرفته است، قرآن گاهی می فرماید:
«فی قُلوبِهِم مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللهُ مَرَضاً» در دلشان و روحشان مرضی است، قرآن نمی فرماید چشمشان بیمار است، قلبی که قرآن می گوید، غیر از قلبی است که پزشک می گوید، قلب انسان یعنی همان روح و روان انسان.

یا درباره ی قرآن که می فرماید که:
«وَ نُنَّزِلُ مِنَ قُرآنِ ما هُوَ شَفا وَ رَحمَهٌ لِلمُومِنینَ وَ لایزیدُ الظّالِمینَ اِلاّخَساراً»
قرآن را برای شفاء و رحمت مومنین فرستادهایم قرآن شفای مومنین است.
امیر المومنین میفرماید: «فَاِنَّ تَقوَی اللهِ دَواءُ داءِ قُلوبِکُم» یعنی تقوی دوای بیماری دلهای شماست.
و نیز میفرماید: «اَلا وَاِنَّ مِنَ البَلاءِ اَلفاقَّه» ازجمله بلاها و شدائد فقر است.
«وَ اَشَدُّ مِن الفاقَهِ مَرَضُ البَدَنِ» و از فقر بدتر مریضی بدن است.

«وَ اََشَدُّ مِن مَرَضِ البَدَنِ مَرَضُ القَلبِ» و از بیماری بدن بدتر و شدیدتر مرض قلب و بیماری دل انسان است.
یکی از برنامه های قرآن ساختن انسان سالم است و ما قبل از آنکه توقع انسان کامل بودن را داشته باشیم یا به انسان کامل نزدیک باشیم، باید خودمان را بررسی کنیم که اساساً انسان سالم هستیم یا انسان معیوب؟
آفتهای روح
بطور اجمال ریشه های اصلی آنچه که روح انسان را آفت زده می کند بیان می کنیم:
از نظر روانشناسی محرومیت ها منشأ بیماری های روانی می شود، یعنی منشأ بسیاری از عقده های روانی انسان و بیماری های روانی انسان، احساس محرومیتها و… است.

میدانید که تکیه ی فروید بطور افراط روی همین مسئله است خصوصاً در امور جنسی و به هر حال این خود یک مسئله ای است که محرومیت های انسانها در آنها ایجاد بیماریها می کند انسان وقتی احساس می کند نسبت به یک شخصی حقد دارد، کینه میورزد و دلش می خواهد از او انتقام بگیرد و تا او را به خاک و خون نکشد نمی تواند آرام بگیرد، این کینه و حس انتقامجویی در انسان چیست؟ این خودش یک امری و مسئله ای است.

انسان حسود وقتی که خیری و نعمتی را در دیگران میبیند همه ی آرزویش این است که این نعمت از او سلب شود برای خودش فکر نمی کند، آدم سالم غبطه دارد نه حسد، آدم سالم همیشه درباره ی خودش فکر می کند که جلو بیفتد، اگر یک انسانی همیشه در فکر این است که خودش جلو بیفتد این سالم است و دلیل بر عیب نیست، اما اگر کسی همیشه در این اندیشه است که دیگری عقب بیفتد این بیمار و مریض است و حتی شما می بینید که آدم های حسود گاهی به مرحله ای میرسند که به خودشان حاضرند صد درجه مثلاً صدمه بزنند بلکه پنجاه درجه صدمه به دیگری وارد شود! .

یک داستان تاریخی خیلی معروف هست که در کتب تاریخ نقل می کنند، می گویند: در زمان یکی از خلفا مرد ثروتمندی بود، رفت یک غلامی خرید و این غلام را از روز اولی که خرید مانند یک غلام با او رفتار نمی کرد بلکه مانند یک آقا با او رفتار می کرد یعنی بهترین لباسها و آسایش خیلی زیاد در اختیار او قرار می داد، درست مثل فرزندش بلکه از فرزندش هم بهتر، پول زیادی در اختیار او قرار داد و این غلام می دید که ارباب همیشه در فکر است و همیشه ناراحت است تا آخرین مرحله حاضر شد که او را آزاد کند و یک پول و سرمایه ی زیادی هم به او بدهد، بعد یک شب با او نشست

و درددل را به میان گذاشت و گفت ای غلام! من حاضرم که تو را آزاد کنم و این اندازه پول هم به تو بدهم ولی آیا میدانی که من این خدمت ها را به تو کردم برای چه بود؟ گفت برای چه؟ گفت فقط برای یک تقاضا، اگر تو این تقاضا را انجام دهی هر چه که به تو دادم حلال و نوش جانت و اگر انجام ندهی من از تو راضی نیستم، اگر حاضر شوی و این تقاضا را انجام دهی من بیش از اینها به تو میدهم، غلام گفت هر چه که تو بگویی من اطاعت می کنم، تو ولی نعمت من هستی تو به من حیات دادی، گفت نه بایستی قول قطعی بدهی، می ترسم که پیشنهاد کنم و تو بگویی نه، گفت نه تو هر چه می خواهی پیشنهاد من این است که: «در یک موقع و در یک جای خاص که دستور می دهم سرم را از بیخ ببر و…»

غلام گفت: یعنی چه! گفت حرف من این است، گفت چنین چیزی امکان ندارد، گفت خیر، من از تو قول گرفتم، و مطلب همین است و بس.
نیمه شب غلام را بیدار کرد و یک کارد تیزی به دست او داد و آهسته حرکت کرد و رفت پشت بام منزل همسایه بعد در آنجا خوابید کیسه ی پول را هم به غلام داد و گفت تو همین جا سر من را ببر و هرجا که می خواهی بروی برو، غلام سؤال کرد برای چه؟ گفت برای اینکه من همسایه را نمی توانم ببینم، مردن برای من از زندگی بهتر است و او از من پیش افتاده است، همه چیز او از من بهتر است م

ن رقیب او بودم او رقیب من بود و این از من جلو افتاده من دارم در آتش می سوزم، می خواهم بلکه یک قتلی به پای او بیفتد و باعث شودکه او به زندان بیفتد، اگر چنین چیزی انجام پذیرد من راحت می شوم، از آنجا که رقیب من هم این بوده، فردا خواهند گفت که چه کسی او را کشته است؟ می گویند رقیبش، چرا که در پشت بام رقیبش هم پیدا شده است، در نتیجه او را می گیرند و به زندان می اندازند و بلاخره اعدام می شود، در این صورت مقصود من حاصل شده است، غلام هم گفت حالا که تو یک چنین آدم احمقی هستی

من چرا این کار را نکنم، تو فقط برای کشته شدن خوب هستی. (خنده حضار)، سر او را برید و کیسه ی پول را هم برداشت و رفت که رفت… خبر در همه جا منتشر شد رقیب او را گرفتند و بردند زندان و بعد گفتند اگر این قاتل باشد پشت بام خودش او را نمی کشت چه جوری هست…؟ قضیه معمایی شده بود، سرانجام وجدان غلام او را راحت نگذاشت، رفت پیش حکومت وقت و حقیقت را گفت، گفت: قضیه از این قرار است که او را من کشته ام و به تقاضای خودش هم کشتم و این در یک حسدی آنچنان می سوخت که مرگ را بر زندگی ترجیح می داد.

بعد هم که فهمیدند قضیه از این قرار است هم غلام را آزاد کردند و هم آن زندانی اول را.
این یک حقیقتی است واقعاً. این بیماری است، انسان بیمار می شود به بیماری حسد.
قرآن می فرماید که: «قَد اَفلَحَ مَن زَکّیها وَ قَد خابَ مَن دَسّیها» پس اولین برنامه ی قرآن تزکیه ی نفس است، پاکیزه کردن روان از بیماری ها، از عقده ها، از تاریکیها، از ناراحتیها، از انحرافها و بلکه از مسخ شدن ها است.

مسئله ی مسخ شدن خیلی مهم است، مسخ یعنی چه؟ شما شنیده اید که می گویند در امت های گذشته مردمی بودند که در اثر اینکه گناه زیاد کردند و مورد نفرین پیغمبر زمان خودشان واقع شدند مسخ گردیدند، یعنی تبدیل به یک حیوان شدند تبدیل مثلاً به یک میمون شدند، تبدیل به یک گرگ، به یک خرس و یا حیوان دیگری شدند، این را می گویند: «مسخ شدن» حال ببینیم واقعاً آیا انسان ها مسخ شدند، یعنی حیوان شدند؟… در اینجا یک مطلب هست و آن این است که انسان فرضاً از ناحیه ی جسمی مسخ نشود

، تبدیل به یک حیوان نشود، بطور یقین از نظر روحی و از نظر معنوی ممکن است مسخ شده و تبدیل به یک حیوان شود و بلکه تبدیل به نوعی حیوان شود که حیوانی به آن بدی و کثافت در عالم وجود نداشته باشد و قرآن از «بَل هُم اَضَلُّ» سخن می گوید یعنی مردمی که از چهارپایان پست تر هستند، این چطور می شود؟ مگر می شود واقعاً انسانی از نظر روحی تبدیل شود به یک حیوان؟ بله! چون شخصیت انسان به خصایص اخلاقی و روانی انسانی نبود، بلکه خصایص اخلاقی یک درنده بود، خصایص اخلاقی یک بهیمه بود، این واقعاً مسخ شده است. این حقیقتی است، یعنی روحش حقیقتاً مسخ شده است و تبدیل به یک حیوان گردیده است.

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 8700 تومان در 26 صفحه
87,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد