مقاله در مورد امیر ارسلان نامدار

word قابل ویرایش
14 صفحه
8700 تومان
87,000 ریال – خرید و دانلود

امیر ارسلان نامدار

ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار , چنین روایت کنند که در روزگار قدیم , بازرگان ثروتمندی زندگی می کرد که به او خواجه نعمان می گفتند . خواجه نعمان مردی زیرک و دانا بود و با آنکه بیش از چهل سال نداشت , در کار تجارت استاد بود و از علوم روزگار خود سر رشته داشت و علم نجوم را به خوبی می دانست .
روزی خواجه نعمان قصد سفر به هندوستان کرد .

پس دستور داد غلامانش کالاهای مورد نظر را تهیه کردند و راهی سفر شد . کشتی ای اجاره کرد و بارها را داخل آن گذاشت . حدود ظهر بود که بادبانهای کشتی را بر افراشتند و کشتی به حرکت در آمد . کشتی چون قویی سبکبال , سینه آب را می شکافت و جلو می رفت . ده روزی در دریا بودند . همه جا تا چشم کار می کرد , آب بود و آب .
خواجه نعمان روزها به عرشه کشتی می آمد و به تماشا می نشست . روز یازدهم منظره جزیره ای از دور نمایان شد . خواجه نعمان از ناخدا پرسید 🙁 آنجا کجاست ؟) ناخدا پاسخ داد : (

جزیره ای است بسیار زیبا و دیدنی که چشمه های آب شیرین فراوانی دارد .)
خواجه نعمان هوس کرد در جزیره پیاده شود و گشتی بزند تا خستگی ده روز روی آب ماندن را از تن بیرون کند .
کشتی به سوی جزیره رفت و لنگر انداخت . خواجه نعمان گفت : ((شما در کشتی بمانید .م

ی خواهم کمی با خود خلوت کنم و تنها در جزیره قدم بزنم .))
آنگاه از کشتی پیاده شد و قدم در جزیره نهاد . هوای جزیره لطیف و روح بخش بود . کمی راه رفت. از چشمه ای آب گوارا نوشید . ناگاه صدای ناله ای شنید که دل سنگ را آب می کرد .زانو هایش سست شد . چند لحظه ای نتوانست حرکتی بکند . سرانجام به خود آمد و رد صدا را گرفت . رفت و رفت تا به دختری رسید که چشم می دید ،اما عقل نمیتوانست باور کند . دختری به زیبایی گل سرخ با لباسی پاره و مندرس روی زمین افتاده بود و اشک چون دانه های مروارید از چشمان درشت و زیبای او ، روی گونه هایش می چکید .
خواجه نعمان بیش از این طاقت نیاورد . پیش رفت و پرسید :(( ای دختر ،تو کیستی و اینجا چه می کنی ؟ ))
دختر بر آشفت . هراسان نگاهی بر او انداخت و پس رفت . خواجه نعمان گفت : (( نترس . من کاری با تو ندارم . ))
دختر آرام گرفت . خواجه نعمان گفت : (( من خواجه نعمان هستم . تاجری ایرانی ام . برای تجارت به هندوستان می رفتم که به این جزیره رسیدم . هوس کردم دمی در این جزیره بیاسایم که ناله تو مرا به این سو کشاند . ))
دختر وقتی دانست که خواجه راست می گوید خیالش آسوده گشت ، اما همچنان می گریست و چیزی نمی گفت . خواجه پرسید: ((چرا اینقد ر مویه می کنی؟ اگر چشمان تو زاینده رود هم بودند تا کنون خشک می شدند . آخر بگو بدانم سبب دلتنگی تو چیست ؟)).
دختر گفت: (( ای خواجه درد من بی درمان است و جز مرگ چاره ای برایم نمانده است.))
خواجه پرسید: (( آخر بگو بدانم ، تو کیستی ؟ فرشته ای یا آدمی زادی و تک وتنها اینجا چه می کنی ؟ ))
دختر در جواب گفت: (( من آدمی زاده هستم و از تبار بزرگان ))
من ماه بانو ،همسر ملک شاه رومی ام .چهار صد کنیز در خدمتم بود و زندگی آسوده ای داشتم . تا آنکه الماس خان فرنگی به کشور ما حمله کرد . غلامان خبر آوردند که او ملک شاه را کشته است و شهر را غارت کرده و به این سو می آید . از ترس جانم چنگ به صورتم انداختم ، لباس مندرسی بر تن نمودم و خود را در میان کنیزان پنهان کردم تا دشمن نداند کیستم . الماس خان وارد قصر شد و مرا همراه تمام کنیزان سوار کشتی کرد تا به دربار سام خان ، پادشاه فرنگ بفرستد . کشتی مدتی روی آب بود تا به این جزیره رسید . ما را پیاده کردند . کمی در جزیره ماندیم . من به گوشه ای پناه بردم و بر سرنوشت شوم خود اشک ریختم . چون به خود آم

 

دم و به جستجوی دیگران پرداختم، دانستم کشتی جزیره را ترک کرده است و من تک و تنها در جزیره مانده ام . از این که از دست دشمن خلاص شده بودم ، خدا را شکر کردم . چهل روز است که در این جزیره تک و تنها سرگردانم . شب و روز را در اینجا به سر می برم . از میوه درختان می خورم و به سرنوشت شومی که دچارش شده ام ، می اندیشم و می گریم . ))
خواجه نعمان گفت:(( غم مخور که خدا بزرگ است . هر چند خانه من چون کاخ ملک شاه نیست . اما اگر دلت خواست ، می توانی به آنجا بیایی و پیش ما بمانی . ))
دختر لحظه ای اندیشید و گفت:
((باقضا کار زار نتوان کرد
گله از روزگار نتوان کرد.))
گله از بالا پوش خود را بر روی دختر انداخت و او را پنهانی با خود به کشتی برد و در قسمت بالایی کشتی پنهان کرد تا خدمه کشتی متوجه او نشوند . پس رمل و اسطرلاب انداخت و با تعجب دید که اگر ده قدم به سوی هند بروند ، جملگی هلاک خواهند شد و اگر به مداین باز گردند ، مشکلی در پیش رو نخواهند داشت . پس خواجه از ناخدا خواست راه رفته را باز گردند که سربازان الماس خان فرنگی ، در دریا پراکنده اند و رفتن به هند در آغوش کشیدن خطر است . نا خدا پذیرف

ت و کشتی تغییر مسیر داد و رو به مداین گذاشت .
آنها به سرعت تمام به مداین باز گشتند . مردم به پیش باز آمدند و علت باز گشت خواجه نعمان را جویا شدند . او نیز داستان حمله فرنگیان را به روم باز گفت .
مردم از شنیدن خبر کشته شدن ملک شاه اندوهگین شدند . خبر به گوش حاکم مداین رسید . حاکم خواجه را به دربار خواند و ماجرا را پرسید خواجه نعمان گفت :(( قربان ، سام خان سپا

هی را به سر کردگی الماس روانه روم کرده است و آنان ملک شاه را به قتل رسانده اند . ))
حاکم گفت:(( باید چاره ای اندیشید که خطر نزدیک است . نکند که الماس خان قصد ما را بکند . ))
خواجه گفت :(( باید از هر حیث آماده بود تا چشم و گوش بسته در دام آنها گرفتار نشویم .))
حاکم گفت :((حرف پسندیده ای است .))
و دستور داد سربازان آماده و گوش به فرمان باشند .
مدتی گذشت . ماه بانو که سوگوار بود چهل روز و جهل شب در سوگ ملک شاه نشست و اشک ریخت . پس از آن ، جامه عزا را از تن به در آورد . خواجه نعمان که دلباخته او شده بود ، تا آن روز صبر کرد و آنگاه از او خواستگاری گرد .
ماه بانو که در این مدت بسیار رنجور شده بود در پاسخ او گفت : (( شما جان مرا نجات دادید و من این را مدیون شما هستم . لیک باید بدانید که من باردارم . اجازه دهید که فرزندم را به دنیا بیاورم ، آن گاه با جان و دل به همسری شما در خواهم آمد و کنیزی از کنیزان شما خواهم شد .))
خواجه نعمان شادمان گشت و گفت :(( به دیده منت . امر , امر شماست . من تا هر وقت که شما بخواهید , منتظر می مانم .))
چند هفته ای گذشت . روزی خواجه نعمان مشغول انداختن رمل و اسطرلاب بود که دید اگر در این ساعت فرزندی در خانه او متولد شود , با خود سعادت و نیک بختی به ارمغان خواهد آورد .خوشحال شد و گفت: (( کاش اینک آن بانو فرزند خود را به دنیا می آورد.))
در این هنگام کنیزی وارد شد و مژده داد که بانوی رومی پسری به دنیا آورده است چون پنجه آفتاب . خواجه شکر خدا را به جا آورد و بی درنگ خود را به کودک رساند و در گوش او اذان و اقامه خواند و نام کودک را ارسلان گذاشت .
چون ارسلان به ۱۳ سالگی رسید , روزی نزد خواجه نعمان آمد و آداب و ادب را به جا آورد نعمان به چهره او نگریست . غم و اندوه را در چهره او دید پرسید : (( چرا افسرده ای پسرم ؟))
ارسلان گفت : ((پدر چرا افسرده نباشم دلم د رکنج این خانه دارد می پوسد . تا به کی باید درس بخوانم و به مکتب بروم ؟ دیگر چیزی برای فرا گرفتن باقی نمانده است .)) خواجه گفت : (( اگر چنین است , دیگر لازم نیست به مکتب بروی . می توانی از فردا به بازار بیایی و به کار تجارت مشغول شوی . ))
ارسلان گفت : (( من علاقه ای به کار تجارت ندارم اگر ممکن است , یک اسب و یک شمشیر به من بدهید می خواهم مشق تیراندازی و شمشیر بازی و اسب سواری کنم . ))
خواجه نعمان در دل با خود گفت : ((او فرزند یک تاجر نیست تا به تجارت دل خوش کند . او پسر ملک شاه رومی است و چون آنان می خواهد شمشیر بزند و سواری کند . ))

پس ناچار شد به خواسته پسر تن در دهد و هر آنچه که می خواهد , برایش مهیا سازد .
ارسلان دو سال به تمرین اسب سواری و شمشیر بازی پرداخت و آنچنان مهارتی در این فنون یافت که سرآمد تمام پهلوانان شد .
روزی هنگامی که ارسلان سوار بر اسب در پی گور خری می تاخت به ناگاه غرش شیری شنید . اسب هراسان شد . از ترس روی دوپایش بلند شد . شیهه ای کشید . ارسلان را به زمین انداخت و با شتاب گریخت . ارسلان از جا برخواست و به جانب صدا رفت . شیر عظیم الجثه ای دید ک

ه شکم اسبی را دریده بود و مشغول خوردن آن بود .
ارسلان با گام های استوار پیش رفت . چون چشم شیر بر او افتاد , دست از خوردن کشید و به سوی او پرید . ارسلان با چابکی خود را به کنار کشید .شیر محکم بر زمین خورد و ارسلان بی درنگ با شمشیر چنان بر گردنش کوبید که سر او ۱۰ قدم دورتر افتاد .
در این هنگام صدایی به گوش رسید . نگاه کرد . مردی را دید که با لباسهای فاخر بر تن و تاج هفت کنگره بر سر بر بالای درختی نشسته و چون بید می لرزد . ارسلان پرسید : (( کیستی ؟ ))
مرد پاسخ داد : (( من حاکم مدائن هستم . تو کیستی ؟ ))
– ارسلان هستم و پسر خواجه نعمان . شیر کشته شده است . پایین بیایید جای هیچ نگرانی نیست .
حاکم از درخت پایین آمد و در حالی که از آنجا دور می شد , به ارسلان گفت که فردا به بارگاه بیاید . ارسلان که در آرزوی راه یافتن به بارگاه بود , آن شب از خوشحالی خوابش نبرد .
خواجه نعمان به ارسلان اشاره کرد که سر جای خود بنشیند . ارسلان نشست و در همین هنگام سر و کله ایلچی سام خان پیدا شد . مردی بو دتنومند و درشت اندام چون اژدهای دمان . به رسم فرنگیان تعظیم کرد و در وسط دربار بر روی یک کرسی نشست . چون نگاه ایلچی به ارسلان افتاد غرق تماشای او شد ۱۸ ساله جوانی دید در نهایت زیبایی با بازوانی قوی گردنی کشیده , سینه ای ستبر . آثار شجاعت و دلیری همه در او پیدا . پشت ایلچی از دیدن ارسلان به لرزه در آمد . ارسلان به زبان فرنگی علت آمدن او را پرسید . ایلچی شاه فرنگ جواب داد : (( نامه ای از جانب شاه فرنگ آورده ام . ))
آنگاه نامه را تقدیم حاکم کرد . حاکم نامه را به ارسلان داد تا بخواند . در نامه چنین آمده بود : (( من , سام خان , شاه فرنگ , ۱۸ سال پیش الماس خان را به روم فرستادم . او ملک شاه رومی را کشت و روم را فتح کرد اما همسر او گریخت چنان که شنیده ام , تاجری ایرانی به نام خواجه نعمان او را به خانه خود برده است و اگر می خواهی با تو کاری نداشته باشم دستور بده خواجه نعمان , بانوی ملک شاه و پسرش را که ارسلان نام دارد , تحویل ایلجی من دهد تا آنها را نز

د من آورد . اگر چنین نکنی , لشکری به کشور تو خواهم راند به عدد ستاره های آسمان و آنجا را با خاک یکسان خواهم کرد و زن و بچه ها را به اسارت خو اهم برد . بدان که قدرت تو بالاتر از ملک شاه نیست . ))

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
word قابل ویرایش - قیمت 8700 تومان در 14 صفحه
87,000 ریال – خرید و دانلود
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد