دانلود مقاله فاصله طبقاتی

word قابل ویرایش
62 صفحه
12700 تومان
127,000 ریال – خرید و دانلود

فاصله طبقاتی

مقدمه
به نام خدای علی و عدالت و آزادی
می خواهم از دو بال شکسته سخن بگویم از عدالت و آزادی، از دو و بلکه سر نیاز آرمان، هدف، و وسیله اگر مارکس تضاد طبقاتی را موتور حرکت تاریخ می دانست و این اصل را بر سراسر تاریخ حاکم می دانست نمایت و هدف را رسیدن به جامعه ای بی طبسقه و عادلانه می پنداشت اما این سخن مارکس را به زبان کامل تر می توان بیان کرد و گفت«عرفان، عدالت ، آزادی،چکیده تاریخ اند.»

موتور محرک و هدف تکاپوهای جامعه انسانی در سراسر تاریخ بوده اند. اما مشکل این بوده و هست که همواره یکی به پای دیگری قربانی شده اند.
قشربندی اجتماعی مفهومی است که از زمین شناسی وام گرفته شده است. اگر چه مسائلی را که قشربندی اجتماعی به آن اشاره دارد، تحت مقوله «طبقه اجتماعی» برای مدت زمانی طولانی مورد بحث بوده است، اما این مفهوم از حدود سال ۱۹۴۰ به حوزه کار برد عمومی جامعه شناسی وارد شده است: نکته ای که باید به آن توجه داشت. این است که کار برد جامعه شناختی مفهوم قشربندی،در تقابل با کار برد زمین شناسی اش، بطور ضمنی یا آشکار متضمن ارزیابی لایه های مختلف بوده و فراتری و فروتری آنها براساس ملاکهای ارزشی می سنجد.

مسائلی همچون نسبیت ارزشهای اخلاقی، برابری و نابرابری نسبی، و درجات عدالت و بی عدالتی اغلب در مفهوم قشربندی مستقراند.
تعریف فاصله طبقات:

تاریخ و باستان شناسی به ما می آموزد که قشربندی اجتماعی در دسته های کوچک ایلی، که از صورت های اولیه زندگی اجتماعی بود، وجود داشت.احتمال دارد در این وضعیت ابتدایی عوامل زیستی از قبیل سن، جنس، و نیروی بدنی از معیارهای اصلی قشربندی بوده باشد.

در نخستین اسناد تاریخی معتبر به جامانده از انسان چند هزار سال پیش، در می یابیم که در میان بابلیان، ایرانیان، عبریان و یونانیان «نجیب زادگی» از عوامل تعیین کننده پایگاه اجتماعی بوده است.

جامعه ترکیبی بود از اغنیا و فقرا، زیردستان و زیردستان، آزادمردان و بردگان. همین طور، در تمدن های باستانی قاره امریکا ‏‎‍[اینکاها در پرو و آزتک ها در مکزیک] جامعه به دو قشر نجبا و عوام تقسیم می شد. دسته اول با آنکه اقلیت کوچکی بود، سهم بزرگی از اموال و دارایهای جامعه را میان اعضای خودش تقسیم می کرد و سهم ناچیزی را برای اکثریت اعضای جامعه باقی می گذاشت. فقرا و عوام، مطیع و گوش به فرمان، به اقلیت قدرتمند و ثروتمند جامعه که خود را از تبار عالی می پنداشت، خدمت می کردند.
این سلسله مراتب نظام اجتماعی که به برخی از قشرهای جامعه اجازه می داد از قدرت، از مالکیت، و از حیثیت اجتماعی سهم بیشتری نصیب ببرد، در همه دوره های تاریخی زندگی اجتماعی انسان حضور داشته است.

تعریف از نظر افلاطون
افلاطون بنای جامعه جدید را نه تنها بر پایه عدالت بلکه بر ثبات اجتماعی و انضباط درونی استرار می دید. مشخصات مدینه فاضله یا جامعه آرمانی که شهر یاران فیلسوف در آن حکومت می کنند، چنین بوده است جامعه ای که ساختار طبقاتی آشکاری دارد و شهروندان درون یکی از طبقات سه گانه زیر جا دارند: طبقه زمامداران، طبقه نگهبانان، طبقه کارگران.

تعریف از نظر مارکس
«تعریف مارکسیستی طبقه، نشات گرفته از فرض تقدم تولید بر دیگر ابعاد است: طبقه، مجموعه بهم پیوسته ای از افرادی است که نقش یکسانی در ساز و کار تولید ایفا می کنند. مارکس در «سرمایه»،سه طبقه اصلی را مطرح می کند که توسط روابط شان با ابزار تولید، از یکدیگر تمایز یافته اند: ۱- «سرمایه داران» یا مالکان ابزار تولید،۲- «کارگران» یا همه آنهایی که توسط دیگران به کار گرفته می شوند؛ ۳- «زمین داران» یعنی کسانی که به نظر می رسد در نظریه مارکسیستی متفاوت از سرمایه داران اند و بعنوان بازماندگاه دوره فئودالیسم در نظر گرفته شده اند. از آثار تاریخی گوناگون متعلق به مارکس چنین بر می آید که او دیدگاهی پیچیده تر از آنچه در بالا آمد نسبت به سلسله مراتب واقعی داشته است و نیز آشکار می گردد که او برای مثال از وجود تمایزاتی در درون هر یک از این طبقات بنیادین با خبر بوده است. لذا تاجران جزء یا خرده بورژوازی بعنوان یک طبقه موقت پنداشته شده اند. آنها گروهی هستند که بوسیله تمایلات خواهند شد. بخشی به درون طبقه کارگر سقوط می کنند و بخشی دیگر شرایط خود را آنچنان بهبود می بخشد که سرمایه داران مهمی می شوند.

اگر چه مارکس طبقات را بصورت عینی از یکدیگر تمایز بخشید، علاقه اصلی او، فهم و تسهیل پیدایش آگاهی طبقاتی در میان قشرهای محروم و تحت سلطه بود. او آرزو داشت تا احساسی مشترک در مورد علائق طبقاتی مشترک در میان این اقشار ایجاد شود و از این طریق، مبنایی برای چالش آنها با طبقه حاکم پدید آید.»

مارکس چندان به تحلیل رفتار طبقه بالای سرمایه داری علاقه مند نبود. او اساساً می پنداشت که بخش های قدرتمند چنین طبقه ای باید خود آگاه باشند و نیز اینکه دولت بعنوان یک ابزار قدرتمند چنین طبقه ای باید خودآگاه باشند و نیز اینکه دولت بعنوان یک ابزار قدرت، در بلند مدت ضرورتاً در خدمت منافع طبقه مسلط انجام وظیفه می کند. اما برای مارکس، مهمتر از جامعه شناسی طبقه ثروتمند و ممتاز، جامعه شناسی طبقه کارگر بود. پرسش مهم برای تحقیق و عمل در نزد مارکس، در ارتباط با عواملی بود که موجب آگاهی طبقه کارگر می شدند.

تعریف فاصله طبقاتی از نظر تیشلر
برخی از جامعه شناسان امریکا از معیار شغل برای تشخیص طبقات نظام قشربندی اجتماعی در ایالات متحد امریکا استفاده می کنند. تیشلر جامعه متحدایالات آمریکا را به پنج طبقه پایین. در جدول شماره ۷-۱ در صد نیروی انسانی هر طبقه و مشاغل عمده ای
را که هر طبقه با آن سر و کار دارد ملاحظه می کنیم.

جدول ۷-۱٫ قشربندی اجتماعی در ایالات متحد امریکا بر حسب مشاغل
طبقه %نیروی انسانی مشاغل عمده
بالا ۱%تا ۳% مالک شرکت های بزرگ، رهبران سیاسی سطح بالا، مشاغل افتخاری در حکومت و در عرصه هنرها.
متوسط بالا ۲۴% تا ۲۶% مشاغل تخصصی و فنی، مدیران و مالکان.

متوسط پایین ۲۵% کارمندان دفتری و فروشندگان مالکان بنگاه های کوچک، مشاغل نیمه تخصصی، مزرعه داران.
کارگر ۳۲% کارگران متخصص و نیمه متخصص استادکاران، پیشه وران.
پایین ۱۶% کارگران غیر متخصص، کارگران خدمات نگهداری، کارگران خانگی و کارگران کشاورزی
مأخذ: تیشلر و همکاران(۱۹۸۶ص ۲۷۷)

طبقه بالا. اعضای طبقه بالا صاحب ثروت کلان بوده که معمولاً از نسل های قبلی به ارث برده است. این افراد به آسانی یکدیگر را باز می شناسند و با هم ارتباط برقرار می کنند و برای سایر افراد جامعه نیز به دلیل شهرت و سبک زندگیشان شناخته شده اند. و همین سبک زندگی است که مانع حشر و نشر آنها با اعضای طبقات دیگر می شود. اعضای این طبقه اجتماعی غالباً بر ساختار اقتصادی و سیاسی جامعه اعمال نفوذ می کنند. اعضای طبقه بالا با داشتن محله های مسکونی جداگانه، باشگاه های اختصاصی، و مدارس اختصاصی برای فرزندانشان، ارتباطشان را با باقی جامعه به حدقل می رسانند. به نظر محققان نامبرده، ۱% تا ۳% جمعیت ایالات متحد امریکا را طبقه بالا تشکیل می دهد.

طبقه متوسط بالا. اعضای طبقه متوسط بالا از دارندگان مشاغل آزاد، پزشکان، مهندسان، وکلای دادگستری و کارمندان عالی رتبه تشکیل شده اند. این اشخاص مستقیماً پست های کلیدی را اشغال نکرده اند اما به اندازه کافی به صاحبان قدرت نزدیک هستند و از قبل آن درآمد بالایی دارند. در ایالات متحد امریکا این اشخاص دارای تحصیلات دانشگاهی، مالک مستغلات و صاحب پس انداز بانکی یا سهامدار شرکت های بزرگ هستند. بین ۲۴% تا ۲۶% جمعیت ایالات متحد امریکا را این طبقه تشکیل می دهد.
طبقه متوسط پایین. اعضای این طبقه خصوصیات مشترک زیادی با طبقه متوسط بالا دارد، منتها، یا به دلیل مشکلات اقتصادی یا به دلیل نقصانی در تحصیلات نتوانسته اند به همان سطح زندگی طبقه متوسط بالا دست یابند. اعضای این طبقه تحصیلات دبیرستانی داشته و در آمد محقری دارند. به مشاغل نیمه تخصصی در ادارات، شرکت ها، و فروشگاه ها اشتغال دارند یا این که به کارهای دستی تخصصی می پردازند. اعضای این طبقه برای محترم شمرده شدن در نظر دیگران و برای امنیت اهمیت زیادی قایل هستند. مختصر پس اندازی دارند و از لحاظ ایستار سیاسی و اقتصادی محافظه کارند.

حدود ۲۵% جمعیت ایالات متحد امریکا را اعضای این طبقه با خانواده هایشان تشکیل می دهند.
طبقه کارگر: این طبقه از کارگران کارخانه ها تشکیل شده است. کارگران خط زنجیری مونتاژکار، مکانیسین های اتومبیل، و تعمیرکاران. زندگی مادی این طبقه فراهم اما بدون تجمل است. حتی اگر وقت کافی برای مشارکت در امور مختلف مربوط به اجتماعات محلی را داشته باشند، ترجیح می دهند به امور خانوادگی بپردازند. بیشتر اعضای این طبقه موفق نشده اند تحصیلات دبیرستانی را به پایان برسانند. حدود ۳۲% جمعیت ایالات متحد امریکا را طبقه کارگر تشکیل می دهد.

طبقه پایین. این طبقه از اشخاص تشکیل شده است که از لحاظ اقتصادی فقیر به حساب می آیند. تحصیلاتی جزئی دارند، یا مهارت شغلی اندکی دارند یا اصولاً فاقد مهارت شغلی اند. غالباً یا به کارهای فصلی اشتغال دارند یا بیکارند. بیشتر خانواده های طبقه پایین با مشکلات زیادی ناشی از گسیختگی خانوادگی، الکلیسم، بزهکاری یا فعالیت های غیر مجاز دست به گریبان هستند. اعضای طبقه پایین آشنایی اندکی با رویدادهای جهانی دارند، در امور مربوط به جامعه مشارکتی ندارند و از هم هویتی با مردم فقیر امتناع می ورزند. به دلیل پیچیدگی مشکلات شخصی و اقتصادیشان قادر نیستند وضع زندگیشان را بهبود بخشند. ۱۶% جمعیت ایالات متحد امریکا را اعضای طبقه پایین تشکیل می دهد.

پیامدهای فاصله طبقاتی
طبقه و تعلیم و تربیت فرزندان
تعلیم و تربیت فرزندان خانواده وجه دیگری از زندگی خانوادگی است که به نظر می رسد با سبک زندگی طبقاتی ارتباط داشته باشد و موضوعی است که جامعه شناسان و روانشناسان به مطالعه آن علاقه نشان داده اند.

در دو دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ یک سری به نتایجی کلی رسیدند که نشان می داد تعلیم و تربیت فرزندان خانواده در طبقات پایین از روی غریزه و بی اختیار است و در طبقات متوسط از روی خردمندی و خویشتن داری.
یوری برونفنبرنر برای آنکه نشان دهد این تفاوت های رفتاری تا چه حد در گذر زمان پایدار بوده است شاخص های مربوط سبه مدل های تعلیم و تربیت کودکان را بررسی کرده و به این نتیجه رسیده است که در روزگار ما شیوه های تعلیم و تربیت رایج در طبقات متوسط و پایین بیش از گذشته گرایش به نزدیک شدن به یکدیگر را دارند. با وصف این، او تأکید می کند که تفاوتی از لحاظ عاطفی بودن رفتار والدین متعلق به طبقه کارگر، از یک طرف و ارزش هایی که آنها سعی دارند به فرزندانشان انتقال دهند، از طرف دیگر در الگوی تعلیم و تربیت طبقه مزبور قابل تشخیص است.

«در طی ۲۵ سال گذشته والدین در طبقه کارگر پیوسته فضیلت هایی را به فرزندانشان سفارش می کردند که به طور سنتی از آن طبقه متوسط بوده است، چون پاکیزگی، احترام به هنجارها و خویشتن داری. و روش های تربیتی طبقه متوسط را ، هر چند با کار اسن کمتر اما با جدیت بیشتر، در مورد فرزندانشان به کار می بستند.همه افراد از عزم و اراده ای نسبتاً برابر دست و پنجه نرم کردن با آن برخوردارند.

طبقه و نحوه گذران اوقات فراغت
سبک زندگی، شامل نحوه گذران اوقات فراغت، ورزش، میهمانی دادن، و هدیه دادن نیز تحت تأثیر پایگاه طبقاتی شخص قرار دارد. مثلاً در نتیجه تحقیقات جامعه شناسان معلوم شده است که اعضای طبقه بالای جامعه امریکا تعطیلاتشان را در اروپا و در سواحل مدیترانه می گذرانند، در حالی که اعضای طبقه متوسط به مسافرت های گروهی با اتوبوس اکتفا می کنند و طبقات پایین به دیدار و اقامت نزد خویشاوندان می روند. میعادگاه معاشرت و ملاقات با دوستان و همتایان نیز ظاهراً با موقعیت طبقاتی اشخاص بی ارتباط نیست. مثلاً اعضای طبقه بالا در باشگاه های خصوصی، طبقه متوسط در مراکز و سالن های شهرداری و بالا خره اعضای طبقه پایین در پارک های عمومی به دیدار دوستان می روند.

ورزش هم رنگ طبقاتی دارد، گلف و تنیس و اسکی روی آب از ورزش های طبقات بالا به حساب می آید؛ طبقات متوسط پیاده روی و تنیس روی میز را ترجیح می دهند؛ فوتبال و وزنه برداری و کشتی در میان طبقات پایین طرفداران بیشتری دارد.

رسم هدیه دادن نیز بر حسب طبقات اجتماعی متفاوت است. به موجب نتایج تحقیقی که دیانا هاریس و ویلیام کالی در ایالات متحد امریکا انجام داده اند، معلوم شده است که به مناسب سالگرد تولد یا کسب موفقیت تحصیلی، امریکاییان متعلق به طبقه بالا به فرزندان زیر ۱۸ سال خود پول و به بالاتر از ۱۸ سال دفترچه پس انداز بانکی و اتومبیل هدیه می دهند؛ اعضای طبقه متوسط به فرزندان زیر ۱۸ سال خود اسباب بازی(ترن برقی، ماشین کوکی) و به فرزندان بالای ۱۸ سال لباس هدیه می دهند؛ مردمان طبقه پایین به فرزندان زیر و بالای ۱۸ سال خود شیرینی و بسته شکلات هدیه می دهند.

طبقه و فرهنگ
اگر فردی در تعریف طبقه اجتماعی از مفهوم کنش متقابل جمعی سود جوید، طبقه بالا غالباً به بهترین وجه تعریف می شود. طبقه بالا از موقعیت اش در جامعه نیز آگاه است و بر ازدواج درون طبقه ای به منظور حفظ موقعیت مطلوب اعضایش تاکید می کند. به علاوه برخی رسوم متعلق به خرده فرهنگ ها، تمایل دارند تا طبقه بالا را در موقعیتی جدای از بقیه جامعه قرار دهند. کهل بر«مهارتهای زیستن به شیوه زیبا و جذاب» و تاکید بر سنت ، اصالت، و اصل و نسب به عنوان خصوصیات طبقه بالا اشاره می کند. بالتزل به الگوهای گفتاری متفاوت، تمایل به زمان گذشته، تمایل به وضع موجود به جای تمایل به کوشش در جهت تغییر وضع موجود و تاکید بر تبار والا، بعنوان ویژگی های فرهنگی طبقه بالا اشاره دارد. به طور خلاصه، طبقه بالا نوعاً شامل یک گروه نسبتاً کوچک از خانواده های دارای ثروت و جایگاه موروثی می باشد که در درون آن با یکدیگر برخورد نزدیک و خودمانی دارند. آنها بر ازدواج درون گروهی

فرهنگ طبقه کارگر
فرد متعلق به طبقه کارگر نمی تواند در انظار توضیع موقعیت یا افزایش در دستمزد خود در آینده باشد او تعهد اندکی به شغل خود دارد وبیشتر متعهد به تمایلات بیرونی است. لذا دلبستگی او به خانواده اش و لذت بردن از مصرف محدودی که برایش ممکن است، می باشد. اس. ام میلر و فرانک رایزمن مشخصات خرده فرهنگ طبقه کارگر را چنین ذکر کرده اند: ثبات و اطمینان؛ سنت گرایی شدید؛ فرد محوری؛ عمل گرایی (یا واقع گرایی)؛ ضد عقلانی نگری؛ و شور و هیجان. گانس خرده فرهنگ طبقه کارگر را

چنین توصیف می کند: تاکید براهمیت زندگی خانوادگی و زندگی با گروههای همتراز بیشتر از تاکید بر تعهد شغلی و پیشرفت شغلی در فرهنگ طبقه کارگر دارای جایگاه است. او به این موارد، بعنوان رفتارهای «فرد محورانه» اشاره می کند. شاید دو ویژگی این فرهنگ به نحو آشکارتری برجستع اند: ثبات و طمینان؛ و فرد محوری.
فرهنگ طبقه متوسط

بسیاری از ویژگی های فرهنگی نسبت داده شده به طبقه متوسط همچون تاکید بر پیشرفت فردی، کامروایی معوق، و پیشرفت شغلی، بخشی بزرگ از نظام مسلط ارزشی در جامعه اند. اما دیگرطبقات بخاطر شرایط زندگی اشان بر این ویژگی ها تاکید اندکی دارند. به طور خلاصه، کهل(۱۹۵۷) میان دو طبقه تمیز می نهد: طبقه متوسط پایین به لحاظ حیثیت، که بوسیله آرزوی اعضاء آن برای رسیدن فرزندانشان به تحصیلات دانشگاهی و نیز علاقه شدید به مذهب و صاحب خانه بودن مشخص می گردد، و طبقه متوسط بالا که بر موفقیت در کار و بر مبنای زندگی خانوادگی تاکید می کند. کهل همچنین بر «ابتکار عمل فردی در ترکیب با کار گروهی»، «برنامه ریزی برای آینده» و«فعالیت، پیشرفت، و اصرار بر اهداف عملی و کاربردی» به عنوان دیگر ویژگی های فرهنگ طبقه متوسط تاکید دارد.

اطلاعات کمی که درباره میزان های تطبیقی خودکشی در دست داریم حاکی از تغییرات زیادی از شغلی به شغلی دیگر است، میزان های بالای خودکشی در هر دو رده های شغلی بالا و پایین از لحاظ در آمد و حیثیت اجتماعی مشاهده می شود.

با این همه، این وضعیت خودکشی به نظر می رسد که بر حسب متغیر سن و به ویژه متغیر نژاد سیاه و سفید در ایالات متحد امریکا تفاوت های معنا داری پیدا می کند. داده های مربوط به کل سرومین حاکی از پایین بودن میزان خودکشی در میان جمعیت سیاه پوست است، گو اینکه در برخی از ایالت ها این نسبت معکوس است و در آنجا میزان خودکشی سیاه پوشان بالاتر از میزان آن در بین جمعیت ت سفید پوست است.

وجود این استثناها و ناهماهنگی روش های تحقیق، ما را از صدور هرگونه حکم کلی درباره تفاوت های میزان های خودکشی در ارتباط با طبقات اجتماعی بودن میزان های خودکشی در هر دو سوی مقیاس اجتماعی، چه در طبقه بالا، چه در طبقه پایین.

طبقه اجتماعی وطلاق
یکی از برجسته ترین تحلیل گران پدیده طلاق، ویلیام جی. گود خاطرنشان می کند که هر چند نمی توان مدل طبقاتی طلاق را برای نسل های پیشین تدوین کرد، می توان از ۱۹۲۰ به بعد، وجود همبستگی منفی میان پایگاه اجتماعی اقتصادی و میزان طلاق را تأیید کرد.

تعداد طلاق در رده شغلی مربوط، به اندازه مورد انتظار در صد حضور اعضایش در نیروی کار مردانه بوده است.
به عقیده‌ویلیام جی. گود همان همبستگی منفی میان طبقه و طلاق از لحاظ سطوح تحصیلی نیز مشاهده می شود: تمایل به طلاق در بین افرادی که تحصیلاتشان در سطح ابتدایی یا کمتر است، خیلی بیشتر از افرادی است که تحصیلات دبیرستانی را خاتمه داده اند یا دارای تحصیلات عالی عستند. در بین سیاهان امریکایی رابطه تحصیلات و طلاق عکس رابطه ای است که در میان سفید پوستان مشاهده می شود، بدین معنا که با افزایش سطح تحصیلی میزان طلاق نیز افزایش می یابد، جز البته برای دارندگان مدرک تحصیلی دانشگاهی، که در میان آنان میزان طلاق به اندازه‌سیاهان کم تحصیل کرده پایین است.

ویلیام جی. گو پایین بودن میزان طلاق ثبت شده دز بین سیاهان طبقات پایین را در این می داند که بیشتر جدایی های آنان تشریفات قانونی را طی نمی کند و به ثبت نمی رسد ولذا در آمارهای رسمی گنجانیده نمی شود.
و بالا خره اگر برای تعیین طبقات اجتماعی به عامل در آمد تکیه کنیم، همبستگی منفی میان طبقه و میزان طلاق مشاهده می گردد. به موجب آمارهای رسمی در آمریکا میزان طلاق در میان قشرهای در آمدی پایین سه برابر قشرهای در آمدی بالاست.
طبقه اجتماعی و میزان های نابرابر زاد و ولد

یکی از شاخص های مهم فرصت های زندگی در هر جامعه تعداد کودکانی است کهزنده به دنیا می آیند و باید آنها را پرورش داد، جامعه پذیر کرد، و برای زندگی در دنیای بزرگسالان مجهز نمود. در میان عوامل مؤثر در نابرابری میزان های زاد و ولد در میان طبقات، به پایگاه اجتماعی- اقتصادی فرد یا گروه بیش از سایر عوامل توجه شده است. دنیس رانگ از نخستین پژوهشگرانی استکه این نکته را خاطر نشان کرده است:
در میان همه گروه های اجتماعی که از لحاظ میزان های زاد و ولد متفاوتند، شاید تفاوت رفتاری طبقات اجتماعی از این لحاظ از همه بارزتر باشد.
مطالعات دنیس رانگ نشان می دهد که در یک دوره‌چهل ساله از ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۰ در ایالات متحد امریکا و در اروپا میزان زاد و ولد از طبقه ای به طبقه ای دیگر متفاوت بوده و عموماً با طبقه همبستگی منفی داشته است.

پس از ۱۹۱۰، تفاوت میزان های باروری میان طبقات اجتماعی که تا آن زمان بسیار بارز بود، تحفیف پیدا کرد؛ به این معنا که گروه های برخاسته از طبقه متوسط میزان زاد و ولد شان را کاهش داده و آن را به میزان پایین زاد و ولد طبقه بالا نزدیک کردند. از حدود ۱۹۳۰ به بعد، در برخی از کشورهای اروپای غربی همبستگی منفی میان میزان زاد و ولد و طبقه‌اجتماعی تغییر یافت، به طوری که بعضی از گروه های برخاسته ازطبقه متوسط حجم خانواده شان را کوچکتر از حجم خانواده سایر گروه های شغلی بالاتر از خودشان، مثل صاحبان کارخانه ها، دارندگان مشاغل آزاد و بازرگانان کردند.

در ۵۰ سال اخیر، الگوهای رفتاری گذشته در باره‌تفاوت میزان های زاد و ولد میان طبقات اجتماعی دستخوش تغییراتی شده است و استثنای زیادی در قاعده همبستگی منفی میان میزان زاد و ولد و طبقه اجتماعی میزان زاد و ولد دیده می شود و آن رفتار خانواده های مرفه است که با پشت کردن به سنت های گذشته شان، تعداد فرزندانشان را افزایش داده‌اند.

به نظر می رسدکه قاعده عمبستگی منفی میان میزان زاد و ولد و طبقه اجتماعی هنوز در کشور ما صادق است و حجم خانواده های متعلق به طبقه پایین گسترده تر از حجم خانواده های مرفه است. با توجه به اینکه دست یابی به امکانات تحصیلی از جمله شاخص های مهم فرصت های زندگی است، می توانیم از راه مقایسه تعداد میانگین فرزندان مادران باسواد و مادران بی سواد، غیر مستقیم نقش پایگاه اجتماعی- اقتصادی خانواده ها را در میزان زاد و ولد مشاهده کنیم. جدول های شماره ۷-۷ . ۷-۸ که از طرح آمارگیری زاد و ولد سال ۱۳۷۰ سازمان ثبت و احوال کشور استنتاج شده است، نشان می دهند که مادران بی سواد به طور متوسط سه برابر مادران تحصیل کرده فرزند به دنیا می آورند و در گروه سنی مادران ۳۵ تا ۳۹ ساله تعداد میانگین فرزندان مادران بی سواد دو برابر فرزندان مادران تحصیل کرده است.

 

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 12700 تومان در 62 صفحه
127,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد