دانلود مقاله روانشناسی در تربیت

word قابل ویرایش
14 صفحه
4700 تومان

روانشناسی در تربیت

مقدمه
تمام مردم با ایمان اهل بردباری و خویشتن داری و فروتنی و گذشت و حیاء هستند.
« الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماًَ »
‹ هموار و آسان بر روی زمین گام بردارند و آنگاه که نابخردان آنان را به سخن وادارند سلامی گویند.›

(فرقان ۶۳)
آنان را به: طولانی بودن سکوتشان و پیوستگی و استمرار اندیشیدنشان و آهسته بودن صدایشان و برحذر بودن آنان از بی بندوباری و عذبده جویی و اجتناب آنها از لعن و نفرین می شناسی.
و نیز در اعمالی که به آنها واگذار سازی شخصیت ایمانی آنانرا از رهگذر تانی و استوامندی و درستکاریشان باز می یابی و نیز می توانی نرم خوئی و طبع ملایم و وفاء بعهد و اعتدال و میانه‌روی انها در انتخاب از هر چیزی را نمایانگر شخصیت آنها بدانی.
اگر بخواهیم یک خصیصه جامع و فراگیری برای شخصیت ایمانسی یک فرد مومن یاد کنیم باید بگوئیم: این خصیصه عبارت است از سکینه و آرامش او. پس آرامش مشخصه مستقلی است که حاکی از توانائی انسان در تسلط بر مملکت درونی و فرمانروائی و تدبیر او بر خویشتن می باشد.
آرامش مومن یک خصوصیت ویژه ای است که نمایانگر انسجام عناصر اون او و سازمندی او میان درخواستهای متناقض و رام بودن نفس از نظر خضوع و راهوار بودن دربرابر صاحب آن می باشد. چنین موهبتی فقط به مرد مومن اعطاء شده است.

تو می توانی این آرامش را در صحیفه چهره فرد با ایمان بخوانی، این آرامش، آرامش رویه ای و سطحی نیست، بلکه سکوت و آرامش تمرکز اندیشه و زلالی فکر و همبستگی اهتمام و اراده و وضوح و روشنی دید و نگرش است و گویا فرد مومنی را که در برابر خود می بینی دریای پرگسترده ای را در درون خود جای داده است.
دریا آرام است، ولی در عین آرامی دارای جنبشی است که درها و صدفها و مرجانها را لحظه به لحظه از اعماق خود به ساحل می آورد، پس مومن همانند چنین دریایی، بی نهایت غنی و سرشار از ثروت درونی است.

و این است ویژگی مومن … و این است آرامش در خشان و پرمایه او… این ویژگی از کجا و برای چیست؟
زیرا رابطه مومن با یرامونش رابطه خاص و متفاوت از هر گونه روابط آرام دیگر است … رابطه او با گذشته و فردا و آینده … رابطه او با مرگ … رابطه او با مردم … و رابطه او با رفتارش، با دید وطرز نگرش او به اخلاق می‌باشد.
پس اخلاق با مفهوم عملی ومعنای فلسفی عبارت از این است که تو تمایلات و خواسته های خویش را به گونه ای اشباع سازی که با حق دیگران دراشباع تمایلاتشان اصطکاک پیدا نکند. چنین مفهومی برای اخلاق دردرجه اول یک مفهوم مادی و اجتماعی است و هدف آن نیز عبارت است از تقسیم و توزیع بهتر و عادلانه لذات و شهوات می باشد.

اما اخلاق به مفهوم دینی – به عکس مفهوم مادی و اجتماعی آن – عبارت از این است که تو قدرت تمایلات هوس آلود خود را در هم شکسته و نفس خود را دراختیار و اراده خویش قرار دهی و با هوس خود به مخالفت برخیزی، بر شهوات خویش چیره گردی تا در سایه مقام و منزلت شگر خود همچون «خلیفه االله» و وارث جهان هستی – که این جهان به خاطر تو مسخر تو گشت – مرتبت درخور خویش را بازیابی. تو نمی توانی عوامل لیاقت و شایستگی دریافت عنوان خلافت و سیادت بر جهان را در خود ایجاد نمائی، مگر آنکه بر خویشتن حکومت و سیادت نمایی و بر کشور درونت حکمفرما شوی …

مفهوم اخلاق دراینجا فردی و شخصی است و هدف آن عبارت است از رسیدن فرد به کمال درخور او باشد، اگر چه دارای ثمره و بازده اجتماعی است، ولی این ثمره نتیجه و پی آمد حالت فردی است … پس حامعه ای که از اینگونه افراد تشکیل می شود سرشار از هماهنگی و صلح و محبت خواهد بود

به خدمت گرفتن روانشناسی در تربیت روانی
تردیدی نیست که تربیت – با وجود اینکه در تکوین اخلاق افراد و جامعه از ارزش خاصی برخوردار است – شامل تعلیم و ایجاد ملکات اخلاقی و عقلی و نیز تربیت روانی می گردد. لکن متاسفانه درعصر حاضر در امر تعلیم، سهم و نقش زیادی را دارا نیست.
اما در تربیت اخلاقی باید گفت: اهتمام مربوط به آن فقط محدود به ذاکره و حافظه می باشد. یه این معنی که تربیت عقل، منحصر به اهتمام در امر حفظ و از بر کردن است. بنابراین امتحاماتی که برای دانش آموزان و یا دانشجویان مدارس و دانشگاهها مقرر شده است، امتحانی است برای آزمایش اندوخته هایی که در حافظه خود انباشته اند و به هیچوجه نمایانگر هوش و پیشرفت علمی آنها نیست.
ما می بینیم بسیاری از جوانانی که از دبیرستانها و دانشگاه ها – به اصطلاح – فارغ التحصیل می گردند، غالباً نسبت به معلوماتی که به دست آورده اند ناراضی می باشند؛ و بلکه احساس می کنند که این معلومات هیچگونه نفع را عائد آنها نساخته است.

حقیقت این است: تربیت لفشی – که از طریق محاکات و حفظ کردن – به افراد تلقین می شود متناسب با حقیقت زندگانی نیست، زیرا علمی که با هر امری در تماس است اگر در عمق چیزی راه نداشته باشد علمی است که باید از آن برحذر بود؛ از آن جهت که می دانیم صرفاً ذاکره و حافظه فرد با الفاظ و تعابیر علمی و ادبی، هیچ اهمیت و ارزشی ندارد؛ بلکه در صورتی دارای ارزش و اهمیت است که با عمل و رفتار روزمره آدمی در زندگانی و اجتماع پیوند داشته باشد.
چنانچه مشکل است ما از مربیانی – که در اثناء درس خواندنشان دردوران خردسالی، در برابر نظام و سازمان روش خاصی قرار داشته و تحت تاثیر آن واقع شده اند – بخواهیم که آن نظام و سازمان و روش را به صورت جدی برای شاگردان خود دگرگون سازند، چون معنی این کار آن است که ما از آنها می خواهیم مزاج عقلی خود را دگرگون نمایند.

مثلاً این مربیان روش تربیتی را مبتنی بر سیر از مرکبات به بسیط آموختند، با اینکه فرض بر این است که روش درست عبارت از سیر بسیط به مرکب و یا به عبارت دیگر: سیر از آسان به مشکل می باشد؟
روش روشنی که غزالی آن را گزارش کرده و آن را برای تربیت نفس و ارزشیابی معارف و تایید روش خویش در زندگانی خود، و برای خود و اجتماع، سودمند یافته است با محسوسات – که آسان تر و هموارتر است – آغاز می گردد، چون محسوسات با جزئیات و مشخصات روشنی پیوند دارد.

سپس غزالی در این محسوسات تشکیک می کند و توضیح می دهد که محسوسات نمی تواند منجر به یک معرفت درستی گردد، لذا می گوید: از کجا می توان به محسوسات اعتماد کرد، در حالیکه قویترین قوای حسی عبارت است از حس بینائی. انسان با همین حس بینائی، سایه را ساکن و غیر متحرک می بیند. بنابراین به مدد حس بینایی به نفی حرکت سایه حکم می کند و سپس لحظه و یا لحظاتی بعد به مدد تجربه و مشاهده، کشف می کند که سایه، متحرک است نه ساکن، منتهی حرکت آن دفعی نیست، بلکه به تدریج انجام می گیرد.

هم چنین انسان به ستاره می نگرد و آن را به اندازه یک سکه کوچک می بیند. سپس اثبات علمی و هندسی نشان می دهد مه مثلاً همان ستاره کوچک –حتی – از کره زمین نیز بزرگتر می باشد، بدنسان حاکم عقل، حاکم حس را تکذیب می کند.
غزالی سپس در حاک عقل دچار شک و تردید می گردد، زیرا حاکم حس به او می گوید: اطمینان و اتکاء تو به من تا بحال کامل بود تا اینکه عقل سررسید و مرا تکذیب کرد. چه بسا ممکن است و راه عقل، حاکمی دیگر باشد که حکم عقل را تکذیب کند، پس به چه علت، عقل را تصدیق می کنی و مرا تکذیب می نمایی؟!

از آن پس، تردید در حکومت عقل و حس – هر دو – راه می یابد تا سرانجام به امن و یقین منتهی می گردد، و این حالت نه در سایه ادله عقلی و نه از طریق استنباط و استدلال امکان پذیر نیست، بلکه از طریق ایمان است که این امن و یقین به هم می رسند. و این ایمان هم نوری است که خداوند متعال در قلب آدمی می افکند. و علامت آن است که دنیا سرای غرور، و اخرت سرای خلود جاودانگی است.
غزالی تربیت نفس را با آسان آغاز می کند، سپس به مشکل و غیرآسان می رسد، یعنی از بسیط به مرکب، و از هموار به ناهموار سیر می کند که باید آن را سالم تربیتی تلقی کرد.
ما قبول داریم که تربیت، راه منحصر به فردی است که انسان آن را برای تحقق یافتن تطور اجتماعی و تثبیت و تایید ایده ها و ارزشهای اخلاقی، در اختیار دارد و برای آنکه چنین هدفی محقق گردد ناگزیر باید ظاهر را به باطن جابجا ساخت و یا به عبارت دیگر: مظاهر صحیح خارجی را به عقیده ایمانی مبدل جابجا نمود و راه آن نیز، آراستن نفس به اوصاف ستوده و تخلیه و رهایی آن از اوصاف نکوهیده می باشد. بدون تردید چنین کاری احتایج به یک روش هشیارانه ای دارد تا مبادی و اسامن حق و علم و فضیلت در روان متربیان غرس گردد.

چنانچه این روش به ایده ای عالی یا اسوه و الگویی درست نیازمند است تا دلها در پیرامون آن – به منظور رهای از زندگانی توام با جهل و برای ورود به یک زندگانی آمیخته با علم و خروج از حالت غرور به حالت ایمان و اطمینان – جلب گردد. بدون شک چنین سیری – منهای ایمان و ارزشهای عالی – منجر به از هم گسیختگی در مسئله وحدت امت می شود و در نتیجه، امت و جامعه از هم می پاشد و از تشتت تغذیه می کند که قهراً در افراد امت و جامعه نیز اثر می گذارد، زیرا ایده آلی – که جامع و عامل همبستگی امت بوده و افراد پیرامون آن گرد هم می آمدند و در متن آن، ایده، آرمانهای مشترکی داشتند – با از میان رفتن ارزشهای عالی از میان می رود.
به نظر ما تلقی مبانی اخلاقی غرس ارزشهای اخلاقی، مستلزم ان است که از شر و بدی اجتناب شود و خیر و نیکی عملاً مورد توجه قرار گیرد و فرد بدان روی آورد. این امر جز به مخالفت با نفس از طریق ریاضت و فاصله گرفتن از شهوات امکان پذیر نیست و راه آن نیز تادیب و تمرین و پای بند بودن به قدوه و الگوی خوب می باشد.

تجربه نشان داده است که خیر و خوبی بهتر از شر و بدی است و نیز نمایانگر این حقیقت است که فرهنگ و آزادی و پیشرفت ملتها وقتی سامان می یابد که اخلاق بر آنها حاکم باشد. آنگاه که اخلاق ارزش خود را از دست می دهد ملل و اقوام، گرفتار جهالت و تیرگی می گردند.

بر ما لازم است – که در عرصه تربیت – از قالبها و چهارچوبهای ساختگی، آزاد گردیم و به اسلوبهای عملی در بهره برداری از ارشاد روی آوریم، سپس با رقابت، مجال آزادی در فکر را گسترده تر سازیم. ولی اکتفا کردن به حفظ مواعظ و حکتها وتحمیل رقابت شدید در حفظ آنها بر جوانان و تردید در توانائی و ملکات آنان و سلب اطمینان از آنها قطعاً منجر به نفاق علمی و نیرنگ و ریاء می گردد. بدون تردید چنین وضعی می تواند یکی از منابع شر و بدبختی و گناه درمیاه هر ملتی باشد.

لکن هدف اساسی ما این است که ارزشها تا اعماق درون و روان جوانان نفوذ کرده و به صورت هدف علمی درآید، که آن را با تمام شئون زندگانی خود هماهنگ ساخته، از نسلی به نسل دیگر و از دوره ای به دوره دیگر منتقل نماید. بنابراین فضیلتهای والا از قبیل: علاقه به نیکی، ایثار، احسان، اخوت، محبت و امثال آنها است که از ثمرات محیطهای خوب و سالم و از نتایج مکارم اخلاقی فردی و اجتماعی می باشد.

بدون شک هدف تربیت روانی، تکوین و ساختن رجال آینده و آراسته شدن آنان به مکارم اخلاق است. بنابراین هدف تربیت روانی نمی تواند صرفاً رسیدن به گواهینامه ها و مدارک باشد، آنهم بدون آنکه همانند سلوک اخلاقی با زندگانی هماهنگ گردد و در متن حیات پیاده شود.

به نظر ما تربیت سالم اخلاقی، بر مواعظ خشک و تعبیرات زیبا و الفاظ و واژه های مکرر و مترادف و حکمتهای پیاپی و کتب و نبشتارهای گزارشگر متکی نیست، بلکه از نظر بنیادی، متکی بر یک پرورشکار با فضیلت و مربی خوبی است که شاگرد را به مدد تجربه و ممارست خویش به خیر و حق رهنمون باشد.

تجربه ای که در اینجا مورد نظر ماست، خود را در شناخت مصالح جامعه می نمایاند. مصالح جامعه نیز – پس از قرآن و سنت – قانون سومی در شریعت اسلامی است که نمی توان با آن به مخالفت برخاست و نیز روا نیست که از آنها آگاه نباشیم، چون در غیر این صورت پی آمد مخالفت با مصالح جامعه و جهل، به آنها این است که مخالف زیر فشار کیفر، شکنجه بیند که خود جامعه آنرا مقرر کرده است و علاوه بر آنها مجازات اخروی را نیز در پیش دارد.

به خدمت گرفتن روانشناسی در یافتن خویشتن خویش
یکی از موازین دقیقی را که روانشناسی اسلامی به منظور شناسایی حالات انسان – در امر دنیا و آخرت – از آن بهره می گیرد متجلی ساختن درون و ژرفای روان انسان و آزمون اعماق آن است تا صدق و کذب ادعاهای درون و ژرفای روان انسان و آزمون اعماق ان است تا صدق و کذب ادعاخای آن روشن گردد. هدف این ارزشیابی، شناخت حقیقت مقام نفس می باشد.

پس انسان می تواند با چنین میزانی، قدر و منزلت دور و نزدیک خویش را بسنجد و ورع یا غرور و اخلاص و یا ریاء خود را اندازه گیری کند. در معرفت حال نفس، چنین میزانی فقط صدق و اخلاص را می طلبد.
آنگاه که انسان درباره حال و مقامش مورد سوال قرار می گیرد، مربی بدان پاسخ می دهد که اگر می خواهی مقام و منزلت خود را شناسایی کنی بنگر که اگر منزلت خداوند متعال در دل تو عظیم و شکوهمند به نظر رسد، حب و دوستی تو نسبت به خدا می تواند به عنوان مقیاس و میزان و معیار دوستی مورد استفاده تو قرار گیرد.

وقتی انسان خویشتن خویش را چنان یافت که خداوند متعال به او – بر حسب طاعات – مقام و منزلتی اعطاء نمود و نعمت امتثال او اوامر و رضای دائمی را در برابر فرمان و قضاء و سرنوشت آفرینی خویش بر او ارزانی داشت در آن صورت انسان قرب خود نسبت به خدا و رضای خدا از خویش را باز می یابد و به این نتیجه می رسد که پروردگار متعال او را دوست می دارد، از آن جهت که می بیند خداوند متعال راه طاعت را در برابر او هواره ساخته است.

اما اگر قلب خود را سرگرم با متاع و کالای گذرای دنیا بیاید و احساس کند که به حظوظ و شهوات و لذات دنیا راغب است و برای افزایش آنها گرفتار حرص و ولع می باشد لازم است از خداوند متعال درخواست رحمت کند و به سوی خیرات شتابد و یا حفوظ نفسانی و نیازهای غیرقابل اشباع نفس به مخالفت برخیزد؛ زیرا علیرغم آنکه خویشتن را مقرب می پندارد از خدا بیگانه است و با آنکه گمان رضای الهی را در دل دارد ، از خدا غافل می باشد.
چنین راه و رسمی، یگانه راهسنجش و ارزیابی حال نفس ایت و لازم است کسی که پویای تجلی درون خود می باشد، ریا نکند تا میزان و ابزار رسنجشگر او را به راستی، مقام و منزلت و موقعیت او را بسنجد و از این راه بتواند در جهت اصلاح حال خود به موقع و به سرعت اقدام نماید. اگر در حال غفلت بسر برد بر او لازم است خدای را سپاسگذاربوده و در برابر چنین نعمت بزرگی اظهار امتنان نماید. اگر در خود خوف از خدا را احساس نمد موظف است به خدا امیدوار بوده وبه وعده او مطوئن باشد.
بنابراین قلب، مقیاس دقیقی است و ملاک حکم و داوری درباره نفس، عبارت از همین قلب است. بنابراین اگر کسی خواهان تجلی درون خود باشد حب به خدا را در قلب خویش عظیم احساس می کند و مقام او در پیشگاه خداوند متعال نیز عظیم و شکوهمند است. اگر در قلب خود اعتراض و نارضایی از خدا احساس نماید باید نفس خود را متهم ساخته و در دعاوی او تردید کند و بداند که میان او و حق تعالی حجاب و حائلی فاصله افتاده است.

بر او لازم است که شممشیر مخالفت با نفس را از نیام برکشد و به ریاضت و مجاهدت آغاز نماید تا از حالت اعتراض و شکوه از خدا و غرور بازگردد و از اینگونه آفات برهد و قلبش از نورانیت و محبت به خدا سرشار گردد.
نفس صادق نیست و قلب آدمی دروغگو نمی باشد. خداوند متعال از درون نفس هر انسان – انسانی که در مسیر طاعت گام برمیدارد و یا در وادی ظلمانی و گمراهی پای می نهد – کاملاً اگاه است.
در این باره عیسی بن مریم (ع) از قلب خود فتوی خواست و از دل خود نظر خواهی کرد و مقام جایگاه نفس خویش را مشخص ساخت، آنجا که خداوند متعال می فرماید:
« قال سبحانک ما یکون لی ان اقول ما لیس لی بحق ان کنت قلته فقد علمته تعلم ما فی نفسی و لااعلم ما فی نفسک انک انت علام الغیوب»

‹ عیسی (ع) به خدا عرض کرد: خدایا تو منزهی، مرا نرسد سخنی را بر زبان آوردم که سزاوار من نباشد. اگر چنان سخنی می گفتم قطعاً تو آن را می دانستی. آنچه را در نهاد و درون من می گذرد می دانی و آنچه را که در نهان تو است نمی دانم. تو دانای نهانها بوده و کاملاً به تمام اسرار آگاهی› (ماعده /۱۱۶)

پیامبری راستین که مقام خویش را همانند بنده ای شناسایی کرده و نیز بازیافته است و که خدای یگانه، پروردگار و صاحب اختیار و زمامدار و آفریننده او است و نیز همواره به آنچه در درون او می گذرد آگاه است. پس چگونه از او فرمان نمی برد، درحالیکه او وجود بخش او است و نیز چگونه دارای اخلاص به او نیست، در حالیکه او وجودبخش او است و نیز چگونه دارای اخلاص به او نیست، در حالیکه او سید و سرور ومولای او می باشد

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید
wordقابل ویرایش - قیمت 4700 تومان در 14 صفحه
سایر مقالات موجود در این موضوع
دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد